بحران سوسیال دموکراسی در سوئد

انقلاب نه! رفرم آری! این سمفونی ملیحی بود که چند سال پیاپی، با صدای « آگوست پالم» در گوش کارگران سوئد زمزمه شد، تا سرانجام در آپریل سال 1889، ( سال تأسیس انترناسیونال دوم) حدود 70 کارگر و غیرکارگر را در کنگره مؤسس حزب سوسیال دموکرات به دور هم گرد آورد. حزب تشکیل شد و ترجیع بند تمامی منشورها، پیام ها و خطابه های مؤسسانش این بود که می خواهند حتماً رفرمیست باشند و به اندازه کافی از انقلاب و کمونیسم بیزارند.

این سمفونی و زاد و ولدهای سیاسی و بیانیه وارش کمی این سوتر ارکستر مرامی خود را نیز پیدا کرد. « یالمار برانتینگ» که بعدها مقام نخستین لیدر منتخب کنگره حزبی و چند گام بعدتر اولین کرسی پارلمانی سوسیال دموکراسی را نصیب خود ساخت، در جریان یک نطق بسیار پرشور برنامه ای!! اعلام داشت که حزب وی قطعاً حزب رفرمیست هاست اما رفرمیست هائی که با همان قاطعیت سوسیالیست نیز هستند!! به این ترتیب طبقه کارگر سوئد از همان سال های شروع دهه نود قرن نوزدهم تکلیف خود را خوب فهمید. اینکه باید رفرمیست باشد، از انقلاب بیزاری جوید. نظام سرمایه داری را آخرین منزل مقصود پندارد، در مقابل نظام بردگی مزدی سر تسلیم فرود آورد، رابطه خرید و فروش نیروی کار را داربست جاویدان زندگی خود بداند. هر مقدار بهبود زندگی خود را در گرو سودافزائی بیشتر و عظیم تر سرمایه ها پندارد و هر نوع خیال رهائی از سیطره کار مزدی را برای همیشه از ذهن خود خارج سازد.

سوسیال دموکراسی از کارگران قول گرفت که چنین باشند و طبقه کارگر سوئد تعهد کرد که حتماً چنین کند. وقتی که همه این قول و قرارها به اندازه کافی ممهور شد سران سوسیال دموکراسی فریاد سر دادند که می توانیم پروسه تلاش برای دستکاری نظم اجتماعی موجود را آغاز کنیم اما برای این کار قدرت لازم داریم و قدرت ما در اتحاد سندیکائی و سندیکالیستی نهفته است. پس دست به کار ساختن سندیکاها و اتحادیه سراسری کارگران شویم. کارگرانی که همراه و زیر پرچم خرده سرمایه داران سوسیالیست حزب سوسیال دموکرات را تأسیس کرده بودند، اینک با رهنمود حزب راهی تأسیس کلوب ها، نهادهای سندیکائی و تشکیل اتحادیه کارگری می شدند.

مبارزه طبقاتی در عالم واقع راه بسیار دشوار، پرمخاطره و مالامال از دست انداز در پیش دارد اما توده های کارگر سوئد از این بابت خیالشان تخت بود زیرا در شعاع آموزش های سوسیال دموکراسی تکلیف خود را با این مبارزه روشن کرده بودند. آنان هر جنب و جوش ضد کار مزدی را با چهارتکبیر بلند رفرمیسم خاک کردند. سوسیال دموکراسی به آنان گفت که «حق رأی عمومی» دروازه همه فتوحات بعدی است و آن ها با قدرت رفرمیسم اتحادیه ای، در شرائط آن روز دنیا، در یک جامعه بسیار کوچک، یک اعتصاب بزرگ سراسری را با شرکت 120 هزار کارگر سازمان دادند. کارگران اعتصاب نکردند تا به سرمایه اعلام کنند که طبقه بردگان مزدی سرمایه اند اما می خواهند بردگان مزدی سرمایه نباشند. منادیان برپائی جهانی دیگر هستند، زور خود را علیه اساس استثمار سرمایه داری به کار می گیرند و بر سر آنند که تا هر کجا که تیر قدرتشان برد دارد سرمایه را از استثماری که می کند، از قدرت، دولت و استیلائی که دارد عقب رانند. آنان اعتصاب نکردند تا جنبش خود را با مصالح ضد کار مزدی و با ملاط و سیمان نقد طبقاتی اقتصاد سیاسی سرمایه استحکام بخشند و این استحکام را سنگر تعرض بعدی نیرومندتر علیه کار مزدی سازند. نه، آنان اصلاً چنین قصدی نداشتند و به سوسیال دموکراسی و حزب خویش تعهد داده بودند که چنین نکنند. 120 هزار کارگر از قطب شمال تا دریای مشرق چرخ تولید را از کار انداختند تا بگویند که می خواهیم در برنامه ریزی نظم کار و تولید سرمایه شریک شویم، اصلاً دوست داریم استثمار خود توسط سرمایه را از صمیم دل و با همه شور و ایمان و باور رفرمیستی و سوسیالیستی!! و سوسیال دموکراتیک، خودمان برنامه ریزی کنیم و برای این کار خواهان « حق رأی عمومی» هستیم. توده های کارگر اعتصاب کردند و حق رأی خواستند تا با این رأی، سوسیال دموکراسی و حزب خو را راهی پارلمان سرمایه کنند و تا این حزب و نمایندگان سوسیال دموکرات آن ها همه آنچه را که طبقه بورژوازی علیه بردگان مزدی سرمایه وعده داده است با حزامت عالی و درایت و دانش و دوراندیشی به نفع سرمایه انجام دهند. اگر مبارزه طبقاتی دشوار است، چه غم که راه رفرم هموار است. اعتصاب به نتیجه نشست، به ویژه که بخش هوشمندتر بورژوازی سوئد، طیف لیبرال هم به این خواست رضایت می داد و بهای خدمات ذیقیمت رفرمیسم سوسیالیستی!! به نظام بردگی مزدی را متوجه می شد و ارج می نهاد. نصف راه طی شده بود. حق رأی همگانی، سوسیال دموکراسی را اگر نه یک شبه اما نه چندان هم دیر بر مسند قدرت سرمایه نشاند و در چنین وضعی مین گذاری مبارزه طبقاتی و تسطح جاده رفرمیسم بسیار آسان تر شد. رفرمیسم به کارگران آموخت که روز کار 8 ساعته حق آن هاست. تشکیل انواع و اقسام انجمن ها حق مسلم و مفروض آن هاست و هر چه بیشتر در این نهادها عضو شوند بسیار بهتر خواهد بود. حزب دلیل این کار را هم بسیار شفاف برای کارگران توضیح داد. به آن ها گفت که بسیاری از خواسته ها، نیازها و انتظارات را به جای اینکه بر گرده سرمایه سرشکن کنیم خود از طریق قبول عضویت همین انجمن ها و اجتماع درون آن ها می توانیم انجام دهیم. با ABF

(Arbetarnas bildning förbund) خود را از شر بیسوادی نجات دهیم. با HSB بخشی از بهای نازل نیروی کار خود را به جای صرف معیشت، آسایش و رفاه روز خود وثیقه داشتن یک محل مسکونی سازیم، با Knosom تلاش کنیم تا بهای مایحتاج اولیه معیشت خود را تنزل دهیم و از این طریق سطح انتظار خود برای میزان دستمزدها را پائین آوریم. به این نوع انجمن ها نیز بسنده نکنیم. اشکال مناسب اعمال فشار آن ها را هم سازمان دهیم تا به کمک آن ها توان طبقاتی خود را برای تقویت یک حزب سرمایه علیه حزب دیگر آن، برای تحکیم پایه های قدرت سرمایه داران رفرمیست علیه سرمایه داران محافظه کار، برای نشاندن سوسیال دموکراسی بر اوج و پائین کشیدن رقبای آن ها استفاده کنیم.

« رفرمیست های سوسیالیست»!! با همه توان، با استمداد از همه اهرم ها و امکانات و از طریق بکارگیری راهکارهای لازم، جنبش کارگری سوئد را در وسیع ترین سطح ممکن در برهوت رفرمیسم دفن کردند و صدالبته که در گستره همین صف آرائی های سندیکائی و اتحادیه ای موفقیت هائی را هم نصیب این جنبش ساختند. بهداشت و درمان نیمه ارزان، آموزش کم هزینه، بیمه بیکاری، بیمه ایام مریضی، نگهداری نسبتاً ارزان از سالمندان، تسهیلات لازم برای کودکان، آزادی بیان و عقیده و تشکل و البته همه این ها به شرط تبعیت کامل از قانون اساسی سرمایه، تضمین یک حداقل معیشتی برای همگان ( socialbidrag)، قراردادهای دستجمعی کار،(kollektivavtal) مرخصی یکساله نگهداری نوزادان Föräldrar ledighet) ممنوعیت کارخردسالان، کمک هزینه زندگی برای کودکان، (barnbidrag) کمک هزینه مسکن ( bostadsbidrag) پاره ای امکانات محیط اشتغال، و نظائر این ها از جمله دستاوردها بودند.

سرمایه داری سوئد بدون مقاومت چندانی در مقابل این خواست ها تسلیم شد. این امر چند دلیل داشت. رفرمیسم خود در مسند قدرت بود و سفینه حیات و حاکمیت و بقای سرمایه داری را سکانداری می کرد. رفرمیسم مدام از بارگاه قدرت سرمایه انگشت اشاره خود را به چشم رقبای جاهل محافظه کارش فرو می کرد و بر سر آن ها فریاد می زد که خطر کمون پاریس ها،انقلاب اکتبرها و جنگ و جدل های خونبار کارگران اروپا در اواسط قرن نوزدهم را به یاد بیاورند و به خاطر رفع این مخاطرات عظیم، از موی سر تا ناخن پا مرهون وی ( رفرمیسم) باشند، در مقابل این خواسته های کارگران لجاجت نشان ندهند و آن را به حساب زکوت رفع قضا و بلا بگذارند. رفرمیسم ادامه می داد و مدام همسایه شرقی را هم در لباس لولوی سر خرمن وسیله وحشت رقیبان می کرد. حتی برای جا افتادن حرفش زیردریائی های ناتو در آب های مجاور را مارک روسی می چسباند تا به هر حال حریف را به تمکین در مقابل آنچه صلاح کار سرمایه بود راضی گرداند. سوسیال رفرمیسم عین همین عذاب و خطاب را با جمعیت چند میلیونی کارگران هم داشت. در اول ماه مه هر سال نیمه اول وقت همه سخنرانانش را به سب و لعن و نفرین و دشنام های زشت علیه کمونیسم اختصاص می داد و پشت سر هم وضع ناهنجار کارگر اردوگاهی را زهرچشم کارگر سوئدی می کرد. در یک کلام جهان از همه لحاظ به کام سوسیال رفرمیسم بود. لشکر عظیم توده های کارگر شکرگذار بارگاه سیاست هایش بودند. طبقه سرمایه دار در مجموع خود را مدیون حزامت و کرامت و درایتش می دید. بر اریکه قدرت سوار بود و مرکب پیروزی در همه جا می تاخت. سرمایه داری اما غدارتر و درنده تر از آن است که حتی به نمایندگان خوشخیال خود هم سر سوزنی ترحم بنماید. خروش قهر بشرکش سرمایه حتی علیه نمایندگان وفادار متوهم خود نیز اگر « دیر و زود داشته باشد مطلقاً سوخت و سوز ندارد»

سوسیال دموکراسی تا سال های دهه هفتاد سده بیستم، به این سیاق پیش تاخت، اما از همین زمان به بعد بود که ورق شروع به برگشتن کرد. دوران عیش به پایان آمد. سرمایه داری نه فقط جائی برای قبول سفارشات رفرمیسم کارگری نداشت که اساساً تعبیر تازه ای برای رفرمیسم به بازار آورد. اگر در گذشته اقداماتی نظیر روز کار 8 ساعته، بیمه درمان و غرامت بیکاری یا کمک هزینه مسکن و نگهداری از سالمندان و به هر حال اصلاحاتی به نفع این یا آن گوشه زندگی کارگران رفرم تلقی می شد از این به بعد فقط سلاخی هر چه بیشتر این ها به نفع سود کلان تر سرمایه لایق این نام می گردید. اقتضای حتمی کار سرمایه این بود و سرمایه داری بدون این سلاخی ها و بدون گسترش و تعمیق و تشدید فزاینده این ها هیچ دریچه ای به سوی ماندن در پیش روی خود نداشت. سراسر جهان از تراکم سرمایه دچار تعفن بود، سرمایه هائی که اقیانوس های پرخروش اضافه ارزش ها هر چه هم پرخروش تر می شد، باز پاسخگوی نیازهای بازتولیدشان نمی شدند. سرطان پیش رفته ای که برای هر لحظه آرامش خود مغز استخوان انبوه و حجم عظیم خون طلب می کرد. سرمایه داری وارد فازی شده بود که هر چه بر شدت استثمار کارگران دنیا می افزود باز هم برای هیچ دمی از خطر توفش بحران ها در امان نمی ماند. در چنین وضعی یورش هار و مستمر به بهای نیروی کار و معیشت روزانه توده های کارگر تنها طریق تمدید حیات سرمایه می شد و دولت بورژوازی باید به این نیاز مبرم پاسخ می گفت. این فاز مطلقاً راهی به بازگشت نداشت. سرمایه داری نمی توانست به سال های قبل خود باز گردد. طومار رفرم های پیشین تاریخاً بسته شده بود، دیگر حق رفرم از آن رفرمیسم سوسیالیستی!! نبود. بورژوازی بسیار هار بود که شمشیر رفرم فرود می آورد. رفرم و رفرم هائی که بولدوزروار در یک چشم به هم زدن ده ها بیمارستان را می بست، ده ها مدرسه را تعطیل می کرد. هزارها پیر سالخورده را از خانه سالمندان بیرون می انداخت، همه این ها را شخم می زد و در شیار، شیار آن بذر سود می پاشید. سوسیال دموکراسی این وضع را بسیار خوب درک کرد و دانست که باید ریل رفرم سابق را با ریل جدید عوض کند. به خاطر آورد که او « خادم سلطان است، نه نوکر بادمجان» و باید آن کند که سرمایه می خواهد. کارها آغاز گردید اما سعی شد که حتی الامکان سنجیده و « رفرمیستی» باشد. سرمایه حکم به بالا بردن سرعت و افزایش وسعت کار می داد، اما دنیای تجارب عوامفریبی و توهم بافی « رفرمیست های سوسیالیست»!! این کمک را به آن ها می کرد که رسالت جدید سرمایه را زودگذر و موقتی جار بزنند و در ذهن کارگران القاء کنند که هنوز دوران رفرمیسم و نقش بازی های گذشته سوسیال دموکراسی به قوت خود باقی است. آدم رندی مانند « اولوف پالمه» شانس آورد که در پیچ و خم همین توهم پاشی ها و چند صباحی پیش از آنکه طشت رسوائی ها با همه صدای مهیب خود از بام افتد هدف گلوله قاتلان بی نشان! قرار گرفت. در نیمه دوم دهه 80 سوسیال دموکراسی همه عزم خود را جزم کرد که توده های کارگر را با منشور جدید سرمایه و مانیفست رفرم نوین سرمایه داری در وسیع ترین سطح آشنا سازد. پس گرفتن آنچه در طول چند دهه پیش به دست آمده بود، آغاز گردید و دولت روز سوسیال دموکرات کوشید تا ثابت کند که برای انجام این کار از رقبای محافظه کار و نئولیبرال خود بسیار ذیصلاح تر است. با همه این ها پیشبرد کار نمی توانست آسان باشد. طبقه کارگر سوئد در طول دهه های متمادی در عمق کارگاه های همه جا باز شتشوی مغزی سوسیال دموکراسی آموخته بود که حتماً رفرمیست باشد اما با روایت جدید رفرمیسم سرمایه توجیه نبود، تمایلی به توجیه شدن نداشت و گفتگوی آن را طوفان در حصار تنگ معیشت خود می دید. سال های شروع دهه 90 موج اعتراض در سراسر سوئد پیچید. پس از نیم قرن برای بار دیگر از قطب شمال تا دریای مشرق غرق در تظاهرات شد و حزب سوسیال دموکرات یک انشعاب را پشت سر نهاد. انشعاب رفرمیسم از رفرمیسم که چند گام آنسوتر همه سرنشینان کشتی خود را غرق کرد. گردباد سردرگمی با تمامی قدرت طبقه کارگر سوئد را به دور خود پیچاند. طبقه ای که عمری رفرمیست بود و عادت داشت که رفرمیست باشد و می خواست رفرمیست بماند حال نمی دانست که با موج رفرم های جدید چه کند. تکلیف سکانداران و صفه نشینان حزبی روشن بود. آنان در همه مدت درس رفرمیسم داده بودند و اکنون نیز روایت جدید رفرمیسم را حکم می کردند. این حکم عرابه قدرت، تخت مالکیت، بارگاه عزت و همه چیز آن ها بود. این کارگران بودند که باید سنگین ترین تاوان ها را پرداخت می کردند. سوسیال دموکراسی از چند شانس برخوردار بود و البته مقدار زیادی هم بدشانسی داشت. شانس ها عبارت بودند از: 1. در طول عمر پربار خود! افق ضد سرمایه داری پیکار را از برابر چشم کارگران پاک کرده بود و از این لحاظ عجالتاً با خطر تعرض ضد کار مزدی این طبقه مواجه نمی شد. 2. رقبای نومحافظه کار آن ها هم آن قدر هار بودند که کارگران بی افق فسیل در رفرمیسم از شر آن جماعت درنده به اینان روی می کردند. بدشانسی آن ها نیز این بود که گیریم توده های کارگر غرق در رفرمیسم و بیزار از مبارزه ضد کار مزدی و وحشت زده از توحش نومحافظه کاران باز هم چند صباحی به آنان بیاویزند اما طوفان بربریت سرمایه مدام در حال افزایش سرعت و توان تخریب است. مشعل فریب را تا کی می توان از خاموشی باز داشت. نخستین انتخابات دهه 90 فرا رسید و سوسیال دموکراسی نقش جناح مسلط قدرت سیاسی سرمایه را به رقیبان باخت. این باخت کورسوی شانسی بود که عمر عوامفریبی حزب را اندکی طولانی می ساخت. نومحافظ کاران طوفان به پا کردند و در طول مدتی کوتاه حدود یک میلیون کارگر را بیکار نمودند. شمار مدارس را 30% تقلیل دادند، بیمارستان ها را بستند، خانه های سالمندان را تعطیل کردند و هیچ خشتی بر روی خشت باقی نگذاشتند. طبقه کارگر، منجمد در برهوت یخ زده رفرمیسم، افق پیکار طبقاتی باخته و از ریل جنبش ضد سرمایه داری گسسته، خود را مجبور دید که فقط میان بدتر و بدترین ها دست به انتخاب زند. سوسیال دموکراسی با حق رأی آغاز کرده بود و اکنون توده های کارگر از همین حق رأی استفاده شایان می کردند تا میان هارتر و هارترین سرمایه باز هم به سراغ سوسیال دموکراسی بروند. کارگران این کار را کردند اما بعدش چی؟ طوفان تهاجم سرمایه مدام بر قدرت ویرانی خود می افزود و سوسیال دموکراسی تعهد داشت که این طوفان را با تمامی نیرومندی به عمق خانه هر کارگر سوئدی پمپاژ کند. موج نارضائی کارگران افزون و افزون تر می شد و سرمایه داران دولتی سوسیالیست! سرنشین پارلمان، کمون ها، شوراهای استانی، ماشین حزبی و همه مراکز دیگر قدرت سرمایه با همه قوا کوشش کردند تا مقام و موقعیت و قدرت و مالکیت خود را از مخاطرات حفظ کنند. انتخابات 2010 این وضع متلاطم را متلاطم تر کرد. حزب باخت و این باخت در سراسر تاریخ حیات 120 ساله حزب بی سابقه بود. گفتگوی بحران عمیق حاکم بر حزب، همه جا و همه محافل حزب را در خود پیچید. همه با هم فریاد سر دادند که بحران بسیار عمیق است. موناسالین که در کنگره 3 سال پیش حزب با اتفاق آراء مقام رهبری را احراز کرده بود، ضمن استعفاء اعلام داشت که حجم بحران بسیار بیشتر از آن است که کاری از دست کسی چون او ساخته باشد.. اکنون همه می کوشند تا از طریق تآکید بر بزرگی و عمق بحران گوی فضل نمائی و ابراز وجود از هم بربایند. همگی همه چیز می گویند و در این میان فقط یک چیز را هیچ کس نمی گوید. این سخن بسیار ساده که دوران رفرمیسم سوسیالیستی!! و کارگری تاریخاً برای همیشه و در همه جای جهان به سر آمده است. این دوران قابل بازگشت نیست. سرمایه حکم این پایان را با تمامی قاطعیت صادر کرده است و پشتوانه صدور آن را کل زرادخانه های قدرت خود از سیاسی، تا تسلیحاتی و هر نوع توحش دیگر قرار داده است. اگر قرار است سرمایه حاکم باشد حاکمانش نه از جنس رفرمیست های سابق که حتماً باید هارترین نوع نئولیبرال ها و نومحافظه کاران باشند. احزاب سوسیال دموکرات همه جا با حداکثر رغبت از این پیام سرمایه استقبال کرده اند و استقبال می کنند. آن ها نه در حرف که در عمل نشان داده اند که از نومحافظه کاران هم نومحافظه کارتر در رکاب سرمایه و علیه توده های کارگر شمشیر خواهند زد. تا اینجا حرفی نیست. بحث بر سر طبقه کارگری است که تمامی عمرش را در منجلاب متعفن رفرمیسم به سر آورده است و تا امروز هم به طناب پوسیده سوسیال دموکراسی آویزان است. سخن از این کارگران است که الان باز هم به انتظار نشسته اند تا شاید از این امامزاده قدرت سرمایه معجزه ای به نفع آن ها صورت گیرد. این وضع بسیار رقت بار است اما رقت بارتر از آن هم وجود دارد. نه فقط رقت بار بلکه بیش از اندازه تعفن بار و تهوع آور. به جماعت سندیکاپرستان ایرانی داخل کشور و خارج کشوری نگاه کنید تا عمق فاجعه را دریابید. اینان عهد بسته اند که در شروع دهه دوم قرن بیست و یکم، همان آوای ملیح آگوست پالم سوئدی را از گورستان های فراموش شده رفرمیسم راست تاریخ نبش کرده و به هر شکل ممکن در گوش توده های کارگر ایران فرو کنند. اما کارگر ایرانی همراه کارگر سوئدی، همراه کارگران هر کجای دیگر دنیا باید بدانند که عمر رفرمیسم تاریخاً تمام شده است. اگر قبول ندارند. سرنوشت روز حزب سوسیال دموکرات سوئد و اتحادیه سراسری آویزان به این حزب را با دقت لازم نظر اندازند

فعالین جنبش لغو کار مزدی

نوامبر 2010

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *