آنتونیو گرامشی

آنتونیو گرامشی، Antonio Gramshi

آنتونیو گرامشی بیش از 40 سال قبل، در آوریل 1937 در گذشت. مرگ او در اثر سال ها بیماری در زندان های موسولینی اتفاق افتاد. آنتونیو گرامشی بیش از بیماری از تحریف ایده هایش توسط کسانی که هیچ وجه مشترکی با پرنسیپ های انقلابی او نداشتند، رنج برد. گرامشی از سال 1916 تا زمان مرگش یک انقلابی حرفه ای بود. طی این دوره او به لزوم تغییر انقلابی جامعه از طریق سرنگون سازی دولت سرمایه داری اصرار داشت. همین ایده بود که او را به عنوان یک روزنامه نگار روزنامه های سوسیالیستی، در جلوی صف عمل انقلابی ی 1916 تا 1918 قرارداد. این ایده بود که او را به مرکز جنبش شوراهای کارخانه های تورین در سال های 1919 و 1920 هدایت کرد.

این ایده بود که او را به تصدی آن حزب در سال های 26-1924 و بلاخره به زندان های موسولینی هدایت کرد.  یعنی جایی که او یادداشت های زندان را نوشت – یادداشت های مشهور زندان را – و ایده هایش را در باره جامعه ایتالیا، استراتژی و تاکتیک های مبارزه برای کسب قدرت دولتی، تاسیس حزب انقلابی و مطبوعات انقلابی توسعه داد.

گرامشی امیدوار بود که این یاداشت ها به کسانی که اهدافی انقلابی چون او دارند، یاری برساند. اکنون این یاداشت ها توسط کسانی که می خواهند مارکسیسم را به سطح مطالعه ای آکادمیک و غیرانقلابی برگردانند، ربوده شده است. این امر بدوا از طریق تحریف سیستمی ایده های گرامشی توسط حزب کمونیست ایتالیا(PCI) (در چند مرحله.م) امکان پذیر گردید.

مرحله اول تحریف:

این دوره بلافاصله با مرگ گرامشی آغاز شد. پالمیرو تولیاتی(Palmiro Togliatti) رهبر استالینیست حزب کمونیست ایتالیا هفته ها یادداشت های زندان را نزد خود نگهداشت و به مدت ده سال به آن ها اجازه چاپ نداد. بالاخره زمانی که در سال 1947، یادداشتها شروع به انتشار کرد با شکلی ناقص و سانسور شده بود.

سالواتوره سشی Salvatore Sechi نوع سانسوری را که در رابطه با نامه های زندان گرامشی رخ داد نشان داده است:

(1)- از طریق رجوع دادن به مارکسیست های مختلف – بوردیگا، تروتسکی و حتی روزا لوکزامبورک – یعنی کسانی که در آن زمان توسط تولیاتی با عنوان ” فاشیست ها” تصویر شده بودند.

(2)- از طریق پنهان کردن این حقیقت که گرامشی در سال 1931 از خط سیاسی حزب کمونیست بریده بود.

(3)- با نشان دادن زندگی خصوصی گرامشی براساس یک ازدواج ایده آلیستی، بعنوان اسطوره ای سودمند برای پروراندن باور مردم برپایه یک نمونه معین جهت هواداری کمونیستی از دولت، از طریق بذل توجه به واحد خانواده هسته ای و وسیله ای برای همکاری با کاتولیک ها که حزب کمونیست آن را در دوره جنگ قبلی دنبال می کرد.

(4)- از طریق زیرپا گذاشتن  این حقیقت که گرامشی بارها کوشیده بود تا کتاب هایی را بدست آورد که به او امکان می داد تا به اندیشه های تروتسکی بعد اخراجش از روسیه در سال 1929 دسترسی یابد.1 هدف این تحریف معرفی گرامشی بعنوان یک استالینیست بتمام معنی وفادار بود. یک چنین گرامشی ای می توانست سلاحی بینهایت مفید برای ایدئولوژی ای باشد که توجه هیچ متفکر سوسیالیستی را به خود جلب نمی کرد. اسلحه ای که می توانست برای تحت فشار قراردادن سایر روشنفکران ایتالیایی با میراث غنی تئوریکی از حزب کمونیست ایتالیا و برای پنهان نگهداشتن فقر روشنفکری کرملین و طرفدارانش بکار رود. هم چنین سلاحی برای استفاده برعلیه چپ، و برای نشان دادن آن که حزب کمونیست ایتالیا که بعد از سال 1945 در ائتلاف با دموکرات ها در ایتالیا حکومت کرد، همان حزبی بود که در سال 1921 از پیشینه خواهان چپ افراطی رفرمیست جدا شد.

سانسور و تحریف افکار گرامشی ضرورت داشت، چرا که در واقع او با اسطوره استالینی موافق نبود. آخرین نامه او قبل از زندانی شدن، اعتراضی بود به تولیاتی در باره رفتار بورکراتیک اعمال شده نسبت به مخالفان داخلی روسیه توسط استالین، تولیاتی این نامه را پاره کرد.2

در سال 1931 برادر گرامشی به ملاقات او در زندان رفت. گرامشی باو گفت که استالینیستهای چپ افراطی را یعنی ” سومین دوره” سیاستی را که تولیاتی به اجرا در آورده بود رد کرده است. ( تولیاتی سه عضو کمیته مرکزی را بخاطر مخالفت خطی اخراج کرد و تحت نام مستعار Ercoli خودش در جلوی جبهه ای قرار گرفت که از خط مخالف نقدگری تروتسکی دفاع می کردند.) برادر گرامشی از انتقال خبر به تولیاتی واهمه داشت. او می دانست انتقال این خبر بمعنی این است که حزب از دفاع از برادرش در مقابل زندانبان های فاشیست صرفنظر کند.

گرامشی از وارد بحث شدن با سایر زندانیان کمونیست دست کشید زیرا بعضی از آن ها صادقانه و مقلدانه به تولیاتی وفادار بودند و گرامشی را متهم می کردند که سوسیال دموکرات است( یعنی خطی که همکاری با رفرمیست ها را به این دلیل که آن ها سوسیال فاشیست بودند رد می کرد.) یکی از آخرین بیانیه های سیاسی گرامشی باعث شد که دوستانش قبل از مرگ او ناباوری خود را در باره مدارک برعلیه زینویف در محاکمات مسکو بیان نمایند. البته در این زمان تولیاتی در مسکو بود و برای محاکمات کف می زد.3

 

بعد از مرگ گرامشی، تولیاتی کوشید خود را محرم راز سیاسی او در طول زندگیش نشان دهد. اگرچه که آن ها در طول سال های 20-1919 و 26-1925 بطور تنگاتنگ با هم کارکرده بودند اما اغلب در رابطه با مسائل مربوط به استراتژی و تاکتیک های انقلابی در سال های مداخله از هم دور بودند و به هیچ وجه بعد از زندانی شدن گرامشی در سال 1926 بین آن ها رابطه ای وجود نداشت.

 

دوره تحریف توسط کمونیست های اروپایی

بالاخره  تولیاتی بود که با آزاد گذاشتن چاپ بدون سانسور نامه ها و یادداشتهای گرامشی، اجازه داد تا حقیقت در باره تحریف های پیشین روشن شود. این امر اما بدین خاطر پیش آمد که او مجبور به انجام این کار شد زیرا دیگر کمونیست های قدیمی شروع به پاشیدن دانه هایی دراین باره کردند که گرامشی واقعا چگونه فکر می کرد. بخشی هم باین دلیل بود که گذر زمان با گرامشی فاصله ایجاد کرده بود و علائم خطر کاهش یافته بود. اما بالاتر از همه، هدف گشایش دوران جدیدی از تحریف را ایجاب می کرد. حزب کمونیست ایتالیا اولین قدم ها را در جدا کردن کمونیست های غربی( بعدا کمونیسم اروپایی نامیده شد) از مسکو برمی داشت.

در آغاز دهه 1960 حزب کمونیست ایتالیا شروع به دور شدن از مسکو کرد. رهبرانش خواب آن را می دیدند که به دولت بورژوایی ایتالیا یعنی همان هایی که در سال 1947 به آن اعتراض کرده بودند فراخوانده شوند. برای دستیابی به این هدف آن ها کوشش کردند تا به احزاب بورژوایی نشان دهند که دیگر هیچ وابستگی ای به کرملین ندارند. تولیاتی یکی از همدستان اصلی استالین در سال های 1930، به یکی از منتقدین اصلی آن در سال 1965 مبدل شد.

تغییر خط و خطوط او را به جدالی سخت با مدافعان بین المللی استالین و وفاداران داخلی اش در حزب کمونیست ایتالیا کشاند. این پیکار در دو جبهه انجام می شد – اعلام استقلال قطعی حزب از میراث استالین در کرملین و اثبات این که حکومتی که شامل حزب کمونیست ایتالیا باشد، بمعنی تغییری اساسی و موثر در ماشین دولتی نیست. نقد گری پیشین گرامشی از استالین، اسلحه ای شد در جبهه نخست و تحریف نظراتش در باره دولت در جبهه دوم مفید واقع می گردید.

گرامشی پارتون سابقا مقدس استالینیسم ایتالیایی، سریعا به پارتون مقدس کمونیسم اروپایی مبدل شد و نظراتش برای توجه همسازی تاریخی با دموکرات مسیحی ها( محافظه کاران ایتالیایی) مورد استمداد قرار گرفت. در بریتانیا توسط روشنفکران جناح راست حزب کمونیست انگلیس مورد سوء استفاده قرار گرفت. او حتی برای توجیه سیاست مالی مورد استشهاد واقع شد.

ستاره کمونیسم اروپایی بزودی افول کرد. اما تفسیر گرامشی ببار نشست و زنده مانده است و توسط مجلاتی چون مارکسیسم امروز و در یک جریان بی پایان کتاب های آکادمیک و به طور فزاینده به عنوان بخشی از رواج عام جنبش کارگری ورشنفکری چپ6  گسترش یافته است.

اکنون شماری اندک از متفکرین مارکسیست وجود دارند که روحشان در نتیجه رفرمیسم از گرامشی دور گردیده است. ایده های او برانتقاد شدید از نظریات رفرمیستی امروزی با عناوین „insurrectionist“, „workerist“, „spontaneist“ and „rank and filist“  مبتنی بودند.

 

Insurrectionist  شورش گری

گرامشی با اولین درآمیختگی اش با جنبش سوسیالیستی، نظر سخت تحقیرآمیزی نسبت به پارلمان نشین ها داشت. او در ماه مه 1918، آن ها را به گروهی از مگس های پرسرو صدا تشبیه کرد که در جستجوی یک پیاله شیره هستند، در آن فرو می روند و به طور شرم آوری به هلاکت می رسند. او با بیانی که می توانست برای ایتالیای امروز قابل استفاده باشد استدلال می کرد:

” انحطاط سیاسی ای که همکاری طبقاتی ببار می آورد، بستگی به رشد متناوب حزب بورژوایی ای دارد که تنها راضی به پیوستن به دولت نیست بلکه هم چنین حزبی را که با دولت آشتی ناپذیر است( حزب سوسیالیست) مورد استفاده قرار می دهد”.7

تاکید گرامشی در ایجاد شوراهای کارخانه در سال 1919، ازین اعتقاد ریشه می گیرد که تنها طبقه کارگراست که می تواند از طریق موسسات غیرپارلمانی جدید به انقلابش رهنمون شود:

” سوسیالیست ها براحتی واقعیت تاریخی ایجاد شده توسط پیشگامی سرمایه دار را پذیرفته اند. آن ها استواری و اصول گرایی موسسات دولت دموکراتیک را باور کردند. بنظر آن ها شکل این موسسات می تواند تصحیح گردد؛ این جا و آن جایش اصلاح شود اما اصولش باید محترم شمرده شود.

” از طرف دیگر ما براین اعتقادیم که دولت سوسیالیست نمی تواند در نهادهای سرمایه داری شکل بگیرد … دولت سوسیالیستی باید یک ابداع جدید اصولگرا باشد.8

خصومت گرامشی به رفرمیسم که در سال های بعد هنوز بیشتر افزایش یافت، خصومتی هدفمند بود که نه فقط متوجه جناح راست سوسیال دموکرات های دور و بر توراتی Turati ، بلکه هم چنین متوجه چپ های افراطی سوسیال دموکرات تحت رهبری سراتی Serrati هم بود – موسوم به ماکسیمالیست ها، که مبین ترمینولوژی ای بود که لرزه به ستون فقرات چپ کارگری امروز می فرستاد-. این رفرمیست ها در آغاز کنار ایستادند و اجازه دادند که کارگران تورین منفرد شوند و از کارفرماها در اعتصاب بزرگ آوریل 1920 شکست بخورند. سپس از دادن رهبری انقلابی به خیزش عظیم مبارزه جویی ایجاد شده در سپتامبر 1920 که کارخانه ها را در ایتالیای شمالی تصرف نمودند، امتناع ورزیدند. این خیانت ها، گرامشی را هدایت کرد تا به کسانی که از حزب سوسیالیست جدا شده و در سال 1921 حزب کمونیست ایتالیا را تاسیس کرده بودند، بپیوندد.

خصومت گرامشی به رفرمیست های چپ و راست آن طور که بسیاری از مفسرین گرامشی دوست داشتند وانمود کنند، چیزی شبیه نابالغی سیاسی نبود که او بعدها از دست داد.9  این مساله یعنی تزهای ارائه شده به کنگره لاینز حزب کمونیست ایتالیا در سال 1926، به عنوان یک اثر برجسته، در آخرین کوشش بزرگ گرامشی قبل از زندانی شدنش، برای حزب کمونیست باقی ماند.

تزهای لاینز10 کامل ترین نوشته های منتشر شده گرامشی بودند. آنها اساسا برعلیه چپ افراطی گروه بوردیگا که برحزب کمونیست ایتالیا تسلط یافته بود، جهت گیری شده بودند. نکته اصلی مخالفت، اصرار گرامشی برافشا کردن رهبران رفرمیست از طریق پیشنهاد جبهه متحد به آن ها در رابطه با داده های بیرونی ویژه بود. اما او همزمان پافشاری می کرد که باید ” سوسیال دموکراسی” را گرچه هنوز پایه اجتماعی اش را در پرولتاریا تا قلمرو وسیعی حفظ کرده است، جدا از ایدئولوژی و کارکرد سیاسی، در اعمالش نه بعنوان جناح راست جنبش طبقه کارگر، بلکه بعنوان جناح چپ بورژوازی مورد ملاحظه قرارداد  و این گونه آن ها را در نظر توده ها بدون صورتک به نمایش گذاشت.11

این تعریف به تعریف لنین از احزاب رفرمیست تحت عنوان احزاب ” بورژوا کارگری” خیلی نزدیک است.

جای تعجبی نیست که تزهای لاینز از جمله ی آخرین نوشته های او بودند که به طور گسترده در دسترس قرارگرفتند. آن ها در زمره بهترین تحلیل هایی هستند که گرامشی انجام داده است.

خصومت گرامشی به رفرمیسم با درک روشنی از ضرورت قیام مسلحانه همراه بود. همان گونه که در تزهای لاینز آمده است:

” شکست پرولتاریای انقلابی در این دوره معین(20-1919)، به کمبودهای سیاسی، ارگانی، تاکتیکی و استراتژیکی حزب کارگران وابسته بود. در نتیجه این کمبودها، پرولتاریا موفق نشد خود را در راس قیام اکثریت عظیم مردم قرار دهد و آن را به سمت ایجاد دولت کارگری کانالیزه نماید اما در عوض خودش تحت تاثیر طبقات اجتماعی دیگری قرار گرفت که فعالیتش را خنثی می کردند.(تاکید از من است).12  

ازینرو نیاز به یک حزب کمونیست، یکی از کارهای اصولی ای بود که قبل از مساله قیام پرولتاریا و متحدانش برعلیه دولت بورژوایی و مبارزه برای دیکتاتوری پرولتاریا مقرر می شد.13 

البته در نوشته های زندان به طور آشکار ذکری از قیام مسلحانه در میان نیست، زیرا این نوشته ها تحت مراقبت چشم های زندانبانان فاشیست نوشته شده است. اما گرامشی در یکی از چند محاوره ی کوتاهی که در زندان داشت نشان داده است که پافشاری خود را نسبت به قیام به دور نینداخته است.

کسب زورمندانه قدرت، مستلزم ایجاد حزب طبقه کارگر از یک سازمان نوع نظامی رخنه کننده در هریک از شاخه های ماشین دولت بورژوایی است تا توانایی آسیب رساندن و تحمیل حمله شدید به آن را در لحظه ی معین مبارزه دارا باشد.14

 

کارگر گرایی Workerism

در نظر گرامشی طبقه کارگر کلید مبارزه برای قدرت بود. – گوشت و خون کارگرانی که در کارخانه های تورین زحمت کشیدند نه کارگران افسانه ای ایده آلیست جناح استالینیست و مائوئیست. او در سال 1919 تمرکز سرمایه داری را این گونه تعریف می کرد؛ تولید یک توده ی انسانی کارکن متمرکزهمسان. این واقعیتی است که در لوای همه تزهای انقلابی مارکسیسم قراردارد.15

تاکید گرامشی روی نقش مرکزی طبقه کارگر ناشی از درآمیختگی او در شوراهای کارخانه تورین در سال های 1919 و 1920 بود که خود را در تزهای لاینز نشان می دهد.

سازمان حزب باید براساس تولید و ازینرو محل کار( سلول ها) بنا گردد. این اصل اساسی برای ایجاد حزب بلشویکی است و به این حقیقت وابسته است که حزب باید آماده رهبری جنبش توده ای طبقه کارگر که به طور طبیعی توسط سرمایه داری و در مطابقت با فرایند تولید یک شکل شده است، باشد. با قراردادن اساس سازمانی در مکان تولید، حزب عمل انتخاب طبقه ای را که خود برمبنای آن شکل گرفته به اجرا می گذارد. این امر آشکار می سازد که یک حزب طبقاتی است و حزب یک طبقه تنها یعنی طبقه کارگر است.

همه اعتراضات به اصل پایه گذاری سازمان حزب براساس تولید، از مفاهیمی برمی خیزد که به طبقات بیگانه با پرولتاریا مربوطند … و مبین روح ضد پرولتاریایی روشنفکران خرده بورژوا یعنی کسانی که معتقدند که خودشان نمک زمین هستند و کارگران را به عنوان ماتریال دستگاه دگرگونی اجتماعی و بندرت آنان را به عنوان کارآکتر عمده ی آگاه و روشنفکر انقلاب می بینند.16

حزب باید روشنفکران و دهقانان را هم شامل گردد اما ضروری است که با تمام قوا از پذیرش ضد انقلاب و هر انگاره ای که حزب را به ترکیب عناصر ناهمگون تبدیل می کند، امتناع کرد- در ازای حمایت کردن، هیچ گونه امتیازی ازین نوع اعطا نشود، که (مثلا.م) این ها بخشی از پرولتاریا هستند، که پرولتاریا باید آن را با مهر سازمان خود نشان بزند و این که پرولتاریا باید کارکردی هدایتی را درون حزب خود تضمین نماید.17

دلیلش ( دلیل این امتناع.م) ساده است- این طبقه کارگر است که نیروی قطعی انقلابی است:

تجربه جنبش کارخانه( 20-1919) نشان داده است که تنها یک سازمان مطلابقت یافته با مکان و سیستم تولید، می تواند ارتباط بین لایه های بالایی و پائینی توده های کار(کارگران ماهر- کارگران غیرماهر و زحمتکشان) را امکان پذیر سازد.18

گرامشی از رد اهمیت حیاتی جذب کارگران کشاورزی بدون زمین و دهقانان به داخل انقلاب دور بود. او هم چنین جذب فرابخشی طبقه متوسط را برای کارگران بسیار مفید می دید. اما این امر برایش بدین معنی بود که طبقه کارگر پیشگامی نماید نه این که اهداف سوسیالیستی اش را مخفی کند.

انقلابیون مجبور بودند آماده باشند تا در کنار غیرانقلابیون، حول شعارهایی از قبیل تقاضا برای مجلس موسسان دموکراتیک تر بجنگد که خیلی سریع سوسیالیسم را متوقف می کرد اما باید روشن گردد که:

، … امکانی برای یک انقلاب سوسیالیستی در ایتالیا وجود ندارد. در کشورهای سرمایه داری تنها طبقه ای که می تواند به یک دگرگونی اجتماعی عمیق دست یازد، طبقه کارگر است.19

دلیلش این بود که حتی بعد از این که او با چپگرایی افراطی بوردیگا قطع رابطه کرد بازهم با جریان جناح راست درون حزب کمونیست توسط تاسکا رهبری می شد( سیاست های او ، آنها را در مسیر چپ کمونیست های اروپایی امروز قرار داد) بشدت مخالفت می کرد. گرامشی اصرار داشت که این بدبینی و انحراف در این باور وجود داشت که:

، … چون پرولتاریا نمی تواند بزودی رژیم را سرنگون سازد، بهترین تاکتیک آن تاکتیکی است که هدفش چنین است؛ اگر نه یک اتحاد واقعی بورژوا کارگری برای پاکسازی فاشیسم، بلکه یک بی کنشی از جانب پیشگام انقلابی و عدم مداخله گری حزب کمونیست در مبارزه بلاواسطه سیاسی است. این امر بدین معنی است که به بورژوازی اجازه داده می شود از پرولتاریا به عنوان سربازان انتخاباتی برعلیه فاشیسم استفاده کند. این برنامه با فرمولی مورد تاکید قرار گرفته است که می گوید حزب کمونیست باید جناح چپ اپوزیسیون همه نیروهای متحد در سرنگون سازی رژیم فاشیستی باشد.20

او می گفت حزب کمونیست مجبور بود بعضی از همان شعارهای دموکراتیکی را مطرح کند که احزاب مخالف بروژوایی داشتند- برای این که مثلا می خواهد زمینه ای برای آزمایش کردارشان فراهم شود تا این احزاب خود را بدون صورتک در حضور توده ها قرار دهند و تاثیرشان را بر توده ها از دست بدهند.21

بدون شک اگر امروز گرامشی زنده می شد، دلبستگی اش به حزب کمونیست ایتالیا و حزب کمونیست بریتانیا برایش توهین بود، همان گونه که برای حزب کارگران سوسیالیست بخاطر عدم درک نیاز یک اتحاد دموکراتیک وسیع از همه نیروهای “ضد انحصار”، توهین محسوب می شد.

 

خود انگیختگی گرایی  Spontaneism

رشد یافته ترین بخش افکار گرامشی به مبارزه برای رشد آگاهی طبقه کارگر انقلابی مربوط است. او براین امر پافشاری می کند که طبقه کارگر نمی تواند به طور خودبخود مثل یک ارتش، برای مبارزه تربیت یابد. انظباط او به آگاهی اش وابسته است و این هم در ارتباط با تجربه عملی از مبارزه رشد می یابد.

ایده گرامشی در این مقاله از مجادله برعلیه سه جریان عمده دیگر موجود در چپ ایتالیا در سال اول بعد از جنگ جهانی اول نشات گرفت.

بزرگترین آن(سه جریان.م) که توسط سراتی رهبری می شد، حزب سوسیالیسم را به عنوان تجسم آگاهی طبقاتی می دید. آن گونه که او مطرح می کرد، دیکتاتوری پرولتاریا همان دیکتاتوری حزب سوسیالیست خواهد بود. برای او آگاهی طبقاتی از کار منظم تدریجی برپا ساختن حزب حاصل می شد.

جریان دوم، انقلابیون چپ افراطی اطراف بودیگا، باور نداشتند که حزب سراتی جرات کسب قدرت داشته باشد. اما آن ها هم آگاهی طبقاتی را در حزب مجسم می دیدند؛ در حزب کمونیست که به عنوان یک گروه کوچک نخبه از کادرهای منظبط و بسیار آموزش یافته درک می شد. تنها بعد ازین امر، کسب قدرت برای طبقه بشکل شوراها( شوراهای کارگری) خواهد بود.22  

سومین جریان، جناح راست حزب کمونیست تحت رهبری تاسکا بود که از یک طرف برآموزش کارگران و از طرف دیگر به توافق با رهبران چپ اتحادیه کارگری تاکید داشت. هرسه گروه با وجود تفاوت های دیگرشان، در این عقیده شریک بودند که آگاهی طبقاتی توسط رهبران حزب به درون طبقه کارگر ریخته می شود؛ شبیه خرده نان برای گنجشکان.

برعکس به نظر گرامشی، ویژگی رهبری داده شده به مبارزات رشد یابنده خود بخودی کارگران، رشد آگاهی شان را میسر می کرد. برای او همچون لنین و تروتسکی، شورا چیزی مطلق نبود که توسط حزب در لحظه معینی درست شود، بلکه به عنوان ارگان مبارزه کارگران در کارخانه عمل می کرد. شاید در ابتدا حول یک مطلب ظاهرا بی اهمیت – شکست مذاکرات مدیریت اتحادیه در رابطه با قرارداد مهندسی دستمزد ملی، جرقه ای بود برای اشغال نیمه شورشی کارخانه ها در سپتامبر 1920. 23  شورا ناگزیر بود فراسوی سازمانی توسعه یابد که کارگران را بی اعتنا به اتحادیه آن ها و بی اعتنا به این که آن ها عضو اتحادیه بودند یا خیر، حول نقطه تولید در سازمانی که مبارزات آن ها را با سایر کارگران متحد می ساخت و آن ها را به هم در فرایند تولید مربوط می ساخت، به هم می پیوست. سازمانی که می توانست بیانگر آگاهی رشد یابنده ناشی از اتحادشان و توانائی کنترل تولید باشد.24  

شوراهای کارگری در تورین از روی هوای رقیق پدیدار نشد. آن ها به عنوان کمیسیون داخلی در کارخانه ها و با کارکردی از بسیاری جهات مشابه کمیته های کارخانه در بریتانیا، آغاز به کار کرد. گرامشی نقش خود و رفقایش را در نظم نوین L,ordine Nuovo، روزنامه ای که آن ها در تورین منتشر می کردند این گونه می دید؛ مساعد تر شدن این رشد خودبخودی ، عمومی کردن کمیسیون داخلی و وسیع تر کردن پایه آن، جرات دادن به کارگران جهت گرفتن بیش از پیش قدرت از مدیریت و برای بالا بردن اتحاد کارگران.

همانطور که گرامشی نوشت:

… مساله توسعه کمیسیون داخلی، به مساله مرکزی روزنامه نظم نوین تبدیل شد. این طور آمد که مساله ” آزادی” پرولتری به عنوان مساله بنیادی انقلاب کارگری دیده شود. برای ما و هواداران، نظم نوین به روزنامه شوراهای کارخانه بدل شد. کارگران نظم نوین را دوست داشتند. چرا آن ها آن را دوست داشتند؟ برای این که احساس می کردند که مقالاتشان با همان روح جستجوی درونی ای که تجربه می کردند، آکنده بود.؛ چگونه می توانیم آزاد شویم؟ چگونه می توانیم خودمان باشیم؟ برای این که مقالات سرد و روشنفکرانه نبود و از بحث ما با بهترین کارگران بیرون می زد. آن ها احساسات جاری و اهداف و شور طبقه کارگر تورین را پرورش می دادند؛ چیزهایی را که ما خود انگیخته و تجربه کرده بودیم. برای این که مقالاتش واقعا از “حوادث جاری نت برداری شده بود” و به عنوان لحظه ای در فرایند آزادیبخش و خودنمای بخشی از طبقه کارگر دیده می شد. این است پاسخ این، که چرا کارگران نظم نوین را دوست داشتند و این که چگونه ایده اش شکل گرفت؟25

زمانی که گرامشی در سال 1920 این سطور را نوشت هنوز عضو حزب سوسیالیست بود. تنها مدتی بعدتر در همان سال و بعد از شکست تصرف( کارخانه ها) بود که او متوجه نیاز به بریدن از رفرمیسم چپ و تشکیل یک حزب انقلابی همگن گردید. بنابراین نوشته های مربوط به شوراهای کارخانه فاقد هرگونه بحث صریح ازین نوع بود که چگونه یک حزب انقلابی می تواند با آن ها کار کند. اما این نوشته ها تاکید می کنند که چگونه انقلابیون منفرد و روزنامه های انقلابی باید به شکل عناصر جنبی سازمان کمونیستی و آگاهی کمونیستی نظر به این که آن ها به طور خودبخودی پدیدار می گردند، برای عمومی کردن و همارا کردن آن ها و برای آگاه ساختن کارگران از آن ها، عمل کنند.

در سال 1923 گرامش، زمانی که از خودش بخاطر این که بمدت سه سال تحت جزمیت بوردیگا، نظراتش را به میل خود مخفی نگهداشته بود، انتقاد کرد، دوباره به همان سئوال برگشت.

“…،  ما به حزب بعنوان نتیجه یک فرایند دیالکتیکی که در آن جنبش خود بخودی توده های انقلابی و سازمانی و رهنمودی، بخواهد از یک مرکز به هم نزدیک شود، فکر نکرده ایم، بلکه آن را فقط بعنوان چیزی شناور در هوا تصور کردیم که در آن و برای خود توسعه می یابد و زمانی که شرایط مساعد شود و موج انقلابی به اوج خود رسیده باشد، توده ها می خواهند به آن دست یابند.26 “

ایجاد حزب انقلابی، مساله تلقین ایده ها از طریق تبلیغات محض به کارگران نیست، بلکه موضوع انتظار تا عمل حرکت کارگران و به جنبش درآوردن آن ها تحت تاثیر بحران اقتصادی است. این سئوال به هر مبارزه خودبخودی بخشی و کوشش برای عمومیت دادن آن، مربوط می باشد. گرامشی به درستی دوباره همان موضوع را در قالب اصطلاحات تجریدی در یادداشت های زندان مورد تفسیر قرار داد. در یکی او می نویسد که کار حزب باید این باشد که عناصر “تئوری” نهفته در مبارزات جمعی طبقه کارگر را بیرون بکشد و بین این تئوری ها با همه “تئوری های” واپس مانده از پیش باش در کله های کارگران، توازن ایجاد نماید.

” می توان در یک کاربست ویژه ، تئوری ای بنا کرد که از طریق همزمانی و یکی شدن با عناصر قطعی کاربست خود، فرایند تاریخی در حال گذار را تسریع نماید و این کاربست را به نحوی همگن تر با ارتباطی منطقی تر و سودمند تر در همه عناصرش تفسیر کند، و بنابراین به بیان دیگر توانمندی اش را به حداکثر ارتقا دهد.”27

این مساله از دید رفرمیست های کمونیست اروپایی و بعضی از کارگران چپ بریتانیا، فریادی از دوردست است یعنی از دید کسانی که مبارزه بخاطر سوسیالیسم را فرایندی آهسته و صرفا ایدئولوژیکی می بینند؛ آموزشی که کارگران را به رای دادن هرچه بیشتر برای تصحیح ترکیب MPS و اتحادیه رسمی هدایت می کند.

 

Rank and Filism

گرامشی مساله ای نداشت اما بخاطر سیاستمداران رفرمیست یعنی کسانی که در صدد بودند تا مبارزه طبقه کارگر را به کانال های باریک و از پیش تعین شده محدود سازند و دوران روشنش را با سنتزهای از قبل مقررشده مسدود نمایند، مورد اهانت قرار گرفت.28  او در سال 1919 شروع به تحلیل سرچشمه این کارشکنی ها کرد که در پارلمان نشین های حزب سوسیالیست و بوروکراسی اتحادیه ها قرارداشت. او تاکید نمود که بیگانگی بسیاری از کارگران، متاثر از اتحادیه هایشان می باشد و به تحلیل مبدا این پدیده ها براین پایه که اتحادیه موجب کسب رفرمها در سیستم سرمایه داری هستند و بنابراین ستادی و ساختمان بندی شده هستند، ادامه داد. گرامشی توضیح می دهد که:

” اتحادیه ها، همه انواع سازمان های ویژه کارگری به دوره تاریخ تسلط سرمایه داری تعلق دارند … در این دوره اگر افراد ارزشمندند فقط تا محدوده ایست که مالک کالاهایشان هستند و با دارائی های خود تجارت می کنند. کارگران هم تاجر شده اند؛ تاجر تنها دارائی شان یعنی نیروی کارشان … آن ها این دستگاه عریض و طویل را برای تمرکز زندگی کارگران ایجاد کرده اند. آن ها قیمت ها و زمان کار را برقرار کرده اند. آن ها به بازار نظم داده اند. اتحادیه کارگری ضرورتا یک منش رقابتی دارد نه کمونیستی و نمی تواند دستگاهی برای نوسازی بنیادی جامعه باشد.29

بنا براین یک کاست واقعی از ماموران اتحادیه ها و روزنامه نگاران با روان شناسی گروهی خاص خود و کاملا بیگانه با مال کارگران ایجاد شده است.”30

این تحلیل و تجربه شوراهای کارخانه تورین، گرامشی را بطور فزاینده ای به این دید رهنمون شد که بوروکراسی اتحادیه را بعنوان خرابکاری فعال در مبارزه طبقه کارگر ببیند: ” اتحادیه رسمی، قانونیت صنعتی را بعنوان وضعیت ابدی موضوعات می بیند و مستمرا از همان جنبه هایی دفاع می کند که مالک دفاعی می کند.”31  بعد از خیانت سال 1920 (اتحادیه) گرامشی کاملا از نقش ضد انقلابی رهبری اتحادیه های کارگری آگاه گردید.

مبارزه و اعتصاب عمومی تورین و پیدمونت با مقاومت و کارشکنی اتحادیه های کارگری مواجه شد … او نیاز مبرم به پیکار با کل مکانیسم بورکراتیک ارگانهای اتحادیه یعنی ترکیبی را که شدیدا فعالیت های فرصت طلبانه پارلمان نشین ها و رفرمیست ها یعنی کسانی که به خاموش کردن هر ابتکار عمل انقلابی در بخشی از توده های کار32  کمک می نمایند را حفاظت می کند،  برجسته نمود.

او در تزهای لاینز می نویسد: ” گروهی که کنفدراسیون کار را رهبری می کنند( فدراسیون اصلی اتحادیه ایتالیایی در آغاز دهه 20) باید هم چنین ازین دید یعنی به بیان دیگر بعنوان وسیله تاثیر خرد کننده سایر طبقات روی کارگران مورد ملاحظه قرار گیرد.33

گرامشی در یادداشت های زندان هم از وضعیت های رشد نایافته’workerist’ and ‚’rank and filist’ صرفنظر نکرد. او در 1930 نوشت: ” چشم پوشی و یا هنوز بدتر خوار شمردن حرکت های معروف به “خودبخودی”، یعنی کوتاهی کردن در دادن رهبری آگاه به آن ها و یا  بردن آن ها به سطحی بالاتر، و گذاردن آن ها در زمره امور سیاسی، اغلب ممکن است نتایج فوق العاده وخیم ببار بیاورد.”

او شکست سال 1920 را که زمینه ی کودتای موسولینی را فراهم نمود، به کوتاهی کردن سراتی، بوردیگا و تاسکا در ارائه دادن چنین رهبری ای به حرکات خودبخودی کارگران و دهقانان ربط داد:

” اغلب این طور است که حرکات خودبخودی طبقات پایین(کارکن ها)، بنا به دلایل بهم پیوسته ای، با یک حرکت ارتجاعی از جناح راست طبقه حاکم همراه می گردد. برای نمونه یک بحران اقتصادی از یک طرف موجب نارضایتی بین طبقات پایین و ایجاد حرکات خودبخودی و از طرف دیگر سبب تبانی بین گروههای ارتجاعی یعنی کسانی که از ضعف موضوعی حکومت در رابطه با مبادرت به کودتای نظامی سود می برند، می شود. در میان موثرترین دلایل کودتا باید قصور گروه های مسئول( حزب سوسیالیست) را در دادن رهبری آگاه به شورش خودانگیخته و تبدیل آن به یک عامل مثبت سیاسی، بحساب آورد.34 (تاکید از من)

البته به معنای درست کلمه، از جهت بی ارزش کردن نقش مداخله گرایانه ی مارکسیست ها در نبرد طبقاتی، گرامشی نه یک  workerist، نه یک Spontaneist، نه یک rank و نه یک filist بود. کاملا برعکس او در فعالیتش در سال های 20-1919 و 26-1924 مثال درخشانی ازین مداخله گری بود( البته گرچه نه کاملا).

 

بحث مرکزی The Central Argument

تحریف تفکر گرامشی توسط رفرمیست ها مبتنی براستدلال زیر است:

گفته شده است که گرامشی نشان می دهد که جوامع غربی کاملا از روسیه تزاری متفاوت هستند. قدرت طبقه حاکم در غرب منوط به کنترل فیزیکی مردم از طریق دستگاه پلیس نظامی نیست، بلکه برپایه تسلط ایدئولوژیک تجربی اش از طریق شبکه موسسات داوطلب که در زندگی روزمره( جامعه مدنی) پخش شده اند قراردارد- احزاب سیاسی، اتحادیه ها، کلیساها و وسایل ارتباط جمعی. دستگاه بازدارنده دولتی تنها یکی از میان بیشمار استحکامات دفاعی جامعه سرمایه داری است.

این می رساند که کلید مبارزه برای انقلابیون، حمله مستقیم به قدرت دولتی نیست، بلکه مبارزه برای تسلط ایدئولوژیک است (یعنی) چیزی که گرامشی آن را “هژمونی” می نامد. هژمونی از طریق یک فرایند تدریجی صورت می گیرد که سال ها وقت لازم دارد تا مسلط شود و مستلزم شکیبایی و فداکاری بخشی از طبقه کارگر است. به ویژه این که طبقه کارگر زمانی می تواند “ضد هژمونی” شود که به بخش های اصلی روشنفکران و طبقاتی مجذوب شود که نمایندگی شان را به دلیل نقش مهمی که کلا در دستگاه ایدئولوژیک بازی می کنند، بعهده دارند. طبقه کارگر برای انجام این امر باید آماده فداکردن علائق کوتاه مدت اقتصادی اش باشد و تا وقتی که به کسب آن نائل نیامده است و طبقه مسلط نشده است، مبادرت به شکل دادن قدرت دولتی می تواند تنها منجر به شکست شود.35

ادعا می شود که مجوز این موقعیت موکول به تفاوتی است که گرامشی در یادداشت های زندان بین دونوع جنگ قائل است:

1)      جنگ مانوری، که با حرکات سریع ارتش رقیب و با حملات از جلو و عقب و هرنوع کوششی برای دورزدن دشمن و شهرهایش در آمیخته است.

2)      جنگ موضعی، یک مبارزه تدریجی و طولانی است که طی آن دو ارتش درگیر جنگ، دچار بن بست هستند و هرکدام به سختی قادرند که به جلو حرکت کنند مثل جنگ سنگر بندی در سال 18-1914.

” خبرگان نظامی براین باورند که در جنگ های مابین کشورهای از نظر صنعتی و اجتماعی توسعه یافته تر، جنگ مانوری باید برای کاهش هرچه بیشتر کارکردهای تاکتیکی در مقابل کارکردهای استراتژیکی مورد توجه قرار گیرد … چنین کاهشی حداقل در مورد پیشرفته ترین کشورهای صنعتی یعنی جایی که در آن ” جامعه مدنی” به ساختاری پیچیده تبدیل گردیده و نسبت به “حملات” مصیبت آمیز عناصر بلاواسطه اقتصادی( بحران ها، رکودها و غیره) مقاوم است، در هنر و علم سیاست رخ دهد.36

آخرین مثال موفقیت آمیز کاربرد جنگ مانوری یا به بیان دیگر یورش پیشانه به دولت، انقلاب اکتبر در سال 1917 بود:

” به نظر می رسد که ایلیچ(لنین) تشخیص داد که تغییر از جنگ مانوری که در سال 1917 در شرق با موفقیت روبرو شده بود، به جنگ موضعی که تنها شکل ممکن در جبهه غربی بود، ضرورت داشت.37

جان کلام این استراتژی در ساختار اجتماعی متفاوت روسیه تزاری و اروپای غربی قرار دارد: ” در روسیه دولت همه چیز بود. جامعه مدنی در آن بافتی ابتدایی و ژلاتینی داشت، در غرب … هرگاه ارتعاشی در دولت بوجود می آمد، در ساختار قوام یافته جامعه مدنی بیکباره آشکار می گردید. دولت فقط یک سنگر بیرونی بود که در پشت آن یک شبکه ی گسترده و قدرتمندی از دژها و استحکامات قرار داشت.38

فرمول انقلاب دائم به دوره ای تاریخی تعلق دارد که در آن هنوز احزاب سیاسی توده ای بزرگ و اتحادیه های اقتصادی بزرگ بوجود نیامده بودند و جامعه آرام بود. تا حدودی می شود گفت که جامعه از جنبه های مختلف در حالت سیلان بود … در دوره بعد از 1870 … روابط سازمانی داخلی و بین المللی دولت پیچیده تر و گسترده تر شد و مفهوم “هژمونی” از فرمول “انقلاب دائم” چهل و هشتی( مارکس این شعار را بعد از انقلاب 1848 پذیرفت) سبقت گرفت.39

فرمولبندی گرامشی نباید بدون حالت انتقادی، آن گونه که در زیر نشان خواهم داد پذیرفته شود. ابتدا اما باید روشن گردد که آن ها به هیچوجه مجوزی برای نتیجه گیری های رفرمیستی نیستند. 

 

در مکان اول، جنگ موضعی یک جنگ است. همکاری طبقاتی ای از آن گونه که امروز حزب کمونیست ایتالیا دنبال می کند، نیست. تحقیر کردن رفرمیست ها یعنی کسانی که همکاری طبقاتی را موعظه می کردند، توسط گرامشی در زندان تغییر نیافت. او انفعال آن ها را در مقابل فاشیسم با سگ آبی ای مقایسه می کرد که بخاطر ارزش طبی بیضه هایش، مورد تعقیب شکارچیان قرار می گیرد و برای نجات جان خود بیضه هایش را خود می درد.40 (بعضی از رهبران چپ امروزی اتحادیه، ممکن بود خوب رونوشت بردارند!)

در مکان دوم، ادعای این که سیاست های انقلابی در بسیاری از مواقع به جنگ موضعی اختصاص داشت، یک مکاشفه ی تکان دهنده نیست. رویهم رفته لنین و تروتسکی در کنگره سوم بین الملل کمونیست در 1921 براساس تجربیات روسیه بلشویکی  برای جبهه متحد با احزاب رفرمیست جهت جلب جمع کثیری از طبقه کارگر بسوی کمونیسم، در این باره صحبت کرده اند. آن ها بشدت با تئوری تهاجم مد روز چپ افراطی، به ویژه در حزب کمونیست آلمان جنگیدند یعنی با نظری که می گوید احزاب کمونیست می توانند براحتی بدون این که از حمایت اکثریت طبقه برخوردار باشند از طریق خطرگری های مکرر انقلابی، حمله کنند و قدرت را تصرف نمایند. گرامشی نقش تروتسکی را در چرخش کمینترن به تاکتیک جبهه متحد تصدیق می کرد.41  و بروشنی “جنگ موضعی” را با فرمول جبهه متحد تعریف می نمود.42

در تزهای لاینز گرامشی در صدد بود تاکتیک جبهه متحد را برای ایتالیا بکار بندد. اتخاذ این تاکتیک(که او برخلاف بوردیگا مجدانه آن را دنبال می کرد) هیچگونه نرمشی را در سخت گیری گرامشی نسبت به رفرمیست ها ایجاد نکرد. او نوشت” تاکتیک جبهه متحد بعنوان یک فعالیت سیاسی(مانور)، زمینه ای را فراهم آورد که احزاب و گروه های معروف به کارگری انقلابی که دارای پایگاه توده ای هستند، بدون ماسک ظاهر شوند.43  تاکتیکی که در تقابل با اشکال میانه ای که حزب کمونیست با آن ها بعنوان موانع آمادگی انقلابی پرولتاریا مبارزه می کند، پذیرفته شده است.44

در مکان سوم، نبرد برای هژمونی، تنها یک نبرد ایدئولوژیک نیست. واقعیتا گرامشی همواره این باور را که خرابی اوضاع  اقتصادی کارگران، به طور خود بخودی منجر به آگاهی انقلابی می شود، رد کرد. به این دلیل او در یادداشت های زندان براین نکته تاکید می کند که علاقمند به رد کردن جریان استالینیست تز” دوره سوم” است که براساس این تز بحران های جهانی، جهان را به انقلاب جهانی هدایت خواهد کرد. او عزمش را برای درافتادن با این گژروی مکانیکی از مارکسیسم جزم کرد.

گرامشی اما هیچگاه نقش تعین کننده اقتصاد را در زندگی سیاسی، رد نمی کند. بنابراین چون غیرمحتمل نیست گفته شود که بحران های بلاواسطه اقتصادی، ماحصل حوادث تاریخی بنیادی خودشان هستند. آن ها می توانند به راحتی زمینه مناسب تری برای رواج تفکری معین و راه های معین مطرح کردن و حل سئوالات در آمیخته با توسعه کامل آتی زندگی ملی را ایجاد کنند.45  او ارتباط مابین اقتصاد و ایدئولوژی را در این واژه ها فرموله کرد:

” عوامل ایدئولوژیک توده ای همواره با درنگ، در پس پدیده های اقتصادی توده ای قرار دارند و بنابراین در لحظات معین، حمله خودبخودی نسبت به عامل اقتصادی به کندی صورت می گیرد و یا توسط عناصر سنتی ایدئولوژیکی مورد کارشکنی واقع می شود، یا به طور لحظه ای در هم می شکند. دقیقا بخاطر این درنگ ایدئولوژی در پس اقتصاد بود که ضرورت داشت، حزب انقلابی در مبارزه اقتصادی کارگران و برای بیرون آوردن آن ها از چنگ رفرمیست ها، مداخله گری نماید.

” بنابراین … باید یک مبارزه آگاه  و با برنامه برای تامین ضروریات وضعیت اقتصادی توده ها وجود داشته باشد، که امکان ناسازگاری آن با سیاست های رهبری سنتی قابل فهم است. همواره یک ابتکار عمل مناسب سیاسی ضروری است تا حمله اقتصادی را از تاثیر بازدارنده ی سیاست های سنتی رها گرداند.46

در یک فقره مرکزی از یادداشت های زندان، گرامشی به تجربه جنبش شوراهای کارخانه تورین در 20-1919 برمی گردد تا نزدیکی تئوری مارکسیسم و مبارزات خودبخودی کارگران را که در آن جا رخ داد با مبارزات محدود اقتصادی بخشی، صنفی گرا و برداشت صرفا روشنفکری و اراده باورانه که سیاست ها را از خارج به کارگران اعلام می کرد، مقایسه کند:

” جنبش تورین همزمان به “خودبخودی” بودن و “اراده باورانه” بودن متهم بود … اگر این اتهام ضد و نقیض مورد تحلیل قرارگیرد تنها به این حقیقت گواهی می دهد که رهبری آن “انتزاعی” نبود، این نه با تکرار مکانیکی علمی، یا فرمول بندی تئوریکی سازگار است و نه سیاست های عمل واقعی با مقالات محققانه تئوریکی اشتباه می شود. این امر خود انسان واقعی با ارتباطات تاریخی ویژه، با احساسات ویژه، با چشم اندازها و انگاشت های ناقص از جهان و غیره را شامل بود که نتیجه “خودبخودی” ترکیبات یک وضع حادث از تولید مواد با انباشتگی تصادفی در عناصر ناهمگن اجتماعی بودند. این عنصر “خودبخودی” مورد غفلت قرار نگرفت و حتی خوار شمرده نشد بلکه پرورانده شد، هدایت شد، از تعینات بیگانه تطهیر شد. هدف آوردن آن در خط تئوری مدرن(مارکسیسم) بود – اما در یک سبک موثر تاریخی و زنده. خود رهبران از جنبش های “خودبخودی” صحبت می کردند و حقا که این طور بود. تاکید بر سر یک انگیزه، یک زبان نواختی و یک عنصر یگانه گردی در عمق بود. مهم تر ازهمه، انکار می کرد که جنبش خودبخودی یک ماجراجویی دگرگون شده بود و بر ضرورت تاریخی آن تاکید می کرد. این امر به توده ها یک آگاهی تئوریکی از آفریننده بودن ارزش های تاریخی و نهادین بنیان گذاری دولت می داد. این اتحاد بین “خودبخودی” بودن و “رهبری آگاه” از “نظم”، بدرستی عمل واقعی سیاسی، طبقات پایین است.47  

چهارما، مبارزه برای جذب سایر طبقات تحت فشار(یا برای لایه های بسیار عقب مانده طبقه کارگر)، بدین معنی نیست که طبقه کارگر جنگیدن برای منافع خود را کنار بگذارد. زمانی که گرامشی رویکرد”صنفی گرا” را با رویکرد “هژمونیک” مقابله می داد48  ، با آن هایی که تحت نام اتحادیه ها، از منافع خود در جامعه سرمایه داری دفاع می کردند و با آن هایی که مبارزه خود را بعنوان حافظ کلید آزادی همه گروه های تحت فشار، فرافکنی می کردند مقابله می نمود.

در ایتالیای دهه 1920 و 1930 رویکرد “هژمونیک” بمنزله یک گسست در استراتژی رفرمیست قدیمی بود که کوشش می کرد با تسلیم و رضا در مقابل زمینداران و کشیش های مسلط شمالی، امتیازی برای کارگران شمالی کسب کند.49  اما برعکس طبقه کارگر برای بهبود وضعیت خود بخوبی می جنگید و به دهقانان، زمین و به روشنفکران، چشم انداز یک جامعه ارزشمندتر را نوید می داد.

هم چنین در مبارزه برای آگاهی طبقه کارگر، درک گردیده بود که کلید جذب دهقانان، بهم پیوستگی مسایل سیاسی با خواسته های عملی است. گرامشی مکررا از رادیکال های افراطی(حزب عمل) در مبارزه برای اتحاد ایتالیا در قرن 19 (و با چشمداشت به سوسیالیست های رفرمیست در قرن 20) بخاطر اهمال در انجام تنها عملی که می توانست نفوذ ارتجاع و کاتولیکیسم را در جنوب درهم بشکند – یعنی جنگ برای تقسیم زمین های بزرگ بین دهقانان، انتقاد می کند.  حزب عمل به دلیل این که مبارزه برای هژمونی را بعنوان یک مبارزه محض روشنفکری می نگریست، موفق نشد و قصور در حل مساله ارضی، به عدم امکان حل مساله کلریکالیسم منتهی گردید.50

طبقه کارگر ممکن است مجبور گردد  برای کسب حمایت طبقات دیگر، تن به فداکاری های معینی از قبیل تعاونی های اقتصادی بدهد. اما شکی نیست که این فداکاری ها و سازش نمی تواند حول مسایل اصلی باشد. هرچند که هژمونی یک مساله اخلاق سیاسی است، همین طور باید اقتصادی هم باشد.51

هیچ شواهدی وجود ندارد که گرامشی در یادداشت های زندان، نظرگاههائی را که در تزهای لاینز داشته که براساس این که کارگران برای جذب دهقانان مجبور شدند از خط خود خارج شوند، رها کرده باشد. اما این امر تنها می توانست توسط کمیته کارگران ساختمانی و برمبنای وضعیت اقتصادی کارگران در کارخانه ها و استفاده ازین کمیته ها برای ایجاد انگیزه جهت شکل گیری کمیته های دهقانی، انجام یافته باشد. قابل توجه این که هرچند که گرامشی از “بلوک های حکومتگر” صحبت می کرد و هرچند که بر نیاز طبقه کارگر به جذب دهقانان تاکید می نمود، اتفاقا واژه نامفهوم استالینی ” بلوک های کارگر دهقان” را بکار نبرد. او روشنفکران طبقه متوسط را کمتر بعنوان متحد هم ارز طبقه کارگر درک می کرد. بنظر او آن ها فقط بخاطر این که رهبری طبقه کارگر در مبارزه را دنبال کنند، می توانستند جذب شوند.52

در مکان پنجم و آخر، گرامشی هرگز در یادداشت های زندان مطرح نکرد که مبارزه بخاطر هژمونی می تواند همراه خود مساله قدرت دولتی را هم حل کند. گرامشی حتی در دوره ای که “جنگ موضعی” نقش غالب را بازی می کند، از یک عنصر “بخشی” جنبش52 “جنگ مانوری” صحبت می کند که کارکردی بیشتر تاکتیکی بازی می کند تا استراتژیکی.54

به بیان دیگر، انقلابیون اکثرا با استفاده از تاکتیک های جبهه متحد در مبارزات بخشی، برای بیرون آوردن رهبری از چنگ رفرمیست ها، درگیر مبارزه ایدئولوژیک هستند. معهذا لحظاتی متناوب از رویارویایی شدید وجود دارد، لحظاتی که یکطرف یا طرف دیگر می کوشد با حملات خط مقدم جبهه، سنگرهای دیگر را از خطر برهاند. قیام مسلحانه برای گرامشی، همان گونه که در یادداشت های زندان روشن ساخته است “لحظه قطعی مبارزه” باقی می ماند.

تاکید او بر “جنگ موضعی” در یاداشت های زندان، باید در زمینه تاریخی اش مورد توجه قرار گیرد. این استعاره ای است که برای پرداختن به یک نکته سیاسی واقعی طراحی گردیده است – عزم انقلابی چند هزار انقلابی در زمان بحران، پیش شرط های یک قیام موفقیت آمیز را فراهم نمی آورد، این پیش شرط ها باید در فرایندی طولانی از مداخله گری سیاسی و مبارزه ایدئولوژیک فراهم شده باشند. اندیشیدن به گونه ای غیر ازاین، آنگونه که تولیاتی و دیگر استالینیست های “دوره سوم” در ابتدای سال های 1330 انجام دادند، دیوانگی محض بود. گرامشی در جزئیات کمتر به بحث در باره ضرورت قیام مسلحانه علاقه داشت – رویهمرفته در این زمان استالینیست ها مصمم به سازماندهی قیام مسلحانه بودند، گرچه بدون امیدواری – اما او تاکید می کند که یک قیام تنها با حمایت فعال اکثریت طبقه کارگر می تواند موفق شود، همان گونه که لنین در ژوئن 1917 و دوباره مورد آلمان در 1921 دارا بود.

بنابراین کاربرد استعاره ها، چنان که گویی از نظر اعتبار قانونی از زمینه های تاریخی خود مستقل هستند، گمراه کننده است. رویهمرفته حتی در دوره های ناب نظامی، استقامت “جنگ موضعی” همواره مناسب نیست – همان گونه که ستاد کل ارتش فرانسه ارزش آن را موقع حمله تانک های آلمانی در عبور از خط Magionot در سال 1940 دریافت.

 

ابهامات موجود در فرمول بندی گرامشی Ambiguities in Gramsci’s formulation

بنا براین هر استعاره ای از قبیل “جنگ موضعی” و “جنگ مانوری” گرامشی، مسئول برداشت نادرست از خود است و باید برای پذیرش انتقاد آماده باشد. پری اندرسون(Perry Anderson) در مقاله ای جالب نشان داده است که استعاره های گرامشی حاوی ابهامات و ضد و نقیض هایی است. و یک لغزش مفهومی می تواند توسط رفرمیست ها برای خراب کردن گرامشی مورد سوء استفاده قرار گیرد.55

البته مقابله ای که گرامشی بین “جنگ مانوری” و “جنگ موضعی” انجام داد تقریبا مقبولیت عام دارد. در یک مرحله، انتقال از “جنگ موضعی” سیاسی، بعد از 1871 رخ می دهد؛ در مرحله دیگر به موقعیت – موازنه اقتصاد سرمایه داری جهانی در آغاز سال های 1920 انتقال می یابد. این اغتشاش زمانی مهم است زیرا نامعلوم می گذارد که آیا “جنگ موضعی” یک استراتژی همیشگی است یا فقط در دوره های معینی مناسب است. برخی از فرمول بندی های گرامشی، اشاره به تفسیرهای پیشین دارد. اما باید با تاکید مکرر او روی کنش و واکنش بین حزب انقلابی و “مبارزات خودبخودی” طبقه و باور به لزوم قیام مسلحانه، غیرمحتمل شمرده می شود.

دومین اغتشاش در مقابله بین روسیه و غرب قرار دارد. این مقابله متضمن یک برداشت نادرست از جنبش انقلابی روسیه است. در حقیقت اولین کوشش ها در “جنگ مانوری” – حملات مسلحانه به رژیم تزاری توسط دکابریست ها(DeKabristen) در سال های 1820 و پوپولیست ها(Populisten) که موفق به قتل تزار در 1881 گردید – با شکست مواجه شد.  نسل های بعدی انقلابیون مجبور شدند استراتژی متفاوتی را بکار بندند. سرنگونی حکومت خودکامه، ادامه “جنگ موضعی” را ضروری کرد – ده سال بحث محافل مارکسیستی و ده سال آشفتگی “اقتصادی” قبل از( ایجاد) حزب توده ای، توانست در سال 1905 سربرآورد و سپس 12 سال بعد برای تمدید نیرو، این “جنگ موضعی” برای تدارک “جنگ مانوری” سال های 6-1905 و 1917 ضرورت داشت.

بسط دادن استعاره گرامشی: جنگ موضعی نظامی، با کشف یک اسلحه جدید که می تواند پیروزمندانه از استحکامات طرف دیگر عبور کند، از قبیل آن چه که تانک توانست در پایان جنگ جهانی اول و در شروع جنگ جهانی دوم انجام دهد( هرچند برای نشان دادن فرادستی واقعی مورد استفاد قرار نگرفت)، مطلق و خطرناک گردید. همتراز سیاسی تانک، حملات ناگهانی انقلابی خودبخودی از جانب توده های پائینی است( به بیان گرامشی)، که حتی لنین را در فوریه 1917 شگفت زده نمود. انقلابیون نمی توانند خود را با این تغییرات ناگهانی، بدون یک چرخش سریع از مرحله پدافندی، به آن چه که با “جنگ مانوری” جدید ارتباط دارد، تطبیق دهند و برای تاثیر گذاری و هدایت موج جنبش به جلو کوشش نمایند. عظمت لنین در توانائیش در درک این مساله قرار دارد که چه وقت تغییر خط استراتژیک از “جنگ موضعی” به “جنگ مانوری” باید انجام شود.

آن چه که لنین( و تروتسکی و روزا لوکزامبورگ) درک کردند عبارت بود از این که در مرحله معینی از تاریخ جنبش انقلابی، یک مبارزه طولانی مدت برای کسب هژمونی، برای سازمان بندی و یکپارچه کردن نیروهای خودی ضروری است. اما این امر با خطر همراه است- بسیاری از موفقیت های یک سازمان در آغاز مبارزه؛ زمانی که در توده ها تغیر حالت وجود دارد به محافظه کاری منتهی می شود.

رویهمرفته، الگوی اصلی حزب مبادرت کننده به “جنگ موضعی” در جنگ جهانی اول در اروپا، حزب سوسیال دموکرات آلمان(SPD) بود. این حزب شبکه عظیمی از استحکامات را درون جامعه بورژوایی تشکیل داد- صدها روزنامه، صدها هزار عضو حزب، کلوپ ها و تعاونی های(co-ops) محلی، جنبش زنان، دستگاه قدرتمند اتحادیه های کارگری و حتی یک مجله تئوریک قادر به جلب تحسین بسیاری از بخش های محرز روشنفکران. کوشش های حزب برای ایجاد این “موقعیت ها” با پایان جنگ اول او را به مخالفت با نبرد طبقاتی رهنمون شد( جالب این که بسیاری از استعاره های “جنگ موضعی و مانوری” در واژه های بسیار نزدیک به گرامشی توسط  کائوتسکی در مقابله با حملات روزا لوکزامبورگ به رهبری رفرمیست SPD در سال 1912 بکار گرفته شد.56

 

روسیه، ایتالیا و غرب Russia, Italy and the West

ایتالیا توسط گرامشی بعنوان نخستین نمونه که در آن جنگ موضعی ضروری است، انتخاب گردید. با وجودی که ایتالیای سال های 1920 و 1930 از این که نمونه جامعه سرمایه داری پیشرفته باشد، دور بود. چیزهایی که گرامشی به آن ها بعنوان ویژگی “جامعه مدنی” توجه می کند عبارتند از – کلیسا، موسسات سیاسی و فرهنگی شهری، افزایش احزاب بورژوایی و خرده بورژوایی، تاثیر “روشنفکران کارکردی(فونکسیونالیست)” از قبیل معلمان، حقوقدانان و کشیشان-. امروزه عقب ماندگی ایتالیا در دهه 1920 و 1930 مزیت عددی دهقانان، لمپن پرولتاریا و خرده بورژوازی، پدیده ی زودگذر تاریخی بیمارگونه بنظر می آید. حتی مجامع فرهنگی سیاسی شهرمبنائی در جوامع حقیقتا پیشرفته سرمایه داری هم گرایش به افت دارند.

در بریتانیا و همینطور در دیگر کشورهای پیشرفته، دوران بعد از جنگ با پدیده بی شوری ویژگی یافته است- افول مشارکت توده ای در مجامع سیاسی فرهنگی از قبیل حزب کارگر و ، افت تاثیر سیاسی فراماسیون Organe Lodges در لیورپول و گلاسکو، نصف شدن اعضای فعال کلیسا طی ده سال. “روشنفکران کارکردی”- حقوق دانان، معلمان، کشیشان، دکترها- دیگر نقش کلیدی در شکل دهی عقاید بازی نمی کنند.

سرمایه داری پیشرفته به یک مرکزیت قدرت ایدئولوژیک، به اتمیزه کردن توده ها- با استثنای قاطع سازمان اتحادیه برمبنای محل کار- و به ضعف سازمان های سیاسی و فرهنگی قدیمی منجر می شود.

از یک طرف، شدت بخشیدن به فرایند کار نقش بازی کرده است- نوبت کاری، سازماندهی مجامع سیاسی یا فرهنگی محلی را مشکل می سازد. از طرف دیگر تجاری کردن زندگی اجتماعی، ظهور رادیو تلویزیون و تمرکز کنترل از طریق وسایل ارتباط جمعی، جذابیت دیگر فعالیت های “اوقات فراغت” را تضعیف کرده است. شمار ساختارهای موثر”جامعه مدنی” مابین افراد و دولت، کاهش یافته است. وسایل ارتباط جمعی به طور هرچه بیشتر و بیشتر امکان میانجیگری مستقیم را فراهم می سازند، هم زمان اعتبار سازمان اتحادیه محل کارمبنا، بگونه ای نمایشی رشد کرده است تا به یکی از تاسیسات “جامعه مدنی” تبدیل گردد و با اتمیزه شدن از بین نرود.

در واقع امر، شبکه دفاعی استحکامات، طبقه حکومتگر را مستعد می سازد تا در زمان بحرانها، وقتی که حرکت واقعی کارگران به عمل تبدیل می شود، خیلی ضعیف شود. یکباره بورژوازی برای این که طبقه کارگر را عقب نگهدارد، حساب شده به بوروکراسی اتحادیه و تا حدی کمتر به سازمان های رفرمیست سیاسی وابسته می شود. اما با گذر زمان، این امر به فرسایش اعتقاد به رهبران رفرمیست و به انفجار خودبخودی کارگران که دیگر آن ها قادر به کنترلش نیستند، منجر می شود. تحت چنین شرایطی “جنگ مانوری” واقعی می تواند توسعه یابد که در آن کارگران با وجود قفدان آگاهی انقلابی، خود را مستقیما در تضاد با دولت سرمایه داری می یابند.

همان گونه که تونی کلیف(Tony Cliff) در یک مقاله مهم در سال 1968 اشاره کرد، سرمایه داری پیشرفته ی خصوصی سازی و بی شوری می آفریند. اما مفهوم بی شوری مفهومی ایستا نیست. زمانی که راه اصلاحات فردی بسته شده است، بی شوری می تواند به ضد خود یعنی به عمل مستقیم توده ای تبدیل گردد. کارگرانی که هواداری خود را نسبت به سازمان های سنتی از دست داده اند اجبارا برای منافع خود به مبارزات بینهایت قابل انفجار رو می آورند.57

استعارات گرامشی چهل و پنج سال پیش برای بحث در باره مساله مهم استراتژی بکار گرفته شدند. امروزه کسانی که ادعا دارند که ادامه دهنده راه او هستند، بدون توجه به این که جامعه طی سالیان بطور جدی تغییر کرده است، کوشش می کنند به شیوه ای ناپخته این استعارات را جهت مسدود کردن بحث بکار بگیرند. این امر بخشی از جزم اندیشی ایست که با رفتاری که در بسیاری از مواقع مارکس، لنین، و یا تروتسکی ازآن رنج برده اند، تفاوتی ندارد.

 

ضعف های گرامشی

شرایط زندگی گرامشی باو تحمیل میکرد که در ارائه نظراتش حد و مرزهائی را رعایت کند. این امر در یادداشتهای زندان، زمینه ای را فراهم می آورد که ایده هایش در معرض تحریف قرار بگیرند.

اولین و آشکارترین محدودیت گرامشی این بود که حکومت فاشیست از فراز شانه های گرامشی هر کلمه ای را که او می نوشت می خواند و مورد بررسی قرار می داد. برای اجتناب از سانسور زندان وقتی که گرامشی می خواست به بعضی از مفاهیم بسیار کنایه دار مارکسیسم اشاره کند، مجبور بوده است که ناروشن باشد. او می بایستی از یک زبان مبهم استفاده کند؛ زبانی که تفکرات حقیقی او را نه فقط از زندانباهایش بلکه هم چنین از خوانندگان مارکسیستش پنهان نگاه می داشت، بنحوی که گاه گاه سبب بدگمانی انسان به او می شود.

یک نکته بسیار مهم، این که گرامشی اغلب برای مبارزه کارگران جهت کسب قدرت در مقابل سرمایه داری بطور استعاره ای از مبارزه بورژوازی در مقابل فئودالیسم استفاده می کرد، اما این برابر کردن بنحو خطرناکی نگران کننده است زیرا که روابط تولیدی سرمایه داری بعنوان نقطه شروع تولید کالائی، تولید کالا برای بازار را دارد؛ که این امر می تواند در دورن جامعه فئودالی توسعه یابد و بورژوازی می تواند این چیرگی اقتصادی رشد یابنده اش را قبل از کسب قدرت، برای برپائی موقعیت ایدئولوژیکی اش در درون چهارچوب فئودالیسم مورد استفاده قرار دهد. اما طبقه کارگر تنها از طریق بدست آوردن کنترل اجتماعی تولید می تواند به کسب چیرگی اقتصادی که برای تصرف نظامی قدرت سیاسی لازم است، نایل شود. و این تنها بعد از آن اتفاق می افتد که بخواهند کنترل چاپخانه ها، دانشگاه ها و نظیر آن ها را ، بدست گیرد؛ یعنی جاهائی را که سرمایه دارها قادر شدند مدت ها قبل از این که دارای سلطه سیاسی شوند بخرند. ضرورتا در این نقطه گرامشی می باید مبهم بنظر آید، اما امروزه مبهم گویی برای روشنفکرانی که مدعی درگیری در جنگ طبقاتی اند و ار راه “ممارست تئوریکی”، مبارزه هژمونی عقلائی را پیش می برند، تنها یک دستاویز است در حالی که در اصل آن ها در حال توسعه دادن حرفه ی آکادمیکی خود هستند(نه مبارزه طبقاتی.م).

بعلاوه، گرامشی نمی توانست به وضوح در باره قیام مسلحانه بنویسد. این شکاف در یادداشتهای زندان برای مدعیان پیرو او این امر را میسر ساخته که از واقعیت خشن قدرت دولتی ای که گرامشی را در چنگال خود نگه می داشت چشم بپوشند.

اما چیزهای دیگری غیر از محدودیت های جسمانی در گرامشی وجود داشت؛ درست در زمانی که استالین نفوذش را در روسیه محکم می کرد او به زندان رفت. اشتباه او در دوره هایی رخ می دهد که با این فرایند همراه می شود و تفکرش را عمیق تر از آن چه که ممکن بود در آغاز آشکار شود، مشخص می کند.

گرامشی از بلوک استالین – بوخارین که در سال 1925 شکل گرفت صریحا اعلام حمایت می کند. بنظر می رسد که او کوشش برای برپا ساختن “سوسیالیسم در یک کشور” را از طریق واگذاری امتیازاتی به دهقانان به عنوان بخشی از “جنگ موضعی” بین المللی پذیرفته است. بنا براین او مخالفت تروتسکی با سوسیالیسم در یک کشور را، با رد جبهه متحد، از موضع اولترا چپ یکی می دید- با وجودی که خیلی خوب می دانست که تروتسکی یکی از بانیان اصلی جبهه متحد بود.

همان گونه که دیده ایم، گرامشی نسبت به اختناق بورکراتیسم استالینیسم بسیار آگاه و منتقد بود. اما پذیرش برداشت بوخارین- استالین از سوسیالیسم در یک کشور توسط او، او را از تحلیل این که چه چیزی در روسیه به خطا رفته است، بازداشت. در یادداشتهای زندان می نویسد، “جنگ موضعی از توده های بی پایان مردم فداکاری های بیشمار می طلبد. همچنین تمرکز بیسابقه هژمونی را ضروری می کند، بنا براین یک حکومت مداخله گرتر، که نسبت به مخالفان تهاجم اتخاذ خواهد کرد … .”58

اکنون این نیمه حجت آوری برای روند توتالیتر، با بازگوئی اخطاری از مارکس دنبال می شود:” مقاومتی بسیار طولانی در اردوگاهی محاصره شده، سبب تضعیف روحیه می شود. رنج، خستگی، از دست رفتن آسایش، بیماری و فشار مداوم ببار می آورد، نه از یک خطر حاد که معتدل می شود بلکه از یک خطر مغزی که ویران می سازد”.

بنظر می رسد که گرامشی می خواهد به هردو جنبه موضوع انتقاد کند و بگوید که این امر بریک استراتژی درست مبتنی است، اما این تناقض نمی تواند اثرات تضعیف کننده روی دیگر جنبه های تئوری اش را رد کند.

در 20- 1919 او و نه کس دیگری، رابطه دوسویه مبارزه در کارخانه و ایجاد عناصر دولت کارگری را در اروپای غربی درک کرد. همچنین او کنش و واکنش دیالکتیکی مابین توسعه دموکراسی کارگری و نیروی محرکه آن و حزب انقلابی را متوجه شد. این درک در بسیاری از قسمت های کار یادداشتهای زندان بجا مانده است- اما در نقاطی این دید با گرایش به دیدن ” سوسیالیسم در یک کشور” استالینی بعنوان فراهم کننده روشی برای “برپائی” جنگ موضعی که در هر جا بشود از آن رونوشت برداری کرد، به تحلیل می رود.

گرامشی یگانه کسی نبود که با همراه شدن با شرایط استالینیسم دچار اشتباه شد. زمانی که او در زندان بود و رابطه اش با جنبش بین المللی قطع شده بود، ترس از استالینیسم چیزی مربوط به آینده بود. تروتسکیستهای آینده از قبیل آندره آس نینAndreas Nin  و جیمز.پ. کانون James Patrick Cannon هنوز از استالین در مقابل تروتسکی حمایت می کردند. اما در مورد گرامشی رد کردن چپ با عنوان عنصر اعتشاش در تئوری اش، برای توجیه سیاست های رفرمیستی امروزه مورد دستبرد قرار گرفت.

بطور قطع یک ضعف بسیار اساسی در گرامشی وجود دارد. گرچه او گزارش کاملا درستی از ارتباط بین اقتصاد و سیاست ارائه می دهد اما او در میان مارکسیست های بزرگ، بدلیل عدم اختلاط بعد مشخص اقتصادی در نوشته های سیاسی اش تنهاست. این امر یک یکسویگی را در نوشته هایش ایجاد می کند که در مارکس، انگلس، روزا لوکزامبورگ یا تروتسکی وجود ندارد. برای نمونه او در سال 1925 فکر می کرد که فاشیسم در حال فروپاشی است. در حالی که چند سال بعد در یادداشت های زندان نوشت که گوئی در یک دوره طولانی رخ داد. او دوباره از خطرات اختلاط “جمعی” طبقه کارگر در درون سیستم صحبت می کند بدون این که از اوضاع اقتصادی ای که می تواند این امر را امکان پذیر سازد حرفی بیمان آورد.

بطور کلی (در کارش.م) در نشان دادن رابطه دوسویه واقعی بین یک وضعیت اقتصادی ویژه و مبارزات سیاسی ایدئولوژیکی افراد و تاثیرات آن کوتاهی وجود دارد. در سال های 26- 1918 او قادربود این شکاف را با اتکا به تجربه ی مستقیم خود از مبارزه طبقاتی درک کند. بنابراین بهترین نوشته های او، آن هائی هستند که در آن جا او با کارگران در می آمیزد و می کوشد آن ها را هدایت کند، که با مشکلات مرکزی جریان مبارزات جاری گلاویز می شود.

اما در سال 1926 حکومت فاشیستی او را ربود و از هر گونه ارتباطی با توده ها محروم کرد. گرامشی بخوبی آگاه بود که معنی آن چیست: “کتاب ها و مجلات در بردارنده ی تصورات تعمیم یافته اند و بطور خلاصه به بهترین نحوی که می توانند جریان حوادث در جهان را شرح می دهند؛ آن ها هیچ گاه بشما اجازه نمی دهند که یک احساس جانبخش مستقیم بیدرنگ از زندگی تام، دیک و هاری داشته باشی. اگر شما قادر نیستید اشخاص واقعی را درک کنید، توان آن را ندارید که بفهمید چه چیزی همگانی و عمومی است.59

واقعبت گرامشی این بود که قادر نبود بدون تجربه شخصی، ارتباط درست دوسویه بین شرایط اقتصادی و واکنش سیاسی افراد را درک کند. اما این مساله در مورد مارکس که در مهاجرت می توانست هژدهم برومر را بنویسد یا تروتسکی که در بازداشت ترکیه می توانست با عمق در باره پیشرفت روزانه در برلین بنویسد، واقعیت نداشت.

یادداشتهای زندان بیش از همه از ناتوانی برای حرکت از مفاهیم مجرد به تحلیل مشخص از اوضاع مشخص رنج می برد. البته این چیزی است که برای بوروکراتها و آکادمیسین هائی که خواهان یک مارکسیسم رفرمیست جدا از مبارزات توده ای کارگران هستند، جذابیت دارد.

اگر چنین پروژه ای نشان دهنده تقابل یا حمله به زندگی و تفکر گرامشی است، اما نباید از ضعف موجود در یادداشتها که برخاسته از فقدان عیینیت آن هاست، چشم پوشی کنیم. هرچند که درون بینی شان عظمت بهترین آثار مارکس، لنین یا تروتسکی را ندارد.

دادستان فاشیست در محاکمه گرامشی، برای او تقاضای زندان و 20 سال ممنوعیت کار مغزی (منظور نوشتن و کار فکری) کرد. فاشیست ها در این کار موفق نشدند اما با محروم کردن گرامشی از درآمیختگی مستقیم با مبارزه طبقه کارگر، موفق شدند جلوی مارکسیسم او را در واقعیت دادن کامل به توانائی ای که در نظم نوین و تزهای لاینز بنمایش گذاشته بود، بگیرند.

فریده ثابتی

چاپ اول: جولای 1983

چاپ دوم:  سپتامبر 1986

انتشارات حزب کارگران سوسیالیست، صندوق پستی 82، لندن E3

این رساله براساس دومقاله اصلی منتشرشده توسط ژورنال بین الملل سوسیالیسم در ماه مه 1977 تهیه شده است.

ISBN 0 905998 367

Printed by East End Offdet(TU all depts), London E3

 

زیرنویس ها

1- Spunti Critic sulle `Lettere dal Carcere` di Gramsci.

 2- آ. داویدسون، گرامشی( لندن 1977) صفحه 240.

3- داویدسون، صفحه 269.

4– نگاه کنید به سخنرانی دیوید پوردی در کنفرانس گرامشی پلی تکنیک مرکزی لندن، 6 مارس 1977.

5- یک نمونه ی بویژه متناقض جدید توسط راجر سیمون، تفکر سیاسی گرامشی( لندن 1982).

6- برای مثال نگاه کنید به سخنرانی استوارت هولاند ام پی در سال 1980، مباحث یک دهه، در بحران آینده و چپ( لندن 1980)، صفحه 21.

7- منتخب آثار سیاسی گرامشی 20- 1910 ( ازین پس با پ و20- 1910)، لندن 1977، صفحه 43.

8- پ و 20- 1910، صفحه 76.

9- برای مثال نگاه کنید به نقد بتی ماتیو از پ و20- 1910 در ستاره صبح، سوم مارس 1977.

10- ترجمه کامل تزهای لاینز آ. گرامشی، منتخب آثار سیاسی 26- 1921( ازین پس با نام پ و 26- 1921 ارائه می شود) (لندن 1978) صقحات 375- 340.

11- پ و 26- 1921، صفحه 259.

12- پ و 26- 1921، صفحه 349.

13- پ و 26- 1921، صفحه 357.

14- گزارش مکالمه با گرامشی توسط آتوس لیزا، ریناسیتا.

15- پ و20- 1910 ، صفحه 93.

16- پ و 26- 1921، صفحه 362.

17- پ و 26- 1921، صفحه 363.

18- پ و 26- 1921، صفحه 363.

19- پ و 26- 1921، صفحه 343.

20- پ و 26- 1921، صفحه 359.

21- پ و 26- 1921، صفحه 375.

22- نگاه کنید به مقاله بوردیگا در پ و 20- 1910

23- نگاه کنید به پ. اسپرمانو، اشغال کارخانه ها ( لندن 1975).

24- نگاه کنید بویژه به پ و 20- 1910 بخش 11.

25- پ و 20- 1910، صفحات 4- 293.

26- بنقل از داویدسون، صفحه 208.

27- آ. گرامشی منتخب یادداشتهای زندان( ازین پس با نام پ ان ارائه می شود) لندن 1971، صفحه 365.

28- پ و20- 1910 ، صفحه 46.

29- پ و20- 1910 ، صفحه 99.

30- پ و20- 1910 ، صفحه 105.

31- پ و20- 1910 ، صفحه 268.

32- پ و20- 1910 ، صفحه 320.

33- پ و 26- 1921، صفحه 355.

34- پ ان، صفحه 199. گرامشی مطلبش را با مثالی از تاریخ ایتالیای قرون وسطی روشن می کند، اما بدون تردید منظورش شکست اشغال کارخانه و ظهور فاشیسم است. نگاه کنید به پ ان، صفحه 225.

35- برای مثال های این مطلب رجوع کنید به راجر سیمون، تفکر سیاسی گرامشی، و ” مفهوم هژمونی گرامشی”، مارکسیسم امروز، مارس 1977.

36-  پ ان، صفحه 235.

37- پ ان، صفحه 237.

38- پ ان، صفحه 238.

39- پ ان، صفحه 243.

40- پ ان، صفحه 223.

41- نگاه کنید به پ ان، صفحه 263 – گرچه گرامشی بخاطر دلایل شخصی اش که ما به آن برخواهیم گشت، در جای دیگر تروتسکی را با ” تئوری تهاجم”، تعین می دهد.

42- پ ان، صفحه 237.

43- پ و 26- 1921، صفحه 373.

44- پ و 26- 1921، صفحه 373.

45- پ ان، صفحه 184.

46- پ ان، صفحه 168.

47- پ ان، صفحه 198.

48- هرچند که گرامشی این ترمینولوژی را اختراع نکرد، اما بسیاری از محققان گرامشی از مطالعه تاریخ فکر کمینترن صرفنظر کرده اند. برای نمونه نگاه کنید به گ. زینوویف، “سیاست دهقانی نپ بطور جهانی معتبر است” در هاگروبر(د) روسیه شوروی ارباب کمینترن ( نیویورک 1974).

49- نگاه کنید به مقاله گرامشی در “بعضی از جنبه های مشکلات جنوب، پ و 26- 1921، صفحات 62- 441.

50- پ ان، صفحه 101.

51- پ ان، صفحه 161.

52- عباراتی در باره چنین “بلوک هائی” به او بعنوان قسمتی از اصطلاح شناسی گرامشی، نسبت داده شده است. اما آن ها به ندرت در نوشته های خود او دیده شده اند و زمانی که کلمه “بلوک” را مورد استفاده قرار می دهد معمولا آن را در گیومه قرار می دهد و ائتلاف نیروهای بورژائی را بکار می برد.

53- پ ان، صفحه 243.

54- پ ان، صفحه 243.

55- پ. اندرسون، توتیای آنتونیو گرامشی، مجله چپ جدید، شماره 100، مقاله بیشتر ازین نظر جالب است که بسیاری از وضعیت های دفاع شده بوسیله خود اندرسون در گذشته را رد می کند.

56- اندرسون، صفحات 9- 61. هم چنین نگاه کنید به ال. باسو، روزا لوکزامبورگ ( لندن 1975) صفحات 3- 152 یادداشت 148.

57- ت. کلیف، چشم اندازها، سوسیالیسم بین المللی شماره 36، صفحه 16. چاپ مجدد بوسیله ت. کلیف، نه واشنگتن نه مسکو ( لندن 1982) صفحه 234.

58- پ ان، صفحه 9- 238.

59- نامه به تاتیانا، نوامبر 1928، بنقل از س. بوکز، مارکسیسم گرامشی ( لندن 1977) صفحه 62.

 

 

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *