سرمایه جهانی و خاور میانه

هر چه در هر کجای این جهان می بینیم، شکلهای بی شمار سلاخی انسان است که به مثابه نیاز هستی سرمایه از جراحات سرطانی غیرقابل التیام این نظام می بارد. خاورمیانه از متلاطم ترین و ملتهب ترین کانون های بروز این سلاخی ها است. شروع پروسه به گذشته دور بر می گردد، وقتی که سرمایه داری در گام های نخست پویه جهانی شدنش، در راه رسیدن به شبه قاره هند و سرزمین چین و خاور دور، گذارش به «شرق اوسط» افتاد. راهی که امپریالیست های انگلیسی خود را نیازمند امن کردنش دیدند و ماجرا از همین جا آغاز شد. تزاران روس میراث خواران فئودالیسم رو به زوال و هموارسازان راه پیشبرد پروسه انکشاف کاپیتالیستی خطه طویل میان « باب برینگ» تا  نیمه های اسکاندیناوی و قلب اروپا، هر گونه عبور و مرور رقیبان غربی در کنار آب های گرم خلیج و خط فاصل میان مدیترانه تا فلات قاره هند را مخالف منافع خود ارزیابی کردند. خاورمیانه میدان این جدال شد و هر کدام از طرفین برای تضعیف موقعیت دیگری و افزایش سهم سود و قدرت به تقلا افتادند. سرمایه های انگلیسی که در شکل کالا، کالا سرمایه یا هر حالت دیگر، مدار گردش و انباشت خود را به هند، چین و شرق دور می راندند، برای رفع خطر انسداد این مدار، باید ایران، متصرفات روز عثمانی و شیخ نشین های حاشیه خلیج را در کنترل خود می یافتند، در آن سوی ماجرا امپراطوران نیرومند روس تسلط بر آب های گرم دریاهای جنوب ایران و مناطق و راههای منتهی به این آبها را نیاز حراست از قطاع قدرت و سهام سود خود در عرصه جهانی دیدند.

شرائط امپریالیستی تولید سرمایه داری، جنگ جهانی اول و پیروزی انقلاب اکتبر، وضعیت روز خاورمیانه را رنگ و رخساری دیگر داد. جدال جاری قطب های سرمایه در این نقطه دنیا حول محورهای جدیدی چرخید. دو چیز را پیش از شروع بحث تصریح کنیم. اول اینکه سده بیستم دوران داغ محاورات چپ پیرامون مفاهیمی مانند استقلال سیاسی!!، دولت ملی!!، وابستگی یا عدم وابستگی!! و نوع اینها بود. مفاهیمی که از بیخ و بن اثیری بودند و در مواردی اگر  نبودند باز هم برای گمراهی و اغوای کارگران به کار رفتند. سرمایه داری به گفته مارکس از قرن هجدهم بازاری به وسعت سراسر جهان پدید آورد، در حصول این هدف به هر جنایتی توسل جست. اشغال نظامی، کنترل مستقیم کشورها و تشکیل حکومت های دست نشانده محلی متداول ترین شیوه کارش در مراحل آغازین بود. اما فقط کمی این طرف تر بدیل های مطلوب تر و آراسته تری برای این روش دست و پا نمود. پای در شرائطی نهاد که برای استثمار نیروی کار شبه رایگان اقصی نقاط دنیا، احراز عظیم ترین سهم در اضافه ارزش های حاصل کار توده های کارگر و بهره گیری حداکثر از منابع طبیعی مورد احتیاج کاهش بهای تشکیل بخش «ثابت» خود نیازی به اشغال مستقیم نظامی سرزمینها ندید و نداشت. در همین راستا اصطلاحاتی مانند استقلال یا عدم استقلال سیاسی دولت ها را عملاً به بایگانی تاریخ داد. وقتی همه جا زیر سلطه واقعی رابطه خرید و فروش نیروی کار در آمد، دیگر تقسیم ارضی و «صنعت مستقل» و « استقلال سیاسی» فاقد هر گونه معنی شد. جهان هستی به شیوه دیگری تقسیم گردید. دنیای کارگران و سرمایه داران، دنیای سرمایه و بردگان مزدی جای همه مرزبافیهای اثیری سابق را پر ساخت. سیاست همه جا سیاست سرمایه شد، دولت در هر نقطه جهان دولت سرمایه داری بود، هر میزان حجم سرمایه در هر نقطه گیتی، جزء لایتجزای چرخه هستی سرمایه جهانی شد. دیگر حتی بر خلاف برخی باورها چندتا ابرقدرت نبودند که دنیا را میان خود تقسیم کردند. سرمایه بود که بخشهای مختلفش متناسب با حجم پیش ریز و شمار کارگران و درجه بارآوری نیروی کار و قدرت رقابت سهم خاص خود از کل اضافه ارزش ها را دریافت می نمود. سرمایه بود که حوزه های گوناگونش با قدرت بین المللی منتزع از این مؤلفه ها، سودآورترین شرائط تولیدی را به خود اختصاص می داد، شبه رایگان ترین نیروی کار را در اختیار می گرفت. منابع، ذخائر و محتویات لایه های مختلف زمین و همه چیز طبیعت را وثیقه ارزانی هر چه بیشتر بخش ثابت خود می ساخت. به نکته دوم بپردازیم. وقوع انقلاب اکتبر متضاد با انتظار استثمارشوندگان و ستمکشان، دنیای جدیدی در مقابل کهنه نظام بردگی مزدی پدید نیاورد. همه تأثیرش در جایگزینی شکلی از برنامه ریزی کار و تولید سرمایه داری با شکلی دیگر خلاصه شد. جهانی مالامال از گمراهه آفرینی، مسخ پروسه شناخت و وارونه نمائی همه حقایق مبارزه طبقاتی را ارمغان زندگی توده های کارگر می کرد. به جای هموارسازی راه رهائی بشر عملاً کل جنبش کارگری بین المللی را تسلیم باتلاق تقابل میان دو قطب قدرت سرمایه داری ساخت.

خاورمیانه بعد از جنگ های امپریالیستی اول و دوم تا امروز را باید در فرایند این تحولات کاوید. حوزه ای از نظام سرمایه داری با کشورهای مختلف که بسیاری از آنها فلسفه تأسیس و ظهور خود را از متن تضادها و تصادمات سرشتی همین نظام احراز کرده اند. سرمایه اجتماعی هر کدام تأثیر معینی بر پویه ارزش افزائی سرمایه بین المللی دارد، کارگرانش شطی از اضافه ارزش ها را به شریان هستی سرمایه جهانی پمپاز می کنند. دولت هایش جایگاهی در بقای نظم سراسری سرمایه داری دارند. در یک کلام خاورمیانه، تاریخش و موقعیت روزش را باید به مثابه بافت حساسی از پیکره هستی سرمایه جهانی و فعل و انفعالات درون این نظام مورد کندوکاو قرار داد. با یادآوری این نکات وارد بحث اصلی گردیم.

در بررسی عواقب جنگ امپریالیستی دوم، معمولاً از میان دولت های موسوم به «متفقین» دولت امریکا به عنوان برنده اصلی، جنگ شناخته می شود. نقطه رجوع صاحبان این استدلال بیش از هر چیز دور بودن امریکا از پهنه کارزارها، مصون ماندن کامل استخوانبندی اقتصادی و تأسیسات پایه ای کشور از خطر بمبارانها، شکوفائی و رونق اقتصادی ویژه سرمایه داری ایالات متحده در آن دوره و ظرفیت تاریخی بسیار بالایش برای صدور سرمایه و میدانداری بین المللی بوده است. همه این حرف ها درست هستند، فتوحات عظیم جهانی بورژوازی امریکا در سالهای بعد هم محل تردید نیست. اما با تمامی اینها برنده اصلی جنگ امپریالیستی دوم، در کوتاه مدت و برای سال های معین بعد از پایان این جنگ، نه ایالات متحده که بورژوازی اردوگاهی بود. این حکم با دنیای خسارتها، فروپاشی ها و فلاکتهائی که جنگ بر اقتصاد روسیه و زندگی ساکنان این کشور آوار کرده بود مانعة الجمع به نظر می آید، اما باز هم حقیقت دارد. وقتی از بورژوازی اردوگاهی می گوئیم، بخش عظیمی از طبقه سرمایه دار جهانی را مطمح نظر داریم که درست از فردای پیروزی انقلاب اکتبر، کل این رخداد، فراخوان ها و پیام هایش را سنگر میدان داری و برگ هویت قطب بندی بین المللی خود ساخت. این بخش بورژوازی حتی در سالهای آخر جنگ امپریالیستی اول در شرائطی که هنوز روسیه میدان تاخت و تاز قهرآمیز هر دو بلوک متخاصم سرمایه جهانی یا دولتهای «محور» و «متفقین» بود و در روزهائی که میلیون ها کارگر روسی و صدها میلیون کارگر ممالک دیگر در آتش گرسنگی، قحطی و غلای ناشی از جنگ می سوختند، با شتاب تمام شالوده بلوک قدرت خود را ریخت. « بین الملل» بر پای داشت، بیرق «امپریالیسم ستیزی» افراشت. درفش قدرت خود را مهر مسروقه «کمونیسم» کوبید. شعارهای تفتیده و داغ «ضد سرمایه داری» بر سقف سپهر زندگی کارگران حک کرد و از این طریق جنبش کارگری جهانی را ارتش در حال آماده باش، چشم بسته و به صف در درون پادگان ها و ستادهای قطب خود نمود. احزاب کمینترن نمایندگان متحزب این بخش بورژوازی بودند که در شراکت و اطاعت پذیری ازمیراث خواران انقلاب کارگری اکتبر، قطب اردوگاهی سرمایه داری را در مقابل امپریالیست های غربی، نیرو دادند و استحکام بخشیدند. اردوگاه به یمن این بلوک بندی بین المللی، با دستاوردهای حاصل از مصادره و مسخ تمامی ارزش ها و امیدهای انسانی کمونیسم، با به کارگیری کل این مواهب و امکانات در استثمار مشدد طبقه کارگر و تبدیل جنبش کارگری جهانی به ارتش عظمت طلبی خود، نقش اثرگذارترین نیرو را در تعیین سرنوشت جنگ دوم بازی کرد. به همین دلیل مدعی احراز بیشترین سهم در غنیمت های جنگ بود. این غنیمت ها در افزایش عاجل شمار جوامع و دولتهای سرمایه داری منطبق بر الگوی اردوگاه خلاصه نمی شد، احراز موقعیت ها و فرصت ها برای کمک به زاد و ولد این کشورها یا حوزه ها در دوره های بعد هم جزء مهمی از این غنائم را تشکیل می داد. محصول این روند، رشد روزافزون مناقشات فیمابین دو قطب قدرت سرمایه جهانی، اردوگاه در یک سوی و امپریالیست های غربی در سوی دیگر، در پهنه جهان بعد از جنگ بود. خاورمیانه از کانونهای بسیار داغ و مهم این رقابت ها گردید و هر چه زمان گذشت اهمیتش در مناقشات جاری میان قطب ها سیر صعودی پیمود. مؤلفه های مهمی مانند نیروی کار شبه رایگان توده عظیم کارگران بومی و مهاجر این دیار، منابع عظیم انرژی مورد نیاز چرخه بازتولید سرمایه جهانی، بهای نازل استخراج این منابع در قیاس با سایر نقاط، موقعیت ویژه استراتژیک و سوق الجیشی منطقه، همجواری طولانی برخی کشورها با روسیه و نوع اینها قطعاً نقش کلیدی بازی می کردند. فراموش نکنیم که در بسیاری سالها 90 درصد انرژی فسیلی دخیل در پروسه ارزش افزائی سرمایه اجتماعی ژاپن و 50 درصد کل انرژی مورد مصرف کشورهای اروپای غربی و شمالی و جنوبی از چاههای نفت همین نقطه دنیا تأمین می شد، شرق و غرب و شمال و جنوب جهان سرمایه داری هم با آبراههای سوئز و باب المندب و هرمز به هم وصل می گردید. در مورد اهمیت مؤلفه های دیگری که نام بردیم نیاز به توضیح نیست. همه اینها بدیهی به نظر می آیند، اما سیر صعودی پرشتاب اهمیت خاورمیانه در پویه مناقشات میان قطب های سرمایه از داده های تعیین کننده دیگری نیز تأثیر می گرفت. در میان این داده ها، اوضاع سیاسی جامعه ایران، در ماههای آخر جنگ دوم، نقش مهمی بازی می کرد. در اینجا دیکتاتوری درنده رضاخانی، رژیم متحد و مطیع دولت های غربی و حکومت عهده دار پروسه انکشاف و تسلط سرمایه داری سقوط کرده بود. سلطنت جدید بر خلاف سلف خود قدرتی نداشت و از سوی سران متفقین به هیچ گرفته می شد، امپریالیستهای انگلیسی زیر فشار خسارت ها و صدمات ویرانگر جنگ با تضعیف چشمگیر موقعیت پیشین خود در سطح جهانی، از جمله در ایران مواجه بودند. امپریالیست های امریکائی که برای پر ساختن جای نیمه خالی شرکای انگلیسی می کوشیدند، هنوز جای پای محکمی نداشتند. ساختار اقتصاد جامعه در فروپاشیدگی کامل به سر می برد، گرسنگی، قحطی و فلاکت آخرین بارقه های حیات را از میلیونها خانوار کارگری و دهقانی می دزدید، هیچ سنگی روی سنگ استوار نبود، و همین وضعیت دلپذیرترین چشم اندازها را برای بسط پایه های نفوذ در اختیار بورژوازی اردوگاهی قرار می داد. اردوگاه نیروی فاتح سرفراز جنگ بود، صدها مدال تقلبی شرف « کمونیسم» بر دوش های خود داشت. در سیلاب پرخروش توهم توده های کارگر و دهقان به رؤیاهای پرعظمت انقلاب اکتبر شنا می کرد، برگ افتخار دیپلوماسی ضد اشغالگری روزهای بعد از جنگ امپریالیستی اول را از آرشیو ذهن ساکنان جامعه ایران بیرون می کشید. ویرانه های صدها سندیکا و اتحادیه و برج های فریب در درون جنبش کارگری ایران برای پناه بردن داشت. بورژوازی اردوگاهی به یمن این ها بیش از هر نیروی دیگری چشم انداز میدانداری در پیش روی خود می دید و بسیار چالاک تلاش می نمود تا از همه برگهایش استفاده کند. حزب توده نخستین تشکل سیاسی ارتجاع بورژوازی بود که بعد از سقوط سلطنت ناشی از کودتای سوم حوت اعلام موجودیت می کرد. دامنه نفوذش از همه احزاب دیگر این طبقه اعم از حاکم یا اپوزیسون بسیار فراتر می رفت و توانش برای به میدان آوردن استثمارشوندگان به گونه چشمگیری از همه بیشتر بود. موضوعی که برای امپریالیست های غربی و بیش از همه امریکا و انگلیس فاجعه تلقی می شد، اینان آنچه را در اینجا رخ می داد، شکستن یکی از عظیم ترین سد ها در مقابل پیشروی «کمونیسم» می خواندند. مقاومت در برابر آن را حیاتی می شمردند و همین امر بازار رقابت و مناقشه قطب ها بر سر خاور میانه را شدت می بخشید.

همه اینها فقط شروع کار را حکایت می کرد. جنگ نیمی از کشور کره در جنوب شرقی آسیا و شمال مدار 38 درجه را از مفصلبندی نفوذ قطب غربی سرمایه خارج نمود و حوزه تسلط رقیب ساخت. نیم دیگرش نیز در حال بلاتکلیفی به سر می برد. از این مهم تر، انقلاب چین همه محاسبات امپریالیستهای غربی را بر هم ریخت. اینکه زیر نام انقلاب و کمونیسم چه چیز در چین به وقوع پیوست بماند. سخن از کفه توازن قوای بلوک بندی های سرمایه و دورنمای چگونگی تقسیم اضافه ارزش ها میان بخش ها و قطب های مختلف بورژوازی بین المللی بود. از منظر دولت های امریکا و انگلیس و شرکا، جامعه ای با 800 میلیون جمعیت روزش به هضم رابع «کمونیسم» می رفت!! نیمی از دنیا «کمونیست» می شد!! و «شبح کمونیسم» بیش از پیش بر سر بشریت به پرواز در می آمد!! قطب غربی قدرت سرمایه از وحشت تب می کرد و اسیر لرزش می گشت، به ویژه که زمامداران روز هند نیز بیش از آنکه «غربی» بنمایند، در تکلم از لهجه های «شرقی» استفاده می کردند. همه اینها چسبیدن به چفت و بست زنجیر نفوذ در خاورمیانه را اهمیت بیش از پیش داد و مبرمیت تمرکز قوا بر تعیین سرنوشت کشورها و دولتهایش را بالا برد. هنوز حدیث انقلاب چین و از دست رفتن سرزمین افسانه ای پیش ریز سرمایه های آزاد تراست های سترگ صنعتی و مالی غرب، غصه مرگ آور دل ها بود که آتش جنگ دو کره و احتمال پیشرفت فزون تر « کمونیسم»!! رو به اشتعال بیشتر رفت. امپریالیستهای غربی از دست رقبای اردوگاهی آب خوشی به گلو پائین نمی دادند. به زعم آنها «کمونیسم» همه جا را تسخیر می کرد!! اهمیت چاره اندیشی ها دهها برابر شد و قفل چاره ها بیش از هر کجا در خاورمیانه جستجو گردید. ممالک غربی میثاق پشت سر میثاق بستند. پیمان نظامی بروکسل را امضاء نمودند، 13 دولت عضو را به 7 دولت قبلی اضافه کردند، اتحادیه میلیتاریستی جدید را به ساز و برگ های پیشرفته نظامی روز مجهز ساختند و نامش را «پیمان دفاعی آتلانتیک شمالی» (ناتو) گذاشتند، اروپای غربی و شمالی را سراسر مین گذاری کردند. امپریالست های غربی این کارها را انجام دادند اما «خطر کمونیسم» را مدام رو به افزایش دیدند!!. این « خطر» در پی از دست رفتن چین و سرنوشت نامعلوم جنگ کره، اکنون بیش از هر جا، در ایران، در قلب خاورمیانه، در یکی از حساس ترین و کلیدی ترین مناطق استراتژیک جهان چشم ها را به خود می دوخت. کودتای سیاه 28 مرداد بمب تاریخ سوزی بود که در ظاهر سران یکی از دو قطب سرمایه علیه دیگری منفجر می ساخت اما آثارش تمامی تاریخ آینده مبارزه طبقاتی در ایران، خاورمیانه و حتی در دنیا را آماج تشعشعات سرطانی خود می کرد. شاید مبتذل ترین توصیف کودتا آن باشد که هدف این دسیسه بورژوا امپریالیستی را سقوط دولت مصدق دانیم!! شکی نیست که سقوط مصدق جزء پیوسته ای از هدف توطئه شد، اما بنمایه ماجرا بکلی فرق می کرد. جنگ قطب های متخاصم امپریالیستی با بیرق ها و اسم و رسم های به ظاهر متضاد در ریشه ای ترین بیان، سوای جنگ بر سر تقسیم اضافه ارزش ها و چگونگی توزیع سهام قدرت میان بخش های مختلف سرمایه جهانی چیز دیگری نبود. اما برای تعیین اینکه اضافه ارزش ها چگونه تقسیم شوند، باید اول تولید آنها تضمین گردد. هر کودتا، جنگ، هولوکاست و هر آنچه که از سوی هر بلوک بندی اعمال می شد باید مقدم بر هر چیز راز هستی سرمایه داری را پاس دارد. کودتای 28 مرداد سال 1332 در زمره شوم ترین حوادث تاریخی همگن با این راز بود. اینکه شعور امپریالیست های غربی و رژیم شاه در آن زمان تا کجا را رصد می کرد معلوم نیست، اما یک چیز روشن است. کودتا تعیین کننده ترین تأثیرات را بر موازنه قوای روز میان دو قطب بزرگ سرمایه بین المللی در یک سوی و آینده جنبش کارگری ایران و منطقه در سوی دیگر بر جای نهاد. وقوع کودتا رژیمی را بر اریکه قدرت نشاند که تمامی ساز و کارهای ممکن را برای ستیز با کمونیسم، جنگ با هر جنب و جوش ضد سرمایه داری طبقه کارگر، حتی جدال با بورژوازی اردوگاهی به خاطر تأثیرش در تداعی کمونیسم به کار می گرفت. امپریالیست های امریکائی در پی انجام کودتا رژیمی را مستقر ساختند که خیلی زود ستاد قدرت آنها در منطقه، در مقابل موج تهاجم قطب رقیب شد. کودتا کفه توازن قوای بلوک بندی ها را به گونه ای چشمگیر به زیان اردوگاه و به سود بورژوازی امریکا و شرکا تغییر داد. حکومت حاصل کودتا نه فقط در فاصله مرزهای داخلی که در کل خاورمیانه مرزدار حریم منافع بورژوازی غرب، مأمور سرکوب هر جنبش ضد سرمایه داری و همزمان چالش هر نیروی پروروس شد. رژیم شاه به «پیمان بغداد» (سنتو) جان داد، پروتکل نظامی ظاهراً ضد اردوگاهی و در واقع ضد هر تحرک کمونیستی درون طبقه کارگر کشورها که سازمان اختاپوسی ناتو را به اتحادیه میلیتاریستی « سیتو» متصل می ساخت و حلقه خالی زنجیر زرادخانه های نظامی میان اقیانوس های آرام و آتلانتیک را پر می کرد. سلطنت حاصل کودتا پادگان عظیم تسلیحاتی امریکا در خاورمیانه و حوزه خلیج شد. بیش از 20 هزار کارشناس نظامی امریکا را به منطقه آورد. راه استقرار 600 پایگاه مهم موشکی ایالات متحده در حواشی خلیج را هموار ساخت. وظیفه میزبانی دهها پایگاه عظیم نظامی امریکا در ایران را به دوش کشید. کمی این طرف تر نقش پایه گذار و نیروی محرک تأسیس «پیمان کشورهای اسلامی» برای چالش هر دولت یا هر نیروی متمایل به اردوگاه را ایفاء کرد. در تاریخنویسی رایچ چپ بر نقش اسرائیل به عنوان حلقه اساسی زنجیره قدرت نظامی امپریالیست های امریکائی در خاورمیانه تأکید شده است. اهمیت  دولت نژادپرست دینی اسرائیل برای ایالات متحده از بدو تأسیس تا حال روشن است، اما نباید از یاد برد که ظرفیت ایفای نقش این رژیم در استراتژی خاورمیانه ای امپریالیستهای غربی، چه برای چالش اردوگاه و چه در پهنه ستیز با کمونیسم طبقه کارگر قابل قیاس با نقش رژیم شاه نبود و نمی توانست باشد. آنچه رژیم در این گذر انجام داد به دلائل فراوان از عهده هیچ مهره دیگر قطب غربی قدرت سرمایه داری بر نمی آمد. این نقش با گذشت زمان و وقوع رخدادهای بعدی خاورمیانه روز به روز بیشتر شد. استقرار حکومت ناصر در مصر پس از «نجیب» و هیاهوی ناسیونالیسم پان عربیست خلق مدار متمایل به اردوگاه، امپریالیست های غربی را متوجه اهمیت بیشتر رژیم شاه در چالش قطب رقیب نمود. به همان گونه که شاه و بورژوازی هار حاکم ایران را به بهره گیری باج خواهانه تر، از موقعیت خود در ستیز با جنبش ضد سرمایه داری کارگران و نیز چالش اردوگاه تشویق کرد. دو سال بعد، وقوع کودتای عبدالکریم قاسم در عراق و سقوط فیصل باز هم بر اهمیت نقش رژیم افزود. به حکومت رسیدن حزب بعث در سوریه و جهتگیری اردوگاهی این دولت موجب تکمیل ماجرا شد، این رشته اما سر دراز داشت. عروج نیرومند سازمانهای مقاومت فلسطینی، حمایت، هماوائی و همدردی توده های استثمار شونده جهان و نیروهای طیف امپریالیسم ستیزی خلقی دنیا از قیام انسان های کارگر و ستم زده و آواره فلسطین علیه دولت و طبقه بورژوازی اسرائیل، نیاز امریکا و متحدانش به چالش این قیام و صیانت از موجودیت و موقعیت رژیم اسرائیل، باز هم بر اهمیت هر چه بیشتر رژیم شاه برای بورژوازی امریکا افزود. چند سال بعد تشکیل دولت سالم ربیع علی در یمن جنوبی و «جبهه آزادی بخش خلق ظفار» علیه حکومت قابوس در عمان، این اهمیت را برای قطب غربی سرمایه جهانی بیش از پیش کرد. حوادث اخیر نه فقط بورژوازی امریکا و اروپا که دولت های اولترا ارتجاعی متزلزل خاورمیانه مانند عربستان سعودی و اردن و کویت و عمان و بحرین را هم به ورطه هراس انداخت و همه این ها را به دامن رژیم شاه به عنوان تکیه گاه اصلی قدرت امپریالیست های امریکائی و اروپائی سوق داد.

از خاور میانه و جهانی صحبت می کنیم که هیچ بارقه ای از هیچ جنب و جوش رادیکال ضد سرمایه داری در هیچ گوشه آن به چشم نمی خورد. کمونیسم طبقه کارگر در زمینگیری محض به سر می برد. نیمی از توده های کارگر دنیا پشت سر رفرمیسم منحط اتحادیه ای و رویکرد راست سوسیال دموکراسی به صف بودند، نیمی دیگر در سنگر اردوگاه و کمونیسم خلقی و امپریالیسم ستیزی ناسیونالیستی می جنگیدند. جهان و لاجرم خاورمیانه، به جای آنکه میدان کارزار سرنوشت ساز طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار باشد، مرداب پر ملال یأس انگیز جدال دو بلوک متعارض بورژوازی بر سر چگونگی برنامه ریزی نظام بردگی مزدی و چگونگی تقسیم اضافه ارزشها میان بخشها و قطبهای سرمایه جهانی شد. جنبش های پرآوازه نیرومندی در چهار گوشه دنیا میدانداری می کردند. این جنبش ها حدیث آرمان های سترگ انسانی را در گوش ها می خواندند. از رهائی و رفاه و برابری و ظهور جامعه متشکل از انسانهای بی نیاز می گفتند، اما همگی آگاه یا ناآگاه، در همان مرداب، در تالاب های ملحق به همان مناقشات غوطه می خوردند. طبقه کارگر جهانی نیز حلق آویز همین جنگ و دعواها بود. در کارخانه و مزارع و مراکز کار و تولید، اضافه ارزش ها را می افرید و در پهنه حیات اجتماعی و رخدادهای جاری جهان نقش پیاده نظام اردوگاههای مختلف بورژوازی بر سر تقسیم همین اضافه ارزش های حاصل استثمار خود را ایفاء می کرد. خاورمیانه کانون داغ، حساس و پرتلاطم تعیین سرنوشت جنگ میان قطبها شد. سنگینی کفه توازن قوا به سود هر بلوک در اینجا نقش مؤثر و کارائی در رقم زدن پیروزی و شکست طرفین بازی می کرد. جامعه ایران در جغرافیای اقتصادی، سیاسی و استراتژیک خاورمیانه کلیدی ترین مکان را یافت و رژیم محصول کودتای 28 مرداد، موفق ترین نیروی منطقه در سنگین سازی فزونتر کفه قدرت امپریالیست های غربی و چالش موقعیت اردوگاه شد. این رژیم به ویژه در فاصله سالهای 1973 تا 1976 ( 1352 تا اواخر 1354 خورشیدی) به یمن اعتلای اقتصادی بی سابقه سرمایه داری ایران، به شکست کشاندن پویه رقابت طلبی های حاکمان روز عراق و متعاقب برگزاری کنفرانس الجزایر محوری ترین نقش را در معادلات سیاسی روز منطقه به دست آورد.

خاورمیانه بعد از استقرار دولت بورژوازی اسلامی ایران

شکست انقلاب 57 توده های کارگر ایران، حداقل از یک جهت، عوارضی مشابه شکست انقلاب کارگری اکتبر داشت. سطح آگاهی، شعور طبقاتی و توان دخالتگری سیاسی کارگران در روسیه دهه دوم قرن بیستم و ایران دهه هشتم این قرن مسلماً قابل قیاس نبود، کارگران روس در مدار بسیار بالاتری از شناخت ضد سرمایه داری و توان اثرگذاری طبقاتی قرار داشتند. مشابهتی میان فاتحان انقلاب ها نیز وجود نداشت. در آنجا حزبی زمام کارها را به دست گرفت که ولو تحریف آمیز خود را با کمونیسم و ستیز علیه بردگی مزدی تداعی می کرد، از جایگزینی جهان پوسیده سرمایه داری با دنیای فارغ از طبقات، استثمار و دولت می گفت. در اینجا بالعکس انقلاب سر از نبش قبر جرثومه های توحش تاریخ در آورد. این تفاوت ها مفروضند، سخن فقط بر سر تشابه برخی عوارض هر دو شکست است. رخداد نخست قطب بندی جدیدی در جهان سرمایه داری پدید آورد و جنگ میان دو قطب سرمایه را بدیل جنگ پرولتاریا با نظام بردگی مزدی ساخت. حادثه دوم بنای ویران در حال فروریزی این قطب بندی را ترمیم نمود. امریکا ستیزی و غرب زدائی فاشیسم دینی بورژوازی را قائم مقام تازه نفس «امپریالیسم زدائی» اردوگاهی کرد. در صور جدال «مستضعفان» علیه «مستکبران» دمید و کوه این فریبکاری ها را بر سر مبارزه طبقاتی توده های کارگر بخشی از دنیا آوار نمود. کشمکشها، ظهور گسترده فاشیسم، جنگهای داخلی، حمام خونها و اوضاع جاری 35 سال اخیر خاورمیانه را نمی توان از پویه عروج جمهوری اسلامی و وقوع حوادث بالا جدا نمود. فراموش نکنیم که کل اینها ازعمق هستی سرمایه می جوشند، از تشدید انفجارآمیز تناقضات ذاتی سرمایه داری تأثیر می گیرند. زمینگیری جنبش ضدسرمایه داری طبقه کارگر جهانی را فرصت تاریخی بروز خود می کنند و بالاخره دنباله شکست جنبش های خلقی و امپریالیسم ستیزی  ناسیونالیستی پیشین هستند.

به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی در ایران فقط از جهتی که گفتیم نقطه عطفی در متمایز ساختن دوره های پیش و بعد خود شد. نطفه این رژیم در کمونیسم ستیزی هیستریک شاه و امپریالیست های امریکائی منعقد گردید، در طول 25 سال فاصله میان کودتای 28 مرداد 32 تا 22 بهمن 1357 رژیم و حامیان امریکائی اش هر صدای اعتراض توده های کارگر را گلوله باران کردند، همزمان زمین و زمان جامعه را مالامال از امکانات مورد نیاز مافیای دینی سرمایه برای شستشوی مغزی توده های کارگر و انفصال هر چه بیشتر استثمارشوندگان از کمونیسم و مبارزه طبقاتی ساختند. جمهوری اسلامی از دامن این شرائط زائید و در روزهائی چشم گشود که نظام بردگی مزدی در سراسر جهان گسترش بدون مهار گرسنگی، جنگ و حمام خون توده های کارگر را ساز و برگ تضمین هر لحظه بقای خود می دید. این رژیم با آن توصیف و بر سینه کش این وضعیت ظرفیت بسیار بالائی برای اثرگذاری وسیع بر استخوانبندی اوضاع روز خاورمیانه و حتی دنیا داشت. ارتجاعی ترین دولت دینی بورژوازی بود که در عین حال برخی محاسبات امپریالیست های امریکائی در منطقه را بر هم می ریخت و از این لحاظ رویه معکوس نقش سلف خود را بازی می کرد. نظام سرمایه داری بیش از پیش باردار فاشیسم بود و دولت اسلامی بورژوازی از دل این وضعیت، به صورت یک غول عظیم الجثه فاشیسم تولد یافت. مخلوق کودتا به شیوه رژیم شاه نبود، کل نطفه بندی طبقاتی، تغذیه ایدئولوژیک، رویکرد سیاسی، استراتژی و همه چیزش استقرار حکومت تمام عیار فاشیستی بخشی از ارتجاع هار سرمایه را گوشزد می کرد. مظهر تمامیت توحش بردگی مزدی بود و خود را «ضد سرمایه داری» می خواند!! در تشدید استثمار نیروی کار شبه رایگان توده کارگر دست هر جرثومه جنایت بورژوازی را از پشت می بست و همزمان تمامی کائنات را از هیاهوی ضرورت میدانداری علیه استثمارگری انحصارات و تراست های سرمایه داری پر می کرد!! در جنگ افروزی و سبعیت و کشتار انسان ها از هیچ قدرت اختاپوسی امپریالیستی بورژوازی کم نمی آورد اما عربده های مستانه امپریالیسم ستیزی اش گوش دنیا را کر می نمود، آنسان که دکان چپ خلقی «ضد امپریالیست» را تخته می کرد و وادار به جمع نمودن بساط خود می ساخت. برای اعمال تمامی شکل های ممکن تبعیضات جنسی، قومی، نژادی، عقیدتی و مسلکی، کهنه ترین شیوه های رایج قرون وسطی را از زیر آوار تاریخ بیرون می آورد و پویه اجرای همین بربریت ها را پاسداشت متعالی عدالت جار می زد. جمهوری اسلامی با این خصوصیات، به عنوان رژیمی که یک انقلاب توده ای را به سرقت برده و بیرق مسروقه اش را بالای برج فریب خود می چرخاند، در دل اوضاعی که صدائی از کمونیسم ضد سرمایه داری کارگران بر نمی خاست و طوفان شستشوی مغزی جوراجور سپهر زندگی استثمارشوندگان را در خود می پیچید، برگهای برنده ای برای تحمیق توده های عاصی، گسترش پایه نفوذ خود در خاورمیانه و شمال افریقا و حتی جاهای دیگر داشت. برگهای برنده ای که می توانست پشتوانه مؤثری برای سوداگری قدرت و باج خواهی رنگارنگ از حریفان و بخش های دیگر بورژوازی باشد. رژیم اسلامی نه فقط موجودیت خود به صورت قدرت سیاسی سرمایه، که پروسه شکل گیری و ساخت و ساز جنینی خود را نیز مدیون سازماندهی فاشیستی رعب انگیز لومپن پرولتاریای عاصی فاقد حداقل شناخت، شعور و آگاهی طبقاتی بود. نیروئی که نظام سرمایه داری از دهه های آخر قرن بیستم به این سوی در ابعادی کثیرتر از سابق زاد و ولد می کرد و آماده خدمت در اردوگاههای قهر فاشیسم می ساخت. رژیم با تجربه غنی در این کار، از همان آغاز، آنچه را که زادراه به قدرت رسیدن خود، منکوب نمودن جنبش کارگری و مفاصاحساب با شرکا و رقبا کرده بود در کشورهای حوزه خلیج و غرب آسیا و شمال افریقا و هر کجا که امکان داشت به بوته آزمایش برد. پروژه سازماندهی حزب الله را شروع نمود، «مجلس اعلی» و حزب الدعوه را در عراق و ایران و سوریه به مشق قدرت واداشت، سپاه قدس را ستاد حضور خود در فلسطین کرد. به شیعیان بحرین وعده پشتیابی داد، پادگانهای آموزشی تجهیز گروههای ترور در سودان، سومالی و ممالک همجوار پدید آورد. به سازماندهی شیعیان حوثی یمن چشم دوخت و کارهای فراوان دیگر از این دست را «وجهه همت خود کرد»»!! همه ساز و برگهای راندن فرس را سرمایه داری از پیش فراهم ساخته بود. قشری از ارتجاع هار بورژوازی که در همه این کشورها از حصه کوچکتر اضافه ارزشهایش و کم بودن سهمش در قدرت سیاسی می نالید، صدها میلیون انسان گرسنه و تحقیر شده عاصی که در خرافه های دینی ماقبل قرون وسطائی غوطه می خوردند و آماده هیزم کشی برای کوره های آدم سوزی هر گروه جلادان بودند، بعلاوه همه شرائطی که بالاتر اشاره شد، دولت نوپای اسلامی سرمایه را در پیشبرد هدفهایش یاری می داد. رژیم به یمن این شرائط معادلات جاری خاورمیانه را تهدید به تغییر نمود، مقدمات یک صف بندی تازه در منطقه را فراهم آورد، برخی دولت ها را دچار تشویش کرد. به بورژوازی امریکا و اروپا « حاجی انا شریک» گفت، نقش مؤثر خود در سبک و سنگین سازی کفه ها را به رقبای روسی و چینی هشدار داد. همه جا آماده باج خواهی ها و زیادت طلبی ها گردید و توان خود برای این کار را به رخ کشید.

بورژوازی امریکا و جمهوری اسلامی

سقوط رژیم شاه ضربه سختی برای بورژوازی ایالات متحده بود، اما سیاست ها و جهتگیری های دولت امریکا در قبال آنچه رخ می داد، در ماههای پیش و پس قیام بهمن، بیشتر از آنکه حدیث هشیاری باشد، گیج سری و بلاتکلیفی دولتمردان را نمایش می داد. سران کاخ سفید با همه نارضائی که از سرنگونی رژیم شاه در خود می دیدند، عروج رژیم اسلامی به اریکه قدرت را نه فقط مشکلی برای تزلزل موقعیت خود در خاورمیانه یا حتی ایران نمی یافتند که از برخی جهات شاید به فال نیک هم می گرفتند. چکیده محاسباتشان این بود که فاشیسم اسلامی بورژوازی جنبش کارگری را سرکوب می کند، فعالین کمونیست این جنبش را کشتار می نماید. نظم سیاسی سرمایه را به حال اول بر می گرداند، برنامه ریزی نظم اقتصاد، سیاست و امور جامعه را به «دست کفایت» نهضت آزادی و احزاب بورژوازی متمایل به غرب می سپارد و به مرور زمان همه چیز بر وفق مراد پیش می رود. غالب اقدامات سران واشنگتن حداقل از روزهای بعد از 17 شهریور 1357 تا اواسط سال 1359 از دل بستن به همین رؤیاها حکایت دارد. حساسیت در کندوکاو کنه حرفهای خمینی پیرامون رابطه آتی دولت های ایران و امریکا و برجسته نمودن آن بخش از گفته هایش که نوید مسالمت جوئی و تفاهم می داد، امتناع از پذیرش شاه و اصرار بر برائت جوئی از هر نوع حمایت وی در آن روزها با هدف حفاری راه مراوده با رژیم آینده، ایفای نقش مؤثر در برگزاری کنفرانس گوادولوپ و جهت دادن تصمیمات نشست به استقبال از پایان عمر رژیم شاه، بسیج تیمی از کارکشته ترین و کهنه کارترین سیاستمداران امریکائی از نوع سولیوان، هایزر، کاتم، برژینسکی و دیگران برای برقراری ارتباط با سکانداران سفینه قدرت در حال تکوین، از سران نهضت آزادی و جبهه ملی گرفته، تا بهشتی و حواریون خمینی و نوع این تلاش ها، فصل اول استراتژی بورژوازی امریکا برای تحقق رؤیای مذکور را تعیین می کرد. حوادث بعد از استقرار دولت جدید و جار و جنجالهای به ظاهر ضد امریکائی فاشیسم اسلامی بورژوازی نیز پیکره این رؤیا را شقه نکرد. صبوری غیرمتعارف حاکمان ایالات متحده در این روزها و ماهها در مقابل تمامی این هیاهوها، گواه بارز این واقعیت بود. نمونه بسیار گویای این مماشات را می توان در چگونگی برخورد دولت کارتر به حادثه اشغال سفارت امریکا در تهران، یا بعدها در ارتباط با خنثی شدن و شکست طرح موسوم به «طبس» مشاهده نمود. قطب امپریالیستی نیرومند سرمایه جهانی که طول دهه های متمادی هر نگاه مخالف هر رژیم را در وسیع ترین مناطق دنیا به توپ کودتا می بست، یا فتور هر دولت در اجرای منویات استراتژیک خود را سوژه موجه حمام خون میلیونها انسان می دید، اینک دنیای داد و قالهای مرگ بر امریکا، تسخیر سفارت، گروگانگیری کارکنان و دیپلوماتهای خود توسط فاشیسم دینی سرمایه یا شاخ و شانه کشیدن های دیگر رژیم ایران را با طمأنینه تماشا می کرد، هیچ واکنش پرخاشگرانه ای نشان نمی داد و همچنان نور امید به زمینی شدن رؤیاهایش را در سراچه دل حفظ می نمود. کارتر حتی ماهها پس از مستقر شدن رژیم اسلامی، پای بندی خود به این امیدواری را به زبان آورد. « نزدیکان بازرگان بسیار مفید بوده‌اند، از سفارت محافظت کرده و ژنرال (فیلیپ گست) را نجات داده‌اند، پیام می‌فرستند که می‌خواهند روابط خوب را ادامه بدهند. به کارکنان سفارت دستور داده شد که با احتیاط جلو بروند و رابطه بهتر با دولت جدید را پیگیری بکنند» ( از یادداشت های چارلز نس کاردار وقت سفارت امریکا در تهران) برای فهم سوداها و نقشه های بورژوازی قرار نیست به فرمولبندی ها یا نظرات اعلام شده دولتمردان و نمایندگان فکری این طبقه رجوع کنیم. سرمایه است که مخزن الاسرار است و سرَ درونی سرمایه بانگ می زد که اگر نه همه، اما برخی محافل نظرساز بورژوازی امریکا و جهان ظهور جمهوری اسلامی را خرگوش آزمایشی مناسبی برای آزمون نوعی الگوی مطلوب اعمال حاکمیت سرمایه در بخشی از جهان در عصر انحطاط انفجارآمیز نظام بردگی مزدی می یافتند. دولتی سرمایه داری با قدرت سازماندهی فاشیستی وسیع که برای سرکوب جنبش کارگری و حمام خون رویکرد ضد کار مزدی کارگران، سراسر جامعه را پادگان سپاه، ارتش، بسیج، کمیته، لباس شخصی، شورای اسلامی کار، گشت زینب، ثارالله، مافیای امر به معروف و نهی از منکر، خانه کارگر و شمار کثیر نیروهای دیگر از این نوع می سازد. شکلی از حاکمیت فاشیستی بورژوازی که جوی خون کارگران کمونیست حتی خون کودکان خردسال آنها را باران رحمتی برای آبیاری دشت انباشت سرمایه می بیند و بالاخره رژیمی که برای حفظ کیان سرمایه داری تمامی اشکال سبعیت ماقبل قرون وسطائی از نوع قصاص و سنگسار و زن کشی و کودک آزاری را با آنچه هارترین دیکتاتوری های روز انجام می دهند یکجا به هم می آمیزد. بورژوازی امریکا الگوئی چنین کارا برای قدرت سیاسی سرمایه در بخشی از دنیا را نه فقط مردود نمی دید که به جهات زیادی جار دل خود می یافت. دیدیم که چند سال بعد برای چالش رقبای روسی خود در افغانستان نبش قبر جرثومه های موحش تر و اختاپوسی تر از آن را نیز دستور کار خود نمود.  مشکل کار در این میان یک چیز بود. اینکه صاحبان این الگو به چه میزان  آماده همسازی با نظم نسخه پیچی شده امپریالیست های امریکائی برای سرمایه جهانی باشند. دولت امریکا یا حداقل محافلی از دولتمردان این کشور آزمودن این شانس را ضروری می دیدند و عملاً در این مسیر گام بر می داشتند.

جنگ میان رژیم بعث عراق و جمهوری اسلامی، هراس بخش هائی از بورژوازی عرب و خاورمیانه از یکه تازی های رژیم ایران را ظاهر ساخت. حمله صدام بر خلاف بسیاری پندارها، بیشتر از آنکه گواه بلندپروازی و اعتماد وی به پیروزی باشد، رعب و نگرانی او از ظهور یک حریف نیرومند زیادت جوی مجهز به ساز و برگهای فراوان میدانداری را حکایت می کرد. صدام با تدارک حمله در عین حال به محافل و گروههای مختلف این بخش از بورژوازی عرب هشدار می داد که خطر را جدی گیرند و به رغم مناقشاتی که با هم دارند حتی الامکان صف واحدی پدید آرند. اخطاری که با توجه به موضوعیت روزش گوش شنوا پیدا کرد و ممالکی مانند عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر، کویت و بحرین کم یا بیش به آن لبیک گفتند. جنگ میان رژیم صدام و جمهوری اسلامی، همزمان برای هر دو دولت سرمایه داری ایران و امریکا فرصت هائی به ارمغان آورد. به رژیم ایران امکان داد تا دامنه سازماندهی توده ای فاشیستی خود را به گونه ای خیره کننده توسعه دهد. هر لومپن پرولتاریای ماجراجوئی را عضو «ارتش 20 میلیونی» بسیج کند، میلیون ها کودک خردسال دبستانی را عضو شبکه سراسری اطلاعات و امنیت سرمایه داری و مأمور گزارش هر گفتگوی والدین خود کند، آموزش و پژوهش و تخصص و اخذ دانشنامه های تحصیلی در سطوح مختلف دانشگاهی را سوغاتی ناقابل فاشیسم هار دینی آماده حمام خون نیروهای مخالف سازد. جنگ به رژیم فرصت داد تا در پهنه خاورمیانه پروژه کمک به فاشیسم اسلامی بورژوازی برای سازماندهی توده های عاصی بی افق فاقد آگاهی را باز هم فعال تر کند. جمعیت وسیعی را زیر شعارهای مریخی «ضدامپریالیستی» و «ضد صهیونیستی» حامی خود گرداند و بر بلندای برج قدرت همین سازماندهی در داخل، منطقه و دنیا اندک، اندک، ظرفیت افزون تری برای چانه زنی با امپریالیست های امریکائی و شرکا بر سر کفه قدرت و سهم سود دست و پا نماید.

جنگ برای بورژوازی ایالات متحده نیز یک فرصت قابل توجه بود. سران کاخ سفید توانستند جنگ را ساز و کار مؤثری برای مجبور ساختن رژیم اسلامی به احساس نیاز بازنگری در سیاست های روز خود کنند، صدرنشینان و نیروهای مختلف درون ساختار قدرت سیاسی بورژوازی اسلامی را وادارند تا در باره آینده روابطشان با امریکا بیشتر بیأندیشند، از این جماعت بخواهند که در زمینه تعیین مواضع خود نسبت به نظم نسخه پیچی شده امریکا برای جهان سرمایه داری بیشتر غور و خوض نمایند. تاریخ جنگ حاکی است که ایالات متحده، حداقل در فاصله زمانی مورد بحث، بردهائی داشت. جمهوری اسلامی زیر فشار فروماندگی های خود در ادامه جنگ، چاره ای ندید سوای این که به انعقاد معاهدات جوراجور با رقبای امپریالیست امریکائی تن دهد. آزادی گروگان ها را وثیقه پیروزی محافظه کاران در انتخابات ریاست جمهوری کند، ماجرای معروف به « ایران گیت» را با زبونی و ذلت تمام پذیرا گردد، برای جنگ با صدام و به طور واقعی، نشانه رفتن سینه کارگران و توده های فرودست عراقی، از دولت درنده اسرائیل سلاح بخرد و کارهای دیگر بکند. اینها البته حاشیه های حوادث را تعیین کردند. جنگ برای دولت ایالات متحده این موهبت را همراه آورد که در درون جمهوری اسلامی طیفی از جریان های آماده انحلال در نظم نسخه پیچی امریکا برای سرمایه داری  و مهیای انصراف از جار و جنجالهای مریخی ضدامریکائی رشد کند و با شتاب ببالد.«اصلاح طلبان» و «اعتدالگرایان» که پایه گذاران اصلی ساختار قدرت رژیم، بمب هیجانات ضد امریکائی و طراحان تراز نخست آزمونهای ایدئولوژیک برای اشتغال هر انسانی بودند، اجزاء اصلی این طیف شدند. تیم رفسنجانی به عنوان نخستین دولت بعد از پایان جنگ، با نهادن انگشت بر ویرانی ها و فروپاشی های اقتصادی تهدید کننده بقای سرمایه داری ایران و رژیم اسلامی سرمایه، این جهتگیری را ولو محتاط و مالامال از چالش آغاز کرد و ادامه داد. هشت سال بعد، دولت خاتمی بسط بی پرواتر راه سلف خود به حوزه های مختلف سیاسی، فرهنگی و مدنی را با حوالت مخالفان این جهتگیری به رخساره های برملای سرکشی جنبش کارگری و امواج کوبنده اعتراضات توده ای در مناطق مختلف کشور لباس الزام پوشاند و به ورطه اجرا سوق داد. سیر حوادث تا اینجا برای بورژوازی امریکا خبر از «حاصل گل» می داد، اما تناقضات ذاتی سرمایه، رشته کارها را بر هم می ریخت و «نقش امل» باطل می کرد. در طول دوره زمامداری رفسنجانی، سرمایه اجتماعی ایران بر متن پروسه بازسازی فروپاشی های ناشی از « انقلاب» و جنگ هشت ساله، به لحاظ شکل حقوقی و صوری مالکیت، ظهور الیگارشی های مالی و صنعتی، رابطه مالکیت تراست ها و کارتل های عظیم الجثه با مراکز قدرت نظامی و پلیسی دولت سرمایه داری شاهد تغییراتی گردید. بر طول و عرض طبقه سرمایه دار ایران به گونه بی سابقه ای افزوده شد. جمعیت انبوهی از سرمایه داران جدید به صاحبان سابق سرمایه پیوستند. این جماعت علی العموم عناصر ذینفوذ سپاه پاسداران، بسیج، افراد بیت رهبری، دولتمردان دارای پیشینه سمت در نهادهای نظامی، امنیتی، پلیسی یا گروههای بزرگ مالی و صنعتی متعلق به اینان بودند. از شکل تملک انفرادی سرمایه ها توسط این جمعیت وسیع سرمایه دار نوپا که بگذریم. بسیاری از تراست ها و کارتل های بزرگ مالی موجود نیز کم یا بیش زیر چتر کنترل این بخش بورژوازی قرار گرفت. سوای همه این ها سپاه پاسداران و نیروهای بسیج و نهادهای اطلاعاتی این طیف تا چشم کار می کرد شروع به سرمایه گذاری و ایجاد مؤسسات صنعتی و مالی نوین کردند. اکثریت قریب به اتفاق پروژه های سد سازی، احداث راه، سرمایه گذاری های مختلف در حوزه نفت و گاز و پتروشیمی، تأسیس اسکله و بنادر و خطوط حمل و نقل هوائی، دریائی و زمینی سهم انحصاری همین بخش طبقه سرمایه دار شد.

خیل کثیر سرمایه داران مورد گفتگو، برای برنامه ریزی چرخه کار سرمایه داری ایران، تعیین مکان و پویه تعمیق ادغام سرمایه اجتماعی کشور در تقسیم کار جهانی سرمایه داری و بالاخره چگونگی تنظیم مناسبات اقتصادی و سیاسی و دیپلوماتیک خویش با دولت ها یا قطب های مختلف بورژوازی بین المللی، الگوهای خاص و راهبردهای ویژه خود را داشتند. پیش از هر چیز بر میلیتاریزه کردن مالکیت سرمایه اجتماعی و واگذاری هر چه گسترده تر مؤسسات مالی و صنعتی، شبکه های بانکی و زیرساخت های اقتصادی استراتژیک، به زنجیره الیگارشی مالی و صنعتی تحت تملک سپاه پاسداران یا طیف سرمایه داران شریک اصرار ورزیدند. جاسازی ارگانیک توأم با تفکیک صوری کل سازمانها و نهادهای متنوع تشکیل دهنده ساختار دولت از پارلمان و دستگاههای موسوم به اجرائی و سیستم حقوقی و قضائی گرفته تا ارتش، شبکه های گوناگون اطلاعاتی، پلیسی، امنیتی، نیروی بسیج و نهاد ولایت فقیه در یک پیکره سراسری پلیسی، میلیتاریستی راهبرد دوم سرمایه داران جدیدالولاده را تعیین می کرد. سومین جزء الگوی این جماعت بازتنظیم ویژه موقعیت سرمایه اجتماعی ایران در پروسه سامان پذیری و تقسیم کار سرمایه جهانی بود. رویه چهارم منشور یا جزء دیگر مفصلبندی استراتژی اینان، مسائل مربوط به ابراز وجود دولت سرمایه داری ایران در دنیا و در سطح مناسبات سیاسی و دیپلوماتیک رژیم با دولت ها و بلوک بندی های مختلف بورژوازی را در بر می گرفت. سرمایه داران میلیتاریست و شرکای طبقاتی آنها، الگوی خود برای برنامه ریزی نظم سرمایه داری ایران و مناسبات بین المللی اش را گزینه بهینه روز می دیدندند و تحقق آن را حق بدیهی خود می پنداشتند. آنان بقای رژیم اسلامی را مدیون حمام خون آفرینی های سالیان دراز خود می دانستند، اقتصاد و سیاست و دیپلوماسی و همه چیز را ملک مسلم خویش تلقی می کردند. بخش های دیگر ارتجاع بورژوازی از جمله اصلاح طلبان و مافیای پیرامون رفسنجانی را نیروهائی ارزیابی می نمودند که شالوده رژیم را ریخته اند، کارهائی انجام داده اند، اما شایستگی حراست بنا از گزند حوادث را دارا نیستند و باید کارها را به کاردانان جدید بسپارند. سرمایه داران سپاهی و طیف بورژوازی همکاسه به دنبال توسعه روزافزون مرزهای مالکیت خود بر سرمایه ها و گسترش چشمگیر قطاع خود در دائره قدرت سیاسی، در پاره ای زمینه ها با رقبای روز و شرکای سابق اصلاح طلب دچار اختلاف رأی شدند. الگوی نظم تولیدی و سیاسی سرمایه داری، نوع نگاه به موقعیت سرمایه اجتماعی کشور در تقسیم کار جهانی سرمایه، مراودات دیپلوماتیک با دولت ها و بالاخره استراتژی بین المللی پیگرد اهداف و انتظارات در سطح جهانی، حوزه های مهم این اختلاف را تعیین می کردند. اختلافات و تمایزاتی که همگی با هم و هر کدام جداگانه بر روی آرایش اوضاع و معادلات سیاسی روز خاورمیانه تأثیر بسیار جدی بر جای می نهادند.

در زمینه الگوی نظم تولیدی و برنامه ریزی چرخه ارزش افزائی سرمایه اجتماعی گفتیم که همامیزی انداموار مالکیت سرمایه ها با قدرت متمرکز دولتی، میلیتاریستی، پلیسی دارای سازماندهی وسیع فاشیستی شالوده کار این بخش بورژوازی را تعیین می کرد. در بحر رتق و فتق مسائل مربوط به موقعیت سرمایه داری ایران در تقسیم کار و پروسه سامان پذیری سرمایه بین المللی اینان ضمن روی نهادن به بیشترین انباشت در حوزه های صنعتی، راه حصول حصه افزون تر در اضافه ارزش های حاصل استثمار توده های کارگر دنیا را به تمرکز در این قلمرو محدود نمی دیدند. بر پیش ریز بسیار گسترده سرمایه در حوزه هائی مانند نفت، گاز، پتروشیمی، تولید سلاح، انرژی هسته ای، کشت و صنعت، راه و ساختمان، سد سازی، استخراج معادن و منابع زیرزمینی، توسعه بنادر و خطوط حمل و نقل تأکید داشتند، در دوره اول ریاست جمهوری احمدی نژاد بیش از 750 قرار داد برای سرمایه گذاری در همین قلمروها امضاء نمودند. طرح هائی مانند پروژه 1300 میلیون دلاری گاز عسلویه، دو میلیارد و پانصد میلیون دلاری فازهای 15 و 16 عسلویه، 341 میلیون دلاری بندر چاه بهار، 7800 میلیارد تومانی خط لوله صلح، تصاحب 51 درصد سهام مخابرات و نوع اینها از جمله این سرمایه گذاری ها بودند. در همین سال ها شمار شرکت های مالی و صنعتی تابعه سپاه از مرز 7650 گذشت و حجم سرمایه متمرکز در بانک های تحت مالکیتتش از 20 هزار میلیارد تومان افزون شد.

سرمایه داران سپاهی، شرکا و این بخش بورژوازی در خارج از قلمروهای بالا ترجیح دادند که رود عظیم سرمایه های خود را از کانال امور بازرگانی وارد چرخه دورپیمائی سرمایه جهانی کنند. در بسیاری موارد حتی صنایع دارای سوددهی کمتر را بسیار حسابشده، با توجیهات لازم به ورطه تعطیل راندند، میلیونها کارگر را راهی برهوت بیکاری و گرسنگی کردند و سرمایه های این واحدها را از مبادی ورودی بازرگانی سرریز چرخه ارزش افزائی سرمایه جهانی ساختند. چرا آنها به این مسأله توجه ویژه نشان دادند، پرسشی است که برای یافتن جوابش باید به سیر تحولات درون چرخه بازتولید سرمایه داری، به ویژه در طول چندین دهه اخیر در سطح بین المللی رجوع نمود. تراکم کهکشانی انباشت سرمایه در حلقه تولید، انحلال کل دستاوردهای تکنیک و صنعت و دانش بشری در پویه ارزش افزائی سرمایه به عنوان ساز و برگ افزایش بارآوری کار اجتماعی، سیر صعودی انفجارآمیز متوسط بارآوری نیروی کار در مقیاس بین المللی و به یمن همه این ها افزایش غول آسای شدت استثمار میلیاردها کارگر جهان، همراه با پرواز رعب آور متوسط نرخ اضافه ارزش ها، نظام سرمایه داری را در موقعیتی خاص قرار داده است. موقعیتی  که بر فراز آن در یک سوی، گنجایش لازم برای پیش ریز سرمایه در بخش خاص تولید به صورت نسبی، به عنوان یک جزء از کل سرمایه جهانی، در قیاس با دوره های قبل پائین آمده است و در سوی دیگر، همین گنجایش باز هم به طور نسبی برای بخش بازرگانی سرمایه افزایش یافته است. در نظر بیاوریم که بسیاری کالاهای موجود در فروشگاههای بزرگ اروپا، با قیمت تمام شده مثلاً 2000 تومان برای هر واحد در بنگلادش، سنگاپور، فیلیپین، مالزی، چین و فراوان جاهای مشابه با بهائی چندین ده برابر و گاه حتی بیش از صد برابر به دست مصرف کنندگان می رسد. نیروی کار شبه رایگان این جوامع بر دامنه تحولاتی که اشاره شد، شرائط طغیان سونامی گونه اضافه ارزش ها را برای سرمایه جهانی فراهم ساخته است. در چنین وضعی حجم بسیار غول آساتری از سرمایه می تواند وارد حلقه های «پول – کالا» یا «کالا- پول» سامان پذیری سرمایه شود. سرمایه هائی که متناسب با مقدارشان سهم خود از اضافه ارزش های کل را دریافت می دارند. بخش نوظهور بورژوازی ایران در همان حال که انباشت در سودآورترین قلمروهای تولیدی جامعه را به حیطه انحصار خود در می آورد، هر کجا که این نوع سرمایه گذاری ها را با حصول سودهای نجومی دلخواه قرین نمی یافت، بلادرنگ و بدون آنکه خود را اسیر قید و بند « صنعت ملی»!!، محاسبات «میهنی» وخطر تعطیلی این و آن کارخانه سازد، یا بسان چپ ناسیونالیستی کاهش شمار تابلوهای کارخانه ها را زنگ خطر تضعیف پایه های تسلط سرمایه داری بیند!! به جای همه این ها قطب نمای واقعی سود را پیش روی خود قرار داد و تکلیف سرمایه های خویش را تعیین کرد.

این بخش بورژوازی کار اهتمام به هر دو شکل این سرمایه گذاری ها را به بازار داخلی محصور نساخت، بالعکس انباشت همزمان در بازارهای بین المللی و به ویژه جوامع دارای دولت های سرمایه داری همسو را گوشه مهمی از استراتژی سراسری و جهانی خود به حساب آورد و عملاً دنبال نمود. در شرائطی که شمار زیاد مراکز کار داخلی تعطیل می شد و بسیاری از صنایع مهم تحت مالکیت دولت یا سرمایه داران خصوصی سخن از ورشکستگی می گفتند، عظیم ترین مقادیر سرمایه را در بازارهای داخلی ممالک خاورمیانه، جمهوری های آسیائی شوروی سابق یا امریکای لاتین پیش ریز نمود. کارنامه جهتگیری آنها در این گذر بسیار گویاست. دولت احمدی نژاد در نخستین سال زمامداری بیش از 390 میلیون دلار به پیش ریز سرمایه در چند کشور خاورمیانه و افریقا اختصاص داد. حجم این سرمایه ها تا پیش از شروع کار دولت روحانی بر اساس گزارش مدیرعامل سازمان سرمایه گذاری خارجی ایران، از مرز 5 میلیارد و یک صد میلیون دلار گذشت. سوریه، عراق، لبنان، یمن، بحرین سودان، نامیبیا، ارمنستان، پاکستان، قرقیزستان، سریلانکا اولویت های روز سرمایه داران سپاهی و شرکا و را برای انباشت سرمایه تعیین نمودند. یک نکته مهم در این رابطه آنست که اطلاعات و ارقام مربوط به سرمایه گذاری های صورت گرفته توسط صدها شرکت خصوصی متعلق به سرمایه داران سپاهی و شرکا از زمان پایان جنگ ایران و عراق تا امروز چه در داخل و چه به طور خاص در سطح منطقه و جهان علی العموم از انظار مخفی است. آنچه از لا به لای گزارشات رسمی یا حتی غیررسمی در این زمینه بیان یا افشاء شده است، حتی مصداق «مشت در مقابل خروار» نمی باشد. همه می دانند که میزان سرمایه پیش ریز شده توسط تراست های مالی و صنعتی تحت مالکیت سپاه پاسداران و دولت سرمایه داری ایران در سوریه، عراق، لبنان، اقلیم کردستان، تاجیکستان، پاکستان و کشورهای منطقه نجومی است اما از این میان، آنچه می دانیم محدود است. با همه اینها اقلام زیر به رسانه ها راه یافته است.

سوریه: احداث و راه اندازی یک کارخانه سیمان با سرمایه 200 میلیون دلار، طرح ایجاد 4 واحد بزرگ مشابه، تأسیس شرکت مونتاژ اتوموبیل های ایران خودرو با تعرفه گمرکی نازل قطعات نیم ساخته، سرمایه گذاری بیش از یک و نیم میلیارد دلاری در پروژه هسته ای این کشور که بعدها توسط هواپیماهای اسرائیل بمباران شد.

عراق: یک میلیارد دلار وام به دولت مالکی در سال 1386، پیش ریز سرمایه در صنایع نفت و گاز « هورالعظیم»، تأسیس 17 مدرسه و یک بیمارستان 220 تختخوابی، احداث نیروگاه برق 250 مگاواتی بغداد، تأسیس و راه اندازی نیروگاه 500 مگاواتی برق منطقه الحیدریه شهر نجف، فروش مستمر برق به دولت عراق از طریق شبکه سراسری برق کشور، ایجاد نیروگاه 162 مگاواتی شهر کربلا، برخی سرمایه گذاری های بزرگ صنعتی و تجاری در اقلیم کردستان. لبنان: اطلاعات منتشره پیرامون سیل سرمایه های صادر شده به لبنان از هر دو مورد بالاها بسیار کمتر است. کاملاً روشن است که سرمایه گذاری های حزب الله در حوزه های مختلف صنعت و تجارت و بهداشت و آموزش و درمان، به ویژه تسلیحات اجزاء پیوسته سرمایه های سپاه پاسداران، نهادهای دیگر رژیم اسلامی و به ویژه شرکت های عظیم خصوصی تشکیل شده توسط این نهادها است. سوای این ها می توان از سرمایه گذاری صد میلیونی و بیشتر جمهوری اسلامی در سال 1386 در حوزه بازسازی برخی زیرساخت های اقتصادی تخریب شده در جنگ 2006 حزب الله و اسرائیل نام برد.

در سایر موارد انباشت دو میلیارد دلاری در صنایع نفت و گاز سریلانکا همراه با وام یک و نیم میلیارد دلاری به دولت «راجا پاکسا» زمانی به روزنامه ها راه یافت. خط لوله گاز 2700 کیلومتری مشترک میان ایران و پاکستان و هند نیز مدت ها نقل محافل بود. اخبار سرمایه گذاریهای سپاه و شرکت های تابعه و سرمایه داران خصوصی شریک در چند کشور امریکای لاتین یا ممالک ارمنستان، ترکمنستان، قرقیزستان، تاجیکستان و جوامع دیگر آسیای میانه نیز همواره بر سر زبانها چرخ خورده است. منظور از تأکید روی این نکات نشان دادن نقشی است که رژیم و نیروهای نظامی و اطلاعاتی جمهوری اسلامی در طول سالهای بعد از جنگ تا امروز با هدف تحکیم موقعیت اقتصادی خود در خاورمیانه، شمال افریقا، آسیای وسطی یا امریکای لاتین دنبال کرده اند. هدف این سرمایه گذاری ها مثل هر پیش ریز دیگر سرمایه در هر کجای دنیا و توسط هر سرمایه دار قطعاً دستیابی به سهم هر چه بیشتری از اضافه ارزش ها است. شرکتها و تراست های عظیم الجثه ای که سرمایه داران سپاهی به صورت الیگارشیک در این نواحی دنیا و صد البته در تمامی حوزه ها و زوایای بازار داخلی سرمایه داری ایران پدید آورده اند، مجاری سرریز اضافه ارزش های عظیم بین المللی به سوی سرمایه های آنهاست. نکته مهم دیگری را هم باید در همین جا باز گفت. شمار کارگران ایرانی که در حیطه «بازار اشتغال غیررسمی» نیروی کار استثمار می شوند از تعداد همزنجیران شاغل آنها در « بازار اشتغال رسمی» کمتر نیست. جمعیت انبوهی از این کارگران به صور گوناگون بردگان مزدی همین سرمایه ها در حوزه های مختلف حمل و نقل، داد و ستد یا فروش کالاها در فاصله میان اسکله و مبادی ورودی مرزها تا حاشیه خیابان ها هستند.

با همه اینها و با تأکید بر روی کل این نکات، یک چیز را از یاد نبریم. رژیم، سپاه، سرمایه داران سپاهی و شرکا بخش بیرون مرزی سرمایه گذاریهای خود را صرفاً از زاویه سود افزونتر نظر نمی اندازند. بر اساس گزارش ها میزان سود سالانه بسیاری از این سرمایه ها حتی از «نرخ بهره میان بانکی» رایج (London Inter Bank Offered Rate) کمتر است. خیلی از این سرمایه گذاری ها به خطوط عام سیاست گذاری های استراتژیک رژیم قفل هستند و رابطه همگنی با این استراتژی دارند. سرمایه داران سپاهی و شرکا در طول دهه های اخیر بیشترین تلاش را به عمل آوردند تا برای زیادت خواهی، یکه تازی و هژمونی طلبی جمهوری اسلامی در خاورمیانه یک پایه حتی المقدور نیرومند اقتصادی فراهم آورند. تا آنجا که برایشان مقدور است و تیغشان می برد بخشی ولو اندک از سرمایه اجتماعی و بورژوازی حاکم یا اپوزیسون برخی کشورها باشند. نشان دهند که این جوامع برای سر و سامان دادن به زیرساخت های اقتصادی خود، برای سرمایه گذاری در بسیاری از حوزه ها، برای بهره گیری از دانش و تکنیک و تخصص در ارتقاء بارآوری کار اجتماعی این حوزه ها، می توانند به جای رجوع به سرمایه داران اروپائی، امریکائی یا ممالک اقمار قطب غربی سرمایه جهانی، روی آنها، روی رژیم ایران و تراست های مالی و صنعتی و تسلیحاتی سپاه پاسداران حساب باز کنند. بورژوازی میلیتاریست اسلامی ایران کوشیده است تا به دولت ها و صاحبان سرمایه در این جوامع القاء کند که از سرمایه و دانش و تخصص و تکنیک و قدرت کافی برای اجرای فراوان پروژه های اقتصادی مورد نیاز آنها برخوردار است. می تواند در استخراج معادن، حفاری چاههای نفت، کشیدن خط لوله گاز، سد سازی، احداث بنادر و جاده ها و فرودگاهها، تولید خودرو، ساخت انبوه سلاح، راه اندازی صنایع پتروشیمی و قلمروهای دیگر یک نیروی اثرگذار باشد. رژیم و سرمایه داران سپاهی این سرمایه گذاری ها و داشتن چنین حضور اقتصادی در کشورهائی مانند عراق، سوریه، لبنان و در صورت امکان یمن را جزء ضروری استراتژی اعمال قدرت خود در منطقه و پیگیری اهداف زیادت خواهانه و هژمونی طلبانه خود می بینند. دولت جمهوری اسلامی اینک به ویژه در این سه کشور بیش از آنکه یک قدرت خارجی تلقی گردد، یک نیروی اثرگذار اندرونی به حساب می آید. تغییر توازن قوا و معادلات جنگ داخلی درون سوریه در طول دو سال اخیر، مدیون حضور گسترده سپاه پاسداران بوده است. حزب الله در لبنان بخش بسیار تعیین کننده ای از ساختار قدرت بورژوازی است و این متضمن حضور فعال و مستقیم رژیم ایران و سپاه در مسائل مربوط به نظم اقتصادی و سیاسی سرمایه داری این کشور است. در عراق، عظیم ترین بخش بورژوازی و قدرت سیاسی حاکم سرمایه اتخاذ هر جهتگیری اقتصادی و سیاسی یا دیپلوماتیک را به توافق جمهوری اسلامی پیوند زده است. همه می دانند که بازستانی تکریت از داعش نیز که این روزها تیتر درشت همه رسانه هاست با قدرت نمائی سپاه پاسداران در پروسه انجام است. در یمن نیروهای طرفدار این رژیم در آستانه کسب کامل قدرت هستند. بورژوازی اپوزیسون بحرین به عنوان یک نیروی مقتدر متکی به کوه توهم اکثریت توده های عاصی جامعه سالهاست که پشت دروازه تسخیر قدرت روزشماری می کند. بورژوازی میلیتاریست اسلامی ایران به اعتبار همه این موقعیت ها یک پایه مهم و بسیار تعیین کننده تمامی معادلات جاری خارومیانه است. به سراغ پایه های دیگر برویم.

خاورمیانه، بورژوازی امریکا و متحدان

تکرار حرف ها ملال انگیز است، اما حداقل در برخی موارد الزامی است. در این نوشته چند بار تصریح کرده ایم که در جهان سرمایه داری و لاجرم خاورمیانه تا جائی که به زندگی توده های کارگر مربوط است، نقطه شروع، رجوع و ختم امور را مبارزه طبقاتی ضد سرمایه داری تعیین می کند و در آنجا که پای مشاجرات میان بخشهای مختلف ارتجاع بورژوازی به میان است چگونگی توزیع اضافه ارزش ها محور و صدر و ذیل کل کشمکش ها است. امپریالیست های امریکائی برای احراز حصه هر چه عظیم تر حاصل استثمار کارگران دنیا نیازمند داشتن قدرت فائقه اقتصادی، سیاسی و نظامی در خاورمیانه اند. این را پیش تر تأکید کردیم و در همان جا اضافه شد که  تا پیش از سقوط رژیم شاه در ایران به رغم همه چالش ها و تعارضات جاری درون منطقه، آنچه بورژوازی امریکا انتظار داشت به هر حال تأمین و محقق بود. استقرار جمهوری اسلامی این وضع را کم یا بیش بر هم زد، اما پیش بینی دولت های امریکا تا مدتها حتی تا چند سال اول سده حاضر آن بود که رژیم ایران بالاخره با طی فرازو فرودهای درونی لازم، راه انحلال در داربست نظم امپریالیست های غربی برای سرمایه داری جهانی را گردن خواهد نهاد. رویکرد دولت های رفسنجانی و خاتمی، موج توهم توده های عاصی و ناراضی درون جامعه به علم و کتل پرفریب اصلاح طلبی ارتجاع بورژوازی، فتور رقبای حکومتی این دار و دسته در کار کنترل اوضاع به شیوه سابق در طول چند سال و نوع این حوادث سرمایه داران حاکم امریکا را در اعتماد به پیش بینی خود تقویت می کرد.

جنگهای جنایتکارانه امریکا در افغانستان و عراق، شکست واقعی دولت امریکا در هر دو جنگ، عوارض سهمگین ناشی از این شکست ها برای بورژوازی ایالات متحده، واریز شدن غنائم عظیم ناشی از ناکامی های امریکا به حساب سود و قدرت رژیم ایران، تأثیر همه این عوامل بر موازنه قدرت موجود در خاورمیانه، دیوار باورهای پیشین حاکمان امریکا را تا حدود زیادی از هم پاشید. باور مذکور در سالهای بعد، با انفصال اصلاح طلبان ایرانی از اهرم های اصلی قدرت، ظاهر شدن گوشه هائی از استخوانبندی عظیم اقتصادی و نظامی سپاه پاسداران، یا کل موقعیت این بخش بورژوازی در برنامه ریزی نظم سرمایه اجتماعی و ساختار حاکمیت سرمایه داری ایران، باز هم متلاشی تر و مهجورتر گردید. از آن تاریخ به بعد مجادلات هسته ای میان جمهوری اسلامی و بورژوازی امریکا نقش دستاویزی پر سر و صدا برای زورآزمائی های طرفین علیه همدیگر و تلاش هر طرف برای سنگین سازی بیشتر کفه قوای خویش را پیدا کرد. تأکید بر خصلت دستاویز یا پوشش بودن مجادلات هسته ای متضمن نفی کامل اهمیت این پدیده به صورت خاص در مناقشات میان بورژوازی امریکا و جمهوری اسلامی نمی باشد. گفتگوی هسته ای فقط یک دستاویز است زیرا در عالم واقع سلسله طویلی از مسائل مهم منطقه ای و استراتژیک پشت آن نهفته است، در عین حال موضوعیت خاص خود را دارد، زیرا تا زمانی که کشمکش ها جاری است بر شدت آنها می افزاید. بورژوازی ایالات متحده بر خلاف بسیاری پندارها نه فقط با وجود جمهوری اسلامی که حتی با هژمونی طلبی این رژیم در منطقه خلیج و خاورمیانه نیز تعارضی ندارد. معضل حول یک مسأله پایه ای می چرخد. امپریالیست های امریکائی برای حفظ موقعیت برتر خود در جهان، حصه سهمگین تر خویش در اضافه ارزش ها و قطاع عظیم تر در دائره حاکمیت دنیا رویکرد موجود خاورمیانه ای رژیم ایران را بر نمی تابند و حاضر به تحمل آن نمی باشند. این رویکرد از پاره ای جهات با آنچه نیاز تحقق اهداف بین المللی ایالات متحده است در تصادم قرار می گیرد. بحث اساسی بر سر حضور تعیین کننده اقتصادی، سیاسی و میلیتاریستی رژیم در چند کشور بزرگ منطقه نیست. مشکل محوری آن است که رژیم می خواهد حفظ موقعیت خود در این ممالک را خارج از دائره نظم جهانی تعیین شده توسط بورژوازی امریکا، در چالش با این نظم و به مثابه ابزاری برای باج خواهی و زیادت جوئی پی گیرد. اینجاست که تصادم گریزناپذیر می شود، زیرا شیرازه نظم نسخه پیچی شده ایالات متحده برای سرمایه داری جهانی دچار اختلال می گردد. در باره محاسبات دولت امریکا پیرامون سرنوشت استراتژی بین المللی روز خود و چگونگی اثرگذاری احتمالی بورژوازی میلیتاریست ایران بر این محاسبات می توان نکات زیر را اشاره کرد.

  1. شعور بورژوازی حتی زمانی که آخرین ستیغ رشد را تسخیر می کند و کل دستاوردهای دانش بشری را به خدمت می گیرد، نه فقط هیچ ذره ای از تحجر، انجماد و عقب ماندگی تاریخی خود نمی کاهد که بالعکس دامنه وارونه بینی، پنداربافی و تحجر گریزناپذیر طبقاتی اش را هر چه بیشتر بسط می دهد. هیچ سرمایه دار، هیچ دولتمرد و هیچ نماینده فکری و اقتصاددان بورژوازی قادر نیست که فاجعه انحطاط و علاج ناپذیری تناقضات نهادین سرمایه داری را آنسان که هست درک کند و اعتراف نماید. اما با همه اینها، همین سرمایه داران، همین دولتمردان و متفکران سرمایه بسیار خوب می دانند که سرمایه داری در فاز حاضر تناقضات ذاتی خود، در زیر تازیانه بحران های کوبنده ای که بی امان شیرازه هستی نظام را می کوبند و در شرائط بارداری بحرانهای باز هم کوبنده تر و غیرقابل مهارتر برای اینکه امروز خود را فردا کند باید اولاً وحشیانه ترین تعرضات را علیه حداقل معیشت و امکانات اولیه زیستی توده های کارگر دنیا سازمان دهد، ثانیاً به بشرستیزترین جدالها در درون خود و میان قطبهای رقیب درونی خود بر سر تقسیم اضافه ارزشها دست یازد. این جبر هستی سرمایه است و این اجبار در موقعیت روز نظام بردگی مزدی تا آخرین مدار اوج پیش رفته است. جمهوری اسلامی هیچ رقیبی برای بورژوازی امریکا در عرصه توزیع اضافه ارزشها نیست. سرمایه داری ایران در زمره بحران زده ترین بخش های سرمایه جهانی است و چرخه ارزش افزائی سرمایه اجتماعی ایران پایاب بحران نقاط دیگر سرمایه جهانی هم می باشد. در مورد سرمایه گذاری های بورژوازی میلیتاریست اسلامی در کشورهائی مانند سوریه و عراق و لبنان و یمن هم قبلاً گفتیم، سهم سود این سرمایه ها بالا نیست. در یک کلام معضل جمهوری اسلامی برای بورژوازی ایالات متحده، این نیست که سهم اضافه ارزش هایش را می بلعد، مشکل آنست که این رژیم نظم استراتژی امریکا برای تقسیم اضافه ارزش های حاصل استثمار کارگران دنیا میان بخش های مختلف بورژوازی جهانی و سهم هر چه عظیم تر امپریالیست های امریکائی و غربی از این خوان یغما را به ویژه در سالهای آتی با توجه به مؤلفه هائی که پائین تر اشاره خواهد شد دستخوش خطر می سازد. این امر در هیچ شرائطی برای بورژوازی ایالات متحده قابل قبول نیست اما در موقعیت روز دنیای سرمایه داری و در شرائط سرکشی بدون هیچ مهار بحران ها و تشدید روزافزون آنها از همیشه غیرقابل تحمل تر است.
  2. در شرائط حاضر جهان بدبختانه آسمان جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر بین المللی بدون هیچ رعد و برق است. این تنها برگ برنده ای است که سرمایه جهانی برای طی فاصله میان امروزها تا فرداهای خود در اختیار دارد. نظام بردگی مزدی نه امروز که از آغاز تا حال فقط به این اعتبار باقی مانده است که مبارزه طبقاتی توده های کارگر آمادگی و ساز و برگ لازم برای برچیدن بساط بقای آن را پیدا نکرده است. جنبش کارگری اینک و به دنبال آنچه در طول قرن بیستم رخ داده است به گونه بسیار فاجعه باری زمینگیر است. اما موج خشم و قهر و عصیان توده های کارگر دنیا همه جا در بند بند هستی این نظام می پیچد. خیزش ها یکی پس از دیگری به وقوع می پیوندند و در غیاب رویکرد رادیکال ضد کار مزدی شکار اپوزیسونهای مردار خوار ارتجاعی بورژوازی می گردد و سکوی قدرت اینان می شود. وضع مبارزه طبقاتی کارگران عجالتاً چنین است اما سرمایه داری در تار و پود خود باردار طوفان ها است. در گذشته های دور، در گوشه هائی از دنیا، لایه هائی از بورژوازی با حرف شنوی کاسبکارانه از رفرمیسم ارتجاعی درون جنبش کارگری راه مقابله با طوفان ها را در پرداخت اندکی غرامت می دید. سرمایه سالیان متمادی است که به کل بورژوازی آموخته و هشدار داده است که بساط این ناپرهیزی ها را در هم پیچد. امروز همه حاکمان بورژوازی همدل و هم پندارند که هر میلیمتر تقابل با طوفان اعتراضات کارگری نیازمند شبیخون ها و حمام خونهاست. امپریالیستهای امریکائی مثل همیشه در این گذر پیشگامند. تضمین برقراری یک سکوت مطلق گورستانی در چهارگوشه دنیای روز سرمایه جزء تفکیک ناپذیر استراتژی سراسری بین المللی آنان است و درست همین امر است که تعیین تکلیف با رژیم ایران نیز برای حاکمان امریکا اهمیت اساسی می یابد.
  3. فقط طلایگان خروش طوفانهای عظیم کارگری نیست که حاکمان روز سرمایه را به هراس می اندازد. طاعون وحشت فاشیسم نیز سراسر دنیا را جولانگاه قدرت خود کرده است. متحجرترین و درنده ترین بخش ارتجاع بورژوازی جهانی راه مفاصاحساب با رقبای طبقاتی خود، دستیابی به سهم بیشتر سود و حاکمیت و حصول سودای سیادت بر دنیا را در بهره گیری از گرسنگی و فقر و محرومیت بی مرز میلیاردها توده انسان عاصی، معماری سبعانه نارضائی ها و قهر اینان و سازماندهی فاشیستی بشرستیزانه و نابودگرایانه این جمعیت دیده است. نظام سرمایه داری به ویژه در شرائط روز، از تمامی مساماتش فاشیسم می زاید. مولودی که اگر چه مورد نیاز بورژوازی امریکاست و با قابلگی حاکمان این کشور زائید. اما در همان حال نظم نسخه پیچی شده امپریالیست های امریکائی را به خطر می اندازد.
  4. ظهور قطب نیرومندی مانند چین در عرصه رقابت بین المللی درون سرمایه جهانی معضل امریکا در حصول بیشترین سهم اضافه ارزش ها را عمیقاً تشدید می کند. چین به لحاظ تسلط بر مکانیسم های مختلف افزایش بارآوری کار اجتماعی و افزایش قدرت رقابت سرمایه های خود، از ذخیره های دانش، تکنیک و امور پژوهشی گرفته تا همه مسائل دیگر با سرمایه داری امریکا فاصله بسیار زیادی دارد. جار و جنجال های پیشی گیری اقتصادی این کشور از امریکا نیز حداقل در شرائط فعلی به خواب و خیال می ماند، سهم سالانه سرمایه اجتماعی چین در استثمار کل پرولتاریای بین المللی از جمله صدها میلیون کارگر چینی، با همه افزایش های اخیر خود (7 میلیارد دلار) هنوز هم به نصف سهم سرمایه اجتماعی ایالات متحده نمی رسد. با وجود همه اینها نباید از یاد برد که حجم سرمایه گذاری چین حتی در امریکای شمالی از کل سرمایه های پیش ریز توسط بانک جهانی و صندوق بین المللی پول بالاتر رفته است. نصف محصولات الکترونیکی موجود در بازار جهانی سرمایه در چین تولید می شود، سرمایه های چینی مدتهاست که در امریکای لاتین، در معادن مس شیلی، و پرو، در سنگ آهن برزیل، در پرورش دام و تهیه گوشت این کشور و فراوان حوزه های دیگر، عرصه را بر تراست های مالی و صنعتی امریکائی و اروپائی تنگ ساخته است و نزدیک نیمی از سرمایه گذاری خارجی این قاره را به خود اختصاص داده است. بورژوازی چین در چهارچوب توافق « سلاک» قول داده است که حجم مبادلات اقتصادی خود به کشورهای قاره را از سقف 500 میلیارد دلار در سال بالاتر برد و در طول دهه آینده بیش از 250 میلیارد دلار در این جوامع بر حجم سرمایه گذاری های خود بیفزاید. همه این اطلاعات بانگ می زند که چین به ویژه در سال های آینده به لحاظ چالش میزان سهم امپریالیست های امریکائی در کل اضافه ارزش های ناشی از استثمار طبقه کارگر بین المللی و سنگین سازی کفه توزیع سودها به نفع خود رل تعیین کننده ای بازی خواهد کرد.
  5. مشکل امریکا به لحاظ سرکشی مخاطرات سر راه تقسیم ایدآل اضافه ارزش ها فقط چین نیست. چند سال است که 5 غول بزرگ و کوچک سرمایه جهانی سخن از ایجاد قطب تازه ای به نام « بریکس» بر زبان دارند. آنها اهداف معینی را در پیش روی خود قرار داده اند. سرمایه های فراوانی را برای حصول هدف پیش ریز کرده اند. نشست های متعددی را برگزار نموده اند و تصمیمات معینی را اتخاذ کرده اند. جهتگیری، دورنما، راهبرد و راهکارهای در دستور آنها همگی تهدیدی برای سهم کنونی بورژوازی امریکا از شط پرخروش اضافه ارزش هائی است که در سطح جهان توسط طبقه کارگر تولید می گردد. چین، روسیه، هند، برزیل و افریقای جنوبی متفق القولند که باید پایه های قدرت بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را متزلزل سازند، باید نهادهای نیرومند موازی این مؤسسات ایجاد کنند و موجودیت این ها را به چالش بکشند. آنها تزلزل ارکان قدرت این نهادها را شرط ضروری کاهش موقعیت سرمایه های امریکائی و دولت ایالات متحده در پهنه بازار جهانی، کاهش سهم ایالات متحده از اضافه ارزش ها و اختصاص این کاسته ها به افزایش سهم خود می بینند. چین و روسیه در این راستا نقشه های زیادی برای گذاشتن نقطه پایان بر امپراطوری دلار دارند و بر این باورند که می توانند طومار قرارداد « برتون ودز» را برای همیشه در هم پیچند. 5 کشور عضو بریکس تا همین جا گام های مهمی در راستای تحقق هدف های خود پیش گذاشته اند. راه حصول انتظاراتشان قطعاً بسیار پرپیچ و خم و طولانی و سنگلاخی و پر دست انداز است، اما در همین سطح فعلی جنجال ها و تلاش ها، هراس و وحشت بورژوازی امریکا را به اندازه کافی برانگیخته اند و هر روز بیشتر بر می انگیزند.
  6. در میان اعضای « بریکس» مخاطراتی که از جانب روسیه سر راه پروژه حاکمان ایالات متحده در مورد چگونگی توزیع اضافه ارزش های جهانی قرار دارد اگر چه به لحاظ اقتصادی کمتر از چین است اما در پهنه میدانداری های میلیتاریستی و تعارض آفرینی های بین المللی به مراتب از چین یا هر کجای دیگر بیشتر و فاحش تر است. از چند سال بعد از سقوط اردوگاه که بگذریم، روسیه همواره به مثابه مهم ترین رقیب استراتژیک امریکا در راهدارهای دیده بانی این کشور ظاهر گردیده است. در جهانی که عجالتاً قطار جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر از ریل بیرون است و جدال کرکسان سرمایه دار و قطب ها و دولت های بورژوازی، برای تقسیم اضافه ارزش ها بر سر همه چیز سایه انداخته است، داشتن زرادخانه های نیرومند تسلیحاتی، آمادگی برای تسلیح هر چه بیشتر همگرایان در مقابل رقیبان، استفاده از امکانات و ذخائر و تجهیزات نظامی و موقعیت بین المللی برای جا به جائی قطب بندی ها، همه و همه از اهرمهای مهم اختلال در پویه توزیع اضافه ارزش ها به نفع خود و علیه حریفان محسوب می شود. روسیه از این لحاظ جای ویژه ای در محاسبات استراتژیک امریکا دارد. صف و صف کشی های هیستریک حول مسأله اوکرائین جلوه اندکی از این محاسبات را پیش چشم همگان قرار داده است. کابوس روسیه برای امریکا وقتی که پای خاورمیانه به میان آید آشفتگی خیال را افزون تر می سازد. طول و عرض این نقطه دنیا از سال های بعد از جنگ دوم امپریالیستی به بعد همواره نقطه تلاقی و تصادم دو قطب بوده است. روسیه هم اکنون رابطه بسیار خوبی با ایران و سوریه دارد، برای تحکیم روابط خود با ترکیه می کوشد و به محض مشاهده بگومگوی افسران مصری با پنتاگون آماده گشایش باب مذاکره با حاکمان روز مصر می گردد.
  7. همه شواهد بانگ می زنند که تمامی قطب های نیرومند سرمایه بین المللی در پویه کارزار اقتصادی خود برای کسب حصه افزون تر اضافه ارزش ها، دفاع از استحکامات و موقعیت خود برای افزایش یا لااقل حفظ این سهم در سال های آتی و رفع مخاطراتی که پیش بینی می کنند به گونه ای شتاب آلود در تدارک تقویت بنیه نظامی و افزایش بودجه تسلیحاتی خود هستند، چین در همین سال هزینه های میلیتاریستی موسوم به مخارج دفاعی خود را 10 درصد بالا برده است. روسیه بعد از امریکا عظیم ترین هزینه نظامی را داشته است. هند تا دو سال پیش اولین خریدار سلاح در دنیا بوده است.

تمام مواردی که گفتیم در مفصلبندی محاسبات سرمایه جهانی می توانند مخاطرات پویه توزیع اضافه ارزش ها باشند، بورژوازی امریکا برای چالش این مخاطرات و برای مقابله با تمامی تندبادهای ناموافق در دنیا نیازمند تثبیت موقعیت خود در خاورمیانه است. سرمایه داران میلیتاریست اسلامی ایران نه فقط مزاحم راه تضمین این موقعیت هستند که ادامه یکه تازی ها و هژمونی طلبی هایشان، چه بسا عاملی کم یا بیش مؤثر در تقویت توان موجدان مخاطرات بالا در یک سوی و سبک سازی وزن عناصر ثبات موقعیت امریکا در سوی دیگر به حساب آیند. جمهوری اسلامی رابطه تنگاتنگی با تمامی 5 کشور عضو «بریکس» دارد. حجم مبادلات اقتصادی سالانه رژیم با چین بیش از 30 میلیارد دلار است. این رقم سه برابر کل داد و ستدهای بازرگانی میان ایران و سه کشور بزرگ اروپائی یعنی انگلیس، آلمان و فرانسه است. ایران با روسیه، هند، افریقای جنوبی و برزیل نیز بیشترین میزان مبادلات تجاری را دارد، روسیه تکیه گاه اصلی ایران در تهیه سلاح و پیشبرد برنامه هسته ای است و همراه با چین نقش بسیار مؤثری برای جلوگیری از فشار بیشتر امریکا بر ایران از طریق شورای امنیت سازمان ملل دارد. به رویه دیگر ماجرا نگاه کنیم. کشورهای عربستان سعودی، کویت، قطر، امارات، بحرین، اردن، ترکیه، اسرائیل و مصر متحدین سنتی دهه های اخیر امریکا در خاورمیانه و منطقه خلیج می باشند. از میان این جوامع، 5 کشور نخست یکه تازی های جمهوری اسلامی و به طور مشخص حضور سرنوشت ساز اقتصادی و سیاسی و به ویژه نظامی این رژیم در سوریه، عراق و لبنان را خطری سهمگین برای خود می بینند، احساس هراس این 5 دولت از آنچه رژیم ایران در منطقه انجام می دهد، در حدی است که آنها ایفای نقش خویش در مفصلبندی نظم نسخه پیچی ایالات متحده برای خاورمیانه را به چالش مؤثر توسعه طلبی های ایران توسط حاکمان امریکا منوط می بینند. همین جا اضافه کنیم که برخی از این ممالک مانند عربستان و قطر و امارات دیری است که دیگر با گذشته های دور خود قابل تداعی نیستند. بیش از نصف نفت و گاز صادراتی اوپک به اینها  تعلق دارد. بورژوازی سه کشور مالک سهم چشمگیری از سرمایه جهانی هستند و در برخی جوامع از جمله امریکا، انگلیس و جاهای دیگر سرمایه داران داخلی نیرومند به حساب می آیند. میزان خرید تسلیحات عربستان سعودی در سال 2014 به رقم 6 میلیارد و ششصد میلیون دلار بالغ گردیده است، 20 میلیارد دلار صرف بازسازی ناوگان دریائی خود نموده است و همراه با امارات متحده عربی 8 میلیارد و هفتصد میلیون دلار به تقویت سیستم دفاعی خود اختصاص داده اند. عربستان به لحاظ هزینه های دفاعی سالانه در سطح جهانی بعد از امریکا و چین مقام سوم را احراز کرده است. پنج کشور مورد گفتگو با توجه به تمامی مؤلفه های مربوط به تضمین منافع خود و مخاطراتی که از سوی رژیم اسلامی ایران احساس می کنند خواستار فشار کارساز دولت امریکا بر این رژیم هستند. در مورد اسرائیل نیاز به بحث چندانی نیست. اما مصر و ترکیه در شرائط روز حلقه های مطمئن سابق برای استحکام زنجیره اقتدار و استیلای امریکا در خاورمیانه نمی باشند.

به دنبال همه بحث های بالا به خاورمیانه ای نظر اندازیم که تسلط بر آن نیاز جبری سرمایه های امریکائی و اروپائی برای حفظ سهم خود در اضافه ارزشهای جهانی است. سرکشی روزافزون غول بی مهار سرمایه داری چین، چشم انداز میدانداری بین المللی « بریکس»، هماورد طلبی پرمخاطره روسیه، رویش سرطانی و قارچ گونه فاشیسم دینی خارج از مدار کنترل، اجتناب ناپذیری خیزش های طغیان آمیز استثمارشوندگان عاصی جهان و بالاخره دورنمای عروج احتمالی جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر، همه و همه به همان دلیل که شاهین ترازوی توزیع اضافه ارزش ها را به زیان امریکا زیر فشار فرساینده می گیرند، اهمیت نقش خاورمیانه را برای امپریالیست های امریکائی بیش از پیش می کنند. این خاورمیانه با این مکان و نقش اکنون بیش از همیشه عرصه تاخت و تاز بورژوازی میلیتاریست اسلامی ایران و همزمان فاشیسم هار دینی داعش وار سرمایه است.

اگر نه همه سکانداران سفینه قدرت ایالات متحده اما دوراندیش ترین آنها پیچیدگی تصادمات احتمالی میان انتظارات و ملزومات آتی استراتژیک خویش را با وضع حاضر جمهوری اسلامی هیچ دست کم نمی گیرند. آنها چشم به اندام رژیمی دارند که 35 سال است جنجال دغلکارانه و دجال مأب ضد امریکائی را اسباب کسب و کار، توهم بافی، جبهه پردازی و برگ برد خود کرده است. یک انقلاب عظیم را نابود ساخته است. از تمامی ترفندهای لازم برای سرکوب وحشیانه جنبش کارگری سود جسته است، طیف گسترده و نیرومند مخالفان را از پای در آورده است، حمام خون هر اعتراض، خیزش و جنبشی را با موفقیت به فرجام رسانده است. منادی و الگوپرداز استقرار قدرت سیاسی فاشیستی اسلامی بورژوازی بوده است. سال هاست زیر فشار تحریم اقتصادی امریکا و سپس بخش های وسیعتری از دنیا قرار داشته است اما کل عوارض تحریم ها را به جان توده های کارگر انداخته و خود مقتدر باقی مانده است. مادرزاد آکنده از تشتت و تخاصمات حاد درونی بوده است، اما به جای تضعیف شدن، ظرفیت توحش خود را ارتقاء بخشیده است. رژیمی که زمینگیری جنبش کارگری، هر ضعف رقبا، هر اشتباه شرکا، هر جنگ افروزی حریفان، همه و همه را ساز و برگ قدرت خود کرده است. زیر آوار تحریم ها، بزرگترین زرادخانه های نظامی را پدید آورده است، به یک نیروی اختاپوسی میلیتاریستی تبدیل شده است و دستاوردهای موشکی و تسلیحاتی روزافزونش محاسبات سالیان دراز اسرائیل و امریکا را کم یا بیش بر هم ریخته است. بورژوازی درنده امریکا نمی تواند فشار این رژیم هار بر نظم نسخه پیچی شده خود برای پویه توزیع سودها در سال های آتی را نادیده انگارد و چنین است که حاکمان ایالات متحده خود را ملزم می بینند راه انجام یک معامله با جمهوری اسلامی را پیش گیرند. آنها در طول سالهای اخیر با اجرای موج وار تحریم های ویرانگر و تشدید گام به گام آنها تونل تن دادن رژیم به داد و ستد را حفاری کردند. تا همین جا یک چیز بسیار روشن است. هر دو دولت امریکا و ایران زیر آوار جهانی از اجبارها، اضطرارها و پس نشینی های حیاتی آماده این معامله شده اند. این بدان معناست که پروتکل حاصل بگومگوها حتی در بهترین، پخته ترین و قابل اعتمادترین حالت بیش از آنکه نشانی از استحکام داشته باشد، حدیث بیت عنکبوت خواهد بود. سوء تفاهم نشود، منظور عقد این معامله میان بورژوازی دو کشور در هر شرائطی نیست، این نکته ای است که باید ضخیم ترین خط تأکید را زیر آن کشید. برای بخش هائی از طبقه سرمایه دار ایران از جمله جریانات موسوم به اصلاح طلب و اعتدالگرایان حی و حاضر، محافل ملی مذهبی، احزاب جبهه ملی، نهضت آزادی و نیروهای مشابه، حل هر چه جامع تر اختلافات با بورژوازی امریکا در همه زمینه ها یک رویکرد حیاتی استراتژیک است. همین جهتگیری یک بخش بسیار اساسی مناقشات این بخش بورژوازی با شرکای طبقاتی خود در ایران را تعیین نموده و می نماید. در این جای هیچ حرفی نیست. در آن سوی ماجرا نیز وجود یک جمهوری اسلامی اهل تمکین به نظم نسخه پیچی شده امریکا برای سرمایه جهانی در عداد دلرباترین و شورانگیزترین رؤیاهای بورژوازی امریکا و غرب است. این نیز توضیح واضحات است و اساساً همه خط و نشان کشیدن ها و جنگ و ستیزهای سالیان دراز حاکمان ایالات متحده با جمهوری اسلامی حول همین مسأله چرخ خورده است. تأکید ما بر بی ثباتی هر معامله سیاسی مابین دو دولت، متناظر با موقعیت روز رژیم ایران و تسلط بلامنازع بورژوازی میلیتاریست هژمونی طلب اسلامی در ساختار مالکیت و قدرت کل طبقه بورژوازی است. این را نیز اضافه کنیم که نفس استیلای تیم روحانی و شرکا مطلقاً نافی موقعیت مسلط جناح رقیب در استخوانبندی واقعی اقتصادی و سیاسی سرمایه داری ایران نمی باشد.

سناریوی مذاکرات هسته ای

آنچه زیر نام مذاکرات هسته ای جریان دارد از آغاز تا حال اسم رمزی برای رویاروئی دیپلوماتیک طبقه بورژوازی دو کشور امریکا و ایران برای تعیین سرنوشت مناقشات فیمابین بوده است. این سناریو توسط سکانداران سفینه حاکمیت ایالات متحده نوشته شد، اما مسبوق به پیش بینی انتظاراتی بود که جمهوری اسلامی از برنامه ریزی ها  و فعالیت های اتمی خود داشت. رژیم می خواست از آن به عنوان یک اهرم مؤثر فشار برای تحمیل خواست های خویش بر امریکا و متحدان منطقه ای آن کشور بهره گیرد، این طرح اما در همان نطفه توسط حاکمان سرمایه داری ایالات متحده قاپیده شد و به صورت معکوس علیه جمهوری اسلامی به کار رفت. دولتمردان امریکا بر آن شدند تا کل قوای خود، امکانات متحدانشان، ظرفیت مؤسسات جهانی سرمایه داری و تمامی اهرم های فشار این قطب از سرمایه بین المللی را یکجا برای متقاعد ساختن جمهوری اسلامی به انحلال در تارو پود استراتژی خود متقاعد سازند. تا رژیم ایران با حفظ تعلقات فاشیستی، اسلامی و بربرمنشانه اش علیه جنبش کارگری و علیه هر ندای ضد سرمایه داری، حلقه ای از زنجیره سراسری سیاست امریکا در خاورمیانه و منطقه خلیج باشد. آنچه در این میان فقط دستاویز بود مجادلات هسته ای و آنچه نقطه شروع و رجوع و ختم ماجرا را می ساخت پیگیری همین هدف استراتژیک بورژوازی امریکا بود. این مذاکرات در طول 8 سال ریاست جمهوری احمدی نژاد و تسلط سرمایه داران سپاهی و بیت رهبری بر تمامی اهرم های قدرت، بیشتر به نمایشی مضحک می ماند زیرا که یک سوی ماجرا به رغم تحمل فشار بسیار فرساینده و کوبنده تحریم ها یا همه مشکلات دیگر، اراده ای برای انحلال در نظم نسخه پیچی شده امریکا برای خاورمیانه و جهان نداشت. با همه اینها امریکا در طول همین مدت برنده سیر حوادث بود. سناریوی هسته ای اهرم فشار علیه جمهوری اسلامی را به موضوع تلاش اتحادیه اروپا، شورای امنیت سازمان ملل، حتی اعضای مخالف درون این نهاد، دولت های عرب منطقه، اسرائیل و بخش عظیمی از بورژوازی بین المللی تبدیل کرد، اعمال تحریم ها، برنامه ریزی تحمیل فشارهای مختلف بر رژیم ایران همگی موفقیت هائی بود که سران کاخ سفید در راستای نیل به انتظارات خود در این 8 سال به دست آوردند. رژیم ایران زیر شلاق این فشارها چاره ای ندید سوای اینکه سناریوی حل مناقشات را جدی گیرد. تن دادن سرمایه داران سپاهی و شرکا و بیت رهبری به قبول ریاست جمهوری تیم روحانی و حامیان اگر نه در همه رویه های خود، اما در وجوه مهمی از آن، سایه سنگین همین فشارها را بر سر داشت. دولت امریکا تا اینجا موفق شده بود که جمهوری اسلامی را به طور جدی به پای میز معامله کشد، درست به همین دلیل از این تاریخ به بعد است که گفتگوی موسوم به « مذاکرات میان ایران و پنج بعلاوه یک» عملاً، به صورت عریان و به طور کاملاً رسمی به مناظرات و طرح مناقشات و جدال زمینی میان وزیر امور خارجه امریکا و همتای ایرانی او بدل می گردد. هسته اصلی حرف ها تعیین سرنوشت مناقشات سالیان دراز است. اینکه جمهوری اسلامی باید در سوریه و لبنان و عراق و بحرین و همه جای دیگر آن کند که حداقل متعارض استراتژی سراسری امریکا در منطقه و جهان نباشد. اما پویه تحقق این انتظارات را نمی توان با تنظیم قراردادها و رد و بدل مقاوله نامه های تعهدآمیز تضمین کرد. برای اینکه بورژوازی امریکا به حصول آنچه می خواهد امیدوار شود باید کل رویکرد تاکنونی جمهوری اسلامی دچار تغییر شود. این امر به نوبه خود در گرو عزم جزم دولتمردان بورژوازی ایران به ادغام و انحلال هر چه ژرف تر چرخه بازتولید سرمایه داری ایران در مجاری بین المللی انباشت و ارزش افزائی سرمایه های امریکائی است. اگر جمهوری اسلامی این را قبول کند و به میزانی که عملاً  چنین نماید می تواند و محق است که قدرت فائقه منطقه باشد، در چنین وضعی حتی زرادخانه اتمی آتی رژیم نیز مطهر خواهد بود، در غیر این صورت باید حتماً شاهد فروپاشی بی بازگشت چرخه بازتولید سرمایه اجتماعی ایران و دنیای عواقب بعدی گردد. مفاهیمی مانند شمار سانتریفوژها، تعیین تکلیف اورانیوم غنی شده 20 درصدی، شکل کار راکتور آب سنگین اراک، وضعیت فردو، بعد نظامی فعالیت های هسته ای و مانند این ها نیز اعتبار خود را به صورت اسم های رمز ماجرا حفظ خواهند کرد.

یک بار دیگر تأکید کنیم که بر جبین کنونی اوضاع آثار مهر معامله با ثباتی مشاهده نمی گردد. هر توافقنامه ای با هزاران جار و جنجال می تواند امضاء شود، اما عمر این توافقات از طول عمر چراغ دم باد بیشتر نخواهد بود. دلیل این امر در لا به لای این نوشته به اندازه لازم تصریح شده است. تمامی تعارضات میان دولت ها و بخش های مختلف بورژوازی جهانی بر سر سهم اضافه ارزش ها و حصه قدرت ها در اینجا، در پهنه گفتگوی مربوط به حل و فصل روابط بین امریکا و ایران و مسائل جاری خاورمیانه ناسورآسا سر باز می کنند.  از بورژوازی عربستان سعودی و ترکیه و مصر و اسرائیل و سوریه و لبنان و عراق و یمن و همه ممالک ریز ودرشت عربی حاشیه خلیج گرفته تا روسیه و چین و سران اتحادیه اروپا هر کدام با طیف بندی متعارض درونی و بین المللی خود سهمی می خواهند که اجماع همه آنها هیچ آسان نیست. سکانداران روز سفینه قدرت بورژوازی در ایالات متحده و ایران می توانند سطح بسیار شکننده، گورزاد و بی فرجامی از تفاهمات اضطراری این طیف ناهمگون جهانی را سکوی یک توافق سازند اما تکلیف چنین میثاقی از پیش معلوم است. در این میان یک چیز می تواند بساط کل این ستیزها و کشمکش ها را در یک چشم به هم زدن بر چیند و سرتاسر هستی طیف را گلزار وحدت و یکپارچگی سازد. اگر جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر جهانی کمترین جرقه ای از میدان داری مؤثر سرنوشت ساز را بر سپهر هستی بشر ساطع می کرد، آنگاه کل دولت ها، کل لایه ها، احزاب، محافل، رویکردها و تمامی مافیاهای درون طبقه سرمایه دار جهان، انجمن فراماسیونری تشکیل می دادند و از جمله در خاورمیانه آهنین ترین عهدنامه های اخوت را امضاء می کردند. آخرین نکته بحث را هم در چند جمله خلاصه کنم. سرنوشت جدال میان بورژوازی امریکا و جمهوری اسلامی هر چه باشد، آینده مناقشات هر شکلی به خود گیرد، تحریم ها کم یا زیاد گردد یا هر حادثه دیگری که حول محور این کشمکش ها به وقوع پیوندد، در هر حال برای طبقه کارگر ایران سوای فشار هر چه سهمگین تر معیشتی، سرکوب سبعانه تر، گرسنگی کشنده تر و سیه روزیهای روزافزون تر هیچ نتیجه دیگری به بار نخواهد آورد. توده های کارگر اگر بناست حتی ذره ای از این فشارها و نکبتها و سبعیت ها بکاهند فقط یک راه دارند. اینکه جنبش شورائی ضد کار مزدی خود را سازمان دهند. سرنوشت زندگی حال و آتی کارگران صرفاً به میزان توان آنها برای اعمال قدرت متحد شورائی علیه سرمایه گره خورده است. هر نوع دل بستن به هر دریچه امید دیگر باز کردن پنجره ای به سوی مرگبارترین پرتگاهها است.

مؤخره

تا اینجای مقاله حاضر در هفته نخست ماه آوریل نوشته شد. زمانی که تا شروع آخرین مذاکرات هسته ای هنوز دو هفته و تا پایانش سه هفته فاصله داشت. نتایج این مذاکرات که دستور کار طرفین برای حل و فصل بیشتر مناقشات در ماههای آتی خواهد بود اینک اعلام شده و کم یا بیش انتشار بیرونی یافته است. به نظر می رسد یا حداقل باور من چنین است که آنچه رخ داده است با فحوای حرف های مقاله همخوان می باشد. نیازی به توضیح یا مرور این همخوانی نمی بینم، قصد بررسی بیانیه به اصطلاح «مشترک» را هم ندارم. در این میان اشاره ای اجمالی به برخی نکات « تفاهم نامه» شاید بی مناسبت نباشد. این نکات عبارتند از:

  1. تأکید همیشگی ما این بوده است که سناریوی هسته ای سلاح دست طرفین برای اعمال فشار بر همدیگر، امتیازگیری افزون تر از هم و مجبور ساختن حریف به عقب نشینی های بیشتر در پهنه اختلافات واقعی فیمابین است. در تمامی این سال ها و بیشتر از همه در طول مذاکرات اخیر، دولت امریکا و متحدانش تلاش کردند تا بهره گیری جمهوری اسلامی از این سلاح را به حداقل و در صورت امکان به صفر رسانند. دولت بورژوازی ایران نیز با همه توان می کوشید و در روزهای اخیر کوشید تا این سلاح را حفظ نماید. متن « تفاهم نامه» حاوی پیروزی مهمی برای امریکا و حامیانش در این قلمرو است. از این به بعد جمهوری اسلامی بسیار سخت تر از گذشته می تواند ماجرای هسته ای را به عنوان یک ساز و کار فشار بر رقیبان مورد استفاده قرار دهد. بر اساس آنچه که طرفین تا همین جا توافق نموده اند. بورژوازی امریکا و شرکایش از این به بعد نیروی درونی و نه بیرونی پروسه فعالیت های اتمی جمهوری اسلامی خواهند بود. دقیق تر بگوئیم، ایالات متحده و همراهان در حساس ترین بخش های این حوزه امکان سرمایه گذاری پیدا می کنند. سرمایه های آنها به ویژه در شکل تکنولوژی و ماشین آلات وارد مجاری این عرصه مهم خواهد شد. کارشناسان، پژوهشگران و نیروی متخصص غربی در کار پیشبرد پروژه ها حضور خواهند یافت. سوای این، از حدود 15 کیلوگرم ذخیره اورانیوم غنی شده موجود فقط 300 گرم آن در اختیار ایران باقی می ماند، توان رژیم برای غنی سازی تا 15 سال به زیر 3،7% کاهش می یابد، در آب سنگین اراک هیچ پلوتونیومی تولید نمی شود و فردو کلاً به یک مرکز فیزیک هسته ای مبدل می گردد. فراموش نشود منظور من از نقل این ارقام مطلقاً اشاره به مهار شدن یا نشدن ظرفیت رژیم برای ساختن بمب هسته ای نیست. باز هم باید تأکید کنم که موضوع واقعی اختلاف به هیچ وجه ماجرای اتمی نمی باشد. کل مسأله نقشی است که این سناریو به عنوان سلاح مؤثر زورآزمائی و اعمال فشار بازی می کند و قرار گرفتن جمهوری اسلامی در موقعیتی که با ارقام و مؤلفه ها بالا توصیف شد متضمن کاهش بسیار چشمگیر نقش این سلاح برای رژیم خواهد بود. موضوع اما به همین جا ختم نمی شود. دولت بورژوازی ایران باید پروتکل الحاقی را هم امضاء کند، بازرسان آژانس می توانند به صورت سرنزده و هر گاه که اراده نمایند تمامی تار و پود مؤسسات هسته ای کشور را زیر نظر قرار دهند. همه اینها ساز و کارهای تنزل سرنوشت ساز موقعیت جمهوری اسلامی در بهره گیری از سناریوی هسته ای به عنوان یک سلاح فشار و زیادت طلبی است. برای درک ابعاد سقوط شانس رژیم ایران به استفاده از این سلاح فقط کافی است پاسخ « جان برنان» رئیس سازمان سیا به منتقدان « تفاهم نامه» را در نظر آروریم. او می گوید: «از دریافت خبر تن دادن دولت ایران به این همه عقب نشینی دچار حیرت شده است» وی اضافه می کند که «مخالفان این تفاهم نامه اگر محتوا و مفاد واقعی آن را درک می کنند و باز هم دست به انتقاد می زنند قطعاً فریبکارند»
  2. عکس آنچه در مورد برنامه هسته ای گفتیم در رابطه با اهرم تحریم ها صدق می کند. نه فقظ لغو هیچ بخش تحریمها که حتی تعدیل و کاهش هر کدام این بخش ها هم فاقد حداقل تضمین اجرائی و موکول به پاره ای شروط مهم و دشوار است. «سازمان ملل» به عنوان نهاد پاسدار نقش مسلط بلوک بندی غربی سرمایه جهانی هر زمان که اراده کند می تواند این یا آن تحریم ملغی شده را تجدید کند. اتحادیه اروپا نیز در صورت اقتضا توان این کار را کاملاً دارد. تکلیف ایالات متحده از پیش روشن است. تا جائی که به متن تفاهم نامه مربوط است نیز الغاء هر مقدار تحریم ها به تبعیت کامل جمهوری اسلامی از مصوبات، منویات، نوع تشخیص و رضایت کامل رقبا قفل گردیده است. این بدان معنی است که دولت امریکا و همراهان عزم جزم دارند تا به محض اقتضای منافع و احساس نیاز به اعمال فشار علیه رژیم از تمامی اهرمهای کارامد برای این کار استفاده کنند.
  3. دو مورد بالا با بیشترین صراحت بانگ می زنند که مجادلات و همفرسائی های میان رژیم سیاسی حاکم بورژوازی ایران در یک سوی و بورژوازی ایالات متحده و شرکا و متحدانش در سوی دیگر، با فرجام یابی این « تفاهم» و ارتقاء آن به « توافق» وارد دور جدیدی می گردد. ویژگی این فاز آن است که دومی به صور مختلف، به گونه ای چشمگیر، بیشتر از دوره های پیش و به شکل کاملاً تعیین کننده تری، خواهد توانست اولی را برای قبول پروسه ادغام خویش در نظم نسخه پیچی شده امریکا برای سرمایه جهانی زیر فشار قرار دهد. این امر نیازمند مقداری توضیح است. مذاکرات اخیر سد ورود رسمی، « قانونی»، مطلوب و غیرقابل انکار ورود سرمایه های امریکائی به حوزه های انباشت داخلی ایران را به میزان زیادی در هم شکسته است. بر واژه «رسمی» تأکید می کنم زیرا مراودات اقتصادی میان امریکا و ایران یا تراست های عظیم امریکائی و بورژوازی ایران در شکلهای معینی در همه دوره ها حتی زمان تحریم ها هم کم یا بیش وجود داشته است، اما آنچه اینک حداقل به شکل یک چشم انداز خود را ظاهر می سازد، سرمایه گذاری و حضور اثرگذار شرکت ها و مؤسسات مالی و صنعتی امریکا در قلمروهای مهم انباشت داخلی است. سوای حوزه هسته ای که در نص تفاهم نامه مورد تصریح قرار گرفته است، از همین حالا بانگ برخی دولتمردان جمهوری اسلامی برای دعوت از شرکت های مذکور در سایر عرصه ها از جمله سودآورترین آنها بسیار بلند است. چند روز پیش از مذاکرات آخر، بیژن زنگنه تأکید کرد که در صورت کاهش تحریم ها، شرکت های امریکائی برای پیش ریز سرمایه در صنایع پتروشیمی و نفت و گاز بر دیگران مقدم خواهند بود. همه این مؤلفه ها می گویند که اگر در طول 37 سال گذشته، مجبور ساختن رژیم ایران به رویکرد مذاکره و تفاهم و مماشات با هدف متقاعد نمودن این رژیم به انحلال در نظم متناظر با نقش مسلط سرمایه داری امریکا در جهان بود از این به بعد سرمایه های امریکائی و حضور مستقیم تراست های ایالات متحده است که عملاً دست به کار تحقق این هدف می گردند. اهرم تحریمها و فشار بر سیاستهای هسته ای ایران نیز موضوعیت و مکان واقعی تأثیر خود را به همین حوزه منتقل خواهند کرد، به بیان دیگر ساز و کار ادغام هر چه بیشتر سرمایه اجتماعی و ساختار نظم سرمایه داری ایران در الگوهای نظم برنامه ریزی شده بورژوازی امریکا خواهند بود.
  4. رخدادهای تا کنونی با شاخص هائی که گفته شد برای بخشی از بورژوازی ایران و امریکا و جهان طلایگان تحقق پاره ای چشم اندازها و آرزوها است. این بخش بورژوازی در امریکا حفاری مراودات سترگ اقتصادی با ایران، تضعیف هر چه بیشتر همپیوندی های صنعتی و مالی و نظامی جمهوری اسلامی با چین و روسیه و سایر رقبا و پر ساختن جای آنها توسط خود را عاقلانه ترین و پیروزمندانه ترین شیوه حل و فصل مناقشات فیمابین می بیند. دولت اوباما مدتهاست این سیاست و رویکرد را «حل دیپلوماتیک اختلافات» نام نهاده است. عین همین سیاست، مورد حمایت و حتی آرزوی روز وسیع ترین بخش بورژوازی ایران نیز هست. وسیع ترین در اینجا به هیچ وجه مترادف قوی ترین نیست. در این رابطه پائین تر توضیح می دهم. این بخش گسترده طبقه سرمایه دار ایران بعضاً از گذشته های دور اما کثیرترین شمار آنها از جمله تمامی دارو دسته ها و باندهای موسوم به اصلاح طلب از روزهای آخر جنگ ایران وعراق به این سوی برای وقوع این اتفاق روزشماری می نموده اند. اینان، این جرثومه های جنایت و توحش که نیروهای واقعی بنیانگذار فاشیسم اسلامی بورژوازی و رژیم درنده جمهوری اسلامی بودند، به دنبال سرکوب فاشیستی جنبش کارگری، کشتارهای چند هزار، چند هزار، قلع و قمع نیروهای چپ و کلیه مخالفان و بالاخره در پی حصول اطمینان به استقرار و ماندگاری جمهوری اسلامی، به فکر احیاء روابط متلاشی شده اقتصادی و سیاسی سرمایه داری ایران با امریکا و ممالک غربی افتادند. این جمعیت کثیر بورژوازی خواه به گاه حضور در قله حاکمیت سیاسی و در دست داشتن اهرمهای کلیدی قدرت و خواه در موقعیت اپوزیسون یا هر شکل دیگر، در دوره های رئیس جمهوری رفسنجانی و خاتمی برای هموارسازی راه حصول این هدف تلاش کردند. آنها در حال حاضر بسیار بیشتر از پیش برای این کار سر و دست می شکنند. در پهنه جهانی بسیاری از کشورهای متحد و شریک و اقمار امریکا منافع خود را در تن دادن جمهوری اسلامی به «توافقات» احتمالی می بینند. در سطح منطقه نیز ممالکی مانند ترکیه، اردن، کویت، امارات، قطر خواه به لحاظ ملزومات بازتولید و ارزش افزائی سرمایه های خود و خواه در زمینه دستیابی به ثبات سیاسی و قوام بیشتر پایه های قدرت رژیم هایشان به همان استراتژی و رویکردی چشم دارند که بخش بورژوازی مورد اشاره ما در ایران و امریکا برای تحققش تقلا می کنند و «بر مژده انجامش جان می افشانند» در میان این دولت ها ترکیه با توجه با حجم عظیم مبادلات اقتصادی خود با ایران بیش از سایرین احساس رضایت و خشنودی می کند.
  5. بر خلاف آنچه در مورد بخشی از بورژوازی در ایالات متحده، ایران، منطقه و کل جهان گفتیم. یک بخش دیگر این طبقه در همه این کشورها و در دنیا، با آنچه ممکن است اتفاق افتد و با کل پروسه تشکیل دهنده این رخدادها عمیقاً یا به میزان زیادی سر مخالفت دارد. سرمایه های چینی و روسی با فرجام عملی احتمالی این « توافق ها» درصد کاملاً فاحشی از سهم خویش در اضافه ارزش های حاصل استثمار طبقه کارگر ایران در حوزه های گوناگون را به نفع رقبای امریکائی و غربی از دست خواهند داد. این حجم اضافه ارزش ها چنان عظیم است که جای خالی آن برای سرمایه اجتماعی هر دو کشور به ویژه چین تولید مشکل خواهد کرد. در داخل ایران حجم غول آسای سرمایه هائی که طی سالهای اخیر مخصوصاً دوره فشار تحریم ها، هزارها مجاری مافیائی پرسود را برای یافتن ورودی های لازم به چرخه بازتولید سرمایه جهانی و کسب نجومی ترین اقلام اضافه ارزش ها، کشف و حفاری و راه اندازی نموده اند مسلماً وقوع تغییرات محتمل مورد مذاکره را خوشایند نمی بینند. سرمایه داران سپاهی و شرکا بزرگترین مالکان این سرمایه ها و تراستهای سترگ مالی و صنعتی هستند. اینکه حتی این بخش از بورژوازی یا لااقل لایه هائی از آن، دورنمای حصول سودهای انبوه تر خود را در همپیوندی با بورژوازی ایالات متحده و غرب بیند، مطلقاً بعید نیست اما تا قرار گرفتن آنها در مکان تشخیص، تقاعد و تصمیم به این تغییر ریل راه نسبتاً درازی در پیش است. به همین دلیل ابراز حمایت روزهای اخیر فرماندهان سپاه از سناریوی « تفاهمات» بسیار بیشتر از آنکه واقعی باشد نوعی بازی دیپلوماتیک و زدن تونل برای تأثیرگذاری دلخواه بر روند رخدادها در ماههای آینده است. دلیل موضوع روشن است. هنوز هیچ سنگی بر روی سنگ برای بنای آنچه قرار است روی دهد، جای نگرفته است. حرف ها، وعده ها و قرارها در بهترین حالت نقش ملاط و مصالح را دارند و سرمایه داران سپاهی و شرکا بهترین راه دخالت در معماری مطلوب این بنا یا حتی ویرانی آن را نه مخالف خوانی که نوعی تأیید و حمایت می بینند. سیاست ها، مواضع و پروسه واقعی اثرگذاری این بخش بورژوازی چه بسا، نه ماههای آتی که در سال های پس از حصول توافق احتمالی خود را ظاهر سازد.
  6. همه آنچه تا امروز در چهارچوب تفاهمات، اعلام شده است و کل پروتکل هائی که بعدها به احتمال، زیرعنوان توافق راه آزمون و اجرا پیش گیرد، هیچ مانعی بر سر راه تداوم مناقشات حتی، حدت، شدت و قهرآمیز شدن کشمکش ها ایجاد نمی کند. تناقضات موجود در این فرایند تا آنجا سرکش و انبوه است که هیچ تضمینی در هیچ سطح برای تحقق رؤیاهای بورژوازی دوستدار « توافق» و پیامدهایش، در ایران و امریکا و منطقه و جهان باقی نمی گذارد. نیرومندترین بخش بورژوازی ایالات متحده و دولت هائی مانند عربستان و اسرائیل، راه خلاصی از زیادت خواهی ها، تسلط طلبی ها و تعارض جمهوری اسلامی با نظم نسخه پیچی شده امریکا برای خاورمیانه و سرمایه جهانی را فقط در تبدیل این رژیم به دولتی مقهور، منکوب، مستأصل و عاجز از هر گونه میدانداری جستجو می نمایند. بخشی از بورژوازی ایران نیز یگانه راه واقعی بقای خود را در توسعه بی مهار قدرت در منطقه و جهان و اجتناب از ادغام در الگوی نظم معماری شده امریکا می بیند. نکته بسیار مهم این است که این بخش بورژوازی چه در امریکا و چه در ایران، اگر چه پرشمارترین لایه های طبقه سرمایه دار نیستند، اما نیرومندترین آن هستند. سهمشان در مالکیت سرمایه ها از حریفان بسیار بیشتر است و مکانیسم های اثرگذاریشان بر روند رخدادها کاملاً کارسازتر است.
  7. یک بار دیگر باید تأکید کرد که هر چه در این راستا رخ دهد به طور قطع و بدون هیچ تردید و ابهام متضمن بیشترین و فاجعه بارترین زیان ها برای طبقه کارگر ایران خواهد بود. اما فاجعه ای عظیم تر از این هم برای توده های کارگر وجود دارد. اینکه کارگران به عوامفریبی ها و نیرنگ های شریرانه این یا آن جناح بورژوازی دل بندند، احتمال تغییری به نفع خویش در پروسه تغییر روابط میان دولت های سرمایه داری، طبقه سرمایه دار کشورها یا مافیاهای رقیب درون بورژوازی جهانی را باور کنند، لحظه لحظه تاریخ سرمایه داری با رساترین صداها بانگ می زند که کارگران دنیا اگر در پی رهائی خویش، بهبود زندگی خود یا حتی جلوگیری از تشدید روزافزون گرسنگی و فقر و بی بهداشتی و آوارگی و بی آبی و سایر سیه روزی های خود هستند فقط یک راه دارند. اینکه شورائی، سراسری و ضد سرمایه داری متشکل گردند. این تنها راه است و همه راههای دیگر مسلماً به گورستان است.

ناصر پایدار

آوریل 2015

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *