فمینیسم سوسیالیستی

ستم برزنان و سرمایه داری فریگا هاووگ Frigga Haug
فریده ثابتی

فمینیسم سوسیالیستی براین است که تحت ستم بودن زنان در دنیای مدرن، بطوری جدا نشدنی با تاریخ سرمایه داری وابسته و همره است، در نتیجه مطالبات فمینیستی در رابطه با تغییرات، باید ارتباطات ساختاری بین پدرسالاری و سرمایه داری را هدف قرار دهد. درفمینیسم “غربی”، فمینیسم سوسیالیستی از(موج دوم) جنبش زنان، از بین الملل چپ ها و از نظر تئوریکی از جنبش مارکسیستی دانشجویی می آید. در ایالات متحده جنبش زنان تا حدودی با جنبش های حقوق شهروندی- و قدرت سیاه؛ در اروپا با جنبش کارگری و در مجموع با مبارزات رهایی بخش در “جهان سوم” پیوند داشت(نگاه کنید به AF 1988،1989،1990)
نقطه تلاقی این موقعیت های متفاوت، فمینیست های سوسیالیست را از آغاز در یک کشمکش افزایش یابنده ی تاحدی فلج کننده و تاحدی مولد درجهت جنبش کارگری و مارکسیسم از نوع سنتی آورد. مفاهیم مارکسیستی می بایستی دوباره مورد مداقه قرار می گرفتند تا نقش زنان بطور جامع و در مجموع، در بازتولید هم انسان و هم جامعه سرمایه داری درک شود. این مداقه می بایستی در جهت پیوند نزدیک جنبش رهائی بخش با مبارزات طبقاتی، گام بردارد. این مداقه بیش از هر چیز تجزیه و تحلیل سیاست را، در بخش فرهنگی و هم چنین تشکل یابی و شیوه زندگی زنان توسعه داد. بطور خلاصه نقطه مرکزی آن نقدی است از شیوه تولید سرمایه داری، که بر ستم برزنان در شکل تملک کار بی مزد آن ها و بکارگرفتن زنان در نیاز تقسیم کار از نوع جنسی پایه گرفته است، تا جامعه ای را بازتولید کند که خود بریک شیوه تولید بر مبنای منطق سود متعهد شده است، اما عملا به بازتولید سایر منابع طبیعی بسیار کم توجه شده است. مناسبات جنسیتی در این مفهوم، براین حمل می شود که اجازه می دهد ستم برزنان در سطوح مختلف تحکیم آن، بطور تحلیلی درک شود و با شیوه ای مناسب، به عمل سیاسی انتقال یابد؛ مناسبات جنسیتی بعنوان مناسبات تولیدی درک شوند؛ مسائلی چون تقسیم کار، سلطه، استثمار، ایدئولوژی، سیاست، حق، مذهب، اخلاق، تمایلات جنسی، بدن و زبان معین شوند. ازینرو اصولا بدون روشی که همزمان تحقیق کند که مناسبات جنسیتی چگونه شکل می گیرند و شکل داده می شوند، هیچ بخشی نمی تواند بطور نتیجه بخش ، مورد بررسی قرار گیرد( نگاه کنید به هاووگ 2001)
سرچشمه های تاریخی ایده ها، سنت های تئوریکی و سیاست
فمینیسم سوسیالیستی بعنوان یک کل از تئوری و مبارزه اجتماعی برای برابری در مناسبات اجتماعی مردسالار درک می شود، ردپای چنین تفکرات و اعمالی را پیش تر در روشنگری اروپائی قرن 18 و انقلاب فرانسه می شود یافت. بطورکلاسیک توسط اولیمپ د گوگزOlympe de Gouges(1971) و ماری ولستونکرافت Mary Wollstonecraft(1792) مورد تاکید قرار گرفت، در آغاز ولستون کرافت در رابطه با حقوق یکسان: یعنی حقوق فردی در ازدواج، حق طلاق، حق انتخاب، حق مالکیت و حق آموزش و گوگز در رابطه با بی حقوقی زنان که آن را مستقیما با وضعیت “فساد مالی” جامعه همراه می آورد ارائه شد. شمول “انقلابی” زنان در حقوق بشر، بفرض این که این انتصاب ” روح و روان یکی و جنس دیگر و جنبش را ارتقا دهد و هردو در آینده در آسایش همگانی تاثیر گذار شوند”(گوگز، انتشارات شرودر، 1979، صفحه35)، پذیرفته می شود. گوگز همزمان زنان را قوی و تحت ستم و بیمار درک می کند: بدین گونه(می گوید) که اگر زنان بعنوان برده نگهداری شوند، سعی می کنند بعنوان برده بر مردان مسلط شوند. او سریع به درآمیختگی بین سلطه و ستم با فرض همسانی اساسی جنسیت در ارتباط با روشنفکری، استعدادها و انسانیت فکر می کند
سیاست نیابتی مرسوم در تاریخ جنبش سوسیالیستی، که در آن موقعیت زنان در مناسبات سلطه اجتماعی بخاطر این که مقابله با مشکل موجود فقط به زنان اندکی مربوط می شد، و بعنوان مساله زنان „Frauenfrage“مورد تاکید قرارمی گرفت، ایجاد یک خودآگاهی فمینیستی سوسیالیستی را سد کرد. “سیاست مربوط به زنان” به کشاندن زنان به بازار کار یا تعهد برای یک زندگی خانوادگی بهتر محدود شد(و مشابه زتکین{1906} 1960،علاوه برآن انتقاد کتلهوت 1985 و 1993). کولنتای یک استثنا است({1920} 1978)، که البته از آن فراتر می رود که رهائی زنان فقط کار خود زنان می تواند باشد و ازینرو برای یک سیاست و هم خود تغییری وارد عمل می شود و می گوید: ” زن جدید فقط علیه زنجیرهای بیرونی نیست، بلکه او علیه خود زندان عشق هم اعتراض می کند”(کولنتای 1978:39). – او آزاد است مثل باد، تنهاست مثل مرغزار. …(همان قبلی:12). تغییر خود، بعنوان شرط برای تغییر اجتماعی(و برعکس)، ارتباط بین خصوصی و سیاسی بعنوان پایه پرکشش یک فمینیسم سوسیالیستی آتی، در تاریخ وارد می شود
فمینیسم سوسیالیستی و جنبش جدید زنان
اما درجنبش کارگری سوسیالیستی، با مطالبه ایجاد کردن شرایطی که خانواده ها با کار درآمد زای زنان موافق شوند، جوی ایجاد شد که در آن اولین گام های “جنبش جدید زنان” بعنوان ارتداد شناخته شدند و در نتیجه مورد پیگیری قرار گرفتنند. در شورش زنان، ابتدا مساله این گونه پیش می رفت تا با قانونیت نه فقط علیه استثمار سرمایه داری، بلکه علیه سلطه پدر سالاری هم شورش شود و. پشت این {برداشت} امروزه اختلافات تقریبا به ظاهر غیرقابل فهمی وارد تئوری علمی و تغییر پارادایم سیاسی شده است- در آغاز در باره حق صحبت کردن از پدر سالاری، بعدتردر باره پیوستگی پدرسالاری و سرمایه داری- و بدین گونه حمله روی تفکر مسلط علی و همزمان با آن حمله روی فروضات ساده شروع شد. تنها یک نوع از سلطه می تواند وجود داشته باشد، نه یک شبکه چند جانبه حمایت کننده و درنتیجه مناسبات سلطه ای. بطوری که تفکر اولیه تمامیت خواه و در عین حال اقتصادی تسلیم شد، و برای فمینیست ها فضا را برای پذیرش بارآور فرهنگ، زبان و تئوری قدرت باز کرد. امتناع ازتمرکز روی استثمار سرمایه داری، همزمان تردید در فیکس کردن روی طبقه کارگر یعنوان تنها موضوع تغیرات را با خود آورد. جنبش های اجتماعی جدید که از بین آنان جنبش زنان، بزرگترین، بادوام ترین و رادیکال ترینش بود، خروج از مشروعیت را با آلترناتیوهای عملی ارائه کردند. بمحض این که چنین وضعیتی از درون جنبش زنان سر بلند کرد و در معرض دید عموم قرار گرفت ( از آخر دهه 1960)، از درون سازمان های جنبش کارگری بعنوان سرزنش صحبت از ” تضاد اصلی و فرعی” مطرح شد، که بزودی مثل یک آوار بر سر فمینیست ها فرود آمد، که در بزرگترین اختلافات، نمی خواستند بنا به تکلیف “سوسیالیستی” از اکتشافات فمینیستی شان جدا شوند. جنبش زنان شقه شقه شد. فمینیست های سوسیالیست – چوب دوسر نجس شدند هم از طرف جنبش کارگری و هم از طرف ” جنبش مستقل زنان” که در ادامه منحل شد- زمانی که می بایست پیشگوئی کولنتای را واقعیت دهند، تنها گذاشته شدند،. آن ها علیه مارکسیسم حزبی شدند، همین طور علیه فمینیسمی که در آن مساله اقتصاد، سود و استثمار مطرح نبود یا بندرت قابل لمس بود. گفته های هلکه سندر Helke Sander در جلسه دانشجویان سوسیالیست در فرانکفورت در سال 1968 هنوز معتبراست ، جائی که او در شرایط آشوب فزاینده، موضوعاتی را مطرح کرد که جنبش زنان را رها نکردیم: زیرا ما نه فقط در سرمایه داری بلکه همچنین در یک پدرسالاری زندگی می کردیم؛ که در آن فشار زندگی خصوصی نه بعنوان خصوصی بلکه بعنوان مشروط شده سیاسی و اقتصادی معتبر بود، که زندگی خصوصی را کیفیتا تغییر می دهد و این تغییر بعنوان عمل سیاسی قابل درک می شود. تکامل شخصی باید با عملی مطابق شوند، که از هم اکنون در لحظات جامعه آتی مشارکت نمایند(نگاه کنید به: تا کجا پرواز کرد گوجه فرنگی؟ 1999). در نوشته های بیشماری که در دهه 1970 توسط فمینیست های سوسیالیست منتشر و همزمان در جنبش زنان توزیع شدند، از جمله آن ها کتاب با اقبال بین المللی راووبوتهام Rowbotham (1979،dtsch.، 1981، 1993)، دستنوشته های تصویه حساب یک فمینیست با سیاست سوسیالیستی طلسم شده(بسوی مناسبات کارگران و جنبش زنان: نگاه کنید به Ravaioli 1977، خلاصه توسط هاووگ 1996) بود.
فمینیسم سوسیالیستی بطوری غیرقابل چشم پوشی؛ در مناقشه بین المللی تکامل یافت. مساله نقطه نظرات در علم و سیاست مرکزیت پیدا کرد و با آن قانونیت خود دانش فمینیستی، زیر انتقاد شدید همه نظرات علمی تاکنونی قرار گرفت؛ این امر بالاخره– نه در آخر با حملات فمینیست های “شوارتزری Schwarzer” ( نگاه کنید به Collins 1990) – به بیانیه چند نقطه نظری برای کسب دانش منجر شد((situated konwledes ( نگاه کنید علاوه براین به Ferguson 1979؛ Barrett 1980؛ 1991Haraway؛ Harding 1986؛ .dtsch 1990؛ Hartsock 1983؛ Smith 1979؛ 1989 dtsch.؛ Smith 1989؛ Fraser 1998؛ List/Studer 1989)
موثرترین بحث و گفتگو که از تفکر مارکسیستی می آمد، که تابحال مورد چشم پوشی قرار گرفت، بحث کار خانگی بود که در دهه 1970 توسط دالا کوستا Dalla Costaدرگرفت.( در باره زمان شروع بحث توافق وجود ندارد، نگاه کنید به فوگل Vogel 2001). انتقاد در آغاز متوجه تئوری ارزش بود و سپس به موضوع کار مستتر در آن پرداخت. انتقاد براین قرار داشت که کار بی مزد زنان نه فقط از نظر کل اجتماع هنوز هم نادیده انگاشته می شود، در تئوری مارکسیستی هم دچار چنین وضعیتی است و بطور سیستماتیک بسمت گم شدن آورده می شود. بحث بسیار آکادمیک تئوری ارزش بالاخره به مطالبات سیاسی رهنمون شد؛ مطالباتی از قبیل دستمزد برای کار خانگی و بدیهی شمردن تئوریکی چگونگی محاسبه کار بدون مزد به کاتگوری کار مولد)علاوه براین نگاه کنید به خلاصه Pohl 1984؛ Kritiscsh ؛ Dietrich 1984). اما اکنون این مساله در نظر به گذشته، بازهم قابل ملاحظه است زیرا بحث با علاقه بسیار و بسیار دقیق پیش برده شده ی کار خانگی، آگاهی نسبت به این بخش را، بعنوان تشکیل دهنده بخشی از سرمایه داری تعمیق داد.
جستجو برای زنان بعنوان موضوعات خود آگاه تاریخ، توانست هم با سیاست نیابتی سوسیالیستی و هم با “اتهام متقابل” فمینیستی ازعهده یک پدرسالاری قدرتمند برآید(نگاه کنید به روساندا 1994). “تزهای- قربانی- مجرم”(هاووگ 1980،1993)، با مساله مشارکت زنان در ستم برخودشان و با آن در بازتولید مناسبات اجتماعی، با جمله “خود را قربانی کردن هم یک عمل است نه تقدیر”(هاووگ 1980:9) قصه های قربانی فراهم شده را به یک پروژه تحقیقی سیاسی کشاند. این که چرا زنان از خودشان دفاع نمی کنند مساله مرکزی در رهائی زنان شد. و بعنوان موضوع تحقیق باقی ماند: زنان چگونه شرایط زندگی شان را مساعد کنند: خودآگاه، مقاوم، موافق، فرصت طلب، و یا مبارزه جو، که آن ها به هستی اجتماعی زن، آن گونه که ما خود را می شناسیم تبدیل شوند؟ طرح کوچک هفت صفحه ای “زنان- قربانی یا مجرم” سال 1980 اساس یک دعوای 15 ساله با سخنگویانی از جناح های مختلف جنبش کارگری شد(نگاه کنید به SH 46/1981؛ هاووگ 1990) که با خروج زنان از سازمان های کارگری به پایان رسید(نگاه کنید به روهر Rohr 1992). اوهم چنین آغازی شد برای تکامل کارخاطرات نویسی، و روشی جهت بررسی اجتماعی کردن زنانه، که آمیزه ای از تولید اجتماعی، تغییر جامعه و تغییر خود را تکامل داد. او انتقاد از جامعه و انتقاد از خود است و بطور بین المللی بعمل در می آید( نگاه کنید به هاووگ 1999؛ کیپاکس و دیگران 1990؛ کیپاکس 1997)
ترومر روهر Thrümer-Rohr در پایان دهه 1980 مفهوم همدستی در جرم را پیشنهاد داد. او پرسید ” بعد از کارکردی ساختن سیستماتیک زن، برای اعمال قدرتی مردان،[…] که در آن زن بعنوان عامل، بعنوان شاغل منصوب شده است و خود را خود منصوب می کند”(1987:213). تفاوت اساسی این پیشنهاد با تز- قربانی- مجرم این است که تشخیص همدستی در جرم از زنان دعوت می کند که از اعمال قدرتی مردانه خارج شوند، نه به این که خود را تغییر دهند تا به تغییر اجتماع رهنمون شود(نگاه کنید به کریتیش به اضافه هاووزر 1988)
چونکه فمینیست های سوسیالیستی طبق سنت فکری شان منتقد سرمایه داری بودند، پیش ازاین که خود را واقعا بعنوان فمینیست بشناسند و مطابق آن به انتقاد تئوریکی بپردازند، مساله مربوط به وابستگی بین سرمایه داری و پدرسالاری برای شان، یک نقطه تمرکز اساسی باقی ماند. کوشش برای تغییر جهت دادن ازین فرض بدیهی، که ستم برزنان بطور مستقیم از منطق سرمایه ناشی می شود و با امحای آن ناپدید می گردد، معنائی نداشت، اصلا موافق پذیرش هیچ وابستگی درونی نبودند، حتی زمانی که معلوم شد که ستم برزنان خیلی قدیمی تر از سرمایه داری است.
بحث پربار پیش رفته در آمریکای شمالی در باره همزیستی با سلطه یا/ و گرفتاری – بحث اقتصاد دوگانه- در بهترین حالت در کتابی است با زیرتیتر” ازدواج نا میمون بین مارکسیسم و فمینیسم”، که هم زمان تیتر مقالات پرنفوذ هایدی هارتمن در همان کتاب است(سارگنت 1981). هرچند که کتاب به آلمانی هم ترجمه شد اما بندرت در این جا بحثی را بر انگیخت. جناح ها سخت گیج شده بودند. مارکسیسم برای فمینیسم مین استریم ناجالب شده بود و احزب و گروه هایی که خود را مارکسیست می شناختند هم برعکس علاقه ای نشان ندادند که در باره فمینیسم یاد بگیرند. تنها “رویکرد بیلفلدی”(نگاه کنید به میس Mies 1981؛ ورلهوف Werlhoff 1978؛ بنهولد- تامسن Bennholdt-Thomsen1981)، که درآن، در رابطه با تئوری انباشت روزا لوکزامبورگ، ادعا شد که ستم بر زنان، بعنوان “کولونی درونی”ی ضروری، که بدون آن رشد سرمایه داری امکان نداشت، از انباشت ابتدائی مداوم سرمایه می آید. این نظر انتقادات دفاعی ی جالب توجه ای را برانگیخت. قضایا و کارهایی که همزمان سوسیالیستی و فمینیستی باشند را مطالبه کرد، و به درون نوعی از خلاء رانده شدند: دعوای مولد بودن مسکوت ماند
درهم شکستن سوسیالم – مبارزه طلبی تازه در ایجاد تئوری
درهم شکستن سوسیالیسم{ منظور هاووگ سرمایه داری دولتی بلوک شرق است.م} فمینیسم سوسیالیستی جدیدی را ایجاد کرد یا مسایل حل نشده ای را دوباره به وظایف روز تبدیل کرد. نه فقط نژاد، ملت و تابعیت عمیقا به بحث کشانده شدند، هم چنین مهارکردن روابط جنسی نرمال شده برای بازتولید جامعه می بایستی عملی می شد.(هنسی Hennessy 1999:297) می نویسد: “فمینیست ها جنسیت را مکان تضادهای اجتماعی و نقطه خروج مبارزات سیاسی می بینند، چونکه جنسیت هم در دگرجنس گرائی مسلط و هم در اشکال فرهنگی مخالف آن(لزب؛ شوول، کوور، بی- و ترنسسکسوئل) نقش برجسته ای در بازتولید زندگی اجتماعی- با مشروعیت دادن […] تقسیم کار درون خانواده، شکل دهی آرزهای مصرفی و ایدئولوژی نژاد، ملت و تابعیت”- بازی می کند.
باید پیش از همه توضیح داده میشد که آیا اصولا وابستگی ای بین شیوه تولید/ مناسبات تولیدی و ستم برزنان وجود داشت. جهت گیری های جدید سیاسی در این زمینه مطالباتی در جهت یک قرارداد جنسیتی جدید(نگاه کنید به خلاصه تامسون 2001)، در راستای دموکراسی جنسیتی( بندکوفسکی1994) و بحث در رابطه با مناسبات جنسیتی(نگاه کنید به بییر 1990، کنپ/ وترر 1992؛ بکر- شمید/ کنپ 2000) هست، در حالی که مفهوم مناسبات جنسیتی می بایست روشن می کرد، که چگونه جنسیت، ساختمانبندی اش، تقسیم کارش و بیان نمادینش و هم چنین ایدئولوژی مشروعش در بازتولید اجتماعی قرارداده شده است. جنسیت هم چنین برای موضوعات پژوهشی ای ، که در نگاه اول چنین می نماید که با مردان و زنان تنها کاری ندارند یعنی چیزهایی مثل جنگ، حق و توان کار، مناسب است. برای این که مناسبات جنسیتی بتوانند بعنوان مناسبات تولیدی مورد مداقه قرار گیرند، می بایستی بالاخره از انحصارشان در پراتیک تولید وسائل زندگی رها شوند یا هم چنین بعنوان چیزی فکر شوند که با سیاست و ایدئولوژی مربوطند، از نظر قضائی مشخص اند، اخلاقی شکل گرفته اند و در همه این سطوح در مناسبات جنسیتی تجسم یافته اند
پروسه جهانی شدن و شیوه تولید با تکنولوژی بالا
جهانی شدن سرمایه داری با تولید پیشرفته تکنولوژیک، فمینیسم سوسیالیستی را هم تحت فشار قرار می دهد. زیرا موفق به ساختاردهی جدید طبقه کارگر، و هم چنین یک بردگی- کار مزدی مونث می شود؛ که به ویژه “دو سوم جهان” و هم چنین قلمروهای پیشرفته صنعتی غربی را شامل است،( نگاه کنید به ” زنانه سازی کار” ویشتریش 1998). با الغای کفالت “حمایتی” مردانه از یکطرف شانس ها برای استقلال زنان( یک الیت از زنان) بالا رفت، از طرف دیگر فقر زنانه بالا رفت(نگاه کنید به گیمنزه/ هلگ 1999). بنا براین یک سیاست جامع مربوط به زنان بایستی ایجاد شود
تکامل تکنولوژی بازتولید هم یک مبارزه جوئی است که از شروع موج دوم جنبش زنان، امیدهای رهائی را عمده کرد. فایرستونه(1975) به سقط جنین درجائی که ستم برزنان بخاطر بیولوژی است ، مثل انقلاب ضروری فکر می کرد. هاراوی بیولوژی را برای سیاست نگه داشت و در یک اعلامیه جدلی پیشنهاد کرد (1984/1995)، که تکنولوژی ژنتیکی” سوسیالیستی فمینیستی” را موقوف کنند. او توصیه کرد خود را به بهانه مادری، وقار مردانه ومشابه وضعیت های ” بی تقصیر”، عقب نکشند{ مثلا نگویند بخاطر مادر بودن وقت نداریم یا ما مردیم و مساله زنانه است}، بلکه با ” دانش بکارگیری سیستماتیک اطلاعات سلطه”، درجه بندی سرمایه دارانه{انسان ها} و خشونت نهفته در آن علیه زنان را با حمله پاسخ دهند – او این کار را “تفسیر جهان درباره مشکل کد گذاری، در جستجوی یک زبان مشترک، یک کلید جهانی، که همه چیز یک کنترل ابزاری را مغلوب سازد” می نامد(هاراوی: 1995:167)- بطور واضح این معنی می دهد که: “یک چند سیاست بیوتکنولوژیک را تکامل دهند”(همان کتاب ص.169) و ائتلاف ضد سرمایه داری در همه جهان را مورد حمایت قرار دهند، چون تکنیک های جدید برای تشدید کاراکتر کالائی همه اشیاء و در بین آن ها خود ما به کاربرده می شوند، تا از فراز استراتژی های هوشمند حق امتباز، موفق شوند همواره سود بالاتری را کسب کنند. هاراوی آمیزش زنان را در انواع جدید دانش، در کار، جنسیت و بازتولید، پذیرش مبارزه طلبی و فروریختن مرزهای بین طبیعی و تکنیکی/ مصنوعی همچنین امکانات ترفیع یافته پروسه بهبود، جهت آسان ساختن زندگی تشویق می کند. او می خواهد که مشکلات ژن تکنولوژی، با ملحوظ داشتن جنس، نژاد و طبقه، فهرست شود و در سطح عموم بحث مورد بحث قرار گیرد: یعنی مشکلات کار- و تغذیه، فقر، بهداشت، قدرت اقتصادی
از زمانی که هاراوی بیانیه خود را نوشت، بازهم تکنولوژی بازتولید سریعا تکامل یافت. آمیختگی ها در طرف فمینیستی بطور اجتناب ناپذیر به ساختارهای سلطه سرمایه داری، که در آن ها ژن تکنولوژی بکار برده می شود، برخورد می کنند. استولکه(2002 ص.73) نوشت: ” وقتی که تفاوت جنسیتی بعنوان پیش شرط برای درک پذیرفته شد، مردم شناسان و فمینیست ها در باره همبستگی آن با تصورات فرهنگی از خویشاوندی و جنسیت اجتماعی به بحث پرداختند. اکنون چون بیوتکنولوژی تولید مثل جنسیتی را تهدید به نابودی می کند، غفلتا توانستیم به این برسیم که با وجود این، بازهم تفاوت جنسیتی اهمیت داشت. “دودن(2001) در باره بلوکه کردن آگاهی زنانه، زمانی که زنان درک کنند که مجبورند خود را بعنوان حمل کننده های ژن ببینند، بحث می کند. اما اکثر سئوالات هنوز گشوده اند
تکامل سریع جهانی شدن نئولیبرال، برمبنای شیوه تولیدی پیشرفته تکنولوژیک با تضادهایش، اما برای اکثریت زنان فجیع ترین پیامدهایش، قوی ترین سند است، که فمینیسم سوسیالیستی به اشتباهات در جعبه ی بید زده گذشته تعلق ندارد، بلکه اکنون بسیار ضروری است تا پبشرفت های امروزی و نقش و سرنوشت زنان درآن درک شوند و روی تغییرات مداوم فشار آورند. فمینیسم سوسیالیستی بر این آرزو نشسته است که یک دنیای دیگر ممکن است. جولای 2013

اسامی قمینیست های بکار رفته در متن:
AF← هیات تحریریه مستقل زنان
Michele Barrett , Maria Mies
Ursula Beer Sigrid Pohl
Halina Bendkowski Carla Ravaioli
Veronika Bennholdt-Thomsen Barbara Rohr ,
Maria Rosa Dalla Costa Sheila Rowbotham
Patricia Hill Collins Lydia Sarget
Olympe de Gouges Becker-Schmidt
Gabriele Dietrich Dorothy Smith
Barbara Duden
Margaret Ewing
Ann. Ferguson
Shulamith Firestone
Nancy Fraser
Martha Gimenez
Regina/Gudrun-Axeli
Rosemary Hennessy
Frigga Haug
Donna Harawy
Sandra Harding
Heidi Hartmann
Nancy Hartsock
Komelia Hauser
Barbara Ketelhut
Susan Kippax
Alexandra Kollontai
Rossana Rossanda

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *