«حکیمی» و میزگرد غیررسمی « مهرنامه»

هویت واقعی مهرنامه را خوب می دانیم. نشریه ای که متعلق به اصلاح طلبان حکومتی است. جمهوری اسلامی یکی ار درنده ترین و حمام خون سالارترین رژیم های تاریخ سرمایه داری است و دار و دسته موسوم به اصلاح طلبان، عمله و اکره اصلی حفاری و هموارسازی راه استقرار این رژیم بوده اند. آنها تا زمان عزل از موقعیت مسلط در ساختار قدرت سرمایه، نقش آمران، عاملان و هیزم بیاران تمامی کشتارهای دهه شصت و مشارکت فعال در هر جزء جنایات رژیم علیه توده های کارگر را بازی نموده اند. در سازماندهی سپاه پاسداران، «بسیج»، انواع گشت های وحشت آفرین زن ستیز و زن کش و ایجاد استخوانبندی اختاپوس گند و دهشت دولت بورژوازی رل کلیدی و سلسله جنبان داشته اند. اسلاف فسیل شده دهه های چهل و پنجاهی این فریبکاران همراه همه باندهای دیگری که بعدها رژیم اسلامی را تشکیل دادند، در نثار قهر و نفرت علیه کمونیسم و ضدیت با هر چه نشان چپ داشت، بسیار هار و هیستریک پیش می تاختند. کمونیسم ستیزی سبعانه اینان 40 سال پیش با ماجرای تحولات درونی «سازمان مجاهدین خلق» آن ایام به فاز انفجار رسید. آنها پویه تحولات مذکور را میخ آخر تابوت خود دیدند، به وحشت افتادند و برای دفاع از هستی تاریخی باورهای سیاه ارتجاعی خود آماده هر جنایتی گردیدند. چرا؟ پاسخ این سؤال را من در کتاب آماده انتشار خویش « از خلق گرائی میلیتانت دینی تا کمونیسم خلقی میلیتانت» به تفصیل توضیح داده ام. در آنجا، در یکی از فصل ها گفته ام: « … در میان جا به جائی ها یا نفی و اثبات هائی که در مواضع سیاسی و نظرگاههای سازمان صورت گرفت، نقد مذهب جایگاهی خاص داشت. آنچه ما انجام دادیم به طور قطع نقد مارکسی مذهب نبود. با چنین نقدی تفاوت فاحش داشت اما در همین حد نیز تأثیرات اجتماعی بسیار تعیین کننده و مهمی بر جای می گذاشت. برد این تأثیر صرفاً در این خلاصه نمی شد که یک جریان سیاسی مذهبی از اعتقادات دینی خود دست شسته و به « مارکسیسم» روی نهاده است. «لائیک» شدن یا به اصطلاح « مارکسیست» شدن آدم های مسلمان و معتقد به مبانی مذهب در جامعه ما و در جاهای دیگر دنیا اصلاً حادثه جدیدی نبود. در همین دوره تاریخی مورد گفتگو افراد زیادی با اعتقادات اسلامی دست به مبارزه زدند، دستگیر شدند، به زندان افتادند و در زندان باورهای دینی خویش را به دور انداختند و خود را کمونیست خواندند. گسست سازمان ما از مذهب در این چهارچوب قرار نمی گرفت و بازتاب وسیع آن در جامعه و حتی خارج از ایران نیز این تفاوت را با وزنی فاحش حکایت می کرد. چرا؟ پاسخش را باید در تاریخ مبارزه طبقاتی و جنبش های اجتماعی درون جامعه ایران از مشروطیت تا آن روز کاوید. در طول این دوران، مذهب برای انسان هائی که می خواستند بدان وفادار باشند و در عین حال صادقانه، پرچم مبارزه علیه استثمار، نابرابری و بی حقوقی توده های زحمتکش را به دوش کشند، پدیده ای مزاحم، اسباب درد سر و وبال گردن تلقی می شد. مذهب زیر فشار این کیفرخواست قرار داشت که اولاً سیاست گریز، سازشکار و اهل «تقیه» و « قعود» است. ثانیاً اگر هم به سیاست و مبارزه روی می نهد رویکردی ضد انسانی و ارتجاعی دارد و انتظارات و افق های طبقات استثمارگر را دنبال می کند. اینها داوری هائی بود که کم یا بیش بر سینه افکار عمومی چرخ می خورد و واقعیت های تاریخی و سیر حوادث نیز همه جا آن را تأیید می کرد…» و سپس در ادامه همین بحث گفته ام: « …. اعلام موجودیت سازمان مجاهدین خلق با وصله های اسلامی، زیر پرچم پیکار علیه استثمار سرمایه داری، خواهان همپیوندی با « مارکسیسم» و سنگردار مبارزه مسحانه، به طور قطع برای کل نیروی مذهبی آماج کیفرخواست مذکور و جریحه دار شده زیر فشار این حقارت ها نقش یک فرشته نجات را ایفاء می کرد. فرشته ای که در سپیده دم ظهورش مذهب را از کام موج سرزنش ها، کیفرخواست ها و تحقیرها رهائی می بخشید، اما فقط به این خاطر که چند گام آن طرف تر غریق نیمه جان خود را با حداکثر صلابت لازم به گور بسپارد و از امکان هر گونه دفاع فریبکارانه ساقط سازد. ما با تعبیراتی که از اسلام مطرح کردیم، به ارتجاع اسلامی آبرو دادیم. با تزریق محتوای تحلیل ها و آموزش های شبه مارکسی مبارزه طبقاتی به سنگواره های اعتقادی مذهب، برای شکلی از اسلام شرافت و حیثیت کارگری، انقلابی، علمی جعل نمودیم، مسلمان بودن را از ورطه متهم بودن ها و مطرود شدن ها بیرون آوردیم، تا آنجا پیش رفتیم که جنگ برای سوسیالیسم و محو سرمایه داری را با مرکب باورهای اسلامی میسر اعلام کردیم!! ما همه این کارها را انجام دادیم و درست در آخرین نقطه ستیغ این شرف بخشیدن ها، نثار کرامت ها، تبرئه ساختن ها با رساترین صداها فریاد سر دادیم که « مذهب، هر نوع مذهبی، در عصر حاضر ایدئولوژی ارتجاع هار بورژوازی است» ما به همگان، به تمامی گوش های شنوا، به انسان های آزاده اسیر اعتقادات متحجر دینی پیام دادیم که بار رسالتی را به سرمنزل مقصود رسانده ایم. گفتیم که تمامی زوایای اسلام را چراغ انداخته ایم. نه در لباس مخالفان، که در مقام مدافعان، نه در هیأت لائیک ها، که در مکان انسان های آشنا با تار و پود مذهب و اسلام و قرآن، نه در سلک فیلسوفان و محققان دانشگاهی که در سنگر پیکار مسلحانه، نه در موقعیت کسانی که عزیمت انکار و نفی دین نموده اند، بلکه در جایگاه افرادی که احساس نیاز به اثبات نوعی اسلام داشته اند و بالاخره نه در وضعیت آدمهائی که مذهب را سد راه مبارزه طبقاتی توده های کارگر می دانستند، بلکه در اردوی انقلابیونی که عزم جزم نمودند تا روایتی از دین را ظرف پیکار طبقه کارگر علیه استثمار سرمایه داری سازند، آری ما اعلام داشتیم که در چنین وضعی، با چنین رویکردی در قعر چنین جنگی و با داشتن چنان دورنمائی کل زوایای اسلام و آیه به آیه «کتاب وحی » را کنکاش کرده ایم، همه شعور و شناخت خود را برای تعمیق بیشتر این کاوش به کار انداخته ایم اما بالاخره هر چه یافتیم نقیض محض چیزی بود که می پنداشتیم و انتظار داشتیم. ما در پیام خویش برای همگان تشریح کردیم که آخرین تقلاهای ممکن و صادقانه یک انقلابی آرمانخواه و در جستجوی راه رهائی بشریت را برای نجات باورهای اسلامی از چنگ ارتجاعی بودن، کارگرستیزی، انسان ستیزی، آزادی ستیزی، زن کشی، تحجر و گندیدگی تاریخی به کار گرفتیم، در این راستا هر چه علم و آرمان انسانی و نظریه انقلابی بود به جسم و جان بیمارش تزریق کردیم، اما همه این ها و هر چه کردیم نتیجه معکوس داد. « آن همه نور تجلی دود شد»، «عاقبت سرکنگبین صفرا فزود». مشتی فسیل یادبود توحش ها، عقب ماندگی ها و جنایت مداری ها، به هیچ وجه گنجایش چنین کارهائی را نداشت و اتفاقاً به دلیل فقدان هر میزان این گنجایش، هر گوشه تلاش های ما فقط عمق فساد، گندیدگی، بشرستیزی، تباهی انسانی و شناعت این سنگواره های اعتقادی را آشکار می ساخت و همزمان مدافعان آن ها را رسوا و رسواتر می کرد. بر دامنه چنین فرایندی وقتی که ما این بانگ را سر می دادیم که هر نوع مذهبی و از جمله روایت ما از اسلام در عصر حاضر ایدئولوژی ارتجاع هار بورژوازی است مسلماً وقوع حادثه ای مهم را حکایت می کرد. پیامی بود به توده های کارگر و ستمکش که هر چه زیر نام مذهب موجود است سلاح دست و ساز و کار قدرت سرمایه داری علیه زندگی و حقوق و آزادی و هر گام مبارزه و جنبش رهائی آنهاست. و مقداری این طرف تر اضافه کرده ام که: «…. ظهور سازمان مجاهدین با مشخصات و کاراکتر اجتماعی ویژه ای که گفته شد فقط تکلیف نسلی از آدمهای صادق برخاسته از شرائط کار، استثمار و زندگی توده های کارگر یا افراد مبارز آزاده و آرمانخواه با مذهب را روشن ننمود. در فاصله میان سال های آخر دهه 40 تا پایان نیمه اول دهه 50 خورشیدی خیل کرکسان سودجوی جیفه خوار نیز که از درون مجاهدین و سیر تحولات اندرونی آن چیز زیادی نمی دانستند، از همه سو راه افتادند تا در کنار دیوارهای افتخار این جریان برای خود شرف سیاسی، آبروی مبارز بودن و اعتبار «مردم خواهی» دست و پا کنند. از دار و دسته رفسنجانی و روحانیت پیرامون خمینی گرفته تا جماعت بازار، نهضت آزادی داخل یا خارج و طیف اپوزیسون ملی- مذهبی در این کار از هم سبقت جستند و هر کدام کوشیدند تا سهمی بیشتر نصیب خود سازند. اخبار گسست سازمان از مذهب و پیوستن آن به « مارکسیسم» و «کمونیسم» که هفته ها قبل از صدور بیانیه اعلام مواضع به گوش این محافل و باندها می رسید، زمین زیرپایشان را دستخوش زلزله کرد و دار و ندار حیات اجتماعی آنان را طعمه طوفان ساخت. حتماً گفته خواهد شد که این حرف اغراق آمیز است. این گروهها و محافل نه فقط دچار زلزله و طوفان نشدند که سه سال بعدتر یکی از درنده ترین دولتهای تاریخ سرمایه داری را بر پای کردند ، نیروهای چپ را قتل عام نمودند، هر اپوزیسون مخالف خویش را سلاخی نمودند و با همین کارها 34 سال است که زمین و زمان را اسیر توحش خود ساخته اند. این حرف درست و همه این وقایع روی داده است اما یک چیز را نباید فراموش کرد. تمام آنچه رخ داده است تأیید گفته آن روز ما و شاهد بسیار زنده و حی و حاضر درستی محتوای بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک سازمان بوده است. مایه واقعی وحشت آنها این نبود که مشتی آدم کمونیست می شوند یا سازمانی که مذهبی بوده است به «مارکسیسم» می پیوندد. آنها دچار زلزله می شدند زیرا تنها جریانی که تا دیروز برای مذهب، آبروی سیاسی، شرف انقلابی و برائت از ارتجاعی بودن دست و پا می کرد اینک بر ستیغ کل دستاوردهایش با رساترین صداها فریاد بر می داشت که 10 سال تمام در متن مبارزه علیه « امپریالیسم»! و «سرمایه داری»! و رژیم شاه چراغ به دست همه زوایای مذهب را کاویده است و هر چه در آن یافته است چماق و توپ و بمب و زرادخانه های خرافه و جهل پاسدار حریم مالکیت و قدرت ارتجاع بورژوازی بوده است. بیانیه این را می گفت و آنچه در طول این 34 سال به وقوع پیوسته است دقیقاً همین را اثبات کرد. ارتجاع مذهبی اپوزیسون نما از معمم تا مکلا، از لیبرال تا فقاهتی و از داخل تا خارج کشوری نیز از همین می ترسیدند و زیر فشار این ترس بود که همه با هم، زبان به سب و لعن گشودند. کمپین ضد کمونیستی بشرستیزانه ای علیه مجاهدین کمونیست شده راه انداختند. دار و دسته مؤتلفه و روحانیونی مانند کروبی در زندان یکراست از رژیم شاه تقاضای عفو و قبول توبه نمودند، آنان اعلام داشتند که خطر اصلی کمونیست ها هستند و باید دست رژیم شاه را برای رفع این خطر مهلک فشار داد، در مراسمی که از سوی ساواک ترتیب یافت فریاد « شاها سپاس» سر دادند، از زندان خارج شدند تا علیه « مجاهدین م. ل » بجنگند و رسالت خدائی خویش را به جا آرند» ( پایان نقل قول ها ) جمهوری اسلامی و کل ارتجاع دینی بورژوازی در طول این 35 سال برای باژگونه سازی آنچه آن زمان در سازمان مجاهدین روی داد، بنیادها پدید آورده است. تمامی مزدوران قلم به دست خود را به کار گرفته است. بودجه های نجومی اختصاص داده است و به هر سبعیتی توسل جسته است. مصاحبه آفرینی های محمد قوچانی، در مهرنامه 38 نیز جزء لایتجزائی از همین سناریوها، عوامفریبی ها و جعل پردازی هاست. به دنبال توضیحات بالا این سؤال را پیش می کشم که آیا مضحک تر و ابتذال آمیز تر از این می توان تصور کرد که مهرنامه این مصاحبه ها را ترتیب داده است تا حقایق مربوط به تحولات درونی سازمان مجاهدین در دوره های مختلف را بازکاوی کند و در مقابل انظار قرار دهد!! آیا اگر کودن ترین کارگر دنیا چنین پندارد شایسته بیشترین سرزنش ها و ملامت ها نیست. اما محسن حکیمی، نه در حرف که عملاً و در پراتیک اجتماعی خود چنین می پندارد!!!. او گفته است که قصد قوچانی هر هست ایشان حرف های خود را به زبان آورده است!! این یک خودفریبی و دیگران فریبی تمام عیار است. مگر جا برای نقد آنچه در سازمان مجاهدین گذشت قحط است که حتماً باید افاضات حکیمی جای خالی درون میزگرد قوچانی را پر سازد. مطلب اخیر حکیمی در باره نوشته رفیق تراب حقشناس سوای همه اینها حاوی جعل واقعیت است. تراب در مطلب مورد استناد حکیمی در هیچ کجا هیچ حکم قاطعی در مورد چند و چون کمونیسم مجاهدین م. ل یا پیکار صادر نکرده است. در هیچ بند نوشته اش از درستی یا نادرستی روایت مجاهدین م. ل و پیکار پیرامون مسائل مختلف مبارزه طبقاتی صحبت به میان نیاورده است. هیچ کلامی در باره درستی روایت جریانات مذکور از سرمایه داری، سوسیالیسم، کمونیسم پرولتاریا، جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر یا سایر مسائل اساسی و استراتژیک این جنبش بر زبان نرانده است. این کار را نه فقط در این نوشته ننموده است، بلکه هیچ گاه در هیچ جای دیگر هم انجام نداده است. تراب ا نه فقط قتل شریف واقفی را به اندازه کافی محکوم نموده است که در پروسه نقد طولانی مدت سازمان بر کل گذشته آن سالها دخالتگر بوده است. او در نوشته مورد اشاره حکیمی، نوشته ای که رفیق در بدترین شرائط، در کام یک بیماری مهلک در مهلکه میان مرگ و زندگی منتشر ساخته است فقط از شبیخون ها و لشکرکشی های بشرستیزانه 40 ساله تمامی بخش های ارتجاع هار اسلامی بورژوازی چه پیش از استقرار جمهوری اسلامی و چه به صورت اخص پس از ظهور اختاپوسی این رژیم علیه هر چه درست یا غلط نام کمونیسم بر خود دارد سخن رانده است. او گفته است است که پویه گسست مجاهدین از باورهای ارتجاعی اسلامی چگونه این باندهای سیاه مافیای اسلامی را اسیر وحشت و دهشت ساخت. تراب نگفته است که مجاهدین م. ل ارتجاع دینی را با کمونیسم مارکسی ضد سرمایه داری جایگزین ساختند. او هیچ اشاره ای به این موضوع نکرده است. بلکه تنها خواسته است در فاصله میان نفس های باقی مانده خود، باز هم تداوم شبیخون رسوای بخش های مختلف بورژوازی علیه آن جهتگیری را یادآور گردد. چه چیز این کار جای ایراد دارد؟!! اینکه تراب به نقد مارکسی و کالبدشکافانه ضد کار مزدی « کمونیسم مجاهدین م. ل و پیکار» نپرداخته است. او مدعی داشتن چنین نقدی نیست اما این مسأله چه ربطی به کار کاملاً درست وی در افشاء دسیسه های شوم امثال قوچانی و جمهوری اسلامی بورژوازی دارد؟!! همان دسیسه ای که حکیمی همکاری با آن را از صمیم دل ارج نهاده است و از این بدتر، نثار بد و بی راه به رفیق تراب حقشناس را سند پای بندی خویش به حرمت مهرنامه قوچانی کرده است!!!

ناصر پایدار دسامبر 2014

 

.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *