سرمایه داری و نسل کشی، بیست سال پس از فاجعه روآندا

تاریخ سرمایه داری تاریخ نسل کشی هاست. کشتار بشر جزء لایتجزای بنمایه سرمایه است. جداسازی کارگر از کارش سرچشمه واقعی نسل کشیهای، ممتد، فراگیر، همه جاگستر، سلسله وار و بی انتها در سراسر تاریخ سرمایه داری است. نسل کشی در شکل مردن دهها میلیون انسان از گرسنگی، مردن دهها میلیون آدم از بی آبی، بی بهداشتی و بی داروئی، مردن هر دقیقه 18 کودک از فشار فقر و اشکال عدیده محرومیت ها، نسل کشی در شکل سوزاندن میلیون ها انسان در شعله های جنگ های جهانی و محلی، در آتش هولوکاست آفرینی های نازیستها، فاشیست ها، دولت درنده اسرائیل، جمهوری گند و خون و وحشت اسلامی ایران، در شکل جنگ های جنایتکارانه بورژوازی در ویتنام، بالکان، افغانستان، عراق، سوریه و همه جاهای دیگر، نسل کشی با ویروس اچ آی وی، میکرب مالاریا، سل، دیفتری و فراوان بیماری ها، با محروم سازی میلیاردها انسان از حداقل امکانات آموزشی و فراوان شکل های دیگر کشتار جمعی بشر که همه و همه محصول وجود سرمایه، فشار استثمار سرمایه داری و حاصل بی حقوقی ها و محرومیت های منبعث از استیلای رابطه خرید و فروش نیروی کار در دنیاست. نسل کشی 20 سال پیش رواندا نیز یکی از این کشتارها بود. در اینجا، در طول فقط 100 روز 800 هزار انسان جان باختند. حدود 500 هزار زن مورد تجاوز جنسی قرار گرفتند که 20 هزار جوان روز رواندائی محصول این تجاوزهاست. 70 درصد زنان آماج تجاوز، گرفتار بیماری ایدز گردیدند. فوج فوج انسان ها را زنده، زنده در گورهای دستجمعی دفن کردند. بازمانده های مقتولین را مجبور به نوشیدن خون کشتگان فامیل کردند. لیست درندگی ها، سبعیت ها و بربرمنشی ها از این افزون است. این نسل کشی و این سطح قتل عام انسان در سال 1994 در رواندا رخ داد. همه در باره اش گفتند. روزنامه ها صفحات خود را از شرح آن آکندند، همه چیز گفته شد اما هیچ کس نگفت که بانی و باعث واقعی این نسل کشی شرم آور تاریخی فقط نظام سرمایه داری بوده است. در بهترین حالت ها، رسانه ها نوشتند که دولت ها مساهله کرده اند. تا همین امروز نیز حداکثر همان را می گویند. «سازمان ملل کوتاهی کرد، ارتش فرانسه دست به کار جلوگیری از وقوع جنایت نشد، نظامیان امریکائی ترجیح دادند که شاهدان ساکت اوضاع باشند» و نوع این فرمولبندی ها که از قلم ها تراوش می گردد و بر سر سر زبان می افتد تا ریشه واقعی ماجرا را از انظار دور دارد. در چند سطر، به اختصار، پروسه وقوع حادثه را بشکافیم.

به دوره ای رجوع کنیم که عصر « استعمار» و « استعمارگری» نام گرفته است. دوره ای از تاریخ توسعه و انکشاف و جهانی شدن سرمایه داری که با صدور گسترده کالا به سراسر دنیا و گسترش امپریالیستی روزافزون پایه های عمومی انباشت سرمایه در 5 قاره گیتی خصلت نما می گردد. هموارسازی راه صدور سرمایه، بسط زمینه های فروپاشی نظام فئودال، پیشبرد پویه کالا شدن نیروی کار، پیش ریز وسیع سرمایه، تبدیل مناطق مختلف گیتی به حوزه های استثمار نیروی کار شبه رایگان، دست اندازی سرمایه ها به مواد خام و منابع زیرزمینی ارزان با هدف کاهش هر چه بیشتر بهای تشکیل بخش ثابت سرمایه در اروپا و نتیجه همه اینها توسعه بدون مرز انباشت سرمایه، تولید هر چه کوه آساتر اضافه ارزش ها و سرمایه ها از ویژگی های بارز این دوران است. سرمایه در این گذر و در نیل به این هدف به هر کجای که پای نهاد سوای گند و خون و وحشت هیچ چیز دیگری از هیچ جزء وجودش تراوش ننمود. تبدیل مناطق به قرقگاه شکار بردگان و گسترش تجارت انسان، حمام خون هر مقاومت و هر صدای مخالف بومیان کشورها، استمداد از تمامی شیوه ها، اهرم ها، ساز و کارها و نهادهای توحش ماقبل قرون وسطائی برای تحکیم پایه های قدرت خود، احیاء و بازپردازی کل کانونهای مسخ و شستشوی مغزی انسانها از کلیساها، کنیسه ها و مساجد گرفته تا آتشکده ها، بتخانه ها و خانقاهها، راه اندازی جنگ های قبیله ای، رواج زن ستیزی دینی و عشیرتی و هر نوع جنایت دیگر برای کمک به گسترش چرخه انباشت و تولید سود و سرمایه به کار گرفته شد. این حرف که سرمایه داری تاریخاً، گرایشی تمدن زا داشته است، بدون کندوکاو ژرف مارکسی همه وجوه هستی سرمایه و رویکردهای متنوع ناشی از این هستی، اساساً بدون معنی، متناقض، دروغ و بسیار گمراه کننده خواهد بود. آنچه طبیعت سرمایه را می سازد مطلقاً این یا آن پویه تبعی آن نیست. تولید افراطی اضافه ارزش و بازتولید بی امان شیوه تولید سرمایه داری است که همه چیز این نظام را تعیین می کند. توحش، مذهب سازی، دین سالاری، زن ستیزی، نبش قبر کلیه اشکال بربرمنشی و بهره گیری از آنها به همان اندازه با بنمایه هستی سرمایه ارگانیک است که مدنیت، قانونسالاری، حق رأی همگانی و مدرنیسم با آن همساز است. سرمایه به هر دوتا با یک هدف دخیل می بندد و وجه رجحان این یا آن، صرفاً نقشی است که هر کدام آنها در تولید سود انبوه تر ایفاء می کنند. گمراهه بافی ارتجاعی بسیار هولناکی است کار آن جماعتی که تبعیضات جنسی و نژادی و قومی یا مذهب و خرافه آفرینی های متنافیزیکی و زن کشی و کودک آزاری و نوع این ها را از خونمایه هستی سرمایه جدا می سازند و بقای آن ها را به مجرد جان سختی بازمانده های مناسبات کهنه فئودالی پیوند می زنند. این حرف لنین نیز که گویا تنها سرمایه عصر امپریالیسم است که این توحش ها را می آراید و برای پیشبرد کارش به کار می گیرد واقعیت ندارد. سرمایه همیشه چنین بوده است، در هستی خود چنین است و تا هست چنین خواهد بود. آنچه پیچ و خم کل رویکردهاییش را رقم می زند صرفاً مقتضیات و ملزومات تولید اضافه ارزش است. در این گذر مذهب گریزی به همان اندازه برایش مطلوب است که مذهب سالاری باب طبعش می باشد.

سرمایه داری دوران استعمارگری یا دوره گسترش امپریالیستی پایه های عام انباشت سرمایه در جهان، به هر کجا که رخت کشید از اشاعه و توسعه و تنفید هیچ سبعیتی دریغ نکرد. در « رواندا» نیز دقیقاً به همین منوال پیش تاخت. در این جا خالق بدعت نوینی نیز شد. نژادآفرینی کرد و دست به قبیله تراشی زد. امپریالیست های آلمانی برای استقرار پایه های قدرت خود به این کار نیاز داشتند. باید توده های وسیع استثمارشونده را به جان هم می انداتختند. باید تمامی توان مقابله و مقاومت آن ها در مقابل تجاوزات جنایتکارانه سرمایه را در هم می کوبیدند. آنها برای این کار گورستان های تاریخ را شکافتند و استخوان های پوسیده قبائل را نبش کردند. یک اقلیت کوچک 20 درصدی را که در شرائط روز، بعضاً زمین و مال و منال و ثروتی داشتند « توتسی» خواندند، مابقی را « هوتو» نام نهادند. از میان توتسی ها جماعتی اندک را شریک استثمارگری و قدرت و سوداندوزی خود نمودند و دستشان را در سوداندوزی و استثمار دیگران باز نهادند. به آنها القاء کردند که نژاد برتر هستند و حق دارند که به اکثریت 80 درصدی « هوتو»ها به چشم قوم فروتر نگاه کنند. سرمایه داران جنایت پیشه آلمانی سنگ بنای این کار را نهادند، اما طومار عمر تسلط آنها در آنجا کوتاه بود. جنگ امپریالیستی اول با شکست «متحدین» پایان یافت و جهان از جمله «مستعمرات» آلمان میان امپریالیست های « متفق» بازتقسیم شد. سرمایه داران جنایتکار بلژیکی جای شرکای نازی خود را در رواندا پر کردند. آن ها همان روش ها را ادامه دادند، سراسر کشور را برای دلمه های سود افزونتر شیار زدند و میلیون ها استثمارشونده رواندائی را قربانیان همه چیز باخته این سوداندوزیها کردند. مشکل قبیله تراشی و نژادسازی اما قطعاً، جزء بسیار ناچیز و ناپیدائی از کارنامه بی انتهای استثمارگری و جنایت آفرینی را تشکیل می داد. سرمایه در اینجا مثل غالب نقاط دیگر دنیا، بسان تمامی جوامع سه قاره آسیا، امریکای لاتین و افریقا، با هر وجب انکشاف شیوه تولید و مناسبات اجتماعی خود، فقر آفرید، گرسنگی زائید، طوفان نداری و محرومیت کاشت. انحطاط فرهنگی موجود را قوام کاپیتالیستی داد. خرافه پرستی عهد عتیق را تقدس بازاری بخشید. زن آزاری و مهدورالدم بودن زنان را پابرجا ساخت. سرمایه همه این ها را ساز و کار تولید سود انبوه و انبوه تر کرد. در قعر جهنمی چنین رعب آور که سرمایه هر روز بیشتر از روز پیش، شعله هایش را می افروخت آنچه می سوخت و پرپر می شد و خاکستر می گردید، انسانیت، علائق انسانی، عشق آدم ها به یکدیگر،، دوستی، رحم، همبستگی و عواطف بشری و در یک کلام انسان و اخلاق و رفتار و سلوک انسانی بود. سرمایه داری همه این ها را در کوره تولید سود و انباشت و پاسخ به نیازهای خودگستری خود سوزاند و نابود کرد. برهوتی مالامال از نفرت و کینه آفرید و همه چیز را بشرستیزانه و جنایت آفرینانه ساخت.

کل این ها اما یک بخش و البته بخشی عظیم از کارنامه گند و خون سرمایه در رواندا، در افریقا، در سراسر دنیا، در آن روزها، در تمامی لحظه لحظه های تاریخ سده های اخیر تا امروز بوده است و در باقی مانده عمر این نظام خواهد بود. بخش دیگرش کمتر موحش نیست. عروج سوسیال دموکراسی، شکست انقلاب اکتبر، ظهور سرمایه داری اردوگاهی با بیرق مسروقه پرولتاریا و کمونیسم!!، میدان داری «ضد امپریالیسم» خلقی بخشی از بورژوازی ممالک، هجوم متحد یا متفرق کل این قطب بورژوازی برای راندن سفینه قدرت بر دریای خشم و قهر و پیکار توده های کارگر جهان و تبدیل جنبش کارگری بین المللی به سکوی قدرت خود در مقابل قطب غربی سرمایه، همه روزنه های راستین مبارزه طبقاتی را از پیش روی کارگران و توده های استثمارشونده دنیا کور و مسدود ساخت. کمینترن و نظریه پردازان و زعمایش در گوش هر کارگر و دهقان آن روز افریقا یا آسیا و امریکای لاتین خواندند که راه رهائی بشر از « امپریالیسم ستیزی» ناسیونالیستی عبور می کند. آنها جنجال کردند که طی این راه در گرو بستن میثاق با سن یات سون ها، کوچک خان ها، لومومباها، نکرومه ها، مصدق ها، سوکارنوها، آلنده ها است. از کارگران خواستند تا به قافله سالاری نمایندگان فکری بخشی از بورژوازی تن دهند. وارثان شکست انقلاب اکتبر و شرکای بین المللی آن ها به این ترتیب راه مبارزه طبقاتی استثمارشوندگان کارگر و غیرکارگر را سنگلاخی و سد کردند. آنها را به بی راهه ها حوالت دادند. کل مجاری آشنائی آنان با قدرت پیکار ضد سرمایه داری خویش را بمب انداختند. راه بلوغ سیاسی و طبقاتیشان را بستند. مسیر شناختشان از چه می خواهند، چه باید بخواهند، علیه کدام مناسبات باید بجنگند و در این جنگ چگونه پیش تازند را به تمام و کمال مسدود ساختند و به جای همه این ها گمراهه پشت سر گمراهه در پیش رویشان قرار دادند.

دو بخش راست و چپ بورژوازی جهانی با توده های وسیع کارگر و زحمتکش، در سراسر دنیا از جمله در رواندا چنین کردند. یکی آن ها را در گرسنگی، فقر، فلاکت، محرومیت، حقارت، توحش، جهل، سبعیت، عقب ماندگی، نژاد پرستی، زن ستیزی، کشتار و دهشت و وحشت غرق کرد و دیگری راه واقعی پیکار ریشه ای علیه این مصیبت ها را از پیش پایشان دزدید. نسل کشی روندا از قعر این شرائط بیرون آمد، هوتوها 80 درصد جمعیت را تشکیل می دادند و اکثریت غالب آن ها هیچ چیز نداشتند، توتسی ها 20 درصد بودند واکثریت این ها نیز هیچ چیز نداشتند. استثمارشوندگان 80 درصد نخست، موج قهر و کینه و نفرت بودند اما نه علیه سرمایه که علیه نفرین شدگان و دوزخ نشینان سیه روزی که عین خود آنها می زیستند و استثمار می شدند!!، چرا؟ پاسخش را گفتیم. تمامی راههای شناخت و ارتقاء آگاهی طبقاتی و اینکه علیه کدام نظام و برای کدامین هدف جنگ کنند، بر رویشان بسته بود. طغیان قهر و بغض و انتقام کشی آن ها، در چنین وضعی فقط می توانست مرکب راهوار مشتی سرمایه دار و زمین دار و قدرت مدار قوم و قبیله گردد. اکثریت 20 درصد دوم نیز به همان اندازه اسیر فقر و فلاکت و محرومیت بودند. اینان نیز پیاده نظامان بسیار جنگجوئی برای سرمایه داران قبیله معماری شده خویش توسط سرمایه جهانی به حساب می آمدند. نه هوتوهای کارگر و نه توتسی های همزنجیر آنها، هیچ کدام در مسیر کارزار طبقاتی نبودند، از مناسبات استثمارگرانه حاکم چیزی نمی دانستند، دشمن طبقاتی مشترک خود را نمی شناختند. موج قهر همه آنها در این وضعیت به گنداب سودافزائی و قدرت طلبی صاحبان سرمایه سرشکن شد و در خدمت هولوکاست سازی آنها علیه هم قرار گرفت. 35 سال پیش از آن تاریخ، در سال 1959 بخشی از بورژوازی درنده رواندا با سوار شدن بر موج خشم و نارضائی کارگران و استثمارشوندگان « هوتو» بساط قدرت شرکای منسوب به « توتسی» ها!! را جمع کرده بودند و سکان سفینه قدرت سرمایه در کشور را در دست داشتند. حکام با بهره گیری از همه امکاناتی که سرمایه برایشان فراهم ساخته بود و در اینجا اشاره شد، جمعیت وسیع توتسی ها را آماج وسیع ترین یورش ها قرار دادند. آن ها را نفی بلد نمودند و مجبور به فرار کردند. توتسی ها راه ممالک همسایه از جمله اوگاندا را پیش گرفتند و در آنجا باز هم، در پرتو بی دانشی محض نسبت به راه حل واقعی مبارزه طبقاتی، به دام گمراهه بافی های ناسیونالیستی بخشی از بورژوازی افتادند، پیاده نظام «جبهه میهنی روندا» شدند و ابزار تسویه حساب های درونی بورژوازی گردیدند. در سال 1994 هواپیمای « جونال هایبا ریمانا» رئیس جمهور وقت سرمایه سقوط کرد و همین امر دستاویزی برای تدارک کشتار شد. این رویداد در برابر چشمان باز کل بورژوازی جهانی رخ داد. این بخش را حتی رسانه های سرمایه نیز نوشته اند. ارتش فرانسه آتش بیار این هولوکاست وحشت انگیز گردید. ارتش امریکا به وقوع آن رضایت داد. دولت کانادا از ارتش این کشور خواست تا هیچ اقدامی برای ممانعت از وقوع هولوکاست به عمل نیاورد. سایر دولت های سرمایه داری شاهد ساکت و به طور واقعی صادر کننده جواز حمام خون شدند. سازمان ملل لبخند رضایت بر لب پروسه قتل عام را دیده بانی کرد. سرمایه جهانی اینسان نسل کشی سال 1994 رواندا را سبب گردید و اینسان انجامش را به تماشا ایستاد.

فعالین جنبش لغو کار مزدی

آوریل 2014

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *