پرولتاریا و پراتیک آگاه ضد سرمایه داری

احزاب چپ قرن بیستمی حتی رادیکال ترین آنها، در هیچ یک از وجوه هستی خویش، میراث دار ماتریالیسم انقلابی و آموزش های مارکسی مبارزه طبقاتی نبوده اند و نیستند، اما این بیگانگی زمانی که به روایت آگاهی یا اندیشه ضد سرمایه داری پرولتاریا می رسد، بعد ضخیم تری به خود می گیرد. ترجیع بند رایج تحلیل ها و نظرات چپ در این گذر آنست که آگاهی طبقاتی پرولتاریا همان علم مبارزه طبقاتی است. این تعریف، ظاهری موجه دارد و اگر از داربست نظریه کائوتسکیستی آگاهی جدا شود می تواند درست هم باشد، اما در چهارچوب متعارف تا کنونی خود، عملاً چوب حراجی است که بر پیکر هر بارقه آگاهی ضد سرمایه داری طبقه کارگر فرود می آید. در اینجا همه چیز عام و هیچ چیز مشخص نیست. همه ساز و برگ ها برای هر تحریفی فراهم و فعالند و هیچ قید و شرطی برای مهار قدرت آنها در کار نیست. اولین پرسش در مقابل این فرمولبندی آنست که مبارزه طبقاتی را با کدام راهبرد، از منظر کدام رویکرد درون جنبش کارگری جهانی، با کدامین کالبدشکافی و نقد سرمایه داری، با کدام شناخت از سوسیالیسم، کدام نگاه به هستی طبقات اجتماعی، کدام روایت از حلقه ها، سنگرها، مطالبات، ساز و کارها یا سایر مسائل عدیده این پیکار نظر می اندازیم. فرمول فوق در مقابل همه این پرسش ها خاموش است و چنان کلی است که راه هر باژگونه سازی و تحریف را از هر چه که مربوط به آگاهی طبقاتی پرولتاریاست باز می گذارد. یک محصول بسیار طبیعی این روایت آگاهی سوسیالیستی، همان تعریف آشنای کائوتسکی و بعدها لنین از مسأله است. کائوتسکی در ضدیت با بنمایه نگاه مارکس، ضمن اعلام پای بندی به این که آگاهی سوسیالیستی و سوسیالیسم علم است، می گفت که این علم کشف متفکران طبقات بالاست. نظریه گمراهه کننده ای که بعدها توسط لنین شاخ و برگ لازم را پیدا کرد و جزء انداموار پویه کار کمونیسم خلقی یا سوسیال دموکراسی میلیتانت برای جایگزینی شکلی از نظم تولیدی و سیاسی و اجتماعی سرمایه داری با شکل دیگر شد. تلقی علم از آگاهی طبقاتی پرولتاریا، با آنکه این آگاهی به طور قطع علم هم هست اما نه فقط هیچ چیز را روشن نمی کند که دالانهای گمراهه ها را یکی پشت دیگری سد فهم ماجرا می سازد. اگر شاخص واقعی این آگاهی علم بودن آنست، پس هر کسی که شرائط مساعدتری برای یادگیری دارد، بهتر، عمیق تر و استخواندارتر آن را می آموزد و مورد استفاده قرار می دهد و در این صورت بورژوازی از همه پیشتازتر خواهد بود!! آنچه از اواخر قرن نوزدهم تا امروز در رابطه با جنبش کارگری و پویه مبارزه میان طبقات اساسی دنیای سرمایه داری رخ داده است نیز همین را می گوید. مطابق تبیین کائوتسکی و قرائت لنینی این تبیین، آگاهی سوسیالیستی با علم بودن یا علم مبارزه طبقاتی بودنش تعریف می شود، گنجینه سرشار این دانش آثار و ادبیات مارکس است، بورژوازی هم همین جا را آماج شبیخون کرده است و با توجه به امکاناتش، با سرعت برق پیش تاخته است، جام آگاهی کمونیستی پرولتاریا را تا ته سر کشیده است!! جام را از افیون و سموم خواب آور آکنده است، محتویات جعلی را خورد توده های کارگر داده است. حاصل این دستبرد بورژوازی و بدمستی و لایعقلی پرولتاریا ن همان است که در سراسر این دوران دیده ایم و کماکان می بینیم. احزاب لنینی البته در فرمولبندی بالا، دست به آب بندی هائی هم با هدف دفاع از روایت خود پیرامون آگاهی طبقاتی پرولتاریا زده اند. گفته اند و می گویند که تلقی «علم مبارزه طبقاتی» از سوسیالیسم و آگاهی سوسیالیستی متضمن نفی پایه های مادی و طبقاتی این علم نمی باشد! جماعت مذکور می افزایند که در این تعریف، هستی پرولتاریا و جنگش علیه بورژوازی مفروض است و شرائط تاریخی همین هستی اجتماعی و مبارزه طبقاتی است که پیدایش چنین علمی را هم سبب گردیده است. این حرف اگر چه خارج از فضای مه آلود باورها و پویه شناخت سوسیال بورژوائی کائوتسکی و لنین غلط نیست، اما در بطن این فضا کمکی به حل تناقضات فاحش ماجرا نمی کند، زیرا:

۱٫ احزاب لنینی می گویند طبقه کارگر بدون آموختن علم مبارزه طبقاتی یا آنچه خود « مارکسیسم– لنینیسم» می نامند، قادر به پیشبرد مبارزه ضد سرمایه داری نیست. معنی شفاف این کلام آنست که پرولتاریا فقط با فراگیری این دانش، به مبارزه علیه بردگی مزدی روی می نهد و پیش از آن فقط برای بهبود شرائط کار و معیشت خود در چهارچوب استیلا و حاکمیت سرمایه داری دست به اعتراض و جدال می زند. احزاب مذکور کشفیات مارکس و انگلس در عرصه های شناخت مادی جوامع انسانی یا شیوه های تولید زندگی و صورت بندیهای اقتصادی – اجتماعی دوره های مختلف تاریخ، دیالکتیک مبارزه طبقاتی،  نقد اقتصاد سیاسی بورژوازی و مانند اینها را مصادیق علم یا آگاهی سوسیالیستی می بیندد. جمعبست این حرف ها بدون تأویل و تفسیر این می شود که طبقه کارگر تنها زمانی راه مبارزه با سرمایه داری را پیش می گیرد که در آزمون آموزش نظرات مارکس، انگلس و بعدها لنین قبول شده باشد. عده ای البته «اندیشه مائو» گروههائی حرف های تروتسکی» و جماعتی حتی «افاضات» استالین را نیز تکمله های این علم یا آگاهی می کنند!!. بر اساس چنین جمعبستی، این هستی اجتماعی انسان ها نیست که آگاهی آن ها را می سازد، کاملاً بالعکس دومی است که اولی را خلق می کند!! هیچ حزب لنینی مسلماً زیر بار قبول این باور در ساختار هستی سیاسی خویش نخواهد رفت، اما این تهمت نیست. وقتی ما، رک و عریان اعلام می کنیم که توده های کارگر صرفاً در پرتو یادگیری « مارکسیسم»، «مارکسیسم– لنینیسم»، یا آراسته با پسوندهای تکمیلی افزون تر است که حاضر به مبارزه ضد سرمایه داری می گردند، آنگاه بخواهیم یا نخواهیم معنایش آن خواهد بود که آنچه علم مبارزه نام نهاده ایم، هستی اجتماعی آنتی کاپیتالیستی طبقه کارگر را پدید آورده است. این هستی اجتماعی در غیاب آموخته های مذکور، فاقد بنمایه سرمایه ستیزی است، دومی یا هستی طبقاتی عاصی علیه بردگی مزدی و استثمار این نظام نبوده است که دانش پیشبرد پیکارش را هم کشف و بازشناسی کرده است. در منظر این احزاب مارکس انسانی در درون شرائط کار و استثمار و زندگی توده های کارگر نیست، دانش طبقاتی وی همپیوند این شرائط نمی باشد. کشفیات و آموخته های مبارزه طبقاتی او دستاوردهای فکری، علمی، تاریخی و انقلابی یک کارگر پیشرو، از آحاد توده های کارگر دنیا نیست که نقد ریشه ای سرمایه داری را هدف گرفته است و حاصل نقدش را بیرق جنگ طبقه خود می سازد. بالعکس او فیلسوف و دانشممندی از تبار طبقات داراست است که به یمن سال ها کارهای پژوهشی و چرخیدن در لای متون کتابخانه های لندن و جاهای دیگر آگاهی سوسیالیستی و کمونیسم پرولتاریا را کشف نموده است. این دانش توسط مارکس و انگلس بازشناسی شده است. لنین آن را تکمیل کرده است و پرولتاریا با آموختنش پرچمدار مبارزه ضد سرمایه داری می شود. بدون این آموزش او فاقد ظرفیت پیکار علیه بردگی مزدی است و در بهترین حالت شانس این آموزش را داراست. همان گونه که همه طبقات دیگر می توانند از موهبت این یادگیری برخوردار گردند. سوء تفاهم نشود. در اینجا اشکال کار احزاب لنینی فقط این نیست که برای مارکس تبارنامه تعلق به طبقات دارا تنظیم می کنند. بحث ما نیز مطلقاً این نیست که مارکس در کدام خانواده و متعلق به کدام طبقه متولد شده است!! مکان و موقعیت طبقاتی انسانها یک مقوله ژنتیک نیست. همه حرف ما آنست که احزاب یاد شده با سرچشمه الهام کائوتسکیستی و انترناسیونال دومی اصرار دارند تا کل نقد رادیکال مارکس بر اقتصاد سیاسی، روایت تاریخ، فلسفه، شناخت و همه چیز بورژوازی را به هر شکل ممکن از شرائط کار، استثمار و هستی اجتماعی پرولتاریا و از پروسه جنگ این طبقه علیه سرمایه داری جدا کنند. همه این دستاوردها و دانش ها را به اسم مارکس و اسامی ویژه دیگری بیاویزند. آن ها را لباس «مارکسیسم»، « لنینیسم»، تروتسکیسم، مائوئیسم یا معجونی از همه اینها بپوشانند و آنگاه اعلام دارند که این اندیشه ها هستند که تاریخسازند و سرنوشت تاریخ را تعیین خواهند کرد. گام بعدی این احزاب آنست که حزب را نماد عالی، تنها مرجع ذیصلاح درک، تشخیص و نمایندگی این افکار یا ایدئولوژی جار زنند و بالاخره گام سوم برای همگان بسیار آشناست. اینکه پرولتاریا اگر در جستجوی رهائی است باید پشت سر حزب به صف شود و در رکاب حزب جهاد نماید. مشاهده می کنیم که آنچه در این جا اتفاق می افتد طابق النعل بالنعل همان پروسه حلق آویزی انسان ها و جنبش ها به مکتب ها و فیلسوفان است. پروسه ای که مارکس حتی سالها پیش از نوشتن گروندریسه و کاپیتال علیه آن شورید.

۲٫ در این روایت آگاهی، هستی اجتماعی پرولتاریا و دانش مبارزه طبقاتی یا آگاهی سوسیالیستی وی مبانی ونشانی هائی نه فقط متمایز که از بیخ و بن متضاد دارند. کاشف آگاهی بورژوازی است، در حالی که خود این آگاهی قرار است سلاح پیکار طبقه کارگر علیه بورژوازی و سرمایه داری باشد. احزاب لنینی این تناقض را به این شکل لاپوشانی می کنند که دانشوران طبقات دارا آگاهی سوسیالیستی را از آناتومی نقادانه شرائط کار و زندگی و هستی طبقاتی پرولتاریا استخراج می کنند و سپس آن را مشعل مبارزه طبقاتی ضدسرمایه داری توده های کارگر می سازند!! بنای تئوریکی که هرخشتش خشت همجوار خود را فرو می ریزد و از در و دیوارش یکسره آشفتگی می بارد. از همه بدتر و بی معناتر اینکه به هر حال نمایندگان فکری بورژوازی هستند که همه کاره جنبش رهائی طبقه کارگرند. توده های کارگر بدون میدانداری آنها با سرمایه سر آشتی دارند، مبارزه علیه بردگی مزدی به ذهنشان خطور نمی کند و قادر به درک چنین ضرورتی نیستند. زیرا همه این ها در گرو آموزش دانش هائی است که باید توسط دانشوران طبقه سرمایه دار کشف شود. همین دانشوران آن را به میان کارگران برند و به آن ها یاد دهند، راه و رسم مبارزه طبقاتی را به آنان بیاموزند و دنیای کارهای دیگری که در این راستا انجام دهند. چرا افاضل اندیشمند بورژوازی دست به چنین کاری می زنند معلوم نیست اما احزاب لنینی برای این سؤال نیز پاسخ دارند!! می گویند که سوسیالیسم علم است و کارگاه علم یکسره در مالکیت سرمایه داران است. درس خواندگان و دانش آموختگان این طبقه اند که به دلیل دسترسی به ذخائر علمی تاریخ، سوسیالیسم را در هیأت یک علم کشف و راه استقرارش را پیدا می کنند!! تئوری کائوتسکیستی– لنینیستی آگاهی طبقاتی به این ادله تمسک می جوید، اما تناقضات نه تنها دچار افت نمی شوند که باروتر و سرکش تر قد می آرایند. صدر و ذیل استدلال یک صدا، گرد قمر معرفت می چرخد، متفکرین بورژوازی سوسیالیسم را مثل همه علوم دیگر کاوش و بازشناسی می کنند، حوزه جستجو و کند وکاوشان نیز همسان همه حوزه های دیگر، طبیعت، جهان، تاریخ و زندگی انسانهاست. اما این بار آنچه را کشف می نمایند به جای آنکه ساز و کار گسترش بی مهار چرخه انباشت و سودافزائی سرمایه ها گردد، به جای آنکه ابزار فرسایش بی انتها و نیست سازی طبقه کارگر به نفع سنگینی لایتناهی کفه اضافه ارزش ها شود، سلاح دست کارگران برای امحاء کامل سرمایه داری است!! مشاهده می کنیم که باز هم اولا.ً آگاهی همه کاره و خالق هستی اجتماعی آگاه و مبارزه طبقاتی است. ثانیاً مشعل افروزان این آگاهی دانشوران عالیمقام بورژوازی هستند، ثالثاً همین نخبا و اندیشمندانند که امر رهائی پرولتاریا را کلید می زنند. رابعاً و بالاخره معلوم نیست چرا طبقه ای که افکار، افق ها و انتظاراتش باید بیان اندیشوار ملزومات ارزش آفزائی سرمایه باشد، نه فقط پیامگزار و مانیفست پرداز رهائی بردگان مزدی می گردد که حتی پویه پیکار برای این رهائی را هم خلق می کند!! این پرسش ها در سپهر نظریه لنینی آگاهی به کلی بلاجواب هستند اما مارکس جواب همه را بسیار خوب، صریح و مستدل و مقنع در دست دارد. او سال ها پیش از طرح این حرفها توسط کائوتسکی و بعدها لنین و در همان لحظات نخستین شروع کارش اعلام داشته بود که رسم بورژوازی این است که می کوشد تا « حاکمیت افکار و توهمات را به رسمیت بشناساند، به این حاکمیت افکار نظم دهد، این اندیشه ها را به شخص یا یک سری اشخاص پیوند زند و آنگاه با فراغ بال توسن خیال راند» ( نقل به مضمون و اختصار از ایدئولوژی آلمانی) بورژوازی کلاً، از جمله در لباس چپ و زیر بیرق کمونیسم، برای حزب سازی، برای القاء حزب خود به عنوان ظرف امید، انتظار و رؤیاهای توده های کارگر، برای بمباران هر بنای صف مستقل شورائی ضد سرمایه داری پرولتاریا و برای بسیج کارگران در پشت سر حزبش به این کارها نیاز دارد.

۳٫ رویه پراتیک، جنبشی، اجتماعی و طبقاتی روایت لنینی آگاهی در هیچ کجا و در هیچ شرائط یا دوره ای متضمن هیچ رویکرد واقعی ضد سرمایه داری نبوده است. بالعکس، دقیقاً آرایش متفاوتی از مناسبات بردگی مزدی را دنبال کرده است. این روایت نه فقط چراغ راه پیکار توده های کارگر علبه سرمایه نگردید که برقضا، سلاح دست بخش هائی از بورژوازی برای معماری بدترین گمراهه ها در پیش پای طبقه کارگر جهانی شد. داوری ما فقط حوادث درون جامعه شوروی بعد از انقلاب اکتبر، قطب کاپیتالیتتی موسوم به « اردوگاه سوسیالیسم » یا سایر الگوهای لنینی سوسیالیسم را ملاک نمی گیرد، بالعکس به نظریات، تحلیل ها و راهبردهای کنکرت لنین در قلمروهای گوناگون شناخت جامعه و مسائل مبارزه طبقاتی نظر می کند. سوسیالیسم لنین سوای سرمایه داری متمرکز دولتی تحت سیادت یک حزب سیاسی بالای سر توده های طبقه کارگر و مسلط بر همه وجوه حیات اجتماعی این طبقه هیچ چیز دیگر نیست. ایده استقرار این شکل « سوسیالیسم» با درک او از همه موضوعات دیگر مانند تحلیل سرمایه داری، سازمانیابی و تحزب طبقه کارگر، انقلاب کارگری، رابطه میان جنبش جاری کارگران و پروسه تدارک انقلاب سوسیالیستی، تسخیر قدرت سیاسی، استراتژی پرولتاریا در دوره های متفاوت مبارزه طبقاتی و بالاخره آگاهی پرولتاریا نیز همپیوند و ارگانیک است. همپیوندی عریان و اندامواری که در مورد پراتیک تمامی گروهها و احزاب لنینی ارتدکسال امروزی نیز به تمام و کمال مصداق دارد. این موضوع را در کتاب « کمونیسم لغو کار مزدی و رفرمیسم میلیتانت لنینی» توضیح داده ام.

۴. آنچه احزاب لنینی علم مبارزه طبقاتی پرولتاریا می نامند، به طور واقعی و تا جائی که به دنیای فکر، عمل و کارنامه سیاسی یا تاریخ حیات اجتماعی آنها مربوط می شود، خود نیز به مثابه علم به آن نگاه نکرده اند و نمی کنند. همه این احزاب با حرف ها، نظرات، کشفیات و دستاوردهای مارکس یا همان مسائلی که مصداق واقعی « علم مبارزه طبقاتی» می دانند دقیقاً همان رفتاری را داشته اند که بخش هائی از بورژوازی با تعالیم دینی دارند.. آن ها « مارکسیسم» را نه علم که اساساً و در عالم واقع فقط مذهب می دانند. مذهبی که سلاح دست آن ها برای متوهم ساختن کارگران به حقانیت نقش حزب خویش است. حرف های مارکس و انگلس و لنین و مابقی برای آنها نوعی مرام و آیین بوده است تا ارجاع به آیاتش را وسیله جذب توده های کارگر و متقاعد ساختن آنها به اتوریته حزب یا قدرت دولتی خویش سازند. رجوع آن ها به این نظرات و گفته ها و تحلیل ها دقیقاً رجوع یک مذهبی متعصب دیندار به آیات و احادیث دینی است. مثل هر انسان مذهبی دیگر سراغ شارع دین خود می روند تا برای آنچه قرار است انجام دهند فتوای شرعی و مجوز مرامی جعل کنند. هر چه می نمایند را به حساب آیین می نویسند و برای اثبات مدعای خود تا چشم کار می کند، حدیث می بافند. توسل به « مارکسیسم» را گواه کمونیست بودن خود می دانند و کارگر ناآشنا با مارکس را شایسته نام کمونیست و « مارکسیست» نمی بینند.

آگاهی طبقاتی پرولتاریا بدون شک علم نیز هست اما اولاً با شاخص علم بودن قابل تعریف و توصیف نمی باشد. ثانیاً و از آن مهم تر، به هیچ وجه از سنخ مکتب و آیین نیست. این سخن مارکس که « فیلسوفان دنیا را تفسیر می کنند، در حالی که بحث بر سر تغییر آن است» شاید نقش مناسب ترین کلید را برای باز کردن قفل حوزه تعریف آگاهی پرولتاریا بازی کند. این آگاهی نقد پراکسیس ریشه ای و انقلابی سرمایه داری است. علم بودن آن نیز دقیقاً در همین جا ریشه دارد و همین امر به نوبه خود بارزترین گواه بر درستی استنباطی است که در بالا اشاره شد. این استنباط که آگاهی طبقه کارگر یا سوسیالیسم، اساساً با شاخص علمی بودنش قابل تعریف نیست در عین حال که حتماً علم هم هست. آنچه این آگاهی را خصلت نما و تعریف می کند شاخص پایه ای تر و ماهیت نمای آن یعنی نقد ریشه ای، انقلابی و پراکسیس سرمایه داری است. درست به همین دلیل هم لنینیسم نه آگاهی طبقاتی پرولتاریا که اتفاقاً ضد این آگاهی است. کارهای مارکس برعکس تجلی آگاهی سوسیالیستی طبقه کارگر است اما نه از آن نظر که علم است – در عین حال که واقعاً علم نیز هست- بلکه به این اعتبار که در نقش نقد رادیکال، پراکسیس و انقلابی سرمایه داری ظاهر گردیده است. چرا؟ پاسخ  این سؤال را در جائی از همین نوشته، در چند جمله خواهم آورد، اما عجالتاً به شیرازه بحث بپردازیم. پرولتاریا آگاهی را برای زیب و زینت دیوار خانه اش نمی خواهد، به کمک این آگاهی وقار و منزلت و شأن اجتماعی ویژه ای نیز احراز نمی نماید. مدرک تحصیلی آب و نان داری هم برای او نیست. با کسب چنین آگاهی به جرگه صاحبان مقام و موقعیت و شهرت هم وارد نمی گردد. با این کار انبوهی پول حاصل استثمار طبقه اش را نیز تصاحب نمی کند تا وسیله چسباندن قبرش به قبر مارکس سازد. به خاطر دانشمند شدن نیز نیست که راه جستجوی آگاهی را پیش می گیرد. پرولتاریا خود را محتاج آگاهی می بیند فقط به این خاطر که بهتر و ریشه ای تر و پیروزمندانه ترعلیه سرمایه داری مبارزه کند. درست به همین دلیل این آگاهی از این مبارزه جدائی ناپذیر است. آگاهی طبقاتی پرولتاریا فقط در پروسه جنگ ضد بردگی مزدی است که هم می بالد و هم آفتابی می گردد و وجودش را اثبات می کند. سوسیالیسم مشتی رساله فلسفی، تئوری علمی، آرمان های پرشکوه انسانی نیست، جنبش رهائی بشر از چنگال اختاپوس سرمایه داری است و فقط در وجود این جنبش است که خود را عیان می سازد. آثار مارکس زمانی که چشم مسلح توده های کارگر برای دیدن و کاویدن تاریک ترین زوایای سپهر پیکار طبقاتی آنان می شود، وقتی که حاصل کاربردش مصالح و ملاط کیفرخواست پراتیک کارگران در جریان جنگ واقعی ضد سرمایه داری می گردد، وقتی که حکم زبان گویای روز کارگر در دل کارزار مغلوبه طبقه اش علیه بورژوازی برای بیان شرط و شروط بهتر جنگیدن را پیدا می کند. موقعی که نقش سلاح دست پرولتاریا برای شلیک به قلب بردگی مزدی را ایفاء می نمایند، فقط در این حالت ها و موقعیت هاست که به طور واقعی آگاهی طبقاتی پرولتاریاست. در غیر این صورت مشتی نظریه و پژوهش و سند و آثار علمی است که در بهترین حالت کمکی به طبقه کارگر برای آگاه شدن و یافتن راه درست جنگ با سرمایه داری است. به این بحث باز می گردیم اما برای انسجام بهتر مطلب لازم است از پیش، نگاه واقعی مارکس و باور رویکرد ضد کار مزدی، به مبارزه ضد سرمایه داری را هر چند کوتاه توضیح دهم.

هر جنگ و ستیز کارگر علیه سرمایه دار یا دولت سرمایه داری، لزوماً یک مبارزه ضد سرمایه داری نیست. بسیاری اوقات این جنگ ها ولو در اوج شدت و حدت، نه فقط بنمایه سرمایه ستیزی ندارند که اتفاقاً در راستای تحکیم پایه های قدرت و حاکمیت سرمایه پیش می روند. دستاوردهای اقتصادی و سیاسی این مبارزات نیز تعیین کننده ضد سرمایه داری بودن و نبودن آن ها نیست. در این مورد نیز ماجرا می تواند کاملاً معکوس باشد. به این معنی که وجود دستاوردها یا افزونی بیش و بیشتر آنها در هر کدام از قلمروها یا در هر دو عرصه مذکور، به جای آنکه مبین سرمایه ستیزی واقعی مبارزه باشند، چه بسا سرمایه محوری و کمک فعال این مبارزات به استحکام شالوده سرمایه داری را به نمایش بگذارند. سیاسی یا اقتصادی بودن جنبش کارگران نیز هیچ فاکتور تعیین کننده ای برای تشخیص ماهیت جنبش از لحاظ رفرمیستی بودن یا ضد کار مزدی بودن نیست. هر کدام این دو شکل مبارزه می تواند هم رفرم طلبانه و سرمایه مدار باشد و هم ممکن است سمت و سوی ستیز با سرمایه داشته باشد. قهرآمیز بودن یا نبودن جنگ و جدال توده های کارگر نیز در تعیین ماهیت سرمایه ستیزی یا سرمایه محوری پیکار آنان به همین سرنوشت دچار است و تعیین کننده چیزی نیست. نفی نقش شاخص بودن همه مؤلفه های بالا، این سؤال را بیش از پیش مهم می سازد که پس شاخص واقعی در این گذر چه می باشد؟

مبارزه ضد سرمایه داری طبقه کارگر، مبارزه ای است که در هر سطح، هر شکل، با هر میزان آگاهی، زیر هر اسم و رسم و بیرق، با هر دستاورد، محدود یا وسیع، اقتصادی یا سیاسی، قهرآمیز یا غیرقهرآمیز، سازمان یافته یا بی سازمان، گامی، جلوه ای و تعینی از ابراز هستی این طبقه در راستای نفی خود به مثابه یک طبقه و در جهت اثبات موجودیت خود به عنوان نیروی دست اندر کار انحلال طبقات و ملیت ها و همه مظاهر هستی سرمایه داری باشد. مبارزه پرولتاریا علیه سرمایه داری واکنش متضاد این طبقه در مقابل کنش بورژوازی برای بقای جامعه موجود است. صاحبان سرمایه، همه نمایندگان فکری، سیاسی، اقتصاددان، جامعه شناس، قانونگزار، کارشناس و دولت های سرمایه داری با هر نفسی که می کشند راه بقای سرمایه داری را سنگفرش می کنند. بورژوازی این کارکرد و کنش را از بنمایه سرمایه می گیرد. ماندگاری سرمایه داری در گرو باژگونه پردازی همه حقایق اجتماعی و کل واقعیت های زندگی انسانی است و سرمایه همه منویات و ملزومات این ماندگارسازی را فکر بورژوازی می سازد.

« این اشکال، مقولات علم اقتصاد بورژوائی را تشکیل می دهند، اینها قالب های اجتماعاً معتبر و لذا بیان افکاری است که به روابط تولیدی این شیوه معین تاریخی و اجتماعی تولید یعنی تولید کالا اختصاص دارد. بنا بر این به محض اینکه با اشکال دیگری از تولید سر و کار پیدا کنیم، این جنبه عرفانی و پراسرار دنیای کالا، کلیه این ظواهر سحر و جادو که بر اساس تولید کالائی، محصولات کار را با پرده ای از ابر پوشانده است بر طرف خواهد شد» ( کاپیتال، جلد اول)

بورژوازی با اندیشه ای که از دل پویه بازتولید و ارزش افزائی سرمایه استخراج می کند، فروش نیروی کار را فروش کار، بهای بازتولید نیروی کار را بهای کار، نظم سرمایه را نظم زندگی اجتماعی انسانها، مقتضیات و ملزومات پروسه تولید اضافه ارزش را مصالح زندگی کل بشر، کاخ حکمرانی اختاپوسی خود بر طبقه کارگر را مرکز ثقل اعمال قدرت جمعی همه آحاد جامعه، قانون بردگی مزدی اکثریت غالب نفوس جامعه و جهان را میثاق پاسداری حقوق تمامی ابناء بشر، تابوت کفن و دفن هر جنب و جوش ضد سرمایه داری کارگران را جامعه مدنی، دستگاههای عظیم قهر و سرکوب و کشتار خویش را نیروهای تضمین امنیت اجتماعی کارگران، شکنجه گاههایش را مرکز تعلیم و تربیت توده کارگر، دولتش را نهاد قدرت جمعی شهروندان، ماشین جهنمی مهندسی افکارش را نیروی ساحره ارتقاء دانش و هدایت بلوغ فکری انسان، نهادهای متنوع دست ساخت خود برای سرکوب فکر و شعور کارگران را شبکه های اجتماعی رفع هر نوع اجحاف، سهمگین ترین نابرابری های تاریخ را برابری جامع الاطراف همه آدمها، سلب و محو هر شکل آزادی افراد  را تجلی عالی ترین آزادی های سیاسی و اجتماعی آحاد اجتماع، مالکیت سرمایه داران بر دنیای حاصل استثمار و کار کارگران جهان را شالوده بقای هستی و بالاخره نظام بردگی مزدی را پایان تاریخ زندگی بشر اعلام می دارد. بورژوازی از ورای این باژگونه پردازی ها و به یمن اعمال لحظه، لحظه آن ها، سرمایه داری را حفظ می کند و بر طبقه کارگر کشورها و جهان تحمیل می نماید.

موجودیت بورژوازی با پراتیک سراسری تمامی آنچه گفته شد، از زمان پیدایش این طبقه تا امروز، در نقطه، نقطه دنیا ارگانیک، عجین و غیرقابل انفکاک است و سؤال اساسی در اینجا آنست که پرولتاریا بدون اینکه در بند، بند هستی خود و در جزء، پروسه پیکار روزمره طبقاتی خویش نیروی متضاد، معترض و متعرض همه این پراتیک بورژوازی و کل باژگونه گردانی ها و مسخ سازی هایش باشد، چگونه می خواهد خود را طبقه واقعاً درگیر مبارزه طبقاتی قلمداد کند؟!! پرولتاریا تنها بر بستر کارزار علیه همه این مظاهر هستی سرمایه و کل این پراتیک بورژوازی است که واقعیت مبارزه طبقاتی خود را برملا می سازد. در غیر این صورت نه دست به کار جنگ علیه سرمایه داری که فقط در سنگلاخ تحکیم بند بردگی مزدی بر دست و پای خویش، به دور خود می چرخد. به این ترتیب معنای زمینی، جنبشی و طبقاتی مبارزه ضد سرمایه داری بسیار روشن و بدون هیچ ابهام است. توده های کارگر زمانی که جنبش جاری روزمره خویش برای افزایش دستمزد، بهبود شرائط کار، ارتقاء سطح معیشت و رفاه اجتماعی، کسب آزادی های سیاسی افزون تر، رفع هر چه وسیع تر و عمیق تر تبعیضات جنسی و قومی و نژادی، علیه جنگ، علیه کار کودکان و آلودگی محیط زیست یا علیه هر مصیبت ناشی از موجودیت سرمایه داری را در خارج از مدار تفاهم، مماشات یا سازش با طبقه سرمایه دار و دولتش، در خارج از قلمرو قانون مداری، مدنیت و نظم سیاسی یا اجتماعی جامعه حاضر و صرفاً با اتکاء به قدرت متحد طبقه اش پیش می برند، هنگامی که مبارزه در هر کدام این قلمروها را به محور پیکار علیه شریان حیات سرمایه، پیوند می زنند به هر حال و با هر درجه از شدت یا ضعف در پویه مبارزه طبقاتی قرار دارند. عکس این قضیه یعنی انفصال تام و تمام طبقه کارگر از ریل مبارزه طبقاتی نیز بسیار عریان است. وقتی که توده های وسیع طبقه کارگر راه مبارزه قانونی پیش می گیرند، هنگامی که به پارلمانتاریسم دل می بندند، زمانی که به جنبش سندیکائی روی می نهند، موقعی که دنبال این و آن حزب زیر هر اسم و رسم از جمله «حزب کمونیست» یا «حزب کارگران» می دوند، وقتی که نهادهای قانونی مقبول بورژوازی را ظرف تشکل خویش می بینند، در حالتی که قدرت طبقاتی خود را سکوی پرش حزب به عرش حاکمیت می سازند، در همه این احوال آنها به جنگ طبقاتی خود علیه سرمایه داری پشت کرده اند و راه برهوت همپیوندی و همجوشی با بورژوازی و نظام بردگی مزدی را پیش گرفته اند. شاید آن ها در عین انجام این کارها باز هم حتی سلاح به دست، علیه دولت روز سرمایه داری جنگ کنند، اما هر جنگ با دولت بورژوازی لزوماً جنگ با طبقه بورژوازی و علیه سرمایه داری نیست. بحث بر سر جنگ کردن و نکردن نیست. همه حرف بر سر مبارزه ای است که پویه تحققش عملاً و به طور واقعی گزارش صف آرائی آگاه سوسیالیستی و ضد کار مزدی توده های هر چه وسیع تر طبقه کارگر باشد. مبارزه ای که آحاد کارگران در شط پرخروش آن زنگاره های پرسموم اندیشه های بورژوازی را از شیارهای مغز خویش جاروب کنند و کمونیسم لغو کار مزدی را جایگزین آن سازند. سر بورژوازی را از روی تنه خود بردارند و سرآگاه طبقاتی خویش را به جای آن قرار دهند. مبارزه ای که میدان مشق کل آحاد توده های کارگر برای رفع قیمومت رهبران، رفع نیاز به رهبران صفه نشین ماوراء خود، رفع هر نوع رهبری شوندگی و لاجرم کارگاه تولید خلاقیت، آگاهی، کفایت، شعور، شناخت، توانائی پویای ضد کار مزدی در پراتیک متعین تک تک کارگران باشد. مبارزه ای که قدرت آگاه بالنده ضد سرمایه داری توده های کارگر را در مقابل قدرت سرمایه به صف کند و این توده وسیع را در نقش  طبقه آماده انحلال همه طبقات، با همه آمادگی ها و ساز و کارهای لازم ایفای نقش در پهنه تاریخ به تاخت و تاز وادارد. مارکس این مفهوم را در جائی که از انقلاب کمونیستی سخن می گوید با تأکید بیان کرده است. او می گوید: «هم به منظور تولید آگاهی کمونیستی در مقیاس توده ای، هم برای پیروزی خود امر [کمونیسم]، تغییر انسانها در مقیاس توده ای ضروری است. تغییری که تنها در یک جنبش عملی، در یک انقلاب می تواند صورت بگیرد. بنا بر این انقلاب ضروری است نه فقط به خاطر اینکه طبقه حاکم را از هیچ طریق دیگری نمی توان سرنگون کرد، بلکه به این دلیل نیز که طبقه سرنگون کننده آن، تنها در یک انقلاب قادر می شود خود را از همه کثافات اعصار خلاص کند و شایسته بنیاد نهادن جامعه ای نوین گردد» (ایدئولوژی آلمانی) توضیح واضحات است که لفظ انقلاب در اینجا نه متضمن لحظه وقوع انقلاب بلکه ناظر بر فرایند تدارک و گردائی همه شرائط تحقق آن یا در واقع جنبشی است که راه انقلاب را می پیماید. همه نکاتی که مارکس پیش از قول بالا و به عنوان پیش زمینه های طرح آن مورد گفتگو قرار می دهد به توصیف ارتباط تنگاتنگ میان محتوای انقلاب ضد کار مزدی و آمادگی و توانائی واقعی توده های وسیع کارگر برای انجام چنین رخدادی اختصاص دارد. در همین جاست که او در تعارض ریشه ای با استنباطات بعدی افرادی مانند لنین و کائوتسکی بر سرچشمه واقعی آگاهی کمونیستی پرولتاریا انگشت می گذارد و تصریح می نماید: « … طبقه ای که از جامعه رانده شده و ناگزیر از داشتن شدیدترین تضادها با سایر طبقات است. طبقه ای که اکثریت اعضای جامعه را تشکیل می دهد و منشأ آگاهی به ضرورت یک انقلاب بنیادی، آگاهی کمونیستی است» (همان جا)

مارکس در اینجا تغییر مؤثر طبقه کارگر در مقیاس توده ای را یک پیش شرط حیاتی برای وقوع انقلاب کمونیستی و ضد کارمزدی می داند. او بر بستر این تغییر به گونه ای شفاف انگشت می گذارد. بستری که طبیعتاً سوای جنبش جاری روزمره توده های وسیع پرولتاریا هیچ چیز دیگر نیست. معنای همه حرفهایش آن است که جنبش کارگری از دو حالت خارج نیست. یا در پویه حیات خود،توده هایش را به لحاظ صف آرائی آگاه کمونیستی، شناخت ضدسرمایه داری، توان دخالتگری و رتق و فتق مسائل مبارزه طبقاتی، جنگ با استثمار و نظم و قانونیت و مدنیت و سیاست و دولت و تمامی وجوه هستی سرمایه به چنان موقعیتی ارتقاء می دهد که آماده نابودی کامل بردگی مزدی و انحلال همه طبقات می شود و یا در غیر این صورت، اسیر بی راهه هائی می گردد که از درون آنها، هر چه عمیق تر و فاجعه بارتر به ورطه انحلال در نظم تولیدی و سیاسی و مدنی و فرهنگی و اجتماعی سرمایه داری سقوط می کند و در این راستا تا حد زائده هستی سرمایه تنزل می نماید. دومی در مورد کل طبقه کارگر امکان پذیر نیست، به این دلیل عریان که سرمایه داری مطلقاً چنین ظرفیتی ندارد و قادر به انجام چنین کاری نیست. مناسبات بردگی مزدی در بهترین حالت می تواند برای چند صباحی بخش یا بخش های بسیار اندکی از کارگران را به چنین ورطه ای ساقط سازد. مبارزه طبقاتی همچنان به عنوان لگوموتیو واقعی تاریخ پیش می تازد و پرولتاریا به دنبال تحمل تمامی شکست ها، دنیاها فروماندگی، گمراهه رفتن های بدون مرز و محدوده، افتادن ها و غلطیدن ها، هیچ چاره ای نخواهد داشت، سوای اینکه اسرار هستی خویش را کشف و برملا سازد. توده های وسیع طبقه اش را « از همه کثافات اعصار خلاص کند و شایسته بنیاد نهادن جامعه ای نوین گرداند» جنبش کارگری باید این کار را در درون جامعه سرمایه داری انجام دهد. باید در قعر همین جهنم جنبشی شود که در هر سطح ابراز حیاتش علیه قانون و حقوق و مدنیت و نظم و ارزش های اجتماعی و همه چیز سرمایه داری باشد. برای رسیدن به این هدف چه باید کرد. سالیان درازی است که رویکرد لغو کار مزدی پاسخ این سؤال را فریاد می زند. طبقه کارگر جهانی باید کارنامه قرن بیستمی خود را برای همیشه مختومه اعلام دارد، باید هر دو الگوی بسیار آشنای سوسیال دموکراسی، الگوی فاجعه بار انترناسیونال دوم و کائوتسکی و الگوی به همان اندازه شکست بار لنینی را کنار بگذارد. باید همین امروز و در قعر همین برهوت سرمایه داری راهی را پیش گیرد که راه خلاصی از « کثافات همه اعصار» خلاصی از زعیم، لیدر و هر جرثومه جدا از خویش، خلاصی از سندیکالیسم، تحزب بورژوائی میراث ارتجاع سوسیال دموکراسی اعم از مسالمت جو یا میلیتانت، راه فرار از عبودیت اولیاء حزبی، راه مارکسی سازمانیابی شورائی ضد کار مزدی، راه ذوب توهمات انبوه فرارسته از رابطه سرمایه و مهندسی شده توسط بورژوازی، راه تغییر اساسی انسان ها در مقیاس هر چه وسیع تر توده ای، راه جوشیدن، پوئیدن، بالیدن شورائی سرمایه ستیز آحاد کارگران، راهی که بردگان مزدی سرمایه را به مثابه یک قطب قدرت آگاه، چاره گر و قادر برای امحاء سرمایه داری و استقرار سوسیالیسم لغو کار مزدی آماده کند و در پهنه تاریخ میدان دار سازد. این راه را فقط با برپائی شوراهای واجد شرائط لازم برای تحقق این هدف می توان پیمود.

مقاله حاضر را از بحث آگاهی شروع کردیم و در تلاش برای توضیح بیشتر این موضوع بود که راه گفتگو پیرامون معنای واقعی جنبش ضد سرمایه داری پرولتاریا را پیش گرفتیم. چرا این کار را نمودیم، قبلاً گفته شد که آگاهی طبقاتی کارگر صرفاً در مبارزه او علیه سرمایه است که آفتابی می گردد و این دو مطلقاً قابل تفکیک از هم نیستند. رابطه میان آنها، رابطه خون و ارگانیسم انسانی است. ارگانیسم فاقد خون پدیده ای مرده و گندیده است و خون خارج از ارگانیسم به همان شکل محکوم به لختگی و تباهی است. گفتیم که آگاهی بورژوازی  بیان وارونه واقعیت های اجتماعی دنیای عصر و جامعه موجود است که توسط نمایندگان فکری این طبقه در قالب « دانش» های مختلف مانند اقتصاد سیاسی، تاریخ، فلسفه، جامعه شناسی، سیاست، مردم شناسی، الهیات، روانشناسی، حقوق، نژادشناسی ساز و کار توجیه وضعیت موجود می گردد. بورژوازی این به اصطلاح « علوم» یا در واقع ضد علوم را زینت بخش کتابخانه های شخصی و بازوبند رفع بلای خود نمی کند، آنها را تار و پود سازماندهی جامعه حاضر می سازد. قانون، قرارداد، حقوق، حکومت، مدنیت، پارلمان، دولت، پلیس، شبکه های اختاپوسی نظم و سرکوب، برنامه ریزی اقتصاد و سیاست یا سایر نهادهای مورد نیاز چرخه ارزش افزائی سرمایه و ماندگاری نظام سرمایه داری می کند. آگاهی طبقاتی بورژوازی، شعور لازمه تولید سود و استقرار و قوام و استمرار مناسبات بردگی مزدی است. آگاهی پرولتاریا فقط در پویه عینی اختلال، از کاراندازی، انهدام، از هم پاشی و بی خاصیت سازی آنچه که بورژوازی برای حفظ سرمایه داری، برای توجیه این نظام، برای دفاع از موجودیت سرمایه انجام می دهد، موجودیت واقعی و زمینی خود را باز می یابد و همه اینها متضمن این معناست که آگاهی پرولتاریا فقط و فقط در کارزار واقعی ضد کار مزدی است که هستی دارد و این هستی را رشد می دهد.

بورژوازی سخن از دستمزد می گوید و هیچ چیز مسخره تر از این نیست که پرولتاریا همین حرف را تکرار کند و در ورطه باتلاقی که سرمایه و سوسیال دموکراسی و رفرمیسم میلیتانت لنینی و سندیکالیسم برایش حفر کرده است با عشق و شور سقوط نماید!! او در سیطره نظام بردگی مزدی زندگی می کند و تا این اختاپوس وحشت و دهشت پابرجاست، مجبور به فروش نیروی کار خود است. این واقعیت دارد،  اما او نه عاشق سینه چاک هستی این نظام که علیه استثمار، ستمکشی و فرودستی منبعث از آن و علیه موجودیت این مناسبات است. درست به همین دلیل واکنش وی در مقابل سیاست مزد بورژوازی کالبدشکافی مارکسی عینیت روز چرخه ارزش افزائی سرمایه، ورق زدن پرونده محصول اجتماعی سالانه، به عنوان کار و تولید یک ساله خود، صدور کیفرخواست کوبنده طبقاتی علیه بورژوازی که چگونه عظیم ترین درصد این کار و تولید را از چنگ طبقه وی خارج کرده و به سرمایه مبدل ساخته است و بالاخره اعلام قاطع این حکم است که با تمامی قدرت موجودش برای گرفتن هر چه ممکن آنچه از دست داده است و سرازیری آنها به مجاری رفع نیازهای واقعی زندگی انسان ها پیکار خواهد کرد. پرولتاریا با اراده ای آهنین و استوار اعلام می دارد که اهل تمکین به هیچ نهاد قدرت سرمایه و  آماده امضای هیچ نوع مقاوله و قرارداد و قانون مشترک با طبقه سرمایه دار نیست. او در حال جنگ است و تا هر کجا که زرادخانه موجود قدرتش اقتضا کند کوه کار اضافی تصاحب شده اش توسط بورژوازی را از چنگال قهر و خون و توحش این طبقه خارج می سازد.

بورژوازی عربده سر می دهد که این « بی قانونی» است. این اختلال « نظم جامعه» و آشوب سالاری است!! پاسخ پرولتاریای آگاه ضد کار مزدی، آناتومی طبقاتی بنمایه بشرستیز دار و ندار حقوق و قانونیت بورژوازی در پیش چشم آحاد توده های طبقه خویش است. پرولتاریا از دل این تشریح فریاد می کشد که آنچه صاحبان سرمایه و دولت آنها قانون می نامند، میثاق زشت بردگی مزدی انسان های فروشنده نیروی کار است. او چاقوی تیز تشریح به دست مفصلبندی رابطه تولید اضافه ارزش و قانون و حقوق حاکم سرمایه را می کاود و حاصل این کاوش را در پیش پای توده همزنجیر پهن می کند، کاویده های خویش را غذای ذهن و شعور و شناخت طبقه اش می نماید و همراه همه این کارها با رساترین صدا اعلام می دارد که آماده در هم شکستن و دور انداختن این قفل دهشت و بربریت و انسان ستیزی است.

بورژوازی نعره می زند که اینجا حوزه استیلای جامعه مدنی، دموکراسی و « حکومت مردم بر مردم» است!! پرولتاریا این ترهات را به سخره می گیرد، پرده از چهره مدنیت و دموکراسی موجود بر می دارد، ریشه های واقعی آن ها را در قعر چرخه تولید سود آفتابی می کند، توضیح می دهد که که آنچه سرمایه داران دموکراسی می نامند بساط دروغ و تحمیق و باژگونه سازی سرشتی آنها برای القاء فریبکارانه منافع خاص خویش به عنوان منافع عموم و پرده کشیدن بر روی دنیای استثمارگری و بربریت و توحش طبقاتی خویش است. پرولتاریای آگاه خطاب به همه آحاد همزنجیرانش بانگ می زند که مدنیت سرمایه گورستان قدرت توده های کارگر، « مردم» سرمایه طبقه سرمایه دار، دموکراسی سرمایه ماشین حاکمیت سرمایه داران و همه این ها ابزار قدرت و ترفند و عوامفریبی و توهم آفرینی بورژوازی است. او همراه این امور اعلام می کند که نه تنها فریب این بت های شوم اغواگر سرمایه را نخواهد خورد که با همه  قدرت حی و حاضر سازمان یافته شورائی توده های طبقه اش علیه آنها خواهد شورید، بساطشان را جمع خواهد کرد و مهر موجودیت و قدرت ضد سرمایه داری خویش را بر روند امحاء آنها فرو خواهد کوبید، تا تا راه پیکار طبقاتی خود را بازتر گرداند. تا آزادی های هر چه بیشتر و ژرف تری را برای خود بر نظام سرمایه داری تحمیل کند. تا دست صاحبان سرمایه و دولت آن ها در اعمال تبعیضات جنسی و قومی و نژادی و کودک آزاری را کوتاه و کوتاهتر گرداند. تا محیط زندگی انسان ها را هر چه افزون تر از چنگال تعرض توحش بار سرمایه خارج سازد و تا به یمن همه این ها آماده کارزار نهائی برای امحاء کامل سرمایه داری گردد.

بورژوازی از حریم مالکیت خصوصی می گوید و پرولتاریا اعلام می دارد که شالوده این حرمت بر استثمارگری و سبعیت بشرستیزانه سرمایه داران استوار است و او برای اینکه رها شود و برای اینکه بشریت را رها کند باید این شالوده را در هم کوبد. پرولتاریا در این گذر مثل همه قلمروهای دیگر شعار نمی دهد و لفظ به هم نمی بافد. مارکس وار ریشه مالکیت ها از جمله مالکیت بورژوائی را برملا می سازد و باز هم حاصل این کالبدشکافی را غذای فکر توده همزنجیر می کند. بورژوازی از دولتش می گوید و پرولتاریا پروسه پیدایش دولت ها را در برابر انظار پهن می کند، مفصلبندی وجود دولت حاضر و رابطه تولید اضافه ارزش را به تفصیل عیان می گرداند و آنگاه بر بلندای دستاوردهای این تشریح بانگ سرنگونی این دولت را بر طاق آسمان قدرت روز سرمایه می کوبد. بورژوازی همه چیزش را مصالح زندگی همگان می خواند و پرولتاریا فریاد می زند که صلاح بشریت در محو ریشه ای این نظام است.

مبارزه طبقاتی میان توده های کارگر و نظام سرمایه داری در پویه عینی و پراتیک این رویاروئی ها و همآوردی هاست که هستی می یابد، معنادار و مادی می گردد و آگاهی طبقاتی پرولتاریا خونمایه همین روند است. نه مبارزه آگاه طبقاتی و نه آگاهی کمونیستی پرولتاریا، در خارج از این پراکسیس وجود واقعی ندارد. پراکسیسی که تجلی تمام عیار همجوشی و همگنی آگاهی با پیکار ضد سرمایه داری است. در اینجا آگاهی سلاح جنگ است و جنگ مستمراً و گام به گام نیازمند این سلاح است. جنگ علیه سرمایه است و دیکتاتوری و بی حقوقی و تبعیضات جنسی و کودک آزاری و آلوده سازی محیط زیست و جنگ افروزی های بشرستیزانه و همه اشکال سبعیت، خاکریزهای قدرت و دفاع و حمله سرمایه برآورد می شوند و به عنوان خاکریزها آماج تعرض قرار می گیرند. این پراکسیس مدام و بی وقفه بر مغز کارگر می کوبد که  باید آگاه تر شود، چاره گرتر گردد، ساز و کارهای پیکارش را بهبود بخشد و همه این ها را پی گیرد تا ریشه ای تر و رادیکال تر علیه اساس موجودیت سرمایه جنگ کند. بستر واقعی این جنگ فقط جنبش شورائی ضد کار مزدی توده های وسیع طبقه کارگر است. پرولتاریا فقط از درون چنین جنبشی است که می تواند پرچمدار راستین جنگ علیه نظام بردگی مزدی و دست به کار آماده سازی خود برای انحلال وجود طبقات و شالوده سرمایه داری باشد. در جائی از نوشته اشاره شد که روایت لنینی آگاهی، نه آگاهی کمونیستی طبقه کارگر که ضد این آگاهی است. چرا؟ به دلیل روشن که « لنینیسم» نه بیرق مبارزه طبقاتی ضد سرمایه داری توده های کارگر که فقط پرچم بورژوازی ناراضی برای جایگزینی شکلی از سرمایه داری با شکل دیگر است. جنبشی که رهسپار این جایگزین سازی است با فرض اینکه حتی همه کارگران را به دنبال خود کشد، با فرض اینکه قدرت پیکار توده های کارگر را سکوی پرتاب سفینه قدرت خود سازد،  باز هم جنبشی آویزان به راه حلهای بورژوازی و غرق در توهمات فاجعه بار بورژوائی است.

ناصر پایدار                

مارس ۲۰۱۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *