افغانستان، سرمایه جهانی و جنبش کارگری

بساط نظریه پردازی همه جا پهن است. چرا امریکا و متحدانش 20 سال پیش حمله به افغانستان را آغاز کردند؟؟، چه اهدافی در سر داشتند؟؟ آیا به دموکراسی می اندیشیدند؟؟!! اگر آری!! کدامین گام ها را برداشتند؟! و چرا هیچ کاری انجام ندادند؟ اگر نه، چه پرواز دیگری در زیر پر داشتند؟؟ چرا 20 سال بعد دست از پا درازتر با تحمل تریلیونها دلار هزینه، بسیار مفتضحانه، اما با شیپور فتح و هلهله شادی، 20 میلیون توده کارگر نفرین شده افغان را تسلیم تیغ طالبان می کنند؟!! چرا نقشه مند و برنامه ریزی شده تمامی راهها را برای تسلط بلامنازع هولوکاست آفرینان اسلامی «طالب» باز و هموار ساختند؟؟ این سؤالات همه جا در ذهن ها می پیچد، نوشته می شوند، برای خیلی ها بی پاسخ می مانند، احزاب، مطبوعات، تریبونهای غول پیکر بورژوازی، پاسخ وارونه آنها را ساز و برگ فریبکاریها یا حداقل داغی بازار کسب و کار می سازند. بحث خاص ما نه واکاوی کارنامه جنایات امریکا و بورژوازی افغان اعم از سینه چاک دموکراسی یا فاشیسم درنده طالبان بلکه زندگی، کار، پیکار، سرنوشت 20 میلیون نفوس طبقه کارگر افغانستان است، اما برای پرداختن به دومی، چاره ای نداریم، جز آنکه وقت کوتاهی را به مرور اولی اختصاص دهیم.

لشکرکشی دولت امریکا به افغانستان، در پی سقوط قطب شرقی سرمایه و ظهور جهان یک قطبی سرمایه داری رخ داد. در آن زمان همه چیز حول این محور می پیچید که الگوی نظم ایالات متحده برای چرخه ارزش افزائی سرمایه جهانی، برای اقتصاد، سیاست، حقوق، دموکراسی، مدنیت، اخلاق و فرهنگ این نظام، باید همه جا شمول و مطاع بدون قید و شرط باشد. بورژوازی امریکا و شرکا دهه های متمادی برای حصول این هدف انتظار کشیده و به هر بربریتی دست یازیده بودند. در همین افغانستان تمامی گورستانهای تاریخ را زیر و رو کرده و از اعماق گورها، زنجیره طویل مجاهدان با شناسنامه های متنوع القاعده، طالبان، حزب حکمتیار، دار و دسته ربانی – احمد شاه مسعود و دیگران را وارد میدان جهاد ساخته بودند. سوء تعبیر نشود! کل ماجرا در سقوط الگوی معینی از برنامه ریزی نظم سرمایه خلاصه می شد، چیزی که تأویل آن به پیروزی!! باژگونه بینی بورژوازی و متفکرانش را بانگ می زد. القاء وارونه واقعیت ها شالوده شعور بورژوازی است. بنمایه این شعور، تولید اضافه ارزش از طریق استثمار سهمگین کارگران و تسری این رابطه به سیاست، حقوق مدنیت، اخلاق، فرهنگ، جامعه و دولت است. این شعور بنا نیست واقعیت ها را دریابد و بازگوید. جشن شادمانی سقوط اردوگاه از کنه این شناخت می جوشید. بورژوازی امریکا و اروپا فروپاشی شوروی سابق را فتح الفتوح می خواندند، زیرا که وقوع آن را پایان یک رقابت بسیار پرهزینه اقتصادی، یک کشمکش فرساینده درونی، یک پاشنه آشیل کل سرمایه در مقابل جنبش طبقه کارگر جهانی می دیدند.

این رویداد از جنبه دیگری هم برایشان تحقق رؤیا بود. آن را دستاویزی برای اعلام شکست «کمونیسم» می دیدند، به کور ساختن چشم انداز رهائی توده کارگر پرداختند و بسان سلاحی مسموم علیه جنبش کارگری به کار گرفتند. «فاتحان» با این تصویر، آغاز جهان یک قطبی سرمایه داری و استیلای بلامنازع نظم برنامه ریزی شده خود بر دنیا را اعلام و جریان مسلط شعور میلیاردها کارگر کردند. آنها جهان روز را چنین می دیدند اما ناگهان، «سیل فنا نقش امل باطل کرد» قطب پیروز سرمایه داری در همان روزهای سقوط پرهیاهوی دولتهای اردوگاهی، در غلغله پایکوبی برای فروریزی دیوار برلین، با چنان موج نیرومندی از اعتصابات پرتلاطم کارگری در نقطه، نقطه دنیا مواجه گردید که از دهه شصت به بعد، حداقل با این وسعت پیش چشم خود ندیده بود. کارگرانی که به دور از خیمه شب بازیها و ترقه اندازیها، علیه سلاخی هولوکاست وار معاش، دارو، درمان، بهداشت، آموزش و همه چیز خود توسط سرمایه داری، در غرب، شرق و چهارگوشه این جهنم، دست از کار می کشیدند، چرخه تولید سود را از کار می انداختند، برای دفاع از قوت لایموت یا حق زنده ماندن خود،علیه تطاول هار سرمایه طغیان می کردند. ماجرا به همین جا محدود نماند. به موازات آغاز و توفانی شدن مبارزات توده کارگر علیه قهر انفجارآمیز اقتصادی، سیاسی، اجتماعی سرمایه، نوعی سونامی بربریت یا انسان ستیزی هار افراطی نیز از ژرفنای تناقضات و عفونتهای تلنبار سرمایه داری سر بیرون آورد. فاشیسم درنده دینی بورژوازی که از آغاز قرن بیستم در بخشی از دنیا علم سهم خواهی افراشته و در ایران با مصادره موج پیکار طبقه کارگر و سرکوب جنبش کارگری برمسند حاکمیت نشسته بود، اینک در نقطه نقطه خاورمیانه، شمال افریقا، آسیای وسطی، بساط میدانداری پهن می کرد. این بخش بورژوازی زبان خاص خود را داشت، برای سهم خواهی از رقیبان به سراغ سیاست، حقوق، جامعه مدنی، دموکراسی، دیپلوماسی نمی رفت. نمایندگانش از جنس خمینی، حجاریان، بن لادن ابوبکر بغدادی، ملاعمر بودند. شرایط لازم برای مخوف ترین سازماندهی فاشیستی شرورترین و بی فرهنگ ترین لایه لومپن پرولتاریای گرسنه و عاصی چند قاره را در کوله پشتی خود داشتند، این شرایط را سرمایه داری به حد وفور، حتی افراطی برایشان فراهم آورده بود.

فاشیسم اسلامی بورژوازی با داشتن یک چنین قدرت آتش افروزی و تخریب وارد میدان سهم خواهی از شریکان طبقاتی می شد. حادثه ای که جشن شادمانی امپریالیست های امریکائی، اروپائی را دچار آشوب ساخت. تا بلوک پیروز بورژوازی خواست شادی طلوع جهان تک قطبی سرمایه را در مذاق خود مضمضه کند، با طوفان تهاجم تاتاریستی این شرکا مواجه شد. شریکانی که با زیادت خواهی بسیار برای دریافت سهم خود از اضافه ارزش ها، مالکیت ها، قدرتها و حاکمیتها، یازده سپتامبر می آفریدند، سونامی خون راه می انداختند، مدرسه ها را آتش می زدند، دانشگاهها را منهدم، زنان را سنگسار، دختران را کنیز جنسی، کودکان را مجبور به رقص مرگ در میدانهای مین، شریعت را جایگزین قانون اساسی، دارالخلافه را بدیل مقدس پارلمان و بدویت لاهوتی را آلترناتیو جامعه مدنی ناسوتی می کردندد. وقوع این زمین لرزه، فاتحان سرمست را غافلگیر نکرد اما آشفت. به بهت فرو نبرد زیرا آن را نوعی جدال درون خانواده سرمایه یافتند، با آن آشنائی داشتند، مزایای بارز نقش بازی اش را در «گوادولوپ» شور کرده بودند، به ظرفیت لایزالش در سرکوب فیزیکی و فکری طبقه کارگر، گنجایش نامتناهی اش در کشتار کمونیسم و کمونیست ها، حرص و ولع سیری ناپذیرش در سلاخی هرچه انسانی است یقین داشتند. مهم تر آنکه، بخش چشمگیری از پیروزی بر رقیب اردوگاهی را مدیون میدانداری این فاشیسم می دیدند، فاشیسم شریعت سالار و وطن پرستی که در بامیان، بدخشان، بلخ، پنجشیر، قندهار، کابل، ننگرهار و هرات، تحت فرماندهی ناتو، با اضافه ارزش های نفتی سهم کلیدداران کعبه، برای بیرون راندن ارتش کفار روسی جنگیدند. قطب پیروز بورژوازی اینها را می شناخت، درونی می دید اما پریشان هم می شد. دلیل پریشانی روشن بود. فاشیسم اسلامی در هر شکل، با هر بیرق به گونه سیری ناپذیری سهم می خواست و برای گرفتن این سهام همان نظم طلائی دنیای تک قطبی را دچار زلزله می کرد.

«فاتحان» هفتاد سال برای خلاصی از هزینه های قطب بندی و استقرار قدرت یکپارچه بلامنازع سرمایه علیه جنبش کارگری به تمامی بشرستیزی ها دست زده بودند، اما اینک در طوفان شادیها با صدای فروریزی برجهای وال استریت میخکوب می شدند. نظم نسخه پیچی جهان مطاع آنان بازهم حتی از درون می لرزید و این بار نه از جانب اردوگاه متمدن، سکولار، پرچمدار «کمونیسم»!!، منادی همزیستی مسالمت آمیز، بلکه ازجانب تاتارهای فاشیست خانه زاد که همه دنیا را می خواستند، به آسمان آویزان بودند، بیرق امریکا می سوزاندند، هزار، هزار کودک را آتش می زدند و زنان را شایسته سنگسار می دیدند. باز هم سوء تعبیر نشود، بورژوازی پیروز پرچمدار جهان یک قطبی این بربریتها و بشرستیزی را ستایش می کرد، آنچه او را به وحشت می انداخت خطر این نیروی سخن نشناس بمب انداز، برای نظم عاری از بلوک بندیهای پرهزینه مالامال از پاشنه آشیلها در مقابل موج مبارزه طبقاتی توده های کارگر دنیا بود. درست در همین جا، زیر درد همین مهمیز بود که پاسداران جهان یک قطبی سرمایه حکم به لشکرکشی برای تسخیر افغانستان و جنگ با طالبان دادند. ارتش ایالات متحده و ناتو وارد افغانستان شد تا فاشیست های شریعت سالار را از بحران آفرینی باز دارد و از بیرون حریم نظم به اندرون آرد. امریکا به این دلیل و با این انتظار به افغانستان رفت. نظریه پردازان و احزابی که زیر نام «نقادی»، جرم دولت بوش را باور به دموکراسی نیابتی می دیدند!! و زیر بیرق نیابتی نبودن دموکراسی «ضد جنگ» می شدند!!، فقط توهم خود به بورژوازی را جار می زدند. این جماعت امروز هم با گذشت بیست سال از آن تاریخ، با مشاهده خروج پنتاگون و ناتو از کابل، در سیاهی زار همان افکار به دور خود می چرخد، از اعتبار تئوریهای خویش می گوید!! که ببینید! «دموکراسی نیابتی شانس پیروزی ندارد، باید غیرنیابتی شود»!! اینها در وادی دلداگی به دموکراسی، قادر به درک این واقعیت عریان نیستند که حاکمان قطب غربی سرمایه داری برای ریختن بمب «جامعه مدنی»، «توسعه سیاسی» و «دموکراسی نیابتی» به افغانستان نرفتند، آنان خوب می دانستند که برای چه جنگ می افروزند؟ چرا در افغانستان مستقر می گردند و تحت چه شرائطی خارج خواهند شد. یک سؤال اساسی آنست که آیا موفق گردیدند و امروز که خارج می شوند، اهداف خود را محقق می بینند؟ این پرسش مهمی است که باید به آن پاسخ داد.

بورژوازی امریکا خود را مغلوب ماجرا نمی پندارد، به این دلیل که اولا: شرایط حاضر دنیای سرمایه داری شرایط آن روز نیست، در این بیست سال تغییرات زیادی در چرخه تولید و سامان پذیری سرمایه جهانی، حدت تضادهای ذاتی سرمایه، عروج و افول قطب ها، ترکیب بلوک بندی ها، فرایند رقابت ها، جا به جا شدن اولویت ها به وقوع پیوسته است. تغییراتی که شیرازه محاسبات سابق و تلقی از سود و زیان راهبردها را کم یا بیش برهم ریخته است، ثانیا: به عنوان بازتابی از این فرگشتها یا حلقه کنکرتی از زنجیر رویدادها، طالبان نیز در عین حال که برای توده کارگر افغان عین همان وحوش 25 سال پیش، حتی درنده تر هستند، اما برای شرکای طبقاتی خود یا دولت ها و قطب های مخالف هیچ خطری محسوب نمی گردند. این را همه جا با چشم باز شاهد هستیم. به کارگران زن، مرد، پیر، جوان و کودک افغان نظر اندازید، همه از آینده مالامال از گرسنگی، بی خانمانی، وحشت، سنگسار، شکنجه، کشتار، پوسیدن در گوشه عزلت و جان دادن زیر تازیانه های فقر می گویند، همزمان چشم ها را به سوی دولت ها و دولتمردان برگردانید. همه چیز معکوس است. پوتین از استحاله متمدنانه طالبان خبر می دهد!! بایدن یقین خویش به تغییر تاریخی طالب ها را تکرار می کند. شی جین پینگ بر عوض شدن بارز و مترقیانه این جماعت انگشت تأکید می گذارد، مرکل وقوع میمون این دگردیسی را بشارت می دهد، جانسون ضمن نگهداری احتیاط با شرکا همدلی می ورزد، مکرون می کوشد تا در نشان دادن ایمان به دموکرات شدن طالبان، از سایر همقطاران عقب نماند. دارالخلافه های قدرت سرمایه در امریکا، اروپا و جهان هیچ ایرادی به کارنامه بیست ساله خود در اسیای وسطی ندارند، همه چیز را بر وفق مراد می بینند، اهداف را تا حدی محقق شده می یابند و لاجرم پیروز و مفتخر به پایگاههای خود باز می گردند. این را «بایدن» در این چند هفته دهها بار تکرارکرده است. اما آیا واقعا راست می گویند؟! و راستی، راستی خود را پیروز می بینند؟!! این را متحجرترین افراد هم بعید است باور کنند. معلوم است که چنین نیست. بورژوازی سرمایه اندیشنده است. سرمایه اگر به هر شکل، در هر نقش، با هر ساز و برگ سهمی از اضافه ارزش های تولید شده توسط طبقه کارگر جهانی را نصیب خود نکند دیگر سرمایه نیست و سرمایه دار و دولت سرمایه داری اگر از جنگ افروزی ها، لشکرکشی ها و فتوحاتش کوهسار سودها را به چنگ نیاورد، قطعا بدترین شکست ها را خورده است. بورژوازی ایالات متحده و شرکا، به گاه تجهیز قوا و تدارک هولوکاست افغانستان، مسلما برای تنبیه طالبان و پیرایش نظم جهان تک قطبی اهمیت شایان قائل بودند، اما همزمان اطمینان داشتند که در قبال هزینه های جنگ رؤیاهای طلائی افسون آمیزتری را هم لباس واقعیت خواهند پوشاند. به پیش ریز وسیع سرمایه در حوزه های اقتصادی گسترده در فاصله میان بدخشان تا هلمند و ننگرهار تا هرات نیز با حرص و آز سیری ناپذیر چشم می دوختند. نکته ای که ولو تیتروار نیازمند توضیح است.

افغانستان به لحاظ معادن و ذخائر زیرزمینی یکی از غنی ترین کشورهای دنیا است. برخی از این ذخائر، از جمله منابع نستا سرشار طلا، اورانیوم، لیتیوم، یا خاک های نادر از بیشترین اهمیت در چرخه ارزش افزائی سرمایه و بازار جهانی سرمایه داری برخوردارند. همه این ها در زمره کالاهائی هستند که تسلط انحصاری بر چرخه تولیدشان می تواند مایه و موجد تصاحب عظیم ترین سهم اضافه ارزشهای حاصل استثمار طبقه کارگر جهانی گردد. همان نقشی که عالی ترین دستاوردهای صنعت، تکنیک و دانش بشری یا کالاهای ویژه ای مانند نفت بازی کرده و می کنند. این ذخائر در صورت استخراج و طی پروسه تولید، به دلیل تقاضای نسبی بسیار انبوه و عرضه کاملا اندک، این ظرفیت را دارند که به قیمتی بسیار بالاتر از متوسط قیمت های تولیدی سایر حوزه های صنعت به فروش رسند. در همین راستا حجم غول آسائی از اضافه ارزش های تولید شده در قلمروهای دیگر را، از چنگ سرمایه ها و بخشهای دیگر سرمایه جهانی بیرون آورده و سهم خود سازند. به بیان دیگر، با نقش ویژه انحصاری که دارند، عظیم ترین حصه ها را در استثمار توده های کارگر دنیا احراز و مایملک صاحبان خود گردانند. اورانیوم، لیتیوم یا خاکهای نادر در شیوه تولید سرمایه داری و بازار جهانی سرمایه چنین وزن و نقشی دارند. هیچ بی جهت نیست که غولهای عظیم الجثه مالی و صنعتی امریکا، تصریح می کنند که افغانستان می تواند عربستان سعودی دیگر دنیا با آرامکوی پرخروش «لیتیوم» شود، فلزی قلیائی و سفید رنگ که در تکنولوژی اطلاعاتی، به ویژه در تولید باطری موبایل ها و سیستم های کامپیوتری حائز اهمیت خاص است.

معادن افغانستان به خاک های نادر و ذخائر زیرزمینی انحصاری محدود نیست. ارزش متوسط کل این کانها بیش از سه تریلیون دلار امریکا برآورد گردیده است. معدن مس «عینک» در منطقه لولاگر، یکی از سرشارترین معادن مس جهان است و از لحاظ شرایط خاص تولیدی، هزینه استخراج، بازار فروش، چشم انداز حصول سودهای نجومی، هر تراست غول پیکر صنعتی دنیا را خیره خود می سازد. ارزش تخمینی ذخیره های مس این ناحیه از 10 میلیارد دلار افزون است. «عینک» فقط یکی از 300 معدن احتمالی مس کشور می باشد، انستیتوهای پژوهشی امریکائی حجم مس موجود در این کان ها را به ویژه با رجوع به درجه مرغوبیت، هزینه نازل تولید و سودهای سرشار، درسطحی می دانند که از افغانستان به عنوان جایگزینی برای شیلی و امریکای لاتین یاد می کنند. این انستیتوها از ذخیره حدود 70 هزار میلیون تنی مس در ایالت های فراه، کاپیسا، لولاگر، هرات، قندهار و زابل گفتگو می کنند. غنی ترین معادن آهن آسیا نیز در افغانستان قرار دارد. ذخیره آهن معدن «حاجی گک» در ولسوالی بامیان از 8 میلیارد تن بیشتر است و عیار خلوص آن بالای 62 درصد تخمین زده می شود. عیار آهن «حاجی علم» در قندهار از این نیز افزون تر و بالای 64% است. از مس و آهن یا خاک های نادر و مواد معدنی بسیار گرانبهای انحصاری قادر به جذب کهکشان اضافه ارزش ها که بگذریم، افغانستان به وفور نسبی طلا، نقره، اورانیوم، آلومینیوم، گوگرد، سرب، روی، تنگستن، تالک نیز شهرت دارد. بورژوازی ایالات متحده و شرکای اروپائی در سال 2001 میلادی، زمانی که برای تنبیه یا همگن سازی فاشیسم اسلامی طالبان، با الگوی نظم نسخه پیچی خود، آسیای میانه را طعمه آتش و کوره آدم سوزی می کردند، در کنار این مقصود مهم عاجل، به بهره برداری بسیار گسترده، استراتژیک و آجل از این منابع سرشار سرمایه و سود نیز نظر داشتند. رؤیائی که تحقق آن در شرایط ویژه روز نظام سرمایه داری، به رغم تمامی سنگلاخ های فرساینده سر راهش، به یک پیروزی بسیار سترگ می ماند و به فاتحان امکان می داد که ولو برای چند صباح، سهم خود از اقیانوس اضافه ارزشها را بسیار بیشتر کنند، در همین راستا توان خود برای رقابت موفق تر با رقیبان را بالا برند، در سهام سود آنان مؤثرتر از پیش شریک شوند، بخش هر چه چشمگیرتر و دشوارتری از پروسه سرریز بار بحران ها بر زندگی توده های کارگر دنیا را بر دوش این رقیبان و شرکا محول سازند. فاتحان به تمامی این اهداف، هر چه دقیق تر و هشیارتر نظر داشتند و حال پرسش بعدی آنست که آیا توفیق یافتند؟! چرا در این گذر پیش نرفتند؟!! کدام سدها را سر راه دیدند؟ و در مواجهه با این موانع چه راهبردها و سیاست هائی اتخاذ نمودند؟ از همه مهمتر، چرا بدون حصول نتیجه یا حتی شروع پیش ریز سرمایه در این حوزه ها از افغانستان خارج گردیدند؟ پاسخ این سؤالات یک به یک مهم هستند و جستجوی دقیق آنها نیازمند بازکاوی مارکسی موقعیت روز شیوه تولید و مناسبات جاری سرمایه داری است.

شکی نیست که امریکا و شرکا، حداقل تا لحظه خروج، به چشم اندازهای مهم استراتژیک خود دست نیافتند. آنها برخلاف پیش بینی های نخستین هزینه های بسیار سنگینی را هم متحمل گردیدند. جنگ بر ویرانی ها افزود، حدود 120 هزار نفر از آحاد طبقه کارگر افغانستان مرکب از 50 هزار غیرنظامی و 70 هزار سرباز، در طول این 20 سال جان خود را از دست دادند. 2 میلیون و هفتصد هزار افغان که علی العموم نفوس کارگری بودند مجبور به خروج از کشور، فروش نیروی کار در نقطه های دیگر دنیا، با بدترین و هولناک ترین شرایط استثمار شدند، جمعیت انبوهی در آبهای بین المللی جان دادند و طعمه جانوران دریائی گردیدند. شمار آوارگان و بیخانمانان کارگر در داخل افغانستان از مرز 4 میلیون نفر گذشت. بورژوازی پیروز، این جمعیت کثیر 6 میلیونی را انسان به حساب نمی آورد و قتل عام، غرق شدنشان در دریاها، آوارگی، گرسنگی، فلاکت و سیه روزی آنها را شایسته گفتگو نمی بیند، بر همین مبنی و مطابق معمول کل آمارها و گزارشها حول هزینه های مالی جنگ یا در بهترین حالت شمار نظامیان مقتول و مفقود ارتشهای جنگ افروز تمرکز می یابد.

بر اساس این گزارش ها، سقف هزینه های جنگ تا سطح دو تریلیون و 260 میلیارد دلار امریکا بالا رفت. به بیان دقیق تر 40 کشور عضو ائتلاف امریکا حدود دو تریلیون و 260 میلیارد دلار از حاصل کار و استثمار طبقه کارگر جهانی را صرف کشتار همزنجیران آنها در افغانستان کردند تا از این طریق بورژوازی سهم طلب نافرمان طالبان و القاعده را به قبول الگوی ویژه نظم خود برای جهان سرمایه داری متقاعد سازند. فقط امریکا بالغ بر 816 میلیارد دلار از کار پرداخت نشده توده های کارگر دنیا را صرف اشتعال روزافزون این جنگ نمود. داده ها می گویند که دولت ایالات متحده برای تأمین هزینه های جنگ مجبور به دریافت وام هائی شد که نتیجه مستقیم آن سوای دنیای کشتارها و بربریت ها، سرشکن سازی 500 میلیارد دلار بهره بانکی این وام ها بر زندگی مستمرا در حال سلاخی طبقه کارگر امریکا و دنیا بود. جنگ جان 2500 سرباز امریکائی را گرفت. 1500 نظامی کشورهای ائتلاف نیز در آتش جنگ سوختند. 21000 سرباز امریکائی و همین حدود سربازان ممالک عضو ناتو در طول سالهای جنگ مجروح شدند و شمار کثیری از آنها معلول مادام العمر گردیدند. کل این تلفات جانی، دلار به دلار هزینه های نظامی و تسلیحاتی، تمام خسارت ها و ضایعات جنگ را توده های کارگر دنیا پرداختند.

جنگ مثل کلیه کارکردها، برنامه ریزی ها یا هر نفس کشیدن سرمایه داری شرایط کار، استثمار، معیشت کارگران را بسیار وخیم تر و تحمل ناپذیرتر کرد. دولت امریکا و متحدانش کل این خسارت ها و سیه روزی ها را بر سر توده کارگر آوار کردند، با این کار و به یمن این جنگ افروزی ها بورژوازی فاشیست دینمدار طالبان را عجالتا از اریکه قدرت به زیر کشید اما در عرصه دست اندازی بر حوزه های طلائی پیش ریز سرمایه، در پهنه سرمایه گذاری برای اکتشاف، استخراج، بهره برداری از ذخائر زیرزمینی گردآور انبوه اضافه ارزش ها، دراین بیست سال موفقیتی به دست نیاوردند. چرا؟ این همان پرسشی است که پاسخش کلید حل پاره ای معماها است.

بورژوازی ایالات متحده و شرکا در این قلمرو هیچ گامی برنداشتند. چرا؟، زیرا سرمایه داری از سالیان متمادی پیش، وارد فازی گردیده است که راه نقش بازی خود، در گشایش حوزه های نوین انباشت و انکشاف به شیوه سابق را دستخوش تغییر ساخته است. این یکی از بارزترین شاخص های هویتی نظام بردگی مزدی است. این همان شاخصی است که مارکس با بیان «سد حقیقی تولید سرمایه داری همانا خود سرمایه است» بر آن انگشت نهاد و با درایت بی مانندی به تشریح هر چه شفاف تر، ژرف تر و ریشه ای تر آن پرداخت. این شاخص سرشتی سرمایه دیرزمانی است که پویه ارزش افزائی و حیات تاریخی سرمایه داری را در کلاف خود پیچیده و به بند کشیده است. قصد حاشیه روی نداریم اما برای توضیح درست بن بست تاریخی بورژوازی کلا و از جمله دولت امریکا و متحدانش در افغانستان یا افغانستانها، هیچ چاره ای نیست جز آنکه همین شاخص هویتی سرمایه را که مارکس تشریح کرده است، ولو کاملا گذرا بازخوانی و تعمق کنیم.

کمی به عقب بازگردیم. تا اوایل نیمه دوم سده نوزدهم میلادی غالب نمایندگان فکری لیبرال ناسیونالیست یا چپ بورژوازی در سه قاره آسیا، افریقا، امریکای لاتین، لحظه لحظه عمر خود را با شیرین ترین رؤیاها درباره توسعه پرشتاب صنعتی، سیاسی، مدنی، فرهنگی جامعه یا قاره خود به سر می آوردند و برای تحقق این آرمان تلاش می کردند. افرادی مانند «امه سزر»، «فرانتس فانون»، «پاتریس لومومبا»، «قوام نکرومه»، «احمد سوکارنو»، «عبدالناصر»، «بن بلا» در جاهای مختلف، در حوزه کارائیب، الجزایر، کنگو، غنا، اندونزی، چنین چشم اندازی را پیش روی خود می دیدند، در ایران، مصدق و جبهه ملی به پاره ای دلائل از جمله سطح نسبتا پیشرفته پروسه انکشاف سرمایه داری در جامعه، چشمه زایای اضافه ارزش های انبوه نفتی یا موقعیت خاص ژئوپولیتیک کشور در مناقشات جاری قطبهای روز سرمایه جهانی، بیشتر از همسلکان به تحقق رؤیای بالا باور داشتند. غالب اینان، به طور اخص سران جبهه ملی، گاه به آینده ای کمتر از سوئیس و سوئد برای «میهن» اجدادی رضایت نمی دادند. در این مورد دلیل می آوردند، به فلسفه می آویختند، از تئوری های پرزرق و برق استمداد می کردند، تاریخ را ورق می زدند، درب خانه اکابر اقتصاد سیاسی سرمایه داری از فیزیوکرات ها تا اسمیت و ریکاردو و استوارت را می کوبیدند و همه را به شهادت می طلبیدند.

این جماعت، مصمم و سرسخت بر باور خود پای می فشردند، خود را فریب می دادند، بساط فریبکاری پهن می کردند. برخی از آن ها ضد مارکس هم نبودند اما بر هستی اجتماعی خود می تنیدند و هر سخن مارکس را با شعور فرارسته از زمین زندگی طبقه خویش ادراک می نمودند. نقد مارکسی اقتصاد سیاسی در بند، بند خود تصریح داشت که سرمایه داری هر چه پرشتاب تر، شیوه تولید مسلط دنیا خواهد شد، اما سرمایه داری شدن کلیه نقاط عالم نه فقط متضمن توسعه صنعتی همگون یا انکشاف سیاسی، مدنی، فرهنگی و اجتماعی همسان کشورها نیست که ماجرا دقیقا معکوس است. مارکس به زمینی ترین زبان نشان می داد که شاخص هویتی سرمایه داری کار مزدی یا رابطه خرید و فروش نیروی کار است، «همان اوضاع و احوالی که شرط اساسی تولید سرمایه داری یعنی وجود یک طبقه کارگر مزدی، برانگیزنده گذار از تولید کالائی به تولید کالائی سرمایه داری را ایجاد می کند» گسترش صنعتی در این نظام را باید با رجوع به همین خصلت هویتی تعریف کرد، «سرمایه صنعتی یگانه شیوه زندگی سرمایه است که در آن نه تنها تملک اضافه ارزش یا اضافه محصول بلکه ایجاد آن نیز وظیفه سرمایه است» به بیان دیگر سرمایه داری شدن یک جامعه را باید در مسلط شدن رابطه کار مزدی و توده عظیم اضافه ارزش هائی که طبقه کارگر تحویل سرمایه داران داخلی و سرمایه جهانی می دهد جستجو نمود. توسعه صنعتی تابع تقسیم کار بین المللی سرمایه و نقشی است که سرمایه اجتماعی آن کشور در پروسه سراسری تولید و تحقق اضافه ارزش ها بر دوش می گیرد. نکته بعدی اینکه سرمایه ذاتا بحران زا است، ریشه بحرانش در نفس سرمایه بودنش، در رابطه تولید اضافه ارزش بودنش قرار دارد. بحران به همان اندازه ذاتی سرمایه است که تولید سود صدر و ذیل هستی آن است. تار و پود هستی سرمایه با افزایش گریزناپذیر ترکیب آلی آن و پیشی گرفتن نرخ انباشت از نرخ تولید اضافه ارزش عجین است. سرمایه با تمامی توان و شتاب، درجه بارآوری اجتماعی کار را بالا می برد، حجم کار زنده مورد استثمارش را درمقابل کار مرده یا بخش ثابت خود که آفریننده هیچ ارزش یا اضافه ارزشی نیست کاهش می دهد و این کاهش را هر چه سریعتر و پرشتابتر می سازد. سرمایه زیر مهمیز این تناقضات چگونگی توزیع خود میان حلقه های مولد، نامولد، صنعتی یا غیرصنعتی در هر کشور، در سراسر دنیا و در میان بخش های مختلف سرمایه جهانی را نیز تعیین می نماید. کل این داده ها که اندرونی سرمایه اند فریاد می زنند که در نظام سرمایه داری وجود سومالی ها، سیرالئون ها، اتیوپیها، افغانستان ها، بنگلادش ها در کنار امریکا، ژاپن، آلمان، انگلیس و فرانسه، در جوار کره جنوبی، ایران، ترکیه، افریقای جنوبی، برزیل، شیلی امری غیرقابل گریز است. بارآوری کار حیرت زا، سرمایه شدن کل دستاوردهای تکنیک و دانش بشری در بخشی از دنیا، ترکیب ارگانیک انفجاری سرمایه، در چند کشور باید با بارآوری کار نازل، ترکیب آلی پائین و رشد صنعتی کمتر مناطق دیگر تکمیل شود. سهم سرمایه اجتماعی کشورها، حوزه های مختلف و بحش های متفاوت سرمایه جهانی از اضافه ارزش های حاصل استثمار طبقه کارگر جهانی نمی تواند هم سطح باشد. اگر طبقه سرمایه دار جامعه ای یا قطبی با سهم عظیم تر سودها از امکان عقب نشینی در مقابل موج مبارزات کارگران برخوردار می شود، شرکای آنها در ممالک دیگر وحشیانه ترین تهاجمات را علیه سطح مزد، معاش، دارو و درمان توده کارگر سازمان می دهند. کل اینها ذاتی و اجتناب ناپذیر سرمایه داری است.

نکته کنکرت تر مربوط به این بحث آنکه، سرمایه با ارتقاء شتاب آلود بارآوری کار، متوسط ترکیب ارگانیک خود را مستمرا بالا می برد. بخش ثابت خود را سرطانی افزون می کند و بخش متغیر یا تنها سرچشمه تولید سود و سرمایه را به صورت نسبی محدود و محدودتر می سازد. این روند هزینه تولید کالاها را پائین می آورد، اما رشد روزافزون، گاه سریع و در بخش عمده جهان، انفجاری قیمت ها را به دنبال می آورد. چرا؟ پاسخ مشکل نیست. همان گونه که گفته شد سهمگین ترین بخش ارزشهای آفریده توسط طبقه کارگر جهانی، به صورت اضافه ارزش به سرمایه الحاقی در شکلهای متفاوت صنعتی، تجاری، مالی تبدیل می شود. بخش ثابت سرمایه اجتماعی کشورها یا کلا سرمایه بین المللی، غول آسا رشد می کند. حصه بزرگی از ارزش اضافی ها نیز در شکل گسترش مستمر فراساختارهای اجتماعی سرمایه داری تبدیل به سرمایه می گردد. نتیجه قهری این روند آنست که اگر به طور مثال در جامعه ایران، در سال 1315 خورشیدی، سرمایه ای معادل 800 تومان (400 ثابت و 400 متغیر)، با نرخ اضافه ارزش 100%، نرخ سود 50%، محصولی به حجم 20 تن، ارزش 1200 تومان و قیمت تولیدی هر کیلو 60 تومان روانه بازار روز می ساخت، همین سرمایه در 1394، با رقم یک میلیارد و 800 میلیون تومان، مرکب از یک میلیارد استوار و 800 میلیون گردشی، ترکیب آلی 90c+10v، نرخ اضفه ارزش 500%، محصولی به حجم 500 تن، ارزش 600 میلیون تومان و بهای هر تن 1 200 000 تومان به بازار عرضه می کند. دراین فاصله زمانی 80 ساله، زمان کار اجتماعا لازم برای تولید یک کیلو گندم دهها بار تنزل نموده است، اما قیمت تولیدی آن تا 20 هزار برابر افزایش یافته است. تناقض حیرت انگیزی که جزء هستی سرمایه است. توده کارگری که در حالت دوم 500 تن محصول را تولید می کند، با نقش بازی کار مرده یک میلیارد تومانی، بارآوری کارش و نرخ استثمار خود را به شکل بهت انگیزی بالا برده است. افزایش انفجاری نرخ استثمارش یعنی تولید کهکشانی ارزش ها، اضافه ارزشها و کل اینها وارد پروسه تشکیل ارزش و لاجرم قیمت تولیدی محصول می شود. کارگری که سال 1315 خورشیدی گندم آفریده خود را کیلوئی حدود 6 شاهی از سرمایه دار می خرید، در سال 1394 فرزندش همان گندم را به بهای هر کیلو 1200 تومان از نسل جدید سرمایه داران خریداری می کند. طبقه وی در این 80 سال هرچه کار کرده، سرمایه طبقه سرمایه دار شده و او مجبور است چنان نرخ استثمار هلاکتباری را تحمل کند که برای کل این سرمایه ها سود آفریند، آنها را بازتولید نماید، بازهم انفجاری و سرطانی افزایش دهد. کل اینها ذات سرمایه است و سرمایه داری با همین بنمایه از همان اواخر قرن نوزدهم وارد فازی شد که ادامه انکشاف و جهانی شدن هر چه بیشتر خود را به تحمیل نرخ اضافه ارزش های رعب انگیز انفجاری بر توده کارگر کشورها قفل دید. سرمایه به مفهوم عام خود، به معنای جهانی و تاریخی اش، خود را در وضعی یافت که باید نه فقط بهای نیروی کار را تا سرحد شبه رایگان پائین آرد بلکه هزینه جزء ثابت سرمایه، هزینه اجزاء فیکس و گردشی این بخش را هم با وثیقه کردن فرسایش هر چه هلاکتبارتر توان جسمی، سلامتی و قوای فیزیکی و فکری کارگران، تا آخرین مرزهای ممکن کاهش دهد. معنای این نیاز در چرخه تولید و روند انکشاف بین المللی و سراسری سرمایه داری آن بود که باید طبقه کارگر حوزه جدید انباشت در بدترین و مهلک ترین شرائط کار کند، از هر میزان ایمنی ابتدائی محیط کار محروم ماند، طولانی ترین و دهشتناک ترین روزانه های کار را پذیرا گردد. به کمترین امکانات آموزشی، بهداشتی، درمانی و رفاهی تن دهد، در برهوت فقر، گرسنگی، فلاکت، آوارگی زندگی نماید، کارتن خواب، گورخواب و خرابه نشین باشد، از هر میزان حقوق انسانی و اجتماعی محروم شود. هر اعتراض او علیه این فشارها و محرومیت ها با تمامی سبعیت سرکوب گردد. بخش سهمگینی از حاصل کار و استثمارش هزینه برپائی دیکتاتوری های هار پلیسی، نظامی، ایجاد فضای رعب و دهشت، تأسیس و اداره مخوف ترین زندانها، شکنجه گاهها، میدان های اعدام، دستگاههای اختاپوسی شستشوی مغزی، حوزه های علمیه دینی و غیردینی و فراوان نهادهای اعمال قهر فیزیکی و فکری بر طبقه کارگر گردد. وضعیتی که در بخش عظیمی از دنیا شاهد آن هستیم. کارگر نفرین شده بنگالی رودهای پرخروش سود را برای غول های عظیم الجثه پوشاک اروپائی تولید می کند. برای ایفای این نقش مجبور است 12 تا 16 ساعت در شبانه روز با مزد 60 دلار در ماه، بدون غرامت بیکاری، بیمه درمان، بازنشستگی در مرگبارترین شرائط کار کند. محیط کارش از کمترین امکانات ایمنی برخوردار نباشد و هر روز جمعیتی از آنها طعمه آتش ناشی از خرابی سیستم برق رسانی گردد.

سرمایه داری در سراسر قرن بیستم پویه انکشاف، جهانی شدن، توسعه و تسلط خود بر دنیا، بر اقصی نقاط عالم را این گونه، با این استراتژی پیش برد. راه دیگری نداشت، متوسط ترکیب آلی سرمایه جهانی با بیشترین شتاب بالا می رفت. نرخ اضافه ارزش ها به طور حیرت زا صعود می کرد اما نرخ سودها روند افت می پیمود، خطر پیشی گرفتن نرخ انباشت از نرخ تولید ارزش اضافی سرکش تر می شد، پروسه جهانی شدن باید فشار این تناقضات را تحمل می کرد و یگانه راهش تشدید انفجارآمیز فشار استثمار طبقه کارگر بین المللی و بیش از همه توده های کارگر حوزه های جدید انباشت بود. راهبردی که سلاخی معیشت کارگران، مرگبارتر نمودن شرائط کار و استثمار آن ها، سازماندهی و تحکیم درنده ترین دیکتاتوری ها، کشتار آزادی ها و امحاء حقوق اولیه انسانی را جزء لایتجزای شرایط توسعه سرمایه داری و بازتولید سرمایه اجتماعی ممالک می ساخت.

اگر افریقای رؤیائی «فانون»، «لومومبا»، «نکرومه»، کارائیب فرانسه مانند «امه سزر» و آسیای سوئیس گونه مصدق و سوکارنو از کوره های آدم سوزی امروزی اتیوپی، سومالی، سیرالئون، بنگلادش، اندونزی و ایران جمهوری اسلامی سر در آورد، رازش اینجا است. روندی که در این صد و بیست سال مستمرا تشدید شده است. سرمایه در همین راستا دیری است که دست به کار تأسیس کارخانه، کشیدن راه آهن، ایجاد شبکه های آب و برق، ساختن بیمارستان، احداث فرودگاه و مانند اینها هم نمی گردد. کوخ مخروبه دختر 6 ساله فیلیپینی و کومه ویران زن بنگالی را جزء لایتجزای کمانه تولید موبایل، آی پد، پیچیده ترین سیستم های کامپیوتری می کند، سرمایه دیگر حاضر به استخدام کارگر با قراردادهای قرن نوزدهمی یا حتی نیمه اول قرن بیستمی، پرداخت بیمه درمان، بیکاری، بازنشستگی، تحمل فشار اعتصابات سندیکائی، افزایش دستمزد و از این حرفها نیست. دیگر برای سرکوب فکری طبقه کارگر و خارج سازی جنبش کارگری از ریل پیکار ضد کار مزدی خود را نیازمند تقبل هزینه رفرمیسم اتحادیه ای نمی بیند.

با این توضیح ضروری به اصل بحث باز گردیم. اگر امریکا و متحدانش در افغانستان تریلیونها دلار خرج کردند اما برای پیش ریز سرمایه در حوزه اکتشاف، استخراج و بهره برداری از معادن کاری انجام ندادند، رمز و رازش در همین جا، در شرایط روز دنیای سرمایه داری، در انحطاط انفجارآمیز نظام بردگی مزدی قرار دارد. برای ورود به این حوزه و دستیابی به معادن سرشار انحصاری دروگر اضافه ارزش های حاصل استثمار پرولتاریای جهانی باید زنجیره طویلی از سرمایه گذاری های پرهزینه انجام می دادند. ساختن، جاده، کارخانه، شبکه های وسیع آب و برق، خطوط ارتباطی مطمئن، شهرسازی، راه آهن، فرودگاه، سیستم حمل و نقل، فراساختارهای تأمین نظم اقتصادی، سیاسی، آموزشی، پژوهشی در یک سو و ماشین قهر نظامی، دستگاههای اختاپوسی سرکوب پلیسی، اطلاعاتی، امنیتی، شستشوی مغزی، و بسیاری کارهای دیگر که نیازی به لیست کردن آنها نیست. این زیرساخت ها، تأسیسات، نهادهای نظم و اختاپوس های قدرت و حاکمیت هزینه های کهکشانی لازم دارند. بورژوازی ایالات متحده و شرکا قرار نبود این هزینه ها را بر دوش گیرند. اگر چنین می کردند همه چیز نقض غرض می شد، به جای حفاری کاریز انتقال اضافه ارزش ها به شریان سهام سود تراست ها و سرمایه اجتماعی کشورهای خود، غرامت هم می پرداختند. خسارت ها سنگین تر از سودها می شد. به یک مثال اشاره کنیم. در سال 2007 میلادی دولت حامد کرزی قرارداد 3 و نیم میلیارد دلاری، پروژه اکتشاف، استخراج و بهره برداری معدن مس عینک در ولایت لولاگر در 30 کیلومتری جنوب شرقی کابل را با کنسرسیوم چینی M.J.A.M-M.C.C امضاء نمود. «عینک» دومین معدن مس عظیم دنیا است و حجم ذخیره اش از 10 میلیارد دلار افزون است. M.C.C در این پروتکل متعهد شد که هر چه زودتر کار حفاری را آغاز و عملیات استخراج را دستور کار سازد، آنسان که بر اساس محاسبات وزارت صنایع دولت کرزای، در سال 2017 میلادی فقط سهم بورژوازی افغانستان از تولیدات این معدن و یکی، دو پروژه کوچک دیگر همین حوزه، از یک میلیارد دلار امریکا بیشتر گردد. کمپانی مس چینی شروع به کار نمود و بر پایه آنچه که هویت و اقتضای گریزناپذیر پویه انکشاف سرمایه داری است، در همان نخستین گام، جمعیت کثیری از سکنه روستاهای اطراف معدن را از کومه های مسکونی و شرایط کار و معاش خود بیرون ریخت، هزاران زن و کودک و پیر و جوان را آواره، بی خانمان و راهی برهوت گرسنگی و فلاکت کرد. همزمان چندین حلقه چاه عمیق با هدف تهیه آب مورد نیاز چرخه استخراج مس حفر نمود. زودتر از هر چیز یک مسجد جامع با ظرفیت 2200 نمازگزار برای خیل کثیر آوارگان بدون هیچ سرپناه، هیچ خورد و خوراک و پوشاک و معاش احداث کرد!!. کنسرسیوم M.C.C برای راضی ساختن بی خانمان ها!! مشغول تعیین قبله، بنای محراب و تأسیس مسجد بود که قوای طالبان وارد لولاگر شد، آنها اعلام داشتند که با پروژه اکتشاف، استخراج مس هیچ مشکلی ندارند، از ورود تراست چینی هم استقبال می کنند اما سهم طالبان باید از همه افزون تر باشد. غول عظیم مس چینی شروع به واکاوی پروژه پیش روی نمود. اقلام هزینه ها را بار دیگر لیست کرد و به چرتکه سرمایه سپرد. حاصل جمع به گونه چشمگیری عظیم تر از پیش شد. اقلام نجومی سرمایه استواری که باید به صورت راه آهن، جاده، چاههای عمیق، شبکه آبرسانی، نیروگاههای متعدد برق، حمل و نقل مدرن، فرودگاه، ماشین آلات و چیزهای دیگر پیش ریز شود، سرمایه ای که باید در قالب ساختارهای متنوع نظم اقتصادی، سیاسی، آموزشی، فرهنگی، بهداشتی، درمانی، مدنی و اجتماعی انباشت شود، سهمی که باید به طالبان پرداخت تا این نظم را ویران نکند، حصه ویژه ای که بورژوازی قبیله دار و طایفه سالار مطالبه می نماید، همه را با هم جمع زد، از مشاهده حاصل جمع دچار لرزش شد. به این اندیشید که با فرض تقبل کل این ارقام، کدامین تضمین برای چرخش موفق چرخ تولید و ارزش افزائی سرمایه ها یا حصول سودها وجود دارد؟!! این پرسش را در شیارهای شعور سرمایه زاد خود چرخاند. نتیجه روشن بود. مستمسک هائی ساز شد، ادای احترام به آثار عهد باستان و «مفاخر ملی افغانستان»!! مجوز مشروع تعطیل پروژه ها گردید، احداث راه آهن شروع نشده متوقف شد. سایر طرحها به همین سرنوشت دچار آمد. 14 سال از انعقاد قرارداد گذشته است. نه کنسرسیوم M.C.C و نه هیچ کدام از دولت های افغانستان دست به کار ابطال پروتکل نشده اند، اما هیچ جزء این قرارداد نیز لباس اجرا نپوشیده است. یک نکته دیگر را هم به خاطر آریم. چین اولین کشوری نبود که برای استخراج مس عینک سرمایه گذاری کرد، در 1974، دوره حکومت داود، شبیه همین پروژه را کارشناسان روسی و دولت «اتحاد شوروی»!!، آغاز و در دوره های تره کی، حفیظ الله، ببرک کارمل، نجیب الله، به صورت گسیخته و گاهگاهی پیش برده بودند. مشکل M.C.C مسلما حفظ «مفاخر ملی» افغانها نبود، چگونگی اجرای طرح ها، بهره برداری از مس عینک یا دهها و صدها پروژه دیگر انباشت سرمایه، فرار از هزینه های سرسام آور این پروژه ها و رسیدن به سودهای طلائی بود که خواب از دیده سرمایه دارانش می ربود. انتظارات و اهدافی که تحقق آنها در شرایط جنگ داخلی، تشتت فرساینده میان بخش های مختلف بورژوازی، جدال روزافزون درون ماشین قهر نظامی و پلیسی سرمایه بر سر سهام مالکیت و قدرت، بی سر و سامانی اوضاع جامعه و آینده کاملا نامعلوم توازن قوای میان قطب های مختلف سرمایه جهانی در کشور، بسیار دشوار می نمود. از سرمایه داران چینی که بگذریم، بورژوازی ایالات متحده بیشتر از همه رقبا شیفته سینه چاک بهره برداری از کانهای سرشار افغانستان و به طور خاص فراورده های انحصاری گردآور بیشترین اضافه ارزش ها از نوع لیتیوم، اورانیوم یا خاکهای نادر بود. نقشه این کار در 2017 در دولت ترامپ تهیه و تنظیم گردید. مشاوران اقتصادی وی، آزموده ترین و کاردیده ترین تیم های تحقیق را عهده دار تجسس، شناسائی، برنامه ریزی، محاسبه سود و زیان و بالاخره سرمایه گذاری در حوزه های دارای چشم انداز حصول سودهای نجومی کردند. این تیم مدت ها کار کرد، تمامی جوانب مختلف را سنجید، هزینه ها را برآور نمود، دورنماها را کاوید و از کل پژوهش ها به هیچ نتیجه مطمئنی برای عزم جزم در زمینه سرمایه گذاری دست نیافت. امریکا هم با همه مشکلاتی که در مورد M.C.C، سرمایه داران و دولت چین گفته شد، رویارو بود. مضافا اینکه از بیست سال جنگ افروزی، اختصاص تریلیون ها دلار حاصل استثمار کارگران امریکا و جهان به استقرار نظم نسخه پیچی خود در افغانستان یا سازماندهی ماشین قهر نظامی، پلیسی پاسدار این الگوی نظم هیچ نتیجه ای هم نگرفته بود. تصمیم به خروج از افغانستان از درون همین واکاوی ها، پژوهش ها و محاسبات بیرون آمد. ریشه ماجرا در اینجا قرار داشت، در تحمل هزینه های گزاف بدون چشم انداز حصول سودهای کلان، آنان که در باره شکست مفتضحانه استراتزی امریکا غوغا راه می اندازند، اما ریشه شکست ها را در شرایط روز چرخه تولید سرمایه جهانی نمی کاوند، آنان که ریشه این شکست را در باور دولتمردان امریکائی به دموکراسی نیابتی می جویند، با کار خویش فقط توهم تحویل توده کارگر دنیا می دهند. استراتژی امریکا در افغانستان، عراق یا جاهای دیگر شکست خورده است، اما این شکست نه ناشی از کم عقلی بوش، اوباما، ترامپ یا بایدن که شکست جبری ناشی از انحطاط انفجارآمیز سرمایه داری است. ریشه ماجرا اینجا است، اما صرف انگشت نهادن بر ریشه، روشنگر کل رخدادها نیست. بلافاصله این سؤال مطرح خواهد شد که دولتمردان روز امریکا چگونه؟ ولو با یقین به ناروشنی چشم انداز سرمایه گذاریها، طومار همه اهداف، انتظارات، رقابت ها، برنامه ریزی های استراتژیک منطقه ای، جهانی، کل کارنامه آکنده از مجاهد آفرینی، طالبان پروری، «دولت – ملت سازی»!!، صدور دموکراسی و جامعه مدنی!! یا دنیای نقشه های دیگر را در هم پیچیدند و تسلیم زباله دان ها کردند؟!! برای زنجیره طولانی این راهبردها، رؤیاها، جنگ افروزیها، چه بدیل یا بدیل هائی دارند؟!! برنامه های بعدی آنان چه خواهد بود؟ با طالبان چه روابطی خواهند داشت؟ تکلیف خود با قطب ها و دولت های رقیب آماده بیشترین دخالت در افغانستان و فزاینده ترین بهره برداری از وضع آتی کشور را چه می بینند و چگونه تعیین می کنند؟!! اینها همه پرسش هائی هستند که مهمند و باید جواب گیرند. بورژوازی امریکا از همان سال نخست پس از سقوط طالبان و سالهای بعد آن، تمامی تلاش خود را به کار گرفت تا: اولا کل هزینه احداث تأسیسات پایه ای مورد نیاز پیش ریز سرمایه مانند، راه آهن، فرودگاه، شبکه آبرسانی، نیروگاههای برق، سیستم حمل و نقل را از طریق فشار انفجارآمیز استثمار توده های کارگر تضمین نمایند و بورژوازی افغان را عهده دار سرشکن سازی کل این هزینه ها بر زندگی نفرین شدگان کارگر کند. ثانیا مخارج لشکرکشی، هزینه های گزاف تسلیحاتی، میلیتاریستی را حتی الامکان با شرکا تقسیم نماید و در این تقسیم، سهم خود را تا سرحد امکان پائین آرد. حاکمان ایالات متحده چنین اندیشیدند و برای حصول این هدف ها کوشیدند اما آنها در بخش نخست با تناقضی پیچیده و سخت جان مواجه گردیدند. بورژوازی افغان از کل شرایط و ظرفیت لازم برای ایفای این نقش فقط یک چیز را کم نداشت. در درندگی، کشتار، فساد و زیادت خواهی دست همتایان طبقاتی بین المللی را از پشت می بست، اما در موارد دیگر عقیم، عقب مانده و فاقد هر میزان کفایت بود. دار و ندار اجتماعی اش در این خلاصه می شد که مزدور و سرسپرده این یا آن بلوک قدرت سرمایه داری باشد و سهم خود از اضافه ارزشهای تولید شده توسط طبقه کارگر افغان یا جهان را از همین طریق به چنگ آرد. نمایندگان، مافیاها و احزابش از راست تا چپ، از ببرک و نجیب تا حفیظ، تره کی و داود تا مسعود، ربانی، کرزای و غنی تا طالبان، القاعده، حقانی، حکمتیار در این شاخص مشترک هستند. همگی تنها در نقش«رعیت» اربابان قدرت و حاکمیت سرمایه جهانی می توانند رسم خدمت به جا آرند، با همین کار سهم خود از قدرت، مالکیت و سرمایه به دست آرند. برای تقسیم سهام میان خود مثل درنده ترین وحوش صحرا به جان هم افتند، در جنگ سهم خواهی ها، هزار، هزار انسان کارگر و زحمتکش را قربانی کنند. بخشی از این بورژوازی تا آنجا غرق مرداب سهم جوئی، فساد و تباهی بود که عمله و اکره موفقی برای پاسداری نظم نسخه پیچی و مستقر شده سرمایه توسط بلوک قدرت مستولی هم به حساب نمی آمد. بورژوازی امریکا و شرکا سوای تناقضات غیرقابل گشایشی که بالاتر اشاره شده با این معضل پیچیده نیز مواجه شدند و در کلاف آن به دور خود چرخیدند.

حاکمان امریکا از همان زمان اوباما به این نتیجه رسیدند که کرزای، غنی و همانندان حتی پاکاران توانائی برای برقراری، تضمین و تحکیم نظم سیاسی، اجتماعی نظام بردگی مزدی نیستند و درست آن است که کار را به کاردان بسپارند. هرچه زمان گذشت در این ارزیابی و عزم راسخ تر شدند، کاردان چه کسی باشد؟ برایشان موضوع پرسش بود اما پاسخ بیش از هر چیز به آرایش قوای روز بورژوازی افغانستان بستگی داشت. دولت ترامپ تصمیم نهائی را اتخاذ کرد، طالبان مناسب ترین گزینه تلقی شد و از همین جا بود که «مذاکرات صلح دوحه» دستور کار گردید. جمعبست بورژوازی حاکم اعم از دموکرات یا جمهوری خواه این گردید که رسالت استقرار نظم اقتصادی، سیاسی، اجتماعی سرمایه در افغانستان را باید بورژوازی افغان به دوش گیرد، کل هزینه برقراری و تأمین و تضمین این نظم را توده کارگر افغان با استثمار موحش انفجارآمیز خود پرداخت کند، از میان مافیاها و دار و دسته های درون طبقه سرمایه دار هم طالبان ها کارآمدترین، درنده ترین و لاجرم شایسته ترین باند برای ایفای این نقش هستند.

دولت بایدن این جمعبست را شالوده کار کرد. جمعبستی که بر خطوط عام استراتزی بین المللی سرمایه داری امریکا هم انطباق کم یا بیش کامل داشت. با انجام این کار دیگر ایالات متحده هزینه پرداز و دولتهای چین، روسیه، رژیم اسلامی ایران، ترکیه، پاکستان، هند دروگر یا خوشه چین نبودند. چیزی که برای امریکا پاشنه آشیل استراتژی منطقه ای و جهانی به حساب می آمد، این پاشنه آشیل با خروج امریکا از افغانستان تا حد زیادی رفع و شاید هم معکوس می شد. دو نکته دیگر را نیز در همین رابطه خاص فراموش نکنیم. اولا، آنچه حاکمان روز امریکا یا سایر قطب ها و دولتهای سرمایه در مورد افغانستان انجام می دهند معنایش به هیچ وجه انطباق این کارکردها بر یک استراتژی سنجیده دارای حداقل تضمین پیروزی نیست. شرائط آفریده چرخه تولید و بازتولید سرمایه در دنیا، سالیان مدید است که امکان چنین دوراندیشی ها و استراتژی پردازی ها را از بورژوازی سلب کرده است. ثانیا، مجرد حضور فعال چین، روسیه، ایران، هند و سایرین در عرصه پیش ریز سرمایه در حوزه های مختلف افتصاد افغانستان، زیان چندانی متوجه سرمایه های امریکائی نمی سازد. دولت بایدن به این می اندیشد که:

1 – با خروج ارتش امریکا کار تحمیل کل هزینه کهکشانی استقرار نظم سرمایه داری بر زندگی توده های کارگر افغان را بورژوازی درنده افغان بعلاوه رقبا و شرکای بین المللی درنده تر آنها بر دوش خواهند کشید. میلیونها کارگر افغانستان آماج سبعانه ترین شکل استثمار سرمایه داری واقع خواهد شد. آنان باید با کهکشان اضافه ارزش هائی که می آفرینند اشتهای سیری ناپذیر طبقه سرمایه دار داخلی و تراست ها و غولهای صنعتی و مالی دنیا را یکجا سیر کنند.

2 – در صورت برقراری و تضمین نظم اقتصادی، سیاسی سرمایه و ثبات لازم این نظم، مسلما سرمایه داران امریکائی عظیم ترین سهام را تصاحب خواهند کرد. سهم بورژوازی ایالات متحده از اضافه ارزش های تولید شده توسط طبقه کارگر افغان، مثل همه جاهای دیگر دنیا، به مجرد سرمایه هائی که در بازار داخلی این کشور پیش ریز می کند، محدود نخواهد بود، نقش برتر تراست ها و بنگاههای امریکائی در تنظیم قوانین تشکیل قیمت های تولیدی و نرخ سود در بازار جهانی، اهرم کارساز تملک بخش مهمی از اضافه ارزشها مستقل از حوزه خاص تولید آنها است. به بیان دیگر مهم تولید اضافه ارزشها است. وقتی تولید شد، خود سرمایه است که با قوانین و کارکردهای خاص اندرونی اش چگونگی توزیع آنها میان قطبها و بخشهای مختلف سرمایه را تعیین می کند.

3 – دولت امریکا با خروج از افغانستان سوای دستاوردهای بالا، با طالبان یا کل بورژوازی افغان رابطه ای نقشه مند، حساب شده و مبتنی بر استراتژی منطقه ای و بین المللی خود برقرار خواهد کرد، مستقل از موفق شدن یا نشدن، کوشش خواهد کرد تا از این رابطه تمامی استفاده های ممکن را برای مهار حتی المقدور بحران آفرینی های جمهوری اسلامی، چالش سیاست های منطقه ای روسیه، رقابت اقتصادی و سیاسی با چین و تحقق اهداف دیگر را دنبال نماید. برخلاف انگاره های توخالی نظریه پردازان راست یا چپ، امریکا با خروج از افغانستان طومار شکست خود را امضاء نمی کند. همه تلاش خود را به کار می گیرد تا به درو کردن آنچه قبلا کاشته است پردازد. سخن از شکست یا بی اعتبار شدن وجهه دولت امریکا، خاص صاحبنظران و تئوری پردازانی است که راستی، راستی بورژوازی کلا و جنگ افروزترین و بشرستیزترین بخش ها، دولت ها یا بلوک بندیهایش را دارای حیثیت!! صادر کننده دموکراسی!! و قلعه بان حقوق بشر!! می پندارند. آنچه اینک در افغانستان جاری است به همان اندازه که برای 20 میلیون نفوس طبقه کارگر این کشور سهمگین ترین فاجعه های انسانی است، برای بورژوازی درنده جهان فرصت، غنیمت، گشایش چشم اندازهای انباشت، رخساره درو نمودن سودهای طلائی، راه افتادن رقابتهای عقلانی!!، تسویه حساب های مؤثر استراتژیک، طلوع افقهای روشن افزایش سهام سود، قدرت، مالکیت و حاکمیت است. همه به اندازه هم و هر کدام از زیج رصد سرمایه اجتماعی جامعه خود در انتظار استقرار طالبان، برقراری نظم اقتصادی، سیاسی، اجتماعی سرمایه توسط طالبان و تابعیت هر چه همگن تر و منطبق تر این نظم بشرستیز با الگوی ویژه نسخه پیچی خود هستند. بورژوازی چین در ساختار این نظم، پیچ و خم طلائی بخشی از «جاده ابریشم»، به ثمر رسیدن قرارداد طلائی مس عینک و انبوهی از پروتکل های دیگر را می بیند، طبقه سرمایه دار روس و دولت پوتین در درون همین ساختار، یک افغانستان بدون حضور ارتش امریکا، ناتو و دنیای مخاطرات ناشی از این حضور را می کاود. جمهوری اسلامی راه دور زدن مؤثرتر تحریم ها، دستیابی به فرصت های بیشتر برای بحران آفرینی های نیرومندتر و سهم خواهی های مطلوب تر را می جوید. عربستان سعودی، قطر، امارات، ترکیه و دیگران هر کدام نقشه و دورنمای خاص خود را دارند. امریکا در محاسبات روزش، خود را برنده سناریو می بیند و به برنامه ریزیها و طرحهای خود برای تحقق این پیروزی اطمینان دارد!!. در این میان و در کنار کل این دولت ها و قطب ها، سران طالبان بر این باور هستند که همه رقبا و شرکا را مغبون خواهند ساخت، همه دورنماها، رؤیاها، راهبردها و نقشه های این دولت ها را سکوی قدرت خود خواهند کرد و عظیم ترین سهام سود و قدرت و مالکیت را نصیب خود خواهند ساخت.

جنبش کارگری، چه راهی باید رفت و چه می توان نمود؟

همه آنچه تا اینجا گفته شد فقط مقدمه بود. مقدمه ای طولانی برای متنی که بسیار کوتاه است. مخاطب مقاله حاضر، اساسا توده کارگر افغان است. دهها میلیون نفوس برده مزدی که از دیرباز تا امروز و اینک سهمگین تر از همیشه، کل کوهسار فقر، فلاکت، آوارگی، گرسنگی، تبعیضات رعب انگیز جنسیتی، فساد، تباهی، محرومیت ها و ستمکشی ذاتی سرمایه و مولود نظام سرمایه داری بر سرشان آوار است. این میلیونها نفوس کارگر باید قبل از هر چیز شرایط کار، استثمار، زندگی و پیکار خود را ژرف تر بشناسند. دریابند که جامعه یا واقعیت مادی متعین اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، تاریخی کشوری که در آن کار می کنند، استثمار می شوند، ستم می کشند چیزی نیست که تئوری پردازان، دانشوران!! مورخان، احزاب و «ناجیان» راست یا چپ می گویند. افغانستان مثل، نقطه نقطه جهان موجود، یک جامعه به تمام و کمال سرمایه داری است. در اینجا هم بنیاد جامعه بر رابطه خرید و فروش نیروی کار استوار است. دو طبقه اساسی جامعه، طبقات کارگر و سرمایه دارند و فقط مبارزه توده های کارگر علیه نظام سرمایه داری است که می تواند سلسله جنبان رهائی واقعی آنها باشد.

وقتی از سرمایه داری بودن افغانستان صحبت می کنیم حتما همه نمایندگان فکری، اقتصاددانان، فیلسوفان، سیاستمردان سرمایه اعتراض خواهند کرد که چنین نیست!! افغانستان جامعه ای فلاحتی، عشیرتی، فئودالی، ملوک الطوایفی با مشتی دهقان، رعیت و خوش نشین در یک سو و سران قبایل، رؤسای عشایر، فئودالها و روحانیون در سوی دیگر است. اما آنچه این جماعت می گویند، حرف سرمایه است. جانمایه کلام این فیلسوفان و اقتصادشناسان آنست که سوای امریکا، ژاپن و چند کشور اروپای غربی، کل دنیای روز، حتی چین، دومین و شاید اولین غول اقتصادی دنیای سرمایه داری هم هنوز «درحال توسعه»!، «توسعه نیافته»!، «جهان سومی»!، «عقب افتاده» و از این قبیل می باشند!! این را آگاهانه و حساب شده جنجال می کنند تا شعور، شناخت و ذهن کارگران را مهندسی نمایند، به آنها القاء کنند که باید فقط کار کنند، کوبنده ترین فشار استثمار را تحمل نمایند، به سلاخی انفجارآمیز خورد و خوراک، پوشاک، دارو، درمان، آب آشامیدنی کودکان خود توسط سرمایه رضایت دهند، همه سبعیتهای سرمایه را پذیرا گردند تا پایه های صنعت، تجارت، مالکیت، قدرت و حاکمیت نظام بردگی مزدی در جامعه را هر چه محکم تر استوار کنند. سهم طبقه سرمایه دار «میهن»!! از اضافه ارزش های جهانی را کوه آساتر گردانند. سرمایه را فربه تر و فربه تر و خودشان را گرسنه تر، فرومانده تر و مفلوک تر سازند.

پیام آنها تاریخا این بوده است و امروز هم بیش از هر زمان دیگر به همین شستشوی مغزی انسانها ادامه می دهند. پاسخ ما به این جماعت شفاف است. افغانستان یک جامعه سرمایه داری است. رابطه خرید و فروش نیروی کار به عنوان تنها شاخص هویتی و سرشت نمای شیوه تولید سرمایه داری سالیان متمادی است که بر تمامی تار و پود پویه کار، تولید و زندگی ساکنان افغانستان مستولی است. همین امروز از کل جمعیت 34 میلیونی افغان حدود 5 میلیون نیروی کار مزدی آواره، در خارج از مرزهای این کشور مشغول فروش نیروی کار خود هستند. میلیونها کارگر فراری و بی خانمان افغان از 50 سال پیش تا امروز در جهنم سرمایه داری ایران جان می کنند، این جمعیت به دردناک ترین شکل ممکن تحقیر می شوند، رعب انگیزترین فشار استثمار را تحمل می نمایند، از مدرسه، دارو، درمان و هر چه نیاز ابتدائی زندگی است محرومند. از صف خرید نان نانوائی ها با بیشترین اهانت ها اخراج و طرد می شوند، مدرسه ها کودکانشان را راه نمی دهد. درب بیمارستانها بر روی خودشان و کودکانشان بسته است. دو شیفت تمام و گاه بیشتر در مرگبارترین شرایط کار می کنند، در بیغوله ها، حلبی آبادها و گورستانها بیتوته می کنند. این چند میلیون کارگر آواره نفرین شده در طول این 50 سال با کار خود، سرمایه طبقه سرمایه دار ایران را تا عرش بالا برده است. فاشیسم درنده اسلامی بورژوازی به جنایتکارانه ترین شکل ممکن آنان را و کودکان خردسالشان را راهی جبهه های جنگ ساخته است. فرزندان گرسنه و بیکارشان را با فشار قهر اقتصادی مجبور به جنگیدن در گردانهای مخوف «فاطمیون»، «زینبیون»، «سیدالشهداء» کرده است. اینها تنها بردگان مزدی فراری افغان در ایران هستند، توده همزنجیر مهاجر این سیه روزان، در پاکستان، تاجیکستان، امارات، عربستان سعودی، امریکا، اروپا، استرالیا، ژاپن و کانادا افزون بر چندین میلیون می باشند. کل این جمعیت باز هم فقط کارگرانی هستند که در چهاردیوار «میهن» اجدادی!! سرمایه داری یا قادر به یافتن جائی برای فروش نیروی کار نشده اند، یا از ترس آنکه طعمه تیغ قتل عام طبقه سرمایه دار افغان و دولت های این طبقه شوند، راه فرار پیش گرفته اند. به داخل افغانستان نظر اندازیم.

«عالمان» اقتصاد سیاسی در افاضات دانشگاهی خویش زنجیره ای از اعداد را لیست می کنند و می گویند که 70% افغانها در دهات زندگی می کنند. 61% سکنه کشور از محل زراعت ارتزاق می نمایند، صادرات افغانستان ناچیز است و همین مقدارهم فقط مواد مخدر یا برخی محصولات گیاهی و خوراکی است. روستاها مدرسه ندارند، سطح اشتغال زنان بسیار پائین است. ذخائر زیززمینی بسیار گرانبهای کشور استخراج نشده و مورد بهره برداری قرار نگرفته اند. از همه اینها فاجعه بارتر اینکه صنعت پیشرفت نداشته است، تکنولوژی مدرن به کار گرفته نشده، توسعه سیاسی سترون مانده است، سیستم حمل و نقل قرون وسطائی است، میزان تولید ناخالص داخلی بالا نیست، پروسه دولت – ملت سازی به جائی نرسیده است و به همه این دلائل جامعه افغانستان در آتش احتیاج به گسترش طلائی سرمایه داری می سوزد. برای نیل به این هدف و حصول این دورنما باید دموکراسی با قوام نیابتی یا «غیرنیابی» مستقر گردد!!، جامعه مدنی رشد کند. اقوام و عشایر متفرق تبدیل به ملت واحد گردند!!، صنعت شکوفا و همه جا گستر شود!!

اقتصاددانان اوراد فریب را خوب جمع می کنند، اما فقط خود را سخت تر رسوا می سازند. 61 درصد افغانهائی که روزی زمین کار می کنند، دهقان، رعیت، خرده بورژوازی، «طبقه متوسط»!! مولد خرد یا کشاورز نمی باشند. اکثریت آنها کارگر و فروشنده نیروی کارند. برای زمینداران سرمایه دار کار می کنند، در مساحتی حدود 8 میلیون هکتار مرکب از سه و نیم میلیون آبی و چهار و نیم میلیون دیم، برای صاحبان سرمایه گندم، جو، حبوبات، علوفه، زعفران و بیشتر و انبوه تر از همه، تریاک تولید می نمایند. درآمد سالانه ای که سرمایه داران افغانی، امریکائی، اروپائی از حاصل استثمار این کارگران به چنگ می آرند فقط در حوزه کشت، داشت و برداشت مواد مخدر، سر به 30 تمیلیارد دلار می زند. این رقم چند برابر اضافه ارزش های نفتی سالانه ای است که جمهوری اسلامی در سال های تشدید تحریم ها، نصیب خود ساخته است. شکی نیست که بخشی، شاید بخش وسیعی از این 61% در قبال روزانه کار طولانی خود، مزد دریافت نمی کنند اما کارگرند و در کارگر بودنشان جای تردیدی نیست. اینها برای زمین داران، باغداران، صاحبان دامداری ها و مالکان مراتع شبانه روز، در سرما و گرما، در شرایطی آکنده از مشقت و خطر کار می کنند و در پایان هر سال زراعی که به طور واقعی پایان یک دوره واگرد سرمایه است، مقداری از محصولات آفریده خود را به جای مزد به چنگ می آرند. صریح تر بگوئیم، دستمزدشان را نه پولی، که به شکل جنسی می گیرند. این امر کارگر بودن آن ها را نقض نمی کند، جنایت، سبعیت و درندگی بیش از حد سرمایه داران و طبقه سرمایه دار را فریاد می زند. درصد نامعلومی از 61% هم به صورت ظاهر قطعه زمین کوچکی دارند که از طریق کار بر روی آن امرار معاش می نمایند. احزاب لنینی، مائوئیست ها، تروتسکیست ها، همانندانشان آن ها را دهقان، مولد خرد، ابوابجمعی «طبقه متوسط»!! خرده بورژوا می نامند!! الفاظی که کاربرد آنها بی ربط است. اولا عده زیادی از این جمعیت، مالک مزرعه محقر خود نیستند. برای زمینی که کشت می کنند، اجاره بها می پردازند. سوای اجاره، کل ابزار، ادوات کار، کود و مایحتاج پروسه کار و تولید را از بازار سرمایه داری خریداری می نمایند. برای آب هم پول می پردازند. اگر محصول تولیدی سالانه آنها از مصرف شخصی بیشتر است در بازار سرمایه به فروش می رسانند. مالیات پرداخت می کنند، تمامی دار و ندار یا حاصل کار، رنج، مرارت و مشقت یک ساله آنان کفاف خورد و خوراک، معاش، پوشاک و دارو و درمانشان را نمی دهد. این انسانها به طور واقعی مالک وسائل تولید حتی مولد خرد مستقل نمی باشند، کارگر این یا آن سرمایه دار معین نیستند اما کارگران مزدی سرمایه اجتماعی می باشند. استثمار می شوند و سرمایه است که آنها را استثمار می کند. بخش قابل توجهی از حاصل کار و تولیدشان به صورت ارزش اضافی نصیب طبقه سرمایه دار و دولت سرمایه می گردد. برای سرمایه اجتماعی کار می کنند و آنچه در شکل هزینه معاش دریافت می نمایند معادل مزد همزنجیران مزدبگیر آن ها یا حتی کمتر است. لایه ای از این 61% نیز به گونه دیگری در زمره کارگران قرار می گیرند. اینان ولو آنکه مالک قطعه زمین کوچکی باشند، باز هم بخش افزون تری از حاصل کارشان در چهارچوب بازتولید و سامان پذیری سرمایه اجتماعی افغانستان یا کل سرمایه جهانی، به محصول اضافی و در حقیقت به ارزش اضافی طبقه سرمایه دار تبدیل می گردد. هیچ کدام این اقشار و گروهها از روزانه کار ممتد، طاقت فرسا، هلاکت زای خود حتی در بهترین حالت، فراتر از بهای بازتولید نیروی کارشان آن هم در نازل ترین سطح، درناک ترین حالت، چیزی به دست نمی آرند. دستمزدی که مطلقا کفاف حداقل بهداشت، دارو و درمان، آموزش یا ابتدائی ترین مایحتاج معیشتی را نیز نمی دهد.

درکنار قشرهای فوق جمعیت نسبتا کثیر دیگری هم هستند که روی زمین کار نمی کنند، آنها نیزکارگر هیچ سرمایه دار معینی نمی باشند اما یقینا به طبقه کارگر تعلق دارند. جوشکارند، برقکارند، فرزکارند، تراشکارند، نجار، آهنگر، خیاط، نانوا، لوله کش، بارکش، معمارند. دستفروشند، دکه کوچک عطاری، بقالی، تعمیرکاری دارند. همه اینها در عالم واقع و بر روز زمین دنیای سرمایه داری کارگران سرمایه اجتماعی هستند، وسائل کار این جمعیت مانند ابزار و ادوات کار کسانی که روزی زمین کار می کنند سرمایه نیست، بالعکس و به گفته مارکس ادامه و مکمل اعضای بدن آنها است، در پروسه کار و تولید نقش دست و پا و فکر و زبان و عقل آنها را بازی می کند. دست و پا و عقلی که در پروسه کار سرمایه منحل و مدفون است، حاصل کارشان از آنان دور و مایملک سرمایه دار، اضافه ارزش سرمایه اجتماعی و طبقه سرمایه دار می گردد.

طبقه کارگر افغانستان به لایه های بالا، به کسانی که با مشخصات فوق بر روی زمین کار می کنند محدود نیست. در اینجا نیز مثل همه جاهای دیگر دنیا، معلم دبستان، دبیرستان و مراکز آموزشی دیگر، پرستار، بهیار و تکنیسین درمان، خبرنگار، مترجم، راننده، شاغلان کم درآمد ادارات دولتی و خصوصی، سرباز و مشابه اینها وجود دارد. همه اینها هم فروشندگان نیروی کار و ساقط شدگان از هر میزان دخالت در تعیین سرنوشت کار، تولید و زندگی خویش هستند. اینان نیز جزء لایتجزای طبقه کارگرند. سخن کوتاه، حدود 20 میلیارد دلار محصول اجتماعی و به روایت عالمان اقتصاد سیاسی «تولید ناخالص داخلی» بعلاوه میلیاردها دلار مواد مخدر، سرمایه ها یا ارزش های دیگر که هر سال در افغانستان آفریده می شود، توسط طبقه کارگر افغان تولید می گردد. بیش از 80 تا 90 درصد این محصولات یا ارزشها به صورت سود، سرمایه، بهره زمین، اجاره بهای مستغلات، مالیات های دولتی، بهره وام های بانکی، خراج ها و سیورسات نسخه پیچی رؤسای طوایف، عاید بخش های مختلف طبقه سرمایه دار می شود. برای شناخت جامعه افغانستان باید نقد مارکسی سرمایه و کالبدشکافی مارکسی سرمایه داری را فهمید. در این جهنم نیز رابطه خرید و فروش نیروی کار «پرتو اثیری» افسونگری است که همه چیز را از جمله بقایای مناسبات عشیرتی، مالکیت ها، اجاره، بهره، ساختار نظم اجتماعی، مفاهیم حقوقی، مدنی و همه چیز را در خود منحل ساخته است. در افغانستان هم حدود 1000 واحد صنعتی متوسط، بزرگ، کوچک و مجتمع های تولیدی مهم از نوع پارک صنعتی پل چرخی، پارک صنعتی بزرگ هرات، مجتمع صنعتی مزار شریف، پارک صنعتی بگرامی در کابل، پارک های صنعتی ننگرهار، بلخ، قندهار و جاهای دیگر وجود دارد.

کل این داده ها می گویند که مبارزه جاری طبقاتی در افغانستان، نه امروز که از دهه های متمادی پیش تا حال باید بر محور پیکار گریزناپذیر طبقه کارگر علیه سرمایه داری می چرخید. کارگران افغان از شاغلان حوزه زراعت، دامداری، مرغداری، جنگل، کارگاه، کارخانه، معدن، حمل و نقل، چاپ، رستوران، هتل، گمرک، بندر تا معلم، بهیار، پرستار، مترجم، روزنامه نگار، تکنیسین، نویسنده یا هر حوزه دیگر باید به جای جنگیدن در رکاب طالبان، القاعده، جمعیت اسلامی حکمتیار، ربانی، کرزای، حزب پرچم، غنی، عبدالله، نیروهای پروروس و پروچینی، احمد شاه مسعود و زنجیره طویل فرقه های مجاهد، به جای دل بستن به اعجاز بورژوازی درنده امریکا، اروپا، چین، روسیه و هند، باید حول کارزار علیه استثمار سبعانه سرمایه، بی حقوقی ها، ستمکشی ها، گرسنگی ها، بی آبی ها، بی برقی ها، بی مسکنی ها، بی بهداشتی ها، حول پیکار علیه فقر رعب انگیز معیشتی، بهداشتی، داروئی، آموزشی و همه سیه روزی های مولود سرمایه داری متحد می شدند، دست در دست هم می گذاشتند، یک جنبش شورائی سرمایه ستیر به وجود می آوردند. طبقه کارگر افغان باید و می توانست این راه را پیش گیرد اما نگرفت، همچنان که همزنجیرانش در همه نقاط دیگر دنیا، در تمامی قاره های آسیا، اروپا، امریکا، افریقا استرالیا پیش نگرفتند. یک چیز روشن است. کل چندین میلیارد کارگر سکنه جهان، نسل بعد از نسل، به دردناک ترین شکل ممکن، تاوان عدول از این جهتگیری، کفاره خروج از ریل جنگ ضد سرمایه داری را پرداخته اند و می پردازند.

توده کارگر افغان باید و می تواند از آنچه بر جنبش کارگری جهانی رفته است درس آموزد. آنها خود به اندازه کافی، به بهای تباهی چندین نسل، تحمل رعب انگیزترین کشتارها، مرگبارترین گرسنگی ها و ذلت ها، غرامت دنباله روی از احزاب ارتجاعی راست و چپ بورژوازی، غرامت اقتداء به لیبرال ناسیونالیسم، رفرمیسم چپ روسی و چینی، غرامت صف بستن پشت سر فرقه های مجاهد، احمدشاه مسعودها، ربانی ها، طالبانها، حکمتیارها، کرزای و غنی ها را پرداخت کرده اند. سرنوشت دردناک توده های کارگر ایران، توده های کارگر طعمه سونامی موسوم به «بهار عربی» سرنوشت انجماد کارگران اروپا، امریکا در گورستان رفرمیسم راست اتحادیه ای یا سوسیال دموکراسی، فرجام کار کارگران اردوگاه یا منحل در دموکراسی طلبی، اصلاح طلبی، ضد امپریالیسم خلقی را پیش روی خود دارند. آنان بیش از حد لزوم، آخر و عاقبت آویختن به دولت، قانون، انتخابات، مدنیت، حقوق و نهادهای دولتی سرمایه را به تماشا نشسته اند و می توانند مرور کنند. کل اینها با رساترین صداها در شیارهای شعور آنان آژیر می کشد که باید از گمراهه رفتن ها، برهوت پیمودن ها و تکرار کمیک تراژدی های قرن بیستمی دوری جست. مقدم بر هر چیز باید قدرت طبقه خود را ظرفیت عظیم و لایزال خویش برای تغییر ریشه ای دنیای موجود را تعمق کرد و شناخت، این قدرت را باور نمود، راه به کار گرفتن و اعمال آن را جستجو کرد، باید از هیچ انگاری و پوچ پنداشتن خویش دست برداشت. همان بلیه ای که شیوه تولید سرمایه داری با کل تار و پود هستی خود در بند، بند وجود کارگران دنیا کشت می کند، می پرورد، بارور می سازد، این کار را می کند تا آنها را سلول منجمد چرخه تولید سرمایه و یاخته منفعل و تسلیم شیرازه نظم، قدرت و حاکمیت سرمایه سازد. همان بلیه ای که جنبش کارگری جهانی را به سرنوشت رقت انگیز روزش مبتلا ساخته است.

کارگران افغان در هر کجا که هستند، در مزارع بادغیس، بامیان، بلخ و بدخشان، در کارگاههای کوچک و بزرگ نیمروز، هلمند، پنجشیر، زابل و غزنین، در پارک های صنعتی هرات، کابل، قندهار و ننگرهار، در مدارس ابتدائی، متوسطه، عالی افغانستان، در بیمارستان های سراسر کشور، در همه مراکز کار و تولید درون جامعه، در تمامی شهرها، کارخانه ها، کارگاهها، خانه سازی ها، جاده سازی ها، حمل و نقل و بنادر ایران، در امارات عربی، در شهر به شهر پاکستان، هند و ترکیه، در اروپا، امریکا و نقطه، نقطه دنیا، زن و مرد، جوان و پیر باید دست به دست هم دهند. باید تعمق کنند و قبول نمایند که این کار امکان دارد، حتما امکان دارد. همین امروز هم در سطحی و به گونه ای ارتباط دارند. فاجعه اینجا است که کل ارتباطات، اتحادها، همصدائیها، همبستگیها در خدمت آویختن به یک اپوزیسیون هار ماوراء ارتجاعی بورژوازی علیه اپوزیسیون درنده دیگر است. مسأله کلیدی و بنیادی راه و ریل کارزاری است که باید با اتکاء به قدرت سازمان یافته شورائی بیشترین احاد طبقه خود برای رهائی خود، برای تغییر ریشه ای وضعیت موجود پیش گرفت. نکته بسیار بنیادی و سرنوشت ساز، تعیین راهبرد رادیکال مبارزه طبقاتی و میدان، بستر و سنگرهای به هم پیوسته این پیکار است. جنگ ما علیه سرمایه داری است و کلیه اشکال کارزار جاری ما از جدال برای معیشت، امنیت، رفاه و آسایش تا مبارزه برای آزادی ها و حقوق انسانی، تا پیکار برای بهداشت، دارو، درمان و آموزش، تا نبرد علیه نابرابریهای جنایتکارانه جنسیتی، مردسالاری، تبعیضات نژادی و قومی، کودک آزاری یا آلودگیهای زیست محیطی، تا ستیز علیه فاشیسم دینی، دیکتاتوری، زندان، شکنجه و جنگ افروزی، تا سرنگونی طلبی و به زیر کشیدن رژیم ها، تا جنگ برای برپائی جهان انسان های آزاد و برابر و رها شده از هر قید یا نیروی بالای سر، همه و همه در همین جا، در جنگ علیه سرمایه داری است که به هم پیوند می خورند، سنگرهای انداموار یک جنگ می شوند. فضای جنگ از همه لحاظ شفاف و تمامی زوایای آن برای ما روشن می گردد.

ما باید بیاموزیم و باور کنیم که هر میلیمتر پیروزی ما در مصاف با تبعیضات بربرمنشانه جنسیتی و مردسالاری در گرو تعرض به رابطه تولید اضافه ارزش و چرخه نظم اقتصادی، سیاسی، حقوقی سرمایه داری است. زیرا سرمایه است که کار خانگی بدون مزد را بر زنان تحمیل می کند، سرمایه است که کار خانگی رایگان زنان را ساز و برگ پرورش و نگهداری تمام مجانی نیروی کار مورد نیاز خود، جایگزین قبول هزینه انبوه تأسیس مهد کودکها، پرورشگاهها، کودکستانها، مراکز نگهداری معلولان، سالمندان و بیماران می سازد. سرمایه است که با اسارت زنان در خانه ها و آشپزخانه ها، با تحمیل کار شاق چند شیفتی سراسر رایگان درون خانه بر آنان امکان می یابد تا همسران آن ها را در طویل ترین و مرگبارترین روزانه های کار، آماج سبعانه ترین فشار استثمار قرار دهد، سرمایه است که فرهنگ ارتجاعی مردسالاری را در جامعه مستولی نگه می دارد.

خفقان، دیکتاتوری، کشتار آزادی ها و بمباران تمامی اشکال حقوق انسانی نیز دقیقا کار سرمایه و نتیجه قهری حاکمیت سرمایه داری است. در جامعه مبتنی بر رابطه خرید و فروش نیروی کار و تشدید هر چه جنایت آمیزتر فشار استثمار کارگر، مبارزه توده های فروشنده نیروی کار علیه این استثمار و برای معاش و دارو و درمان امری محتوم و غیرقابل تعطیل است. کل نظام سرمایه داری، کل سیستم حقوقی، دموکراسی، مدنیت، قانون، انتخابات، پارلمان، ارتش، پلیس، حوزه علمیه، سپاه، لباس شخصی و همه تار و پود ساختار نظم سرمایه دست به کار سرکوب فکری و فیزیکی همین پیکار کارگران است. در غیر این صورت یگانه موضوعیت، رسالت و نقش آنها تنظیم و تعیین چگونگی تقسیم و بازتقسیم اضافه ارزش های حاصل استثمار ما، میان وحوش سرمایه دار در داخل یا بخش های مختلف سرمایه بین المللی است. سرمایه است که آموزش، بهداشت، درمان و رفاه ما را با بی رحمی توصیف ناپذیری سلاخی می کند تا هزینه های آن را صرفه جوئی نماید و بر اقلام سودهای کهکشانی خود بیفزاید. سرمایه است که زمین و آب و کوه و جنگل و دریا، هر چه سبزی، میوه، خورد و خوراک و پوشاک است را با دنیائی از سموم شیمیائی مرگ آور می الاید تا از این طریق کاشت، داشت و برداشت آن ها را کم هزینه و سودهای نجومی آنها را سیل آسا سازد. ما برای هر میزان زندگی انسانی، هر مقدار معیشت بهتر، هر اندازه آزادی و حقوق انسانی افزونتر، هر ذره کاهش تبعیضات جنسیتی و قومی یا آلودگی زیست محیطی، هر مقدار بهداشت و درمان و آموزش و رشد بهتر کودکان خویش هیچ چاره ای نداریم جز آنکه آگاهتر، نیرومندتر، متحدتر، سازمان یافته تر و شورائی تر علیه سرمایه، علیه تمامی اشکال استیلای سرمایه بر شرایط کار و تولید و زندگی خود، علیه بنیاد وجود سرمایه داری جنگ کنیم. هیچ راه دیگری نیست.

میدان واقعی جنگ ما علیه سرمایه بر خلاف آنچه اپوزیسیون های رسوا، فریبکار و هار بورژوازی می گویند، به هیچ وجه دموکراسی خواهی، کوبیدن بر طبل جامعه مدنی، آویختن به دار قانون، نظم، انتخابات یا نهادهای دولتی سرمایه نیست. این میدان، مسلما چرخیدن و شعار دادن در خیابان ها هم نیست. جار و جنجال «خیابان»!!، خیابان و انتقال پروسه پیکار به خیابانها برهوت آفرینی دیگری است که عمال سرمایه در لباس راست یا چپ پیش پای ما پهن می کنند. میدان واقعی مبارزه طبقاتی ما محیط های کار، مراکز تولید، کارخانه ها، کارگاهها، مدرسه ها، دانشگاهها، بیمارستانها، بهداری ها، ادارات، شبکه های حمل و نقل، شبکه های آب و برق، بنادر، محله ها و کل جاهائی است که کار می کنیم، تولید می نمائیم و زندگی می کنیم. در این مراکز است که ما کل هست و نیست جامعه و جهان موجود را می آفرینیم، در همین جا است که کل تولیدات و آفریده های ما از دستمان خارج می شود و سرمایه وحوش سرمایه دار می گردد. میدان واقعی جنگ طبقاتی ما دقیقا این جا است. صدالبته به خیابان ها نیز می ریزیم ، بسیار وسیع هم می ریزیم، اما به عنوان ادامه جنگ در میدان اصلی، مکمل جنگ خویش در مراکز کار و تولید و زندگی، حوزه ای برای همصدائی و همسنگری بین المللی، میدانی برای مختل ساختن نظم سرمایه، برای اینها به خیابان هم می ریزیم.. آوردگاه اصلی ما محل های کار و تولید و زندگی است. باید در این مراکز دست در دست هم نهیم، یک قدرت شویم، یک جنبش نیرومند شورائی ضد سرمایه داری گردیم. جنبشی جاری در کلیه عرصه های حیات اجتماعی، جنبشی که کار خانگی زنان را ممنوع می کند و به طبقه سرمایه دار و دولتش اعلام می دارد که از حاصل کار سالانه خویش به اندازه کافی مهد کودک، شیرخوارگاه، خانه سالمندان، مراکز درمان، فیزیوتراپی و غیره خواهد ساخت. به سرمایه داران اخطار می کند که محصول کار خود را به جای آنکه سود و سرمایه طبقه سرمایه دار شود صرف این امور خواهد نمود. در همین میدان است که جنگ واقعی طبقاتی علیه سرمایه در کل حوزه ها جریان می یابد، می بالد، شاخ و برگ می کشد، کارگران اعلام می دارند که خودشان در باره چه تولید شود و چه تولید نشود تصمیم می گیرند، سرنوشت همه کارهائی که انجام می گیرد و کل آنچه تولید می شود را خودشان تعیین خواهند کرد. محیط زندگی خویش را از همه سموم پالایش خواهند نمود، زیرا برای سود و سرمایه افزائی، تولید نمی کنند، فقط موادی را تولید می نمایند که نیاز سنجیده، آگاهانه و نقشه مند زندگی آنها است، زیرا هدف تولید فقط انسانها و تعالی هر چه پرشکوه تر رشد جسمانی و فکری تمامی آحاد آنها است. هیچ ریالی از حاصل کارشان صرف دولت، ارتش، پلیس حوزه علمیه، سازمانهای جاسوسی و نوع اینها نخواهد شد. این ها همه ساز و برگ های قدرت سرمایه برای سرکوب فیزیکی و فکری ما هستند و باید به طور کامل برچیده شوند. در همین میدان است که توده های کارگر برای پیشبرد این اهداف دست به دست هم خواهند داد. متشکل می گردند، یک جنبش سراسری شورائی ضد سرمایه داری می شوند، جنبشی که استخواندار و نیرومند می شود. آگاه می گردد، قدرت لایزال شکست ناپذیر می شود، هر تعرض سرمایه را دفع می کند. ماشین دولتی سرمایه را در هم می کوبد. در متن همین کارزارها، از میلیاردها کارگر همزنجیر در سراسر جهان حمایت می طلبد، به حمایت آنها برمیخیزد. از تمامی آنها می خواهد تا به هم پیوندند، انترناسیونال کارگری ضد کار مزدی برپای دارند. کل اینها ممکن و یقینا ممکن است. تنها ره رهائی این است. همه راههای دیگر بی راهه های فریب، دروغ، تباهی، انحلال و اضمحلال قدرت پیکار رهائی آفرین ما در گورستان منافع و تسویه حساب های دشمنان تا بن دندان بشرستیز ما هستند. کارگر افغان اگر تاریخ زندگی و مبارزه خود، نسلهای پیش از خود و طبقه جهانی خود را آگاهانه و دردمندانه ورق زند، قطعا ریشه واقعی فروماندگیها و وضع ذلت بار موجودش را خواهد دید. حتما درخواهد یافت که جار و جنجال گمراه کننده دموکراسی، حقوق بشر و جامعه مدنی ارتجاع بورژوازی علاج درد او نیست. صف بستن پشت سر احمد مسعودها، شعار توخالی آزادی سر دادن، علاج درد او نیست. در سراسر قرن بیستم در سطح جهان به اندازه کافی این کارها را انجام داده است و حاصل آن وضعی است که امروز دارد.

یک خطر جدی که حی و حاضر جنبش توده های کارگر افغان را تهدید می کند، تکرار کمیک تزاژیک همین سناریوهای انباشته در انبار راه حلهای ارتجاعی بورژوازی است. این روزها باز هم جار و جنجال جامعه مدنی و دموکراسی همه جا داغ است. همه در تلاش شقه، شقه کردن جنبش کارگری هستند، تکه تکه نمودن، به صورت جنبش زنان، دانشجویان، معلمان، کارگران، دموکراسی طلبی، آزادیخواهی، حقوق بشری، جامعه مدنی!!، استقلال میهن اجدادی!!، سناریوهائی که فقط بستن سد بر سر راه بالیدن، شاخ و برگ کشیدن و استخواندار شدن جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر را دنبال می کنند. کیفرخواست کارگر افغان علیه این سناریوآفرینی ها روشن است. همه باید استوار و همصدا اعلام کنیم که مقدم بر هر چیز و بنیادی تر از همه چیز، توده های کارگریم، آحاد همپیوند و همزنجیر درون طبقه کارگرهستیم. ریشه فقر، فلاکت، گرسنگی، آوارگی، بی خانمانی، بی آبی، بی بهداشتی، بی مدرسه ای، بیکاری، بی دارو و درمانی، ریشه وجود و موضوعیت دیکتاتوری هار اختاپوسی حاکم، ریشه محرومیت از هر مقدار آزادی یا هر میزان حقوق اولیه انسانی، ریشه تبعیضات بشرستیزانه جنسیتی و قومی مستولی، ریشه سوختن و خاکستر شدن چند نسل متوالی خویش در آتش جنگهای داخلی و جنگ میان قطبها و دولت ها را در وجود سرمایه، در عمق هستی سرمایه داری جهانی می بینیم. ریشه سیه روزی ها را اینجا می کاویم و زن و مرد، بزرگ و کوچک، دست در دست هم برای تحقق هر خواست، برای کاهش هر مقدار محرومیت ها، بی حقوقی ها و ستمکشی ها، برای محو کل این فاجعه ها، علیه سرمایه داری، علیه طبقه سرمایه دار و دولت سرمایه داری می جنگیم. زنان طبقه کارگر افغان به عنوان یکی از پرخروش ترین پرچمداران اعتراضات جاری، چه در شهرهای مختلف افغانستان و چه در خیابان های اروپا، امریکا و جاهای دیگر فریاد زنند که اول کارگر و سپس زن هستند. دانشجویان افغان باید همه جا اعلام دارند که نخست کارگر و سپس دانشجو هستند. همگی اعتراض جاری خود را اعتراض طبقه خود علیه بنیاد بدبختی های موجود سازند. مبارزه برای آزادی، حقوق انسانی، علیه مردسالاری و تبعیضات بشرستیزانه جنسیتی، علیه طالبان و حامیان آنها را با مبارزه علیه استثمار، فقر، گرسنگی، بی خانمانی، بی داروئی، بی آبی و فلاکت به هم آمیزند. راه امحاء کل این ها را در سازمانیابی قدرت متحد شورائی خود جستجو کنند، بر سینه تمامی اپوزیسیون های فریبکار بورژوازی از چپ تا راست دست رد کوبند. بساط دموکراسی خواهی، جامعه مدنی، ناسیونالیسم این اپوزیسیونهای رسوای عوام فریب را جمع کرده و با قدرت بر سر شیادان بانی آنها فرو کوبند. کارگران باید به خود و قدرت متحد شورائی طبقه خود اتکاء نمایند. بر بام بلند این قدرت سازمان یافته شورائی اعلام کنند که هر چه در افغانستان تولید می شود باید یکراست و به طور کامل صرف معیشت روزمره انسانها گردد. به دارو، درمان، سلامتی، آموزش، بهداشت و رفاه میلیون ها نفوس توده کارگر و فرودست اختصاص یابد، هیچ ریالی از حاصل کار و تولید کارگران نباید سرمایه و سود سرمایه داران شود. فقر و گرسنگی و بی خانمانی و بی آبی و همه بلیه های دیگر باید از این طریق، از راه پایان دادن به جدائی توده کارگر از کار، تولید و حاصل کار خویش ریشه کن گردد. مبارزات جاری کارگران افغان در همه جا، در افغانستان، ایران، پاکستان، هند، امارات، ترکیه، اروپا، امریکا، استرالیا می تواند حول این اهداف سنگرگیرد، جنگ برای آزادی ها، حقوق انسانی و علیه تبعیضات جنایتکارانه جنسیتی نیز در اینجاست که معنای زمینی و واقعی خود را باز می یابد، هیچ چیز فاجعه بارتر از آن نیست که این میدان را رها کنیم و پشت سر مسعودها یا هر اپوزیسیون دیگر بورژوازی جار و جنجال دموکراسی خواهی و جامعه مدنی راه اندازیم. غلطیدن در این ورطه هیچ معنائی سوای تبدیل شدن به عمله و اکره کور سهم خواهی ها و تسویه حساب های دشمنان ندارد. گذشته را تکرار نکنیم، در سنگر واقعی پیکار طبقاتی و ضد سرمایه داری به هم پیوندیم.

ناصر پایدار

پنجم سپتامبر 2021

Print Friendly, PDF & Email