انقلاب 57، نیروهای چپ و جنبش کارگری کردستان

« ملت» بیان دروغین و وارونه ای از هستی اجتماعی انسان ها است. روند تولید اضافه ارزش و فرایند مسخ و جعل پدیدارهای زندگی بشر پروسه های متحد، ارگانیک و مرکبی را در شیوه تولید سرمایه داری تشکیل می دهند. « ملت» به همان اندازه غیرواقعی و دروغ است که مقوله خرید « کار» توسط سرمایه دروغ است. این مقوله به همان میزان جعلی است که ترجمه طبقه بورژوازی از آزادی، عدالت، انسانیت، برابری و کل مفاهیم حقوقی و اخلاقی و انسانی، جعلی است. بنیاد هستی سرمایه بر استثمار نیروی کار استوار است و نگاه بورژوازی به جهان و جامعه و انسان و همه پدیدارهای زندگی انسانی از ژرفنای مصالح و شروط بازتولید همین استثمار نیروی کار نشأت می گیرد.

« ملت» وجود واقعی ندارد، مقوله دروغینی است که طبقه سرمایه دار آن را خلق کرده است تا به صورت سلاحی نیرومند علیه طبقه کارگر و جنبش ضد سرمایه داری این طبقه به کار گیرد. بورژوازی با پیش کشیدن مقوله ملت اساس استثمار نیروی کار توسط سرمایه، وجود طبقات، سرشت تاریخی بشرستیز سرمایه داری، مبارزه طبقاتی، درک مادی تاریخ، واقعیت پروسه کار در نظام بردگی مزدی، سرچشمه واقعی تولید سرمایه، اساس انفصال کارگر از پروسه کار و شالوده واقعی سقوط وی از هستی و همه چیز مربوط به واقعیت طبقاتی جامعه را بکلی مورد انکار قرار می دهد. ملت افسانه ای است که بورژوازی همراه با ظهور خود در تاریخ  ساز می کند تا درغریو آن، منافع خود و کل فرایند جدائی کارگر از سرنوشت زندگی و کار و محصول کارش را به عنوان منافع کل جامعه بر طبقه کارگر تحمیل نماید.

بورژوازی با خلق اسطوره « ملت » نظم تولیدی سرمایه را نظم حیات بشریت قلمداد می کند، از تولید ملی، صنعت ملی و اقتصاد  ملی سخن می راند و این چنین القاء می نماید که روند کار سرمایه بستر بازتولید منافع واحد و زیست همگون و مشترک همه انسان ها است!!! در همین گذر می کوشد تا ریشه های واقعی کل فقر و گرسنگی و بیداد و شرارت و جنایت دنیای عصر را از انظار کارگران استتار کند. به توده های کارگر تلقین می کند که روند کار موجود نه پروسه تولید اضافه ارزش و تصاحب کار اضافی آنها به صورت سرمایه بلکه سرچشمه زاینده ثروت ملی و خوان گسترده ارتزاق عموم افراد به صورت یک ملت می باشد!!! بورژوازی با توسل به مقوله موهوم ملت در گوش کارگران می خواند که هر مقدار کار بیشتر آن ها ذخیره ای برای رفاه همگانی!!! اندوخته ای برای رفع فقر در وسعت مرزهای ملی!!! و خشت محکمی در معماری زیست بهتر برای کل شهروندان است!!!

توهم وجود ملت، به بورژوازی امکان می دهد تا مالکیت طبقه خود بر سرمایه اجتماعی را لباس ملی بر تن سازد. آنچه را که کارگران آفریده اند و از حیطه اختیار و مصرف و معیشت و دخالت و اعمال اراده  آنها، بکلی خارج گردیده است به شیوه ای دروغین، به عنوان ملک ملی همگان معرفی کند. برنامه ریزی تولید و کار توسط سرمایه را برنامه ریزی ملی وانمود نماید. قدرت خداگونه سرمایه بر سرنوشت کار و زندگی بشر را قدرت جامعه نامگذاری کند، مصالح سودآوری سرمایه و تمامی تبعات توحش بار آن در زندگی کارگران را با اسم و رسم مصالح ملت در اذهان عموم جاسازی نماید. طرح دسیسه ملت به بورژوازی مجال می دهد تا تمامی بار ذلت، حقارت، محرومیت، فرودستی و سقوط کارگر از هر نوع حق و حقوق انسانی را بعنوان اوراق مباهات ملی و کارنامه وطن دوستی!!! جامه تقدس پوشد و سازش با آنها را راه و رسم زندگی کارگران سازد.

بورژوازی با جعل مقوله ملت نظم سیاسی متناظر با رابطه تولید اضافه ارزش و استثمار نیروی کار را ابزار نظم امنیت ملی تصویر می کند!!! دیکتاتوری و خفقان و توحش سرمایه را اراده آزاد ملت تفسیر می نماید!!! دولت یا ساختار نظم سیاسی و مدنی سرمایه داری را دولت کل جامعه می نامد. از سرکوب و شکنجه و کشتار کارگران به عنوان اعمال حاکمیت ملی سخن می راند. سرریز بخش عظیمی از محصول کار و تولید کارگران به چاه ویل بوروکراسی سرمایه را تضمین نظم زندگی مردم می خواند، سازمان دادن عظیم ترین ارتش های اشغالگر و تجاوزگر با کار اضافی کارگران را دفاع ملی نام می نهد، سلاخی کلیه حقوق و آزادی های انسانی در آستان سود سرمایه را عین مدنیت و قانونیت و حقوق ملی تلقی می کند و آنچه را که سلب مطلق اختیار و اراده و آزادی و حقوق انسان ها است میثاق وحدت ملی و منافع ملت اعلام می دارد!!!!

ملت مقوله ای است که بورژوازی ساز می کند تا به کمک آن به هدف های ارتجاعی فوق و به تمامی اهداف طبقاتی خود دست یابد. آنچه بورژوازی در این گذر طلب می کند ارتجاعی، بشرستیز و تبهکارانه است. اسطوره وجود ملت اسطوره ای دروغین در خدمت حصول همین هدف های سیاه و ضد انسانی است. مقوله ملت وجود خارجی ندارد. تصویر وارونه ای از مراودات میان طبقات متخاصم و در حال ستیز اجتماعی با هدف پرده کشیدن بر این تخاصم قهری است. این باژگونه پردازی پژواک حیات و مقتضای جبری بازتولید سرمایه است و بورژوازی به عنوان طبقه مظهر تشخص سرمایه و پاسخگوی نیازهای انکشاف و تسلط و بقای شیوه تولید سرمایه داری نبخیر این نیاز را به محتوای فکر و فرهنگ و خرد و ایدئولوژی خود تبدیل می کند. اسطوره ملت به این سان در مغز بورژوازی شکل می گیرد و در قالب افکار طبقه مسلط به افکار مسلط عصر بدل می گردد. نمایندگان فکری نظام سرمایه داری از آغاز تا امروز سعی کرده اند تا برای این اسطوره یک تندیس مشخص زمینی و واقعی بر پای دارند. آنان به تفصیل پیرامون مقوله ملت و مشخصات آن سخن گفته اند. بر مؤلفه هائی مانند سرزمین مشترک، زبان واحد، آداب و رسوم و سنن همگون، نژاد یگانه، بازار داخلی و اقتصاد مشترک انگشت نهاده اند. داده ها و عواملی که نه فقط هیچ نشانی از هیچ پدیده واقعی به دست نمی دهند، که بالعکس هر کدام آنها و همه آنها بر فقدان وجود عینی چنین پدیده ای تصریح می کنند. این مؤلفه ها هر یک به نوبه خود یا واهی و بی پایه اند و یا زیر فشار تناقضات سنگین هیچ اعتباری برای ارائه هیچ تعریفی از هیچ پدیده ای ایجاد نمی کنند. نژاد مقوله ای اساساً بی معنی است، سرزمین مشترک عنصری سیال و مستمراً در تغییر است، زبان هیچ نشانی از پدیده واحدی به نام ملت پیش روی کسی قرار نمی دهد. آداب و رسوم و سنن همگون مقولاتی به اندازه کافی بی ریشه و بی بنیادند و بالاخره اقتصاد در کنه واقعی خود و در هیأت یک شیوه تولید اجتماعی نه معرف واقعیت چیزی به نام ملت که گواه بارز ناممکنی و نفی کامل پدیده ای به این نام است.

ملت نقطه رجوع ناسیونالیسم بورژوازی است. ناسیونالیسم در معنای واقعی و طبقاتی خود نماد نرد عشق بورژوازی  به سرزمینی معین، زبانی سلیس و غنی، استخوان های پوسیده اجداد یا آداب و رسوم و عاداتی رسیده از عهد نیاکان نیست، بالعکس ایدئولوژی و شیوه نگاه طبقه سرمایه دار به روند کار جامعه موجود، به رابطه خرید و فروش نیروی کار، به مصالح و ملزومات بازتولید رابطه سرمایه، به سازماندهی نظم تولیدی و سیاسی و مدنی و اجتماعی رابطه تولید اضافه ارزش، به تقسیم کار خودجوش متناظر با فرایند تولید کاپیتالیستی و جاسازی مکان انسان در چهارچوب این سازماندهی و تقسیم کار و مصالح و ملزومات است.

در پاره ای موارد از« منافع مشترک» میان توده های کارگر و بورژوازی ؟؟!! در دوره های مشخصی از تاریخ تکامل سرمایه داری به عنوان پایه مادی وجود واقعی ملت سخن رفته است. صاحبان این باور بر دوران شکل گیری بازار داخلی کشورها و مراحل پیش از تسلط سیاسی و اقتصادی بورژوازی به مثابه فاصله تاریخی وجود ملت انگشت نهاده اند. واقعیت این است که چنین منافعی با چنین اوصافی در هیچ دوره ای وجود واقعی نداشته است. شاخص روابط اجتماعی میان پرولتاریا و بورژوازی در طول این دوره ها نه منافع مشترک و لاجرم نه وجود ملت، بلکه فروماندگی و عجز و موقعیت ضعیف طبقه کارگر برای ایجاد صف بندی مستقل طبقاتی خود در مقابل بورژوازی یا در مقابل نیروها و طبقات اجتماعی مسلط مدافع نظام های پیشین بوده است. ستیز طبقه کارگر علیه استثمار و بیحقوقی سرمایه داری و جنگ وی با بورژوازی از همان روز پیدایش این طبقه آغاز شده است. در تمامی دوران حیات سلطنت ژوئیه در فرانسه تا انقلاب ژوئن 1848 بورژوازی صنعتی فرانسه اپوزیسون قدرت سیاسی اشرافیت مالی این کشور بود. پرولتاریای فرانسه در طول این دوره دیرپای 70 ساله هیچ منافع مشترکی با هیچ بخشی از بورژوازی نداشت. همسوئی او با احزاب نماینده بورژوازی صنعتی در خیزش های انقلابی سالهای 1832، 1834 و 1839 اساساً از آرایش ضعیف طبقاتی وی در عرصه کارزار سیاسی، بی افقی اجتماعی و توهم وی نسبت به اپوزیسون های بورژوائی روز نشأت می گرفت. کارگران فرانسه در سیر تحولات این دوره زیر فشار گرسنگی و فقر و وام و زندگی ذلت بار آلونک نشینی از این انقلاب به آن انقلاب می شتافتند. در حالی که بورژوازی صنعتی فرانسه سوای بهبود شرائط سودآوری سرمایه هایش، امکان استثمار هارتر پرولتاریا و یافتن جای پائی محکم تر در قدرت سیاسی هیچ چیز دیگری به مخیله خود راه نمی داد.  همسوئی و همگامی این دو طبقه اجتماعی در تمامی طول این دوران بر دو مؤلفه واقعی مهم استوار بود. بورژوازی صنعتی آگاهانه، برای خود و با درایت طبقاتی لازم چشم به تغییر سلطنت ژوئیه داشت و پرولتاریای فرانسه ناآگاه، در خود و بی افق فکر می کرد که صرف تغییر سلطنت می تواند گرهی از کار وی باز گشاید. در پروسه این همصدائی و هم صفی، اولی از آگاهی و منافع طبقاتی خویش عزیمت می کرد  و دومی را به گوشت دم توپ تحقق انتظارات خویش مبدل می ساخت، در حالی که دیگری در تار و پود توهمات دامنگیرش و زیر فشار تشنگی مرگبار خویش، سراب را آب می پنداشت و بسیار راحت پلکان عروج اولی به آستان قدرت دولتی می گردید. مارکس تداوم این درهمرفتگی توهم آمیز طبقاتی را حتی در روزهای بعد از انقلاب فوریه به این شرح توصیف می کند.

« بدینسان در ذهن پرولترها، که اشرافیت مالی را با کل بورژوازی به معنای عام کلمه قاطی می کردند، در تخیل جمهوریخواهان شجاعی که حتی وجود طبقات اجتماعی را منکر بودند یا حداکثر به عنوان یکی از نتایج سلطنت مشروطه اش می پذیرفتند، در سخنان پر از دوروئی و ریای «فراکسیون» های بورژوازی که تا آن زمان از قدرت برکناربودند، با تأسیس جمهوری، سلطه بورژوازی نابود شده می نمود. اینجا بود که همه سلطنت طلبان به جمهوریخواه تبدیل شدند و همه میلیونرهای پاریسی به کارگر. آن اصطلاحی که هم بهتر از هر چیز به درد این الغاء خیالی مناسبات طبقاتی می خورد اصطلاح « برادری» بود، [ عصر، عصر] برادری و با همی همگانی و جهانشمول [بود]، این شیوه ساده لوحانه کنار گذاشتن ذهنی تضادهای طبقاتی، این گونه آشتی یافتن احساساتی کشف و شهودوار در مقامی ورای مبارزات طبقاتی، آری این « برادری»  شعار راستین انقلاب فوریه بود. جدائی طبقات اجتماعی سوء تفاهمی بیش نبود و همان 24 فوریه لامارتین در وصف حکومت موقت آیه صادر کرد و فرمود « حکومتی که که به این سوء تفاهم وحشتناک موجود بین طبقات متفاوت پایان می دهد » پرولتاریای پاریس هم سرمست این شور و شوق با شکوه برادری بود»   ( مبارزه طبقاتی در فرانسه ، ص 25  )

فرمولبندی منافع مشترک که به طور معمول محمل توجیه مقوله ملت قرار می گیرد، خود موضوعی بی پایه و باژگونه است. بورژوازی در هیچ عصری حتی در عمیق ترین و و سیع ترین سطح نیاز تاریخی خود به همراه کردن پرولتاریا برای مقابله با نظام های پیشاسرمایه داری و سلطنت و کلیسا، هیچگاه مدافع هیچ نوع حقوق اجتماعی و آزادی های سیاسی برای طبقه کارگر نشده است. بالعکس این صرفاً طبقه اخیر بوده است که کوشیده است به ضرب مبارزات گسترده و مجادلات خونبار خویش، برخی از حقوق و آزادی های اجتماعی را بر نظام های یاد شده تحمیل نماید. یک نکته بسیار اساسی در این گذر این است که بورژوازی این حقوق را فقط برای خود می خواسته است و با هر نوع برخورداری طبقه کارگر از آنها مخالفت می ورزیده است. پرولتاریا این آزادی ها را بر دستگاه قدرت فئودالی و اربابان کلیسا تحمیل کرده است و بورژوازی به یمن پیکار طبقه کارگر از این حقوق و آزادی ها برخوردار می شده است، در حالی که خود توده های کارگر برای مدت های  مدید بکلی از داشتن آنها محروم می مانده اند. در کنار این مطلب نکته مهم دیگری را نیز فراموش نکنیم، اینکه حقوق و مطالبات و آزادی های مورد بحث حتی در همان دوره های مورد استناد تا آنجا که به طبقه کارگر مربوط است نه حق و نه آزادی بلکه تمامیت بی حقوقی و اسارت وی در مقابل سرمایه داری بوده است. با توجه به همه این نکات مقوله ای به نام منافع مشترک طبقات کارگر و سرمایه دار حتی در کهنه ترین دوران تاریخ حیات سرمایه داری بسیار بی اساس و پایه ریزی پدیده ملت بر وجود چنین منافعی بسیار بی اساس تر است.

 

 

کمونیست ها، بحث ملت و مسأله ملی    

هر کارگر آگاهی در هر شرائط و هر مکان و هر لحظه تاریخی هر نوع جنگ افروزی و تجاوز و توحش علیه انسان ها را محکوم می کند و علیه آن به مبارزه بر می خیزد. این مسأله نیازمند نزول هیچ آیه ای در باره حقوق ملت نیست و به برپائی هیچ امامزاده جعلی محتاج نمی باشد. این سخن که مارکس و انگلس و همرزمان آنها از جنبش مردم ایرلند در مقابل تجاوز دولت بریتانیا جانبداری می کردند یا به اشغال کشور لهستان توسط تزار اعتراض می نمودند هیچ ربطی به ملت بودن و نبودن ساکنان این جوامع نداشت. تاریخ ورود مقوله « ملت»، « مسأله ملی»، « دولت ملی» و « حق تعیین سرنوشت ملت ها» به ادبیات چپ و طبقه کارگر را بیشتر در کارنامه سوسیال دموکراسی و مشخص تر از همه کائوتسکی باید جستجو نمود. «  لنین» در رجوع به مقاله کائوتسکی زیر نام « ملی بودن و بین المللی بودن» است که بحث « ملت» و دولت ملی و مانند این ها را تا سطح یکی از مسائل اساسی کمونیسم و جنبش کارگری کشورها! شاخ و برگ می دهد و با کسانی که نظریه کائوتسکی را قبول ندارند وارد احتجاج می شود. لنین می نویسد:

«… در تمام جهان، دوران پیروزی نهائی سرمایه داری بر فئودالیسم با جنبش های ملی توأم بوده است. پایه اقتصادی این جنبش ها را این موضوع تشکیل می دهد که برای پیروزی کامل تولید کالائی بازار داخلی باید به دست بورژوازی تسخیر گردد و باید اتحاد دولتی بر سرزمین هائی که اهالی آنها به زبان واحدی تکلم می نمایند عملی گردد. در عین حال هر نوع مانعی از سر راه تکامل این زبان و تحکیم آن در ادبیات برداشته شود. زبان مهم ترین وسیله آمیزش بشری است. وحدت زبان و تکامل بلامانع آن یکی از مهم ترین شرائط مبادله بازرگانی واقعاً آزاد و وسیع و متناسب با سرمایه داری معاصر و یکی از مهمترین شرائط گروهبندی آزاد و وسیع اهالی به صورت طبقات جداگانه و بالاخره شرط ارتباط محکم بازار با انواع تولید کنندگان خرد و کلان و فروشنده و خریدار است» ( حق ملل در تعیین سرنوشت خود)

لنین به دنبال طرح مطلب بالا نتیجه می گیرد که:

« به این جهت تمایل هر نوع جنبش ملی عبارت است از تشکیل دولت های ملی که بتوانند این خواست های سرمایه داری معاصر را به بهترین وجهی برآورده نمایند. محرک این قضیه عمیق ترین عوامل اقتصادی است و به این جهت برای تمام اروپای غربی و حتی برای تمام جهان متمدن تشکیل دولت ملی برای دوران سرمایه داری جنبه عمومی و عادی دارد»  ( همان جا)

فرمولبندی لنین صحنه های یک دوره تحول تاریخی را نقاشی می کند اما تصویر وی از این صحنه حقایقی بسیار جدی را در پشت پرده ابهام مستور می نماید. او می گوید که فرایند انکشاف کاپیتالیستی جوامع تسخیر بازار داخلی توسط بورژوازی را اجتناب ناپدیر می ساخته است و این امر پایه مادی موضوعیت جنبش های ملی و مبارزه برای تشکیل دولت ملی بوده است. فاز انکشاف و تسلط رابطه کار مزدوری در درون جوامع غربی تا پیش از عروج بورژوازی به صورت یک طبقه مسلط اقتصادی و سیاسی، پرولتاریا و بورژوازی را در تقابل با فئودالیسم، اشرافیت مالی، سلطنت مطلقه و کلیسا در کنار هم قرار می داده است اما نوعی همراهی و همصدائی که صرفاً برآیند رویکرد آگاه و موقعیت برتر و نیرومند یکی و موقعیت ضعیف و ناآگاه و توأم با استیصال دیگری است. وجود این همصدائی و همراهی حقانیت وجود پدیده ای به نام ملت و اصالت مقوله جنبش ملی را تبیین نمی کند. حتی در طی این دوره نیز طبقه کارگر، طبقه کارگر است و بورژوازی هم طبقه بورژوازی است. جنبش متناظر با حضور همسوی آنها نیز جنبش تبعیت بردگان مزدی از اربابان سرمایه در درون جبهه مشترکی است که پیروزی آن سرانجام پیروزی محتوم بورژوازی و شکست نابودگرانه پرولتاریا است. فاصله میان فوریه تا ژوئن 1848 در فرانسه بارزترین گواه صحت این حرف است. مارکس در این باره  به نقل از روزنامه « مونیتور» و با تأیید درستی آن می نویسد:

« آخرین بقایای رسمی انقلاب فوریه یعنی کمیسیون اجرائی همچون خواب و خیالی که در برابر واقعیت تاب نیاورد، در آتش بازی های لامارتین به موشک های آتش افکن کاوینیاک تبدیل گردید. معلوم شد که مفهوم حقیقی، ناب و عوام فهم برادری، برادری طبقات دارای منافع متضاد که یکی دیگری را می چاپد، همان برادری که با بوق و کرنا در فوریه اعلام شد و با حروف درشت بر سر در همه اماکن مهم پاریس، همه زندان ها، همه سربازخانه ها، حک گردید، چیزی جز جنگ داخلی، جنگ داخلی به دهشتناک ترین شکل آن، جنگ میان کار و سرمایه نیست. در شامگاه 25 ژوئن آتش این برادری از هر پنجره ای در پایتخت زبانه می کشید و درست در همان لحظاتی که پاریس بورژوازی چراغانی می کرد، پاریس پرولتاریا غرق در آتش و خون بود و در حالت نزع دست و پا می زد. برادری درست همان قدری دوام آورد که منفعت بورژوازی اقتضای برادری با پرولتاریا را داشت»   ( مبارزه طبقاتی در فرانسه ص 44)

پروسه تسلط بورژوازی بر بازار داخلی که لنین بدان استناد می جوید در واقع همان پروسه عروج طبقه بورژوازی به موقعیت مسلط اقتصادی است و دولت ملی مورد اشاره او طبیعتاً دولت بورژوازی است. سؤال اساسی این است که چرا در طی این دوره پرولتاریای جامعه باید خود را بخشی از پدیده ای به نام ملت به حساب آورد. پیداست که او در این فاز یکی از دو طبقه اساسی جامعه نیست اما چرا باید استقلال وی از بورژوازی و آنتاگونیسم عینی او با طبقه سرمایه دار در طول و عرض مقوله ملت به دست فراموشی سپرده شود؟! اینکه وی قادر به انفصال خود و صف طبقاتی خود از بورژوازی نیست یک واقعیت است اما اینکه بی افقی و وضعیت فرودست وی مبنائی برای صحه نهادن بر انحلال او در جنبش ملی و ارتش استقرار دولت ملی شود چیزی است که نمی تواند مورد تأیید کمونیست های کارگر باشد.

چنین به نظر می رسد که در سخن لنین ضدیت سرسختانه و قاطع در مقابل هر نوع اشغالگری که یک اصل مسلم و مهم برای جنبش کارگری و کمونیسم طبقه کارگر است با قبول پدیده ملت و جنبش ملی همعرض تلقی شده است. طبقه کارگر به اشغال هر کشوری توسط هر دولت دیگر خواه سرمایه داری و خواه پیشاسرمایه داری اعتراض می کند، نه به این دلیل که سکنه کشور مورد اشغال یک ملت هستند بلکه به این دلیل ساده که انبوهی از انسان ها هستند. انسان هائی که در سیطره یورش قدرت های مهاجم تمامی زندگی و امکانات و آزادی های اجتماعی و انسانی خود را از دست می دهند. اشغال سرزمین ها جنبش های اجتماعی درون آنها را به قهقرا می راند و به روند مبارزه طبقاتی جاری در آن دیار عمیقاً آسیب می رساند. اشغالگری عمل جنایتکارانه ای است که باید محکوم شود و از ساکنان سرزمینی که زیر فشار جنگ افروزی ها و ستم و شرارت قوای اشغالگر زندگی و امنیت و آسایش و آزادی و همه چیز خود را از دست می دهند باید با همه توان دفاع گردد. این مسأله ربط خاصی با ملت بودن و نبودن ساکنان سرزمین مورد اشغال ندارد و هیچ اعتبار و حقانیتی برای وجود دولت ملی و فراطبقاتی در آن قلمرو جغرافیائی ایجاد نمی نماید. در شرائط تاریخی حاضر سرمایه داری جهانی زیر نام تشکیل دولت اسرائیل بخشی از خاورمیانه به نام فلسطین را به سبعانه ترین شیوه ها مورد تجاوز و اشغال قرار داده است. وظیفه محتوم طبقه کارگر بین المللی است که این اقدام هار و نفرت انگیز سرمایه جهانی را مورد اعتراض قرار دهد اما ضرورت و مبرمیت این اعتراض ساکنان سابق فلسطین را به یک ملت تبدیل نمی کند و بر همین اساس نباید کارگر و سرمایه دار فلسطینی را لباس « اخوت ملی» پوشاند، نباید مبارزات مردم فلسطین را سرشت جنبش ملی عطا نمود و بالاخره نباید این مبارزات را به سمت تشکیل دولت ملی هدایت کرد. بالعکس وظیفه لحظه به لحظه جنبش کارگری بین المللی و کمونیست های سراسر دنیاست که با توهمات کارگر فلسطینی پیرامون وجود پدیده ای به نام ملت فلسطین مبارزه کنند و برای آنها توضیح دهند که چیزی به این نام وجود واقعی ندارد. باید برای توده کارگر فلسطین روشن ساخت که متحد واقعی او نه بورژوازی فلسطین و نمایندگان فکری و سیاسی این طبقه، که کارگر اسرائیلی، کارگر لبنانی، عراقی، سوری، اردنی، ایرانی، مصری و کل طبقه کارگر جهانی است. باید به آن ها گفت که راه نجات آنان نه در تشکیل دولت ملی فلسطین که فشردن دست وحدت کارگران منطقه و جهان با هدف رفع سلطه شوم سرمایه و از جمله سلطه جنایتکارانه بورژوازی اسرائیل و عرب و هر بخش از بورژوازی جهانی بر شرائط کار و زندگی و سرنوشت آن ها است. کمونیست ها و کل طبقه کارگر جهانی باید برای محو کامل دولت اسرائیل مبارزه نمایند، در همان حال که تشلیل هر گونه دولت بورژوائی زیر نام دولت ملی فلسطین را مردود اعلام کنند.

لنین اهمیت پیکار طبقه کارگر با هر نوع اشغالگری و مبرمیت دفاع سرسخت این طبقه از حقوق انسان های آماج تعرض و اشغال را بسیار درست تصریح می کند اما اشکال اساسی کار این جا است که او مبارزه با اشغالگری دولت های متجاوز به حریم زندگی و کار انسان ها را با ملت پنداشتن اشغال شدگان به هم می آمیزد و از همین جا به جنبش ملی و موضوعیت و اعتبار و اصالت تشکیل پدیده ای به نام دولت ملی گذر می کند. لنین در همین راستا با گفته های مارکس در رابطه با مسأله ایرلند و لهستان و کلاً مقوله ملی و ملت نیز برخوردی راست روانه می نماید. مارکس هر نوع تندنس شوونیستی درون طبقه کارگر و از جمله طبقه کارگر کشور اشغال کننده را سخت مورد انتقاد و سرزنش قرار می دهد. او در ملاقات با « لوپاتین» سوسیالیست جوان روسی بی توجهی وی به اهمیت اعتراض طبقه کارگر روسیه به اشغال لهستان توسط دولت تزاری را یک پاشنه آشیل جدی وی تلقی می کند، از گرایشات شووینستی درون جنبش چارتیستی کارگران انگلیسی که آنان را در رابطه با مسأله ایرلند در کنار بورژوازی جنایتکار و متجاوز بریتانیا قرار می داد بسیار جدی انتقاد می نماید. نقطه عزیمت مارکس در همه جا بدون هیچ استتثاء ملزومات و ساز و کارهای نضج و بالندگی و قوام و تکامل جنبش ضد کار مزدی و کمونیستی طبقه کارگر است. به همین دلیل او همزمان به گاه تنظیم بیانیه انجمن بین المللی کارگران با ناسیونالیسم « ماذینی» نیز به صورت جدی مبارزه می کند. یک شاخص بسیار مهم دیگر برخوردهای مارکس این است که ملت ستیزی توخالی و فاقد بار طبقاتی و سوسیالیستی امثال پرودون و لانگه و لافارک را بسیار شفاف به باد انتقاد می گیرد. واقعیت این است که مارکس در هیچکدام از این قلمروها و در طرح هیچ کدام از این رویکردها و راهکارها هیچ دریچه ای را به سوی اصالت بخشیدن و حقانیت دادن به مقوله ای به نام ملت و دولت ملی و جنبش فراطبقاتی ملی باز نمی کند. مارکس حتی آنجا که نظریه الغاء ملت طرفداران پرودن را مورد حمله قرار می دهد، به هیچ وجه از حقانیت پدیده ای به اسم ملت دفاع نمی نماید، بالعکس ملت ستیزی فراطبقاتی متناظر با سوسیالیسم بورژوائی پرودن را به باد حمله می گیرد.

به نظر می رسد که لنین به جای توجه به هسته درست بحث های مارکس در مورد مسأله ملت و جنبش ملی در بیشتر موارد از این و آن گفته به نفع حقانیت بخشیدن به پدیده های مذکور استمداد جسته است. مارکس همان گونه که خود تصریح می کند و لنین نیز ظاهراً قبول دارد حتی از جنبش استقلال طلبانه مردم ایرلند دفاع نمی نمود. او کاملاً درست و اصولی بر این عقیده بود که جنبش کارگری انگلیس باید معضل ایرلند را حل کند.  تغییر موضع مارکس نسبت به مسأله دقیقاً هنگامی روی داد که دریافت تسلط بریتانیا بر ایرلند برخلاف آنچه او انتظار دارد عملاً طبقه کارگر انگلیس را به جای مبارزه طبقاتی علیه بورژوازی  و اساس سرمایه داری به نوعی همسوئی و هماوائی با بورژوازی این کشور سوق داده است. در اینجاست که به دفاع از جدائی ایرلند بر می خیزد تا شاید از این طریق کارگر انگلیسی با رهائی از مخمصه توهمات ملی و ناسیونالیستی بر طبل مبارزه ضد سرمایه داری خویش بکوبد. در هر حال نکته بدیهی این است که زاویه نگاه مارکس به مسأله در هیچ کجا قبول واقعیت ملت و جنبش ملی و حقانیت دولت ملی نیست. بر همین اساس استنتاج لنین از گفته های وی نمی تواند موجه باشد. تمرکز لنین بر اعتبار و اصالت این مقولات عملاً سبب می شود که او به طور مثال حتی جدائی نروژ از سوئد را امری اصولی و لازم و رادیکال به حساب آورد. در حالی که این امر همانگونه که روزالوکزامبورگ در آن زمان به درستی می گفت نشانی از سیاست رادیکال کارگری و پرتوی از منافع جنبش کارگری دو کشور را به همراه نداشت.

پافشاری لنین بر اهمیت مسأله ملت، جنبش ملی یا دولت ملی اگر چه تا آنجا که به مباحثات و دوره خود او برمی گشت معضل چندان پیچیده ای را به جنبش کارگری تحمیل نمی نمود و اگر چه در جامعه روسیه حتی به صورت سلاحی علیه  شووینیسم بورژوازی و توهمات ناسیونالیستی طبقه کارگر روس کارائی داشت اما به دلیل نقطه عزیمت نادرست آن به بعدها به دستاویزی در دست گرایشاتی از بورژوازی برای قربانی نمودن جنبش کارگری جوامع در ورطه انتظارات و اهداف این گرایشات تبدیل شد. آنچه بعدها زیر نام خلق و جنبش خلقها و انقلاب خلقی علیه امپریالیسم در کمینترن تکوین یافت قدم به قدم کوشش کرد تا برای توجیه خود و برای پرده انداختن بر تمامی وجوه سوسیال بورژوائی خود از همان آموزش ها اتخاذ سند نماید.

از « ملت» و « دولت ملی تا « خلق» و « حاکمیت خلق ها»

آنچه که توسط کائوتسکی فرمولبندی شده بود و لنین با استنتاج خاص خود آن را وارد جنبش کارگری روسیه و سپس «کمینترن» ساخت، در شرائط امپریالیستی تولید سرمایه داری و به دنبال شکست انقلاب اکتبر به مجوزی برای انحلال جنبش کارگری کشورها در اهداف و سیاست های مشترک میان اردوگاه سرمایه داری دولتی و بخشی از بورژوازی آسیا، افریقا و امریکای لاتین تبدیل شد. خلق، جنبش خلق ها، انقلاب ضدامپریالیستی خلق و حاکمیت خلق، همه جا زینت بخش تالار احزاب کمونیست و مشعل مبارزه طبقاتی دوران گردید!!! تبیین عمیقاً غیرمارکسی سرمایه داری، تحلیل در بنیاد ناسیونالیستی شرائط امپریالیستی شیوه تولید کاپیتالیستی و روایت بورژوائی سوسیالیسم قدم به قدم از در و دیوار وارد صحنه مصاف شد تا پرولتاریای جهانی و به ویژه طبقه کارگر سه قاره را به ضرورت انحلال در پدیده ای به نام  ملت و خلق، به ایفای نقش شهدای جانباز جنبشی به اسم جنبش ملی و خلقی و برای استقرار دولت هائی با همین نام و نشان توجیه و متقاعد سازد. آنچه قبلاً در باره ملت و اهمیت تعیین سرنوشت ملت ها و دولت ملی تئوریزه شده بود اینک با مساعی مشترک نمایندگان فکری اردوگاه و بخشی از بورژوازی کشورهای اخیر در لا بلای انبوه تحلیل های بی پایه و انتساب همه آنها به مارکس!! پیچیده شد و بسان نقل و نبات به هاضمه ذهن و فکر و قلمرو مبارزه طبقاتی کارگران دنیا سرشکن گردید.

بالاتر در نقل مطلبی از مارکس مشاهده نمودیم که چگونه در روزهای بعد از انقلاب فوریه 1848 فرانسه، در لابلای گرد و غبار انبوه جمهوریخواهی فراطبقاتی و شعارهای آسمانکوب برادری طبقات که به نرمی حریر در گوش ها طنین می انداخت همه میلیونرها یکباره کارگر شدند  و همه سلطنت طلبان یکشبه جمهوری خواه از آب در آمدند. در دوره مورد بحث ما نیز تمامی نمایندگان فکری و سیاسی بخش هائی از بورژوازی کشورهای سه قاره هزاران بار از کارگران کارگرتر شدند و صفوف فشرده نخبگان سرمایه آنچنان دیواره های داخلی احزاب کمونیست عصر را فشار داد که سوای الزامات تبلیغاتی پشت ویترینی هیچ جای خالی برای هیچ کارگری در درون آن ها باقی نماند.

اردوگاه سرمایه داری دولتی و ناسیونالیسم چپ کشورها به موازات وثیقه کردن تئوری ها و افق پردازی های بالا برای انحلال جنبش کارگری جوامع در ورطه انتظارات بخشی از طبقه بورژوازی جهانی، فرمولبندی های پیشین بلشویسم و سوسیال دموکراسی در باره ملت و جنبش ملی و حق تعیین سرنوشت ملی را به سود خود تکمیل کردند. آن ها در همین راستا تا هر کجا که توانستند گفته های مارکس را نیز تحریف نمودند. زمانی مارکس ضمن انتقاد عمیق و استوار از ناسیونالیسم و به عنوان بخشی از ستیز کمونیستی و کارگری با تجاوز طلبی دولت ها، اشغال لهستان توسط دولت تزاری را محکوم می کرد. او در همان زمان و در متن محکوم نمودن سیاست اشغال، تصریح کرد که دفاع از مقاومت مردم لهستان تا زمانی مجاز است که انقلاب ارضی در روسیه به وقع نپیوسته است. معنای سخن وی آن بود که لهستان به لحاظ سطح تکامل اقتصادی و پیش شرط های بالندگی جنبش کارگری در قیاس با روسیه از موقعیت پیشرفته تری برخوردار است و جدائی این کشور از امپراطوری تزار می تواند پروسه عروج طبقه کارگر جامعه را کاملاً شتاب بخشد. مارکس بر پایه همین تحلیل تأکید نمود که دفاع او از جنبش جدائی طلبانه مردم لهستان فقط به این دلیل صورت می گیرد و این دفاع را تا زمانی مجاز می شمارد که شرائط مورد گفتگو به قوت خود باقی باشد. او اضافه کرد که در صورت وقوع انقلاب ارضی در روسیه این وضعیت دچار تغییر می گردد و متعاقب آن جدائی لهستان نیز برای جنبش کارگری جهانی مقوله ای قابل دفاع و حمایت نخواهد بود.

خط مشی مشترک اردوگاه و امپریالیسم ستیزی خلقی ناسیونال چپ کشورها، نه فقط هیچ نشانی از نوع نگاه مارکس به معیارها و ملاک های طبقه کارگر پیرامون مقوله اشغال ستیزی و جدائی طلبی را به همراه نداشت که همه راهکارها و افق افرینی هایش را به دار باژگونه سازی آموزش های وی آویزان می کرد. کمینترن، اردوگاه و چپ سوسیال خلقی زیر لوای تقید به گفته های مارکس!!! مدعی شدند که در هر بخشی از هر جامعه ای که پروسه تسلط سرمایه داری کمی کندتر از سایر مناطق آن جامعه به پیش رفته است باید چراغ به دست دنبال منافع مشترک خلق و بورژوازی ملی!!! و تعارضات حاد آن با منافع « کمپرادورها»!!! و « بورژوازی وابسته به امپریالیسم»؟؟!! گشت!!! آن ها « مارکسیسم» را ارتقاء دادند!!! مارکس تصریح کرده بود که دفاع کمونیست ها از جدائی طلبی منوط به زمینه های مادی و اجتماعی عروج پرشتاب تر جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر در منطقه تحت اشغال است. این مسأله اینک در تئوری های نوین!! ارتقاء دهندگان «مارکسیسم» به ضد خود مبدل می گشت. فرم لباس، زبان، حتی وجود گویش های محلی، اشکال قهری ستم سرمایه داری، بی حقوقی های منبعث از سلطه مناسبات کاپیتالیستی، عقب ماندگی اقتصادی ناشی از جبر ناهمگونی انکشاف و توسعه شیوه تولید سرمایه داری همه و همه مجوز بلامعارض صدور پروانه برای ملت بودن، انحلال تام و تمام پرولتاریا در ملت، جایگزینی جنبش کارگری با جنبش خلق و آلترناتیو قرار دادن حق تعیین سرنوشت ملی برای مبارزه طبقاتی ضد سرمایه داری توده های کارگر منطقه می شد!!! این چنین القاء گردید که واقعیتی به نام ملت و جنبش ملی مانعی بر سر راه عروج جنبش کارگری است و زیر نام دلسوزی برای رفع موانع این عروج!!! یا زیر نام کمونیست های پرچمدار و هموار ساز راه این عروج، کل کارگران منطقه و تمامی بود و هست جنبش کارگری مناطق به حوزه سربازگیری  ارتش خلق فراخوان داده شد!!! مارکس همه حرفش این بود که جدائی و حق تعیین سرنوشت باید در خدمت عروج بی دردسرتر و پرشتاب تر جنبش ضد سرمایه داری کارگران قرار گیرد و تئوری های جدید « تکامل مارکسیسم»!!! جنبش ملی و اهمیت حق تعیین سرنوشت خلق ها را به دستاویزی آهنین برای ذبح  پرولتاریا و مبارزه طبقاتی وی در آستان مقدس ملت و جنبش ملی تبدیل می نمود.

در همین جا، در گیر و دار تکامل تئوری « مارکسیسم» توسط اسوه های ناسیونال چپ، اقتصاد سیاسی مارکسی هم  به حوزه های بازآموزی نوین!! و به بازپردازی های تکاملی تازه!! احضار می گردید.  مارکس در آناتومی شیوه تولید سرمایه داری تشریح کرده بود که تسلط سرمایه داری در یک جامعه یا در این و آن نقطه یک جامعه را نباید و نمی توان با شمار کارگاههای صنعتی و رقم انباشت سالانه سرمایه کندوکاو نمود. فشرده آموزش وی در این رابطه آن بود که با تسلط رابطه کار و سرمایه در یک جامعه معین تمامی آثار و بقایای متلاشی اشکال تولیدی پیشین در مقابل شیوه تولید نوین رنگ می بازند. اجاره، نوع مالکیت، بازار و همه چیز تابعی از رابطه خرید و فروش نیروی کار مبدل می شوند. این تحول حتی در بخش هائی از جامعه که شاهد انباشت صنعتی وسیع در این یا آن قلمرو تولیدی نیست هم جامه تحقق می پوشد. چپ ناسیونالیستی و سوسیال خلقی این درس اساسی اقتصاد سیاسی مارکس را مثل همه آموزش های دیگر مارکسی به یکسوی پرتاب کرد و در تحلیل مناسبات اجتماعی به جای رجوع به شیوه تولید مسلط پایه کندوکاوش را بر مؤلفه های تشخیص ملت و جنبش ملی محکم می کرد. از لباس و زبان و گویش و نژاد عزیمت نمود تا مرزهای مناسبات اقتصادی را جستجو نماید و قلمرو تسلط این یا آن شیوه تولید را به حوزه رواج زبان و نوع لباس و امثال این ها رجوع داد. بدینسان تسلط مناسبات سرمایه داری و شانس وجود جنبش کارگری در این و آن حوزه به راحتی نفی شد و مجوز لازم برای سازماندهی جنبش خلق به جای جنبش کارگری به آسانی کسب گردید.

تئوری های اخیر در سال های قبل و بعد از قیام بهمن 57 رویکرد نیروهای چپ در ایران را عمیقاً در سیطره نفوذ خود گرفت. آنچه در جامعه کردستان و در رابطه با جنبش کارگری این دیار رخ داد به گونه ای بسیار وسیع از این نظرات و نظریه آفرینی ها متأثر بود. چپ روزهای بعد از قیام بهمن در رابطه با کردستان به رغم برخی رویکردهای پاره وار رادیکال زیر فشار این دیدگاه های مخرب سوسیال خلقی و ناسیونالیستی نه فقط کمکی به سازماندهی جنبش کارگری علیه سرمایه داری نکرد که کاملاً بالعکس این جنبش را عمیقاً و وسیعاً در راه حل های سوسیال بورژوائی و خلقی منحل ساخت. چپ بعد از قیام از کومله گرفته تا خط 3 و فدائی و سپس حزب کمونیست ایران و حزب کمونیست کارگری و دیگران نه فقط جنبش کارگری را به چنین ورطه هولناکی سوق دادند که در تمامی راه حل پردازی ها، سیاست ها و راهکارهای خود هیچ کمکی به تقویت رویکرد انقلابی اقشار فرودست غیرکارگری کردستان مانند دهقانان فقیر و تهیدستان شهری هم ننمودند. اینها موضوعاتی است که در بخش های بعدی این نوشته به صورت کنکرت و با رجوع به تاریخ و مدارک ابژکتیو صورت خواهد گرفت.

جنبش کارگری کردستان از انقلاب بهمن تا امروز

رشد ناموزون، انکشاف نامتوازن عرصه های مختلف افتصادی، توزیع جغزافیائی ناهمگون انباشت و توسعه متششت سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، پدیده های جبری و کاملاً طبیعی شیوه تولید سرمایه داری هستند. اساس نظم یا هر مراوده حقوقی، اخلاقی، مدنی و انسانی در این نظام  بر منطق تولید اضافه ارزش و سود انبوه تر استوار است.

در اینجا همه چیز از منطق سود تبعیت می کند و عزیزترین و مقدس ترین حریم پیش ریز برای سرمایه جائی است که نرخ و حجم اضافه ارزش ها بیشتر باشد. این واقعیت وجودی تولید سرمایه داری است. چیزی که در اندیشه و پندار و ایدئولوژی برتافته از رابطه سرمایه به طور کامل معکوس جلوه می یابد و ناسیونالیسم به عنوان ایدئولوژی بورژوازی با تزریق خود به اعماق مغز و فکر و هستی اجتماعی توده های کارگر، شالوده ستیز خودجوش طبقاتی آنها علیه سرمایه را آماج تخریب و تضعیف قرار می دهد. پروسه انکشاف و تسلط رابطه خرید و فروش نیروی کار در جامعه ایران همسان همه جوامع دیگر جهان معاصر قهراً و اجتناب ناپذیر بار همه مؤلفه ها و مختصات بالا را با خود حمل می کرد. این مؤلفه ها  با توجه به قوانین عمومی انباشت سرمایه در شرائط امپریالیستی تولید سرمایه داری، در درون جامعه ما و سایر جوامع مشابه ابعاد  تأثیر و درجه شمول بسیار وسیع تر و حادتری را نیز احراز می نموده است. به عنوان مثال توزیع جغرافیائی میزان پیش ریز سرمایه و تحولات فراساختاری آن علاوه بر حمل جبری کلیه ناهمگونی سرشتی تولید سرمایه داری حتی در قیاس با جوامع اروپائی بسیار ناهمگون تر بوده است، به همان گونه که توسعه سیاسی، مدنی، فرهنگی و حقوقی متناظر با انکشاف این شیوه تولید در ایران نیز منطبق با این یا آن جامعه غربی به ورطه تحقق نپیوسته است.

در تمامی دوره های گسترش و تسلط سرمایه داری در ایران، از آغاز تا شروع دهه 50 خورشیدی، استان مرکزی به لحاظ میزان انباشت سرمایه و کثرت توده های فروشنده نیروی کار نه فقط با هیچ منطقه جغرافیائی دیگر کشور قابل قیاس نبود که حتی به تنهائی از بخش اعظم نواحی جامعه جلوتر بود. در سال های نخست دهه 50 بالغ بر 23% کل نیروی کار شاغل قلمروهای صنعتی در این حوزه جغرافیائی زندگی و کار می کردند. در همین دوره نسبت شاغلان بخش های موسوم به « خدمات»!! در فاصله مرزهای این ناحیه از 35% نیز تجاوز می کرد. این ارقام در فاصله سالهای 1350 تا 1355 باز هم به صورت بسیار چشمگیری دچار افزایش شد. به گونه ای که در پایان نیمه نخست این دهه نسبت کارگران بخش صنعت این استان از نصف کل کارگران جامعه بالاتر رفت. این نکته نیز قابل تعمق است که بخش اعظم این صنایع به ویژه کارخانه های جدیدتر و با سرمایه های بزرگتر و تکنولوژی پیشرفته تر در یک مسافت 20 کیلومتری میان تهران و شهر کرج متمرکز بودند. از استان مرکزی و شهر تهران یا به بیان دقیق تر جاده های کرج و ساوه و آبعلی و حوزه های صنعتی قزوین و اراک که بگذریم استانهای آدربایجان شرقی و اصفهان و تبریز و خراسان هر کدام با شمار کثیری واحدهای عظیم صنعتی بزرگترین قطب ها و مراکز پیش ریز سرمایه را تعیین می کردند.

آنچه در بالا گفتیم مربوط به زمانی است که از شروع انکشاف کاپیتالیستی جامعه بیش از یک قرن و از زمان تسلط تام و تمام شیوه تولید سرمایه داری حدود دو دهه می گذشته است. رابطه خرید و فروش نیروی کار و به تبع آن بازار سرمایه داری از مدت ها پیش سایه حیات و تسلط خود را تا عمق دورترین روستاهای جامعه بسط داده و بر کل شرائط کار و زندگی ساکنان کشور حاکم ساخته بود. با همه این ها در پاره ای از نواحی کشور سرمایه گذاری های صنعتی مهمی در دستور کار سرمایه داران یا دولت بورژوازی قرار نداشت و معنای تسلط کامل سرمایه داری در یک جامعه نیز مطلقاً مترادف با وقوع چنین سرمایه گذاری هائی نیست. تحمل کمترین میزان هزینه تولید و حصول بیشترین میزان سود و بالاترین رقم نرخ سود تنها معیار تعیین نوع تولیدات، قلمرو انباشت و حوزه جغرافیائی پیش ریز را برای سرمایه مشخص می کند. استان مرکزی بر پایه همین ملاک در صدر جدول ترجیحات قرار داشت و پاره ای از مناطق در عین انحلال کامل اقتصادی در روند کار سرمایه داری زیر فشار همان معیار اساسی احراز شرائط برتر ارزش افزائی، چه بسا عرصه هجوم سرمایه ها برای انباشت بزرگ صنعتی واقع نمی شدند. در دوره مورد گفتگو استانهای سیستان و بلوچستان، بویراحمد و کهکیلویه؛ چهارمحال بختیاری، ایلام و لرستان در عداد این مناطق بودند و استان کردستان در میان 22 ایالت مبتنی بر تقسیمات جغرافیائی کشور، مقام سیزدهم را احراز می نمود.

سطح به غایت نازل بهای نیروی کار یک پیش شرط اساسی بازتولید و خودگستری سرمایه را تعیین می نمود و این بدان معنی است که  توده های وسیع فروشنده نیروی کار باید در برهوت محرومیت از کلیه امکانات اجتماعی، معیشتی و حقوق سیاسی و مدنی، بار گسترش شتابان پروسه انباشت سرمایه، هزینه های غول آسای ماشین دولتی بورژوازی و بار کل جامعه کاپیتالیستی را به شاق ترین سیاق ممکن به دوش می کشیدند. همه چیز در هر زمینه و هر نقطه از حیات اجتماعی انسان ها یک راست از ملاک سودآوری حداکثر سرمایه و نازل ترین سطح بهای نیروی کار تبعیت می نمود. آب اشامیدنی به شرطی نیاز محله مسکونی، روستا، بخش، شهر و یا حتی شهر بزرگ تلقی می گردید که بخشی از حل و فصل معضلات سیستم باشد. برق مصرفی خانه ها در جائی لازم به حساب می آمد که مقتضای توسعه و قوام مناسبات حاکم بر ضرورت آن حکم می داد. راه در جائی کشیده می شد که مشکلی از مشکلات سرمایه را حل کند و پروژه های شهرسازی و احداث خیابان و طرح اسفالت برای مناطقی مجاز می گردید که نیازهای اقتصادی و اجتماعی و مدنی سرمایه تحقق آنها را در دستور کار قرار داده باشد. بیمارستان ساخته می شد مشروط به اینکه سلامت نیروی کار نیاز روز سرمایه باشد و تأسیس مدارس در هر سطح با منحنی احتیاجات نظام سرمایه داری سیر صعودی می پیمود یا بالعکس دچار توقف می گردید.

روند انطباق هر نوع دگرسانی اجتماعی و اقتصادی با نیازهای سرمایه و استثمار هر چه دهشتبارتر نیروی کار لاجرم تمایزات محسوسی را در وضعیت معیشتی و شرائط زیست اجتماعی توده های کارگر و فرودست مناطق جغرافیائی مختلف کشور با خود به همراه داشت. تمایزاتی که در گستره فقر،بیحقوقی های دهشتبار اجتماعی و درجه محرومیت سراسری کارگران از بهداشت، مسکن، آموزش، دوا و درمان و حداقل معاش، مکان واقعی خود را پیدا می نمود. برخی استان ها پیشینه انباشت صنعتی کم و بیش طولانی داشتند و در فاصله میان قرن نوزدهم تا شروع دهه شصت میلادی کارخانه ها و کارگاههای نسبتاً زیادی در آنجا دائر شده بود، خلع ید فراگیر توده های دهقانی در شروع این دهه، هجوم وسیع ارتش بیکاران روستاهای این نواحی به حاشیه شهرهای همین استان ها و بیشتر از همه تهران را به دنبال  آورد. در این مناطق بردگان مزدی جدید اولاً با فروش نیروی کار سطح نازلی از معیشت را برای خود دست و پا می کردند و ثانیاً در کنار هم زنجیران قدیمی نقش نسبتاً فعالی در مبارزات جنبش کارگری روز احراز می نمودند. مناطقی مانند آذربایجان، گیلان، مازندران، خراسان، اصفهان و اهواز در این زمره قرار داشتند. چیزی که در مورد پاره ای نواحی دیگر صدق نمی نمود. در مناطق اخیر عوامل معینی باعث می شد که توده کثیر خلع ید شده  به رغم غوطه خوردن رقت بار در دریای فقر و فلاکت و گرسنگی، از آوارگی و مهاجرت به میزان زیادی امتناع کنند. یک نگاه اجمالی به ترکیب جمعیتی کارگران مهاجر مناطق مختلف در آن سال ها نشان می دهد که نیروی خلع ید شده و بیکار استان هائی مانند سیستان و بلوچستان، کردستان، بوشهر، ایلام، کهکیلویه و بویراحمد، بندرعباس و بخش هائی از خراسان در چنین وضعیتی قرار داشتند. بیسوادی کامل یا سطح بسیار پائین تحصیل، کمبود مهارت کاری و تخصص شغلی، مشکلات زبان و ارتباطات فرهنگی، فقدان قدرت رقابت در بازار کار، نداشتن استطاعت مالی برای مهاجرت و شروع زندگی در شهرهای بزرگ، رواج فرهنگ تحقیر و توهین و تبعیض قومی یا نوع این ها از جمله عوامل اجتماعی تعیین کننده ای بودند که چنین وضعی را در مورد این بخش از توده های کارگر دامن می زدند.

شیوه تولید سرمایه داری کل ساختار حیات اجتماعی و تار و پود معیشت ساکنان جامعه از جمله سکنه همین نواحی را در عمق شروط و ملزومات بازتولید خود غرق ساخته بود، کار مزدی و بهای فروش نیروی کار شالوده معاش عظیم ترین بخش جمعیت را در همین استان ها نیز تعیین می نمود. با همه اینها بخش وسیعی از توده های فروشنده نیروی کار در نواحی مورد بحث برای فروش نیروی کارشان با دشوارترین و مرگبارترین شرائط مواجه بودند. اگر در سطح سراسری و در کل جامعه، دیکتاتوری هار و عریان پلیسی سرمایه بود که امکان هر نوع نفس کشیدن و اعتراض را از کل توده های کارگر سلب می کرد، در اینجا و در قلمرو حیات این بخش، نفس پراکندگی ناشی از جبر اشتغال در کارگاهها و مراکز تولیدی کوچک و بسیار کوچک نیز مزید علت می شد. آنسان که حتی به اندازه همزنجیران خود در مراکز عظیم کار و تولید نیز موفق به حضور در مبارزه طبقاتی و ایفای نقش در جنبش اجتماعی طبقه خود نمی شدند. همین امر وضعیت معیشت و سطح ابراز وجود اجتماعی کارگران این مناطق را سخت زیر فشار خود قرار می داد. بهای نیروی کار از نازل هم بسیار نازل تر می گردید. در شرائطی که سطح دستمزدها در مراکز صنعتی متمرکز در جاده های کرج و ساوه و آبعلی یا شهرکهای صنعتی اراک و قزوین زیر فشار مبارزات مستمر و اعتصابات انبوه کارگران سقف 10 تومان در روز را بالا و پائین می کرد، جمعیت زیادی از کارگران بلوچستان، کردستان و فروشندگان نیروی کار در کهکیلویه و یاسوج و نواحی اطراف بوشهر به 2 تومان در قبال روزانه کار 12 ساعته در هولناکترین و مرگبارترین محیط کار رضایت می دادند. شمار نسبتاً انبوهی از کارگران مناطق اخیر یا در بیغوله های مرگ قالی بافی ها، جاجیم بافی ها، دخمه های پر از حرارت کوره های شیشه سازی و آجرپزی و کارهای ساختمانی و راهسازی و مانند اینها کار می کردند یا از آن بدتر بردگان مزد بگیر مزارع کشاورزی و باغستان ها و بارکشان شبانه روزی بنادر و تجارتخانه ها و مراکز حمل و نقل بودند. شرارت و سبعیت سرمایه داران علیه کارگران در این قلمروها در چنان فازی بود که احساس کارگر بودن با قبول نوعی نجس بودن در میان کاست های هند باستان و حال همسنگی می کرد. در وسعت این مناطق محرومیت از دوا و درمان و آموزش و بهداشت و آب آشامیدنی و برق و سایر ملزومات زیستی نیز علی الاصول ابعاد بسیار دهشتبارتری داشت. در طول دهه 40 در همان روزهائی که اضافه ارزش های حاصل از تولید و فروش نفت بیسابقه ترین دوره رونق انباشت سرمایه را در پی داشت، در شهر مسجد سلیمان یکی از بزرگترین مراکز تولید نفت ایران، انبوه خانواده های کارگران بیکار برای تأمین سوخت شبانه چراغ موشی های خود، به باتلاق های نفتی مجاور شهر پناه می بردند. در سیستان و بلوچستان و بخش هائی از جنوب خراسان و گنبد قابوس فروش کودکان خانواده های کارگری راه نجات موقت افراد خانوار از مرگ به حساب می آمد. ارتش ذخیره کار در صدها روستای دشتی و دشتستان از توابع بوشهر با آرد هسته خرما نان می پختند!! در کردستان و کهکیلویه و بویر احمد، نان خوردن کیمیا بود و دکتر و درمان و مدرسه برای توده های کثیر خلع ید شده و در جستجوی کار پدیده های ناآشنائی به شمار می آمدند. بسیاری از شهرهای با جمعیت بالای 30000  و حتی 40000 نفر به کلی فاقد آب لوله کشی بودند و در شمار کثیری از مراکز شهری مملکت، اثری از برق مشاهده نمی شد. این وضعیت با اندکی تغییر در طول دهه 50 نیز حاکم بود. تا شروع نیمه دوم همین دهه از کل 10000 پزشک عمومی و متخصص 5000 نفر آن فقط در شهر تهران مشغول کار بودند و سهم نیمی از سکنه جامعه در این رقم به 1000 نفر هم نمی رسید.

از ملت سازی تا نقد ناسیونالیستی سرمایه داری

آنچه بالاتر گفتیم گزارش پاره وار گوشه هائی از سیر حوادثی است که در بطن پروسه انکشاف و تسلط شیوه تولید سرمایه داری در جامعه ما دامنگیر شرائط معیشت و کار و حیات اجتماعی توده های طبقه کارگر بوده است. به این  وضعیت باید بسیاری مؤلفه های سیاسی و داده های تاریخی دیگر را نیز اضافه کنیم. دیکتاتوری هار بورژوازی  شرائط امپریالیستی تولید سرمایه داری، حمام خون مدام جنبش کارگری به عنوان شرط لازم بازتولید سرمایه اجتماعی، حاکمیت شرائط ناشی از شکست انقلاب کارگری اکتبر و استیلای سوسیالیسم بورژوائی نوع اردوگاهی و غیراردوگاهی در نیمی از جهان، عروج تاریخی ناسیونالیسم چپ و امپریالیسم ستیزی خلقی و ناسیونالیستی از جمله این مؤلفه ها و داده ها بودند. جنبش کارگری ایران در تاریکی زار این وضعیت نامساعد تاریخی از یک سوی به طور مستمر سرکوب می شد و از سوی دیگر هر گاه که با اغتنام فرصت از کاهش رگبار قلع و قمع، می خواست سیلاب اعتراض خود را در سطح جامعه جاری سازد، یک راست با هجوم نمایندگان سوسیالیسم اردوگاهی، ضد امپریالیسم خلقی، پرچمداران جمهوری ملی، حماسه سازان برپائی صنعت مستقل و نهضت سالاران حق خودمختاری و تعیین سرنوشت ملی در این گوشه و آن گوشه حیات خود رو به رو می گردید. تمرکز بحث ما در این نوشته معین اساساً بر روی رابطه طبقه کارگر ایران با پدیده اخیر است. این پدیده در جغرافیای سیاسی سرمایه داری ایران، در جامعه کردستان برآمد و دامنه تأثیر بسیار ویژه ای داشت. کردستان از جمله استان هائی بود که نه دولت بورژوازی و نه سرمایه داران خصوصی نسبت به پیش ریز صنعتی کلان در آن دیار، رغبت چندانی از خویش نشان نداده بودند. بخش مهم جمعیت از طریق فروش نیروی کار ارتزاق می کردند و کارگر بودند. اما این کارگران نیروی کار خود را نه در مراکز تولیدی دارای چند هزار کارگر، نه در نفت و ذوب آهن و تولید اتوموبیل و لاستیک و حمل و نقل یا شرکت های بزرگ کشت و صنعت و پتروشیمی و تولید غذا که در کارگاههای کوچک فرش بافی، نخ ریسی، بافندگی، مصالح ساختمانی، مزارع زمینداران، شیشه سازی ها و صنایع دستی به فروش می رساندند. موضوعی که در استراتژی عمومی سرمایه و در ژرفنای سیاست انباشت، توسعه و ارزش افزائی بیش و بیشتر سرمایه ها ریشه داشت و به نوبه خود پراکندگی گسترده توده های کارگر را در قیاس با قطب های نیرومند صنعتی مانند استان های مرکزی، آذربایجان، اصفهان، خراسان، اهواز، قزوین و برخی نواحی دیگر به دنبال می آورد. این امر در تلفیق با آثار و عوارض سرکوب سراسری هر جنب و جوش طبقه کارگر، موقعیت کاملاً نازل تر، شکننده تر و ضعیف تری را بر جنبش کارگری منطقه تحمیل می نمود. مشکل پرولتاریا اساساً مجرد قلت نفوس و شمار آحاد نبود، اما مؤلفه های فوق در ترکیب با هم پروسه ابراز حیات جنبش کارگری کردستان را به صورتی مؤثر و تعیین کننده زیر فشار قرار می دادند.

جامعه کردستان و جنبش طبقه کارگر در این منطقه سوای مسائل بالا بار سنگین یک پیشینه ممتد تاریخی و میراث های اجتماعی کهنه را نیز بر  سینه خود حمل می نمود. منطقه ای زیر نام کردستان به بخش خاص واقع در جغرافیای سیاسی و اقتصادی ایران منحصر نمی گردید، بلکه نواحی بسیار وسیع تری واقع در شرق رود فرات و بخش هائی از عراق و ترکیه و سوریه را نیز در بر می گرفت. پاره ای قرابت های زبانی، قومی و فرهنگی از دیرباز ساکنان کل این دیار را نسبت به هم در قیاس با سکنه سایر جوامع همجوار نزدیک تر می ساخت. اینکه آیا حتی در دوران سلطه نظامهای فئودالی یا پیش از آن، وجود چنین قرابت هائی چه تأثیری بر روند واقعی زندگی انسان های منطقه می گذاشته است؟ چند چیز کاملاً روشن است. این که به هر حال تاریخ زندگی بشر تاریخ وجود طبقات اجتماعی متعارض و متخاصم در مقابل همدیگر است و بر همین اساس در کردستان نیز همسان همه نواحی کره زمین، هیچ منافع مشترک انسانی و هیچ همنوعی واقعی بشری بین استثمار شوندگان و استثمارگران وجود نداشته است. این واقعیت را فراموش نکنیم که هر کجا جنگ دهقانان علیه توحش فئودالی شعله ور نبوده است، خود همین توده های ستمکش دهقان توسط نیروهای فئودالی متخاصم به شرربارترین شکلی به جان هم انداخته می شدند. اگر در دوران استیلای نظام سرمایه داری بخش های مختلف بورژوازی جهانی توده های کارگر دنیا را در جنگهای جنایتکارانه منطقه ای و بین المللی خاکستر می سازند در دوران حاکمیت نظام فئودال، هر خان و ارباب هر محدوده کوچک جغرافیائی ساکنان دهها آبادی قلمرو تسلط خود را به جان سکنه دهقان و فرودست زیر سلطه فئودال و خانی دیگر می انداخته است. در یک کلام، مجرد کرد و فارس و عرب  بودن نه مجوزی برای واقعیت بخشیدن به مقوله « ملت» و « منافع ملی» در عصر ما و نه به نحو اولی ملاکی برای منافع قومی مشترک در دوره های گذشته بود. اما واقعیت این است که هم در دوره فئودالی قوم سازی به بدترین وجهی بر توده کثیر انسان های فرودست و استثمار شونده تحمیل گردید و هم در عصر ما شرارت ملت بافی سلاح توحش بورژوازی علیه کارگران دنیا شد. ساکنان کردستان نه فقط از شمول این روند عام در امان نبودند که در اشکال هولناک تر و خونبارتری بهای تحمل آن را پرداخت کردند و کماکان هم پرداخت می کنند.

نخستین جنب و جوش های ملت سازی در کردستان را باید در سیر حوادث سالهای بعد از جنگ امپریالیستی اول کاوید. ممالک انگلیس و فرانسه و امریکا، فاتحان جنگ در جریان بازتقسیم متصرفات دولت عثمانی قراردادی را تنظیم کردند که بر اساس آن مردم مناطقی از کردستان در سرزمین شرقی رود فرات به صورت یک ملت از حق تشکیل دولت خودمختار یا مستقل برخوردار می گردیدند. این عهدنامه که با نام « سور»، اسم دیگر کردستان معروف شد، نه فقط در تندپیچ حوادث روز هیچ شانسی برای هیچ درجه ای از تحقق نداشت، که اساساً در همان حالت جنینی تنظیم، محکوم به دفن بود. فاتحان جنگ خیلی زود شرائط تاریخی روز را درک کردند. وقوع انقلاب اکتبر، پروسه انکشاف رابطه خرید و فروش نیروی کار در جوامع آسیائی، امپریالیسم ستیزی ناسیونالیستی و عروج جنبش های خلقی عواملی بودند که در ارتباط با هم بر روند سیاست گذاری های دول بزرگ و فاتح کاپیتالیستی فشار وارد می ساختند. قرارداد سور در صورتی مجاز تلقی می شد که مصالح و انتظارات دولت های یاد شده را پاسخگو باشد، در حالی که فرایند رخدادها وضعیت دیگری را پیش می کشید.« آتاتورک»، « رضاخان» و « فیصل» سه ضلع مثلت نفوذ امپریالیسم بریتانیا در خاور میانه هر کدام به نوبه خود و در گستره اهداف و منافع مشخص شوونیستی خویش علیه این قرارداد بودند. در حالی که ناسیونالیسم چپ و جریانات خلقی پروروس در منطقه بعلاوه « اتحاد شوروی» می توانستند از آن به مثابه پلکانی برای پیشبرد هدف های خویش بهره گیرند. دولت های انگلیس و فرانسه با درک اهمیت موضوع، با شتاب تمام طومار عمر تنظیم قرارداد را مختومه اعلام کردند و با کشیدن خط بر روی وجود منطقه ای به نام کردستان کار باز تقسیم متصرفات سابق عثمانی میان خود را با صلح و صفا ادامه دادند. قرارداد سور و ملت سازی امپریالیست ها در کردستان به طاق نسیان کوبیده شد، اما پرونده ملت سازی همچنان باز بود. اگر بورژوازی امپریالیستی نمی ساخت یا  حتی به اقتضای مصلحت آن را تهدید می کرد، انترناسیونال سوسیال دموکراسی دست به کار تقویت آن می شد و اگر این نیز غائب بود، بورژوازی « ضد امپریالیسم»!! حتماً می ساخت و برای برپائی آن به هر ساز و کار، نظریه بافی، تئوری آفرینی و قیام و انقلاب همت می گماشت. سازمانیابی جنبش های خلقی و ملی دستور کار ناسیونال چپ را تعیین می نمود و اتحاد شوروی و کمینترن و احزاب برادر زیر نام پرولتاریا و کمونیسم سوای دمیدن در تنور این جنبش ها هیچ کار و مشغله دیگری نداشتند. مبارزه ضد سرمایه داری طبقه کارگر عجالتاً و تا طلوع عصری نامعلوم، بر اساس نسخه پیچی اینان از دستور کار تاریخ، به کنار می رفت و توده های کارگر سه قاره قرار بود در تمامی طول این مدت ارتش فتح آفرین ناسیونالیسم چپ و جنبش های خلقی « امپریالیسم ستیز» !! باشند. در کردستان وضع از این هم بسیار بدتر بود. در اینجا نه ناسیونالیسم چپ که ناسیونالیسم راست و نه اردوگاه شوروی که هر بخش بورژوازی بین المللی نقش منجی ایفاء می کرد. اتحاد استراتژیک ناسیونال چپ «ضدامپریالیسم»! کشورها و « اردوگاه سوسیالیسم»! شرائطی را پدید آورده بود که جایگزینی مبارزه طبقاتی توده های کارگر با پدیده ملت سازی و جنبش خلق ها بارزترین ممیز آن بود. فرمولبندیهائی مانند «انقلاب ضد امپریالیستی»! « استقرار صنعت مستقل ملی»! « دموکراسی خلق»!،« حق ملت ها در تعیین سرنوشت خویش» و… همه جا بسان نقل و نبات به حلقوم کارگران و توده های فرودست فرو می شد. در این میان سهم توده های کارگر کردستان نیز در شعار « حق تعیین سرنوشت» و تعابیر رایج  دلخواه لایه های مختلف بورژوازی از آن مانند «خودمختاری» «خودگردانی» و… خلاصه می گردید. معنای حق تعیین سرنوشت بسیار روشن بود. این که مردم ستم زده کارگر و زحمتکش کرد باید  تمامی هست و نیست خود را بسیار فداکارانه و مشتاق و جهادگرانه در تیر کنند تا در صورت پیروزی، ائتلاف نامقدسی از ارتجاع بورژوازی و مالکان بزرگ زمین و اشراف مالی کردستان را بر سرنوشت زندگی خویش و نسلهای آتی خود مسلط گردانند.

هنوز سده نخست حیات مانیفست کمونیست، بیانیه انترناسیونال اول، طنین رعدگون قیام کموناردها به پایان نرسیده بود و هنوز شراره های فجر سرخ انقلاب اکتبر طلایه های طلوع عصری نو در زندگی انسان ها را از خانه ای به خانه دیگر نقل می کرد که کارگران دنیا مجبور می شدند همه چیز را در ورطه آرایشی باژگونه مشغله فکر و زندگی خویش سازند. کارگر اروپائی به جای جنگ در سنگر کمون به سوسیال دموکراسی  نماز می گزارد. توده های کارگر فارس و عرب و ترک به جای جنگ علیه سرمایه در رکاب ناسیونال چپ و اردوگاه برای استقرار صنعت مستقل ملی و جمهوری خلق جهاد می کردند و کارگران کردستان گوش به فرمان راست ترین و مرتجع ترین این نیروها، راه رهائی خویش از تمامی سیه روزیهای روز را در تعیین حق سرنوشت ملت ها جستجو می نمودند. در همین جا باید به این نکته اشاره کنیم که تلاش اردوگاه و ناسیونال چپ برای انحلال جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر در ورطه اهداف ناسیونالیستی و سوسیال بورژوائی از جمله منحل نمودن این جنبش در « حق تعیین سرنوشت ملی» بطور معمول خود را با توجیهاتی از قبیل کمبود انکشاف رابطه کار و سرمایه!، رشد نازل مبارزه طبقاتی یا سطح پائین پروسه گسست طبقات آرایش می داد!! اما این مؤلفه ها فقط ابزار توجیه بودند و بود و نبود آنها مکان خاصی را در استراتزی مشترک آنان احراز نمی کرد. در این زمینه توجه به یک مثال معین شاید کمی روشنگر باشد. انکشاف صنعتی، پروسه گسست عینی طبقات، سطح مبارزه طبقاتی و آرایش قوای توده های کارگر در ایالت آذربایجان به طور نسبی از غالب مناطق دیگر ایران پیشرفته تر و بالاتر بود. هیچ کارگر آذربایجانی فارغ از وسوسه مسخ و تحجر ناسیونالیستی نمی توانست میان خویش و همزنجیران خود در تهران، شیراز، کرمان، اصفهان و اهواز و جاهای دیگر خط فاصل بکشد. چنین کارگری به طور قطع به خود اجازه نمی داد اتحاد با بورژوازی ترک را جایگزین وحدت طبقاتی و مبارزه  ضد سرمایه داری طبقه خویش سازد. هیچ کارگر آذربایجانی با حداقل آگاهی طبقاتی نمی توانست رمز مشکلات و بی حقوقی ها و سیه روزی های دامنگیر خویش را در نداشتن حق تعیین سرنوشت ملی جستجو کند. با همه اینها نسخه پیچی « حق تعیین سرنوشت ملی» از سوی ناسیونال چپ و اردوگاه برای جنبش کارگری آذربایجان حتی از جنبش کارگری کردستان هم بسیار فوری تر و حادتر در دستور کار قرار داشت. مصداق عینی آن را نیز طبقه کارگر ایران شاهد بوده است. در روزگاری که سازمانیابی شورائی سراسری طبقه کارگر ایران علیه سرمایه داری وظیفه عاجل و اساسی توده های کارگر در همه مناطق کشوربود، جنبش کارگری در آذربایجان عملاً  به ارتش خودمختاری طلبی بخشی از بورژوازی و نیروهای خلقی تبدیل گردید. عمق فاجعه بیشتر روشن خواهد شد اگر به اهداف، انتظارات و افقی که ناسیونال چپ در پیش روی این جنبش قرار داده بود کمی دقت کنیم. « انتخابات انجمن های ایالتی و ولایتی، تشکیل نیروهای چریک ملی، رواج زبان آذربایجانی، توسعه صنایع  و بازرگانی، تأسیس کارخانه ها و فابریک های جدید، اجرای قانون کار، تصویب قوانین مربوط به تعیین مناسبات میان زارع و مالک، تقسیم اراضی دولتی، آزادی مذهب و معتقدات و بالاخره به رسمیت شناختن حکومت مرکزی ایران» کل این افق و انتظارات و اهداف را تعیین می نمود. اینکه کارگر آذربایجانی از ورای تحقق این هدفها چه چیز عایدش می شد جواب بسیار ساده است. استثمار، بی حقوقی، ستمکشی، گرسنگی، بی مسکنی، بی بهداشتی و کلیه مصائب دیگر اگر نه بیشتر از گذشته مسلماً نه کمتر از آن، با این تفاوت که حالا دیگر بورژوازی آذربایجانی و طبقه تحمیل کننده همه این سیه روزی ها قرار بود نه دشمن طبقاتی بلکه متحد وی در تعیین سرنوشت ملی و بخش همجوار او در ترکیب« ملت سرفراز آذری»  به حساب آید!! اما معضل به همین جا ختم نمی شد. این فقط کارگران آذربایجان نبودند که از خودمختاری و تعیین سرنوشت ملی، هیچ چیز به چنگ نمی آوردند. کل دهقانان این دیار نیز به همین وضع دچار بودند. بر سر این جمعیت کثیر نیز همان می رفت که در سیطره حاکمیت رژیم کودتا بر سر آنان رفته بود. جمله پردازی چندش بار«اصلاح مناسبات رعیت و ارباب» پدیده مخلوق حکومت خودمختار آذربایجان نبود. دولت ناشی از کودتای سیاه 28 مرداد هم به طور مکرر نوع همین خزعبلات را به دهقانان تحویل می داد.

به کردستان و مسأله « حق تعیین سرنوشت ملی» در این قلمرو جغرافیائی باز گردیم. وقتی که در آذربایجان با آن سطح از گسست عینی طبقات و انکشاف مبارزه طبقاتی و با ایفای نقش بسیار گسترده نیروهائی که خود را به پرولتاریا و چپ و سوسیالیسم می آویختند،  تکلیف زندگی انسانها با «حق تعیین سرنوشت ملی» به گونه ای که دیدیم ورق می خورد، تکلیف مردم کارگر و دهقان و فرودست کرد بسیار روشن بود. در اینجا زمام « جنبش ملی»!! در دست حزبی بود که همه سران آن را رؤسای صاحب خدم و حشم عشایر، بازرگانان متمول، زمینداران بزرگ و اربابان فئودال، نمایندگان فکری بورژوازی و روحانیون مرتجع تشکیل می دادند. حزب دموکرات کردستان که در سال 1945 میلادی در شهر مهاباد تشکیل شده بود چنین وضعی داشت. این حزب توسط « قاضی محمد» حاکم شرع منطقه رهبری می گردید. حزب دموکرات در کنگره مؤسس خود قطعنامه ای را برای تأسیس دولت خود مختار و رفع مشکلات مردم کرد!! به تصویب رساند که ماحصل مفاد آن به این شرح بود:  « اعطای خود مختاری در محدوده ایران به کردها، تشکیل انجمنهای ایالتی و ولایتی برای نظارت بر امور داخلی، انتخاب کارمندان دولت از اهالی محل یعنی کردها، تحصیل کودکان در مدارس به زبان کردی و قبول آن به عنوان زبان مادری، تصویب و اجرای قوانینی که رابطه میان ارباب و رعیت را تحت نظم در آورد، استفاده از منابع طبیعی منطقه کردستان برای توسعه صنعت و عمران و آبادی و…»  جمهوری مهاباد که در همان سال تشکیل حزب دموکرات کردستان و به دنبال استقرار حکومت خود مختار آذربایجان تأسیس گردید قرار بود مفاد این قطعنامه را به اجراء بگذارد. به بیان دیگر حق تعیین سرنوشت ملی در کردستان باید به اربان فئودال تضمین می داد که مالکیت فئودالی آنان از خطر تعرض دهقانان کرد مصون خواهد ماند. به بورژوازی کرد نیز بشارت می داد که هر نوع اعتراض آتی هر فروشنده نیروی کار در خطه کردستان را زیر نام وحدت ملی و قداست یکپارچگی ملت در نطفه خفه خواهد نمود. به کارگران کرد می گفت که برای توسعه صنعتی کردستان سرمایه داری از هیچ نوع فداکاری در راستای افزایش سود سرمایه داران دریغ نورزند. سهم کارگر و دهقان کرد از حق تعیین سرنوشت ملی اینها بود!!!

ناسیونالیسم چپ و جنبش کارگری کردستان

نیروی محرکه واقعی انقلاب 57 جنبشی بود که از شروع نیمه نخست دهه 50، به صورتی بسیار گسترده  در وسعت تمامی کارخانه ها و مراکز تولید و کار جامعه زبانه کشید. جنبشی که در طول کمتر از 5 سال بدون هیچ سازمانیابی رسمی، هیچ اتحادیه و سندیکا، هیچ حق اعتصاب و اعتراض و در زیر فشار توحش و تهاجم هارترین دیکتاتوری های سرمایه، موفق شد عظیم ترین اعتصابها را علیه سرمایه داران و شدت استثمار کاپیتالیستی سازمان دهد. بخش اعظم این مبارزات و اعتصابات را به پیروزی برساند و به یمن همین مبارزات در فاصله زمانی کمتر از 5 سال بهای فروش نیروی کار را تا چندین برابرافزایش دهد. این جنبش بسیار زود و در همان نخستین بارقه های شکوفائی مجدد حیات، قلمرو مصاف علیه استثمار و بی حقوقی طبقاتی را از حصار کارگاهها به خارج محدوده شهرهای بزرگ بسط داد و در اعتراض علیه بی مسکنی خیزش وسیع و خونبار مسکن را پدید آورد. انقلاب 57  لحظه ای در فرایند توسعه این جنبش بود. موضوعی که فعالین چپ خلقی ایران خواه در ژرفنای شور و هیجانهای سخت کوش چریکی و خواه از آن بدتر، در برج عاج « کار آرام سیاسی» سوسیال بورژائی تا روز وقوع انقلاب و حتی سال های بعد، قادر به درک آن نشدند. سفاک ترین نمایندگان فکری سرمایه اجتماعی ایران و پشتیبانان بین المللی آنها بسیار هوشمندانه و از دیرباز تا حدود زیادی واقعیت این روند را درک کرده بودند. این نکته را در جای دیگری توضیح خواهیم داد. در این جا به همین حد بسنده می کنیم که بورژوازی حاکم در عین درک این روند قادر به جلوگیری از توسعه و منتهی شدن آن به انقلاب نشد. چپ  خلقی نیز غرق در دنیای انگاره پردازی های سوسیال رمانتیسیستی  طبیعتاً قادر به هیچ اثر گذاری رادیکال و ضد سرمایه داری بر فرایند جنبش مذکور نمی توانست باشد. در این میان بخشی از بورژوازی بسیار راحت و با حداکثر توفیق همه چیز را بر وفق مراد و انتظار خویش سوق داد. با اغتنام فرصت از فروماندگی سیاسی دامنگیر جنبش کارگری و بلاهائی که تاریخاً رفرمیسم راست و چپ سوسیال بورژوائی بر سر طبقه کارگر آورده بود، بر موج اعتراضات گسترده توده ای سوار شد. با بخش های دیگر طبقه خود در سطح داخلی و جهانی به توافق رسید. به اریکه قدرت سیاسی نظام سرمایه داری عروج نمود و در کوتاه ترین مدت با حداکثر درایت و با بالاترین میزان سبعیت به تار و مار نمودن کل جنبش کارگری پرداخت.

نیروهای چپ نه فقط در فاصله میان 50 تا 57 و پیش از آن زیر فشار رویکرد رفرمیستی راست و چپ خویش هیچ رغبتی به هیچ تلاشی برای سازمانیابی ضد سرمایه داری جنبش کارگری نشان ندادند، که در فاصله میان وقوع قیام تا واپسین لحظات قلع و قمع شدن نیز هیچ نقشی در هیچ سطحی برای تحقق این هدف ایفاء نکردند. در روزهائی که طبقه کارگر در سراسر جامعه به صورت خودجوش دست به کار ساختن شوراها برای اعمال قدرت و کسب موقعیتی نیرومندتر در مقابل سرمایه داران بود مشغله چپ از کندوکاو بخش های مختلف ساختار دولت و دعوت از کارگران برای حضور فعال در جنبش دموکراسی طلبانه خلقی فرا نمی رفت. انتظار چپ از انقلاب حتی در صورت پیروزی، از استقرار دموکراسی آن سوتر نمی شتافت و سهم کارگران از این پیروزی احتمالی در موضوعاتی مانند حق متشکل شدن، حق اعتصاب و برخی مطالبات ساده رفاهی خلاصه می گردید.

در کردستان رابطه چپ با جنبش کارگری از این نیز وحشتناک تر شد. توده های وسیع کارگر و زحمتکش کردستان که زیر فشار بار استثمار، بی حقوقی ها و مصائب سرمایه داری حتی از همزنجیران خود در سایر جاهای ایران محروم تر بودند در ماه های پیش از سقوط رژیم شاه به گونه ای سراسری و بی سابقه وارد میدان مبارزه شدند. وقوع انقلاب برای اینان نه فقط هیچ افتی در تداوم جنبش یا هیچ حالت انتظاری در مقابل دولت جدید پدید نیاورد که آغاز فاز تازه ای برای توسعه اعتراض و تعمیق انتظارات تلقی گردید. دلیل این امر از یک سوی در همان شدت مضاعف استثمارشوندگی، فقر و بیحقوقی کارگران کرد و از سوی دیگر در توهم آنان به راهبردها و افق نمائیهای بورژوازی کرد قرار داشت. هاله متراکمی از توهم که در درون خود پیچیده و بسیار متناقض بود. هم نقش محرکی برای تداوم حضور در جنبش انقلابی و گشایش جبهه های جدید پیکار علیه حاکمان جدید را بازی می کرد و هم جنبش وسیع اعتراضی کارگران را به سکوی قدرت بورژوازی کرد برای تسویه حساب با رقبای طبقاتی خود مبدل میساخت. طولی نکشید که حق تعیین سرنوشت ملی به گونه ای فاجعه بار بر کل  مطالبات طبقاتی و اجتماعی کارگران پرده ساتر انداخت و رویکرد مبارزات آنان را با آرزوها و رؤیاهای ارتجاعی بورژوازی کرد همسو ساخت. نکته اساسی این است که این توهم در سیر رخدادهای روز انقلاب بسیار آسیب پذیر بود و در صورت مواجهه با دورنماها و راه حلهای رادیکال و سنجیده طبقاتی می توانست به سرعت در هم بشکند. رویگردانی بخش بسیار بزرگی از توده های کارگر و فرودست کردستان در روزهای پیش و پس انقلاب بهمن از حزب دموکرات کردستان و استقبال آنان از یک نیروی سیاسی دارای اسم و رسم چپ و کمونیسم ( سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان- کومله) در جای خود گواه آمادگی فعال مردم کارگر برای عروج به خیزش های تازه با رویکردهای رادیکال طبقاتی بود. در این روزها با توجه به داده های مختلف اجتماعی و مؤلفه های خاص اوضاع سیاسی، دو راه حل طبقاتی اساساً متضاد می توانست در مقابل جنبش جاری درون جامعه کردستان قرار گیرد. این دو دورنمای متضاد عبارت بودند از: راه حل ضد کار مزدی پرولتاریا سوسیالیست در یک سوی و  راه حلهای متفاوت بورژوائی در سوی دیگر.

آناتومی جامعه کردستان به عنوان جزء لایتجزائی از جامعه و جهان مبتنی بر رابطه خرید و فروش نیروی کار، ارجاع کلیه اشکال استثمار، ستمکشی، محرومیت و سیه روزیهای توده های کارگر و زحمتکش کرد به موجودیت وتسلط نظام سرمایه داری، اتکاء به سازماندهی شورائی ضد کار مزدی توده های وسیع کارگر به عنوان تنها نیروی قادر به تغییر عینیت موجود، توجه عمیق و حداکثر به بنیان انترناسیونالیستی جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر و اصل وحدت ارگانیک پرولتاریای کرد با توده های کارگر ایران از جمله مسائل بسیار اساسی و تعیین کننده ای بودند که نقطه عزیمت و شالوده کار یک راه حل واقعی سوسیالیستی و ضد کار مزدی را برای پرولتاریا تعیین می نمود. اتخاذ این راه حل و راهکارهای متناظر با آن، مقدم بر هر چیز در گرو آن بود که فرایند مبارزات جاری، درست بر حمله به روند کار جامعه متمرکز گردد. تشکیل شوراهای کارگری در وجب به وجب جامعه کردستان، سنگربندی استوار توده های کارگر و فرودست در درون این شوراها و متمرکز شدن تمامی قوای متشکل در شوراها بر روی تغییر فرایند کار و تولید اجتماعی اساسی ترین و بارزترین مؤلفه هائی بود که می بایست و می توانست ابراز وجود اجتماعی و طبقاتی نیرومند این راه حل را عینیت بخشد. اما ببینیم ترجمه زمینی این رویکردها و راه حل ها، در پراتیک پیکار جاری کارگران چه می توانست باشد؟ چه موانع اساسی بر سر راه پیشبرد این ها وجود داشت و مسیر تلاش برای غلبه بر این موانع از کجاها گذر می کرد؟ قبل از هر چیز به بررسی مسائلی بپردازیم که چپ در روزهای انقلاب با خیره شدن به آن ها، هر نوع رویکرد سوسیالیستی پرولتاریا را یا مردود اعلام کرد و یا آن را در هاله متراکمی از وارونه سازیها به ضد خود مبدل ساخت. مقوله « ستم ملی» اولین و جدی ترین مشکلی بود که چپ در پشت آن به سنگربندی پرداخت. اما ستمکشی و بی حقوقی نه پدیده ای مریخی که مسأله ای مربوط به جریان واقعی زندگی انسان ها است و محتوای آن باید در عمق شرائط کار و معیشت توده های کارگر و فرودست کاوش گردد. درک کارگر کرد از ستم نمی توانست این باشد که چرا کارفرمای استثمارگر و خون آشام وی نه کرد بلکه فارس است- چیزی که واقعیت هم نداشت و سرمایه داران استثمار کننده او علی العموم اصالت کرد بودن را با خود حمل می کردند- ستم در عمق زندگی کارگران کردستان معنایش این نبود که چرا باید پوشش سنتی آباء و اجدادی خود را با کت و شلوار مد روز شهرنشینان فارس عوض کنند!! زیرا که اولاً استطاعت خرید این نوع لباس ها را در خود نمی دیدند و ثانیاً «هموطنان»!! کرد و کردی زبان متمول و مرفه و شهرنشین وی هم، همان لباس همتایان طبقاتی فارس خود را بر تن می کردند. معنای ستم برای توده کارگر و فرودست کرد آن نبود که چرا مجبور به آموزش زبان فارسی می شوند! زیرا اگر توان مالی او اقتضا می کرد حتماً ترجیج می داد که فرزندانش همه زبانهای زنده دنیا را یاد بگیرند و اکنون که نمی آموختند نه از سر عرق ملی بلکه زیر فشار گرسنگی و تنگدستی بود. ستم ملی برای کارگر و توده روستانشین کردستان این نیز نبود که چرا وضع زندگی همزنجیرانش در شهرهای فارس نشین و ترک نشین بهتر از خود اوست. زیرا که چنین چیزی واقعیت نداشت. کارگران همه جا کارگر بودند و سطح معیشت فروشندگان نیروی کار در زابل و طبس و ورامین و سبزوار و لار و کهیکیلویه و ایلام و دشتستان هم هیچ  بهتر و بالاتر از معاش روز کارگر کرد نبود. معنای ستم برای کارگر و زحمتکش کردستانی هیچکدام اینها نبود و مقوله ستم ملی به هیچ وجه قالب و محتوای واقعی مصیبت های زندگی و سیه روزی های اجتماعی طبقه کارگر این دیار را منعکس نمی نمود. ارجاع درد و رنج و گرفتاری های کارگران به این فرمولبندی نه تبخیر راستین زندگی آنان که فقط دسیسه و مغلطه پردازی بورژوازی کرد برای به کجراه بردن پروسه پیکار وآن ها بود. کارگر و زحمتکش کرد از گرسنگی، فقر، بی آبی، بی بهداشتی، بی آموزشی، بی مسکنی، بی لباسی، استثمار، فقدان هر نوع آزادی و حقوق اجتماعی درد می کشید و اینها همه و همه از عمق وجود سرمایه و موجودیت نظام سرمایه داری فرا می جوشید. درست به همین دلیل راه رهائی یا حتی راه تقلیل دردها و رنج هایش نیز یک راست به تعرض نیرومند وی علیه این نظام موکول می گردید.

معضل دومی که چپ به دار آن می آویخت مسأله ارضی و مشکل دهقانان و کثرت جمعیت دهقانی در کردستان بود. این نیز در عالم واقع با آنچه که چپ تصویر می نمود تفاوت بنیادی داشت. نه تعلق خاطر دهقان و زارع کردستانی به نیم هکتار زمین مزروعی، آن جایگاه سترگ استراتژیک مورد تأکید چپ را در رابطه با چند و چون حضور دهقانان در جنبش جاری احراز می نمود و نه تقسیم زمین میان آنان مشکلی از هیچ دهقانی حل می کرد. پافشاری بر روی اهمیت حل مسأله ارضی به شیوه ای که در کردستان رخ داد و آناتومی این معضل و مبرمیت راه حل آن به عنوان سندی برای حقانیت جنبش ملی و دموکراتیک و حق تعیین سرنوشت و مانند این ها به طور واقعی هیچ ربطی به راه حل روز پرولتاریای سوسیالیست در شرائط جاری بعد از قیام بهمن 58 نداشت و نمی توانست داشته باشد. مشکل دهقان کرد مطلقاً با دریافت قطعه ای زمین از اراضی مالکان بزرگ حل نمی گردید و سینه زدن حول اهمیت این کار به هیچوجه اجتناب چپ از تمرکز قوا  بر روی پیگیری راه حل رادیکال ضد کار مزدی را توجیه نمی نمود. در همین جا تذکر این نکته مهم است که روایت چپ از پدیده ای به نام جنبش دهقانی در شرائط روز کردستان روایتی بسیار نادرست بود. بخش نسبتاً وسیعی از کسانی که در ترمینولوژی « چپ» به نام دهقان نامگذاری می شدند اساساً کارگران کشاورزی این دیار را تشکیل می دادند. جمعیت کثیری که برای زمینداران بزرگ و کوچک کار می کردند و هزینه بازتولید نیروی کار خویش را سالانه به صورت بخش بسیار ناچیزی از تولیدات خود دریافت می نمودند. به بیان دیگر آنان کارگرانی بودند که دستمزدشان نه در شکل پول بلکه به صورت جنسی پرداخت می گردید. پدیده ای که به نوبه خود مبین استثمار وحشتناک تر طبقه کارگر توسط سرمایه بود. در یک کلام نه مقوله « ستم ملی»، نه مسأله ارضی و نه هیچ چیز دیگر، هیچ مجوزی به دست هیچ نیروی کارگری و کمونیست و ضد کار مزدی نمی داد  تا شعار « حق تعیین سرنوشت» یا بدیل پردازی کاپیتالیستی دیگری از این سرشت را در روزهای بعد از انقلاب بهمن در پیش روی مبارزات کارگران و زحمتکشان کرد قرار دهد. راه حل پرولتاریای کمونیست ضمن بیشترین توجه به مؤلفه های بالا و داده های مشابه دیگر، باید مسیر کارزار خود را در میدانی دیگر و با رویکردی  مغایر با محاسبات ناسیونال چپ پی می گرفت.

استراتژی پرولتاریای کمونیست در کردستان نمی توانست به تئوری دروغین « کمبود انکشاف کاپیتالیستی»!! و وجود « ستم ملی» بیاویزد و آنها را دستاویزی برای دمیدن در تنور جنبش ملی سازد. کردستان بخشی از جامعه و جهان کاپیتالیستی را تشکیل می داد و در روزهای بعد از انقلاب، روند کار و شیوه تولید سرمایه داری بود که می توانست آماج آرایش قوا و میدان مصاف مبارزه  میان طبقات اجتماعی متخاصم قرار گیرد. این امر متضمن آن بود که برنامه عمل کمونیست ها در آن روزها بر اقدامات و رویکردهای اساسی زیر متمرکز شود.

  1. تلاش حداکثر برای تشکیل شوراهای کارگری ضد سرمایه داری در سرتاسر جامعه کردستان. متشکل نمودن کلیه بخش های طبقه کارگر، از کارگران صنعتی کارخانه ها و کارگاههای بزرگ و کوچک گرفته تا کلیه معلمان، پرستاران، بهیاران، کارگران حمل و نقل، بردگان مزدی شهرداری ها و ادارات دولتی و در یک کلام کلیه توده های فروشنده نیروی کار.
  2. کمک به آماده سازی شوراهای کارگری یاد شده برای اشغال همه مراکز کار و تولید اجتماعی و برنامه ریزی پروسه کار این واحدها توسط کارگران متشکل در شوراها،
  3. تشویق و هدایت دهقانان فقیر و پرولتاریای روستا به تشکیل شوراهای مشترک در سراسر کردستان، الغاء کامل هر نوع مالکیت ارضی، مصادره تمامی مزارع و باغات و املاک متعلق به فئودال ها و زمینداران توسط شوراهای کارگران و زحمتکشان. رخداد اجتماعی قابل توجهی که در صورت وقوع پیروزمند آن پدیده ای به نام دهقانان و جنبش دهقانی اساساً موضوعیت تاریخی خود را از دست می داد.
  4. تلاش برای انتقال کل جنبش کارگران و زحمتکشان کردستان به حوزه های یاد شده یعنی به میدان ها و قلمروهائی که صف آرائی در آنجاها مبین توفانی شدن پیکار واقعی میان طبقات اجتماعی بود. مبارزه علیه سرمایه داران و کل نظام بردگی مزدی، مبارزه علیه اشکال استثمار باقی مانده از شیوه های تولید منقرض و کهنه، مبارزه علیه رژیم جمهوری اسلامی همه و همه در همین بستر، در درون شوراها و در عمق جبهه سراسری جنگ علیه سرمایه داری و کل حامیان این نظام محتوای واقعی طبقاتی خود را احراز می نمود.
  5. مسلح شدن شوراهای کارگران و زحمتکشان در سراسر کردستان و هدایت این تسلیح انقلابی و شورائی به دفاع از برنامه ریزی شورائی مراکز کار و تولید اجتماعی. پدیده ای که نقش آلترناتیو واقعی کارگری و سوسیالیستی را در برابر راهکار تشکیل ارتش پیشمرگ و مبارزه ضد رژیمی فراطبقاتی و سوسیال خلقی تعیین می کرد. جنبش شورائی در این راستا به صورت واقعی بستر جنگ طبقاتی می شد و مبارزه علیه سرمایه و علیه هر شکل استثمار و بیحقوقی و ستمکشی، با مبارزه علیه رژیم سیاسی به طور ارگانیک به هم می آمیخت. روندی که در صورت تحقق، تبلور زنده رادیکال تر ین و عالی ترین شکل پیکار طبقاتی می گذاشت.
  6. پیوند خوردن تمامی شوراها با هم در کنگره سراسری شوراهای کردستان و بسط این نهاد به ارگان برنامه ریزی سراسری کار و تولید اجتماعی و در همان حال نیروی هدایت کننده جنگ علیه ارتش اشغالگر جمهوری اسلامی
  7. اقدامات فوق اجزای لایتجزای الغاء کار مزدی در جامعه کردستان تلقی می گردید و هر گام در پیش برد و به موفقیت رساندن آنها گامی در ستیز واقعی علیه اساس سرمایه داری بود. آغاز و پیگیری این فرایند پیکار عملاً کل توده کارگر و استثمار شونده کردستان را در یک سوی و سرمایه داران، مالکان زمین و فئودال ها و دولت بورژوازی اسلامی را در سوی مقابل و متخاصم آنها قرار می داد. احزاب بورژوائی کرد مانند حزب دموکرات، نیروهای مذهبی طرفدار احمد مفتی زاده، سپاه رزگاری، سازمان خبات و امثال این ها همگی جا و مکان خویش را در صف واقعی طبقاتی شان احراز می کردند و توده وسیع کارگر و استثمار شونده کرد نیز به جای تبدیل شدن به نیروی پشمرگ این جریانات یا هر جریان بورژوائی دیگر شوراهای واقعی طبقاتی و ضد سرمایه داری خود و در همان حال سنگر راستین جنگ طبقاتی خود را پیدا می نمود.
  8. اهتمام شوراها به رفع هر نوع تبعیض جنسی و مبارزه علیه کلیه اشکال بیحقوقی زنان. ممنوع ساختن کار کودکان، اعلام بهداشت و آموزش رایگان، مصادره اماکن دولتی و مجتمعات مسکونی متعلق به سرمایه داران یا مراکز نظامی و ساختمانهای مشابه و واگذاری آنها به افراد فاقد مسکن. تشکیل گروههای ضربت برای برپائی خانه های مسکونی و حل معضل سکونت شهروندان
  9. تلاش برای پیوند هر چه مستحکمتر با جنبش کارگری در سراسر ایران، فراخوان توسعه جنبش شورائی و اهتمام شوراهای کارگری همه مناطق به اجرای برنامه های مشابه، کوشش برای سراسری نمودن جنبش ضد سرمایه داری و سازمان دادن مبارزه ای متحد علیه اساس بردگی مزدی در وسعت جامعه ایران
  10. توسل به طبقه کارگر بین المللی و بذل مساعی حداکثر برای جلب حمایت طبقه کارگر جهانی از شوراهای کارگری و جنبش شورائی ضد سرمایه داری کردستان و ایران. دعوت از فعالین جنبش های ضد سرمایه داری در سطح جهانی برای کمک های فنی و تکنیکی، آموزشی، بهداشتی، فرهنگی، اقتصادی و هر کمک دیگر برای تحکیم موقعیت جنبش و استحکام آرایش قوای طبقاتی در مقابل بورژوازی

پرولتاریای سوسیالیست در تعیین خطوط کار و برنامه جنبش انقلابی جاری درون جامعه کردستان در شرائط بعد از قیام بهمن می توانست بر نکات بالا و موارد مشابه آن ها، متمرکز شود. نکاتی که حتی امروز هم طرح آن ها به یقین با حملات انتقادی بسیار شدید و خصمانه همه گروههای چپ مواجه خواهد شد. اولین انتقاد این خواهد بود که جنبش کارگری کردستان مطلقاً از آرایش لازم برای به دست گرفتن برنامه ریزی کار و تولید برخوردار نبود و شوراهای کارگران از عهده ایفای چنین نقشی بر نمی آمدند!! عده ای از این نیز فراتر خواهند رفت و ادعا خواهند نمود که اصلاً طرح انتظاراتی از این قبیل در مورد جنبش کارگری سال 58 خورشیددی در کردستان اتوپی بافی محض است!! این نقد در نگاه ناسیونال چپ و به همان میزان در نوع نگرش سوسیالیست های دترمینیست صنعت سالار ریشه عمیق دارد. گرایش اول سرمایه را نه یک رابطه اچتماعی و حتی نه در همه اشکال سامان پذیری اش، که فقط در قالب مشتی تکنولوژی مدرن و فوق مدرن یا در شکل خاص سرمایه صنعتی قابل لمس می بیند. طبقه کارگر را نیز نه توده وسیع فروشنده نیروی کار بلکه تنها در هیأت کارگر صنعتی آن هم کارگر صنایع عظیم « وطنی» و تراست های عظیم تولیدی برتافته از « رشد آزاد» مانوفاکتورهای آباء و اجدادی « وطن» شایسته نام کارگر تلقی می کند. گرایش دوم نیز اساساً ایفای نقش تاریخی پرولتاریا را به رشد صنعتی هر چه نیرومندتر ارجاع می دهد و در عالم واقع نابودی سرمایه داری را نه کار جنبش کارگری که محصول رشد غائی صنعت کاپیتالیستی ارزیابی می نماید. پاسخ ما به این انتقادات بسیار روشن است. کردستان نه یک جامعه فئودالی که یک جامعه سرمایه داری بود. طبقه کارگر در اینجا هم مثل هر نقطه دیگر دنیای سرمایه داری به کارگران صنعتی محدود نمی شد، بلکه کل توده فروشنده نیروی کار در بخش ساختمان و راه و شهرداری ها و مدارس و بیمارستان ها و جاهای دیگر را هم شامل می گردید. بالاتر گفتیم که بخش وسیعی از جمعیت شاغل در مزارع کشاورزی یا املاک زمینداران بزرگ و کوچک هم نه دهقان که کارگران با دستمزد جنسی بودند. در مورد سطح آگاهی و تدارک اجتماعی و علمی و تخصص برای برنامه ریزی کار و تولید اجتماعی هم جنبش کارگری کردستان در محدوده آحاد و نفوس خاص توده های کارگر ساکن این منطقه خلاصه نمی شد. همه ما شاهد بودیم که با ورود ارتش اشغالگر و متجاوز جمهوری اسلامی به کردستان هزارها فعال چپ و کمونیست از چهارگوشه جامعه ایران عازم کردستان گردیدند. این عده می توانستند به جای پیوستن به نیروی پیشمرگ جنبش ملی یکراست به شوراهای برنامه ریزی کار و تولید هدایت شوند و حتی نقش نظامی خویش در جنگ با دولت بورژوازی اسلامی را نیز در سنگر همین شوراهای کارگری ضد سرمایه داری ایفاء نمایند. فراموش نکنیم که بخش اعظم این فعالین، کمونیست های دانش اندوخته و دارای تخصص های بالای علمی و فنی بودند. جنبش کارگری کردستان با بهره گیری از این نیروها که در صورت اتخاذ یک استراتژی رادیکال سوسیالیستی و ضد کار مزدی، شمار آنان می توانست بسیار بیشتر و بیشتر شود قادر بود اداره و برنامه ریزی کار کلیه مراکز درمانی و آموزشی و اقتصادی را به دست گیرد. سوای این طبقه کارگر می توانست با استمداد از فعالین کمونیست جنبش کارگری در سطح بین المللی این امکانات را ده چندان و صد چندان سازد.

انتقاد مهم دیگری که بر طرح این راه حل از سوی محافل مختلف چپ مطرح خواهد شد این است که وقتی کل جنبش کارگری ایران به طور واقعی توان این رویکرد و ایفای چنین نقشی را نداشت چگونه طبقه کارگر در کردستان به عنوان ضعیف ترین و بی تجربه ترین بخش این جنبش قادر به پیشبرد این اقدامات می گردید؟. این انتقاد تا آنجا محق است که به فروماندگی جنبش کارگری ایران در اتخاذ چنین رویکردی اشاره می کند، اما بحث ما مطلقاً این نیست که راه حل پرولتاریای کمونیست فقط به حوزه حیات اجتماعی کارگران کردستان محدود می شد و در سایر مناطق ایران از دستور کار خارج می گردید. بالعکس بند بند نکاتی که در اینجا و در چهارچوب برنامه عمل طبقه کارگر طرح می شود مسائلی هستند که در روزهای پیش و پس قیام بهمن به عنوان وظائف عاجل روز پیش روی کل طبقه کارگر ایران قرار داشت. حرف اساسی این است که طبقه کارگر در همه جا باید چنین می کرد و فعالین کمونیست باید برای سمت دادن جنبش کارگری به اتخاذ این راهکارها از هیچ تلاشی دریغ نمی ورزیدند. انحلال وسیع چپ در راه حلهای ناسیونالیستی و سوسیال بورژوائی موجب شد که نه فقط در این راستا هیچ کاری نشود که بالعکس بدترین لطمات نیز به هر رویکرد رادیکال کارگری وارد گردد. امری که در تهران، اصفهان، شیراز، تبریز، اهواز و سایر شهرها در قالب تقلا برای تبدیل جنبش کارگری به ابزار دموکراتیزه کردن رژیم سیاسی، تقویت جناحی از بورژوازی در مقابل جناح دیگر، امپریالیسم ستیزی خلقی و نوع این ها انجام گرفت و در کردستان شکل و روال دیگری پیدا کرد. در اینجا حق تعیین سرنوشت ملی محور ابراز حیات چپ شد و جنبش کارگری نیز به جای توسل به راه حل سوسیالیستی و ضد کار مزدی در برهوت راهبردهای ناسیونالیستی گور و گم گردید. به دنبال این توضیحات یک سؤال اساسی دیگر هم قابل طرح است. این که آیا راه حل ضد سرمایه داری و ضد کار مزدی پرولتاریا واقعاً شانسی برای پیروز شدن داشت؟ و اگر نداشت چرا باید طرح می شد و چرا اکنون باید بر درستی آن پای فشرد. پاسخ بخش نخست این سؤال دشوار است به این معنی که پیروزی و شکست هیچ جنبشی و از جمله جنبش کارگری در شرائط آن روز ایران و کردستان را نمی توان از قبل یا بعد بدون اینکه مسیر واقعی کارزار خود را طی کرده باشد مورد حدس و داوری قرار داد. پاسخ اما به یک اعتبار بسیار ساده است. به این اعتبار که اتخاذ راه حل سوسیالیستی تنها راه درست طبقه کارگر در سراسر ایران و از جمله در کردستان بود. پرولتاریا نمی تواند با رجوع به دشواری خط مشی راستین پیکار ضد سرمایه داری خود، به ناسیونالیسم و به جنبش خودمختاری طلبانه یا حق تعیین سرنوشت ملی بپیوندد. به نظر ما شانس جنبش کارگری خواه در سراسر ایران و خواه در منطقه کردستان برای غلبه بر بورژوازی، سازمانیابی سراسری ضد کار مزدی خود و تاختن به سوی استقرار سوسیالیسم بدون شانس نبود اما فرض کنیم که چنین شانسی بسیار ضعیف بود. حتی در این صورت نیز کار درست آن بود که راه واقعی مبارزه طبقاتی و جنبش ضد کار مزدی را در پیش گیرد. نکته اساسی این است که در این گذر هر میلیمتر پیشروی سنگ بنای محکم و استواری برای مقاومت مؤثرتر در برابر نظام کاپیتالیستی، گامی مؤثرتر در آرایش قوای طبقاتی، دستاوردی در سازمانیابی شورائی و حصول سنگری نیرومندتر برای تداوم مبارزه طبقاتی بود. پرولتاریا در این گذر اگر شکست می خورد حداقل در جبهه جنگ واقعی ضد سرمایه داری شکست خورده بود و تجارب شکست، درس هائی بسیار آموزنده برای پیروزی های بعدی می شد.

جنبش کارگری کردستان همسان جنبش کارگری در سراسر ایران قادر به پیگیری راه حل سوسیالیستی و ضد کار مزدی نشد. چپ بورژوائی این جنبش را به دار جنبش ناسیونالیستی و حق تعیین سرنوشت آویزان ساخت. هزاران کارگر زیر بیرق «کمونیسم»  به نیروی پیشمرگ جنبش ملی تبدیل شدند. به جای برپائی شوراهای خود، به جای تصرف کارگاهها و مزارع و اراضی سرمایه داران یا فئودال ها، به جای برنامه ریزی کار و تولید اجتماعی توسط این شوراها، به جای برپائی شوراهای برنامه ریزی کار و تولید و توسعه آن ها به جبهه جنگ علیه سرمایه داران و دولت سرمایه داری، به جای استمداد از جنبش بین المللی طبقه کارگر و اتحاد آهنین با طبقه کارگر سراسر ایران، آری به جای همه این ها در خشکزار یک جنگ فراطبقاتی ناسیونالیستی با دولت اسلامی درگیر شدند. در فاصله این سال ها چپ بدون هیچ گونه تغییری در اساس افق پردازی ها و راه حلهای سوسیال بورژوائی خود، با آمیختن به نقدی پاره وار و متشتت از برخی وجوه باورهای خلقی، با تمسک به برخی فرمولبندی های مجرد نظری و به کارگیری عنوان مکتبی « مارکسیسم انقلابی» دست به کار ساختن حزب شد. حزبی که در امتداد مستقیم همان دیدگاهها، افق بافیها، انتظارات و تشکل پردازی های غیرکارگری قرار داشت، حزبی که کماکان طبقه کارگر کردستان را در حوزه های سربازگیری جنبش ملی به صف می نمود. از عناوینی مانند شوراهای کارگری، برپائی مجمع عمومی کارگران، سوسیالیسم، صف مستقل کمونیستی کارگران و نظائر این ها حرف زد اما در هیچ کجا به هیچ میزان و در هیچ یک از عرصه های حیات اجتماعی طبقه کارگر هیچ روزنه ای به سوی سازمانیابی واقعی شورائی ضد سرمایه داری و ضد کار مزدی در پیش روی هیچ کارگری باز نکرد. حزبی که از شوراهای کارگری و مجمع عمومی حرف می زد فقط به این خاطر که مراسم حزب بودن را پاس داشته باشد و حزب باشد!! حزبی که اگر هم بنا می شد نسخه پیچی های اش راهی به پراتیک جنبش کارگری باز کند در بهترین حالت سر از سندیکای دموکراتیکی در می آورد که تنها رسالت آن حلق آویزی جنبش کارگری به دار حزب می شد. حزبی که به سازمانیابی ضد کار مزدی توده های کارگر نه  فقط هیچ نظر نداشت که فلسفه وجودی تحزبش چنین نگاهی را از بیخ و بن نفی می کرد، حزبی که همچنان کارگران را پیشمرگ «جنبش ملی» می کرد و در هیچ کجا هیچ گام عملی برای سازمانیابی ضد کار مزدی هیچ شماری از کارگران در هیچ مرکز کار و تولید اجتماعی بر نمی داشت. در یک کلامی حزبی که حزب بود و درست به اعتبار همین حزب بودنش و به اعتبار تعلق به الگوی دو تشکیلاتی حزب و سازمان های توده ای میراث سوسیال دموکراسی از هر نوع ظرفیتی برای سازمانیابی شورائی ضد کار مزدی توده های کارگر خالی بود.

کارگران کردستان و درس های شکست سوسیالیسم بورژوائی

شکست همواره حادثه ای محتمل در پیش روی هر جنبش طبقاتی و اجتماعی است. شکست خوردن بیش از حد پرزیان، رقت بار و دردناک است اما واقعیتی است که اتفاق می افتد. جنبش کارگری نیز زیر فشار بی افقی ها، سردرگمی ها، بی سازمانی ها، ناآگاهی ها و سایر ضعفها و معضلات درونی خود از یکسوی و قدرت سرکوب ددمنشانه سرمایه از سوی دیگر دچار شکست می شود. مسأله اساسی برای فعالین آگاه طبقه کارگر درس آموزی خلاق، بالنده و رادیکال از این شکست ها است. همه ما با این ضرب المثل معروف توده ای آشنا هستیم که: « شکست مقدمه پیروزی است» به نظر ما نیر شکست منتهی به درس آموزی ها و استخراج تجارب رادیکال و به کارگیری این درس ها و تجارب در پراتیک جاری پیکار طبقاتی، به طور قطع سرآغاز خیزش های نوین پیروزمندانه است. به بیان دیگر جنبشی که به طور واقعی با اتکاء به ماتریالیسم انقلابی، آموزه های شکست پیشین را چراغ راه تداوم مبارزه طبقاتی سازد اساساً شکست نخورده است؛ بلکه پروسه شکست را به جزء لایتجزائی از فرایند سراسری پیکار امید بخش و موفق طبقاتی ارتقاء داده است. جنبش کارگری کردستان و جنبش کارگری سراسر ایران نیز باید چنین کنند و این کار نیازمند تمرکز آگاهانه فعالین ضد سرمایه داری طبقه کارگر بر روی سیر حوادث 27 سال گذشته است.

ما در بررسی مختصر بالا نشان دادیم که سنگ بنای شکست جنبش کارگری کردستان در رویکرد این جنبش به قبول راه حل های ناسیونالیستی و سوسیال بورژوائی رفرمیسم چپ و عدول از برپائی شوراهای طبقاتی و ضد کار مزدی خویش در روزهای پیش و پس قیام بهمن 57 گذاشته شد. تأکید کردیم که کارگران کردستان باید شوراهای خویش را بر پای می داشتند. در پرتو قدرت این شوراها کلیه مراکز کار و تولید اجتماعی را تصرف می نمودند و این شوراها و مراکز کار را همزمان به سنگر برنامه ریزی کار و تولید اجتماعی و جنگ با دولت بورژوازی مبدل می ساختند. جنبش کارگری باید به دهقانان و انبوه کارگران روستاها کمک می کرد تا شوراهای خود را بر پای دارند. تا شوراها را به نهاد اعمال قدرت توسعه دهند. تا کلیه مزارع و اراضی زمینداران و فئودال ها را مصادره کنند و برنامه ریزی شورائی کار و تولید را وظیفه خود سازند. جنبش کارگری کردستان باید بر این مسیر می شتافت و جبهه پیکار سراسری توده های طبقه خود و کل توده های فرودست و زحمتکش کردستان را یکراست بر حمله به روند کار سرمایه و تعرض مستقیم به اساس مناسبات کاپیتالیستی مستقر می نمود. طبقه کارگر در کردستان باید سراسر این دیار را به آوردگاه طبقاتی علیه سرمایه بسط می داد و در این گذر پایه های اتحاد خود با کل طبقه کارگر ایران را مستحکم می ساخت و از تمامی فعالین کمونیست جنبش بین المللی کارگری استمداد می جست. این کارها انجام نگرفت، جنبش کارگری به ارتش جانباز جنبش ملی سقوط کرد، این جنبش شکست خورد و در طول 27 سال گذشته رژیم ستیزی فراطبقاتی و مبارزه سندیکالیستی زیر پرچم رفرمیسم راست و چپ سوسیال بورژوائی همه وجوه زندگی اجتماعی و حیات سیاسی آن را در خود غرق ساخت.

نخستین درس ماتریالیسم انقلابی از کندوکاو این پروسه شکست، ضرورت یک رویکرد رادیکال به برپائی شوراهای کارگری است. ما در مقالات متعدد توضیح داده ایم که ارجاع برپائی شوراها به لحظه قیام صرفاً ره آورد اردوگاه شوروی سابق و جنبش های خلقی است. شوراها بستر پیکار ضد سرمایه داری و مرکز ثقل تدارک و بالندگی و آگاه شدن و بسیج سراسری توده های ما برای پیکار علیه بردگی مزدی و تدارک انقلاب سوسیالیستی است. احزاب چپ غیرکارگری در همین لحظه حاضر نیز از زمین و آسمان برای توده های کارگر نسخه سندیکاسازی صادر می کنند و از کارگران می خواهند که تشکل صنفی بسازند، این تشکلها را به حزب آنان بیاویزند، از سازمانیابی سراسری طبقه خود در مبارزه مستقیم علیه اساس سرمایه داری امتناع کنند و نهایتاً به عنوان ارتش آلت دست سکت آن ها باقی بمانند  تا روزی آنان را به قدرت برسانند. گوش دادن به حرف این احزاب نه نقد گذشته و نه استخراج تجارب رادیکال از شکست های پیشین که کاملاً بالعکس سر در زیر برف فرو بردن، از گذشته نیاموختن و اصرار عامدانه برای استقبال از شکست های آتی است.

شوراهای خود را در کلیه مراکز کار و تولید بر پای سازیم. این شوراها را ظرف اعمال قدرت کنیم، با قدرت شوراهای خود به سرمایه داران و دولت سرمایه داری بسیار صریح و سرراست اعلام کنیم که هر چه هست و نیست محصول کار ما و طبقه بین المللی ماست. این مائیم که باید چه تولید شود و چه تولید نشود و سرنوشت پروسه کار و تولید اجتماعی را تعیین کنیم. پرچم برنامه ریزی شورائی سوسیالیستی کار و تولید اجتماعی را در کلیه مراکز کار و تولید و در سراسر جامعه به اهتزاز درآوریم. این اتوپی پردازی نیست، نقشی است که طبقه ما قادر به ایفای آن است. ما در همین راستا و در زیر همین پرچم متحد می شویم، متشکل می گردیم، مطالبات عاجل روزمان را مطزح می کنیم، به میزان قدرتی که داریم این مطالبات را بر بورژوازی تحمیل می کنیم. سنگر به سنگر با نظام سرمایه داری و دولت بورژوازی می جنگیم و در همین راستا به سوی محو سرمایه داری و لغو کار مزدی می شتابیم

سازمانیابی جنبش شورائی ما در همان حال که بستر تدارک و پیکار سراسری طبقاتی ضد سرمایه داری است ظرف مبارزه برای مطالبات روزمره  نیز هست. هیچ آیه ای با هیچ شأن نزولی در هیچ کجا نیامده است که مبارزه روز ما باید از جنبش طبقاتی علیه کار مزدی و برای محو سرمایه داری مجزا باشد. این آیه فقط از محکمات رفرمیسم راست و چپ است و با هدف به کجراه بردن مبارزه ضد کاپیتالیستی ما ابداع گردیده است. سوسیالیسم بورژوائی و ناسیونالیسم چپ سالیان دراز با همین آیه پردازی ها ما را ارتش جنبش های ناسیونالیستی و دموکراسی طلبانه خود ساختند. بر این روند باید نقطه پایانی گذاشت. هیچ ملاک واقعی برای انصراف ما از برپائی شوراها وجود ندارد. اگر توان آن را داریم که متشکل گردیم، توان آن را هم خواهیم داشت که شورائی متشکل شویم، اگر قرار است برای سازمانیابی خود مبارزه کنیم این مبارزه را در راستای سازمانیابی شورائی توده های جنبش طبقاتی خود به پیش بریم. تفاوت شوراها با سندیکاها تفاوت در اسم و رسم نیست. شوراها نهاد قدرت ضد سرمایه داری ماست. سندیکاها ظرف مبارزه قانونی هستند. شوراها بستر تدارک قوای طبقاتی ما برای محو سرمایه داری می باشند، سندیکاها و جنبش سندیکائی بستر تسلیم و انقیاد به سلطه جاویدان سرمایه است. شوراها مبارزه ما برای مطالبات روز را با مبارزه سراسری طبقه مان برای رفع عینیت موجود به هم می آمیزند. سندیکاها ما را صنف صنف می کنند و قدرت طبقاتی مان را در منجلاب منافع سرمایه داران دفن می سازند. شوراها مرکز بلوغ و رشد آگاهی طبقاتی ماست، سندیکاها باتلاق مسخ و انجماد ما در راه حلهای بورژوائی است. شوراها ظرف وحدت و انسجام و یکپارچگی کل طبقه ماست، سندیکاها و اتحادیه ها در بهترین حالت و در رادیکال ترین روایت چپ محمل گسیل توده های کارگر به مبارزات صنفی و سکت ماوراء طبقه به عنوان فرمانده زبردست مبارزه طبقاتی است!!! شوراها نهاد وحدت اندیشه و عمل، تئوری انقلابی و انقلاب، جنبش و آگاهی، هستی اجتماعی و آگاهی طبقاتی است، سندیکا و جنبش سندیکائی و فرقه سازی و سکت سالاری مرکز شقه شقه نمودن همه این ها به زیان طبقه ما و به نفع نظام سرمایه داری است. شوراها سلول های وحدت انترناسیونالیستی طبقه کارگر علیه سرمایه در سراسر جهان موجود است، سندیکاها کج راهه انفصال از وحدت طبقاتی و خزیدن به لاک منافع صنفی است.

یک معضل اساسی سر راه برپائی شوراها سخت جانی رفرمیسم راست وچپ است. مراد از رفرمیسم راست و چپ نه تبلور سکتی آن بلکه نسوج ریشه دار و پر قوام آن در درون خود جنبش کارگری است. رفرمیسم راست و چپ در طول سالیان بسیار دراز و در پاره ای مقاطع تاریخی به گونه ای مزمن در زوایای رویکردها و چاره پردازی های بسیاری از فعالین کارگری ریشه دوانده است. این مسأله در فاصله تاریخی میان قیام بهمن تا حال در مورد جنبش کارگری کردستان به مراتب بیش از سایر بخش های طبقه کارگر ایران صدق می کند. کارگران این منطقه به ویژه با توجه به آنچه در بالا گفتیم در تمامی این مدت با هزار رشته مرئی و نامرئی به ناسیونالیسم چپ و فرقه بافی های سوسیال بورژوائی میخکوب بوده اند. رفرمیسم چپ در کارسازمانیابی طبقاتی این کارگران هیچ شاخ ملخی را راست یا کج نکرده است اما نوع نگاه و تعابیر باژگونه همه مسائل مربوط به جنبش کارگری را در وجود آنها القاء کرده است. طبقه کارگر کردستان در شرائط موجود ویژگی های متضادی را با خود حمل می کند. از یکسوی در تداوم فضای سیاسی میلیتانت منطقه آمادگی بیشتری را برای حضور گسترده در مبارزه طبقاتی به نمایش می نهد و از سوی دیگر فشار افقها و راهکارهای گذشته بر روند این آمادگی و تدارک تأثیر منفی وارد می سازد. فعالین ضد سرمایه داری جنبش کارگری باید نسبت به این ویژگیها بیشترین حساسیت را نشان دهند. پافشاری بر سازمانیابی شورائی ضد سرمایه داری توده های کارگر در کردستان و مبارزه با رفرمیسم راست وچپ ستون فقرات وظائف اساسی این فعالین را تعیین می کند.

جنبش کارگری کردستان بدون همجوشی و همپیوندی مستحکم با جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر در سراسر ایران قادر به گذاشتن خشتی بر روی خشت در پیشبرد مبارزه طبقاتی خود نیست. کارگر فعال کرد باید دست در دست کارگر تهرانی و تبریزی و اصفهانی و عسلویه ای و بندرعباسی برای سازمانیابی سراسری ضد سرمایه داری خود تلاش کند. رفرمیسم راست و چپ در این گذر نیز اخلال می کند و تا جائی که توان دارد فرایند این وحدت و تشکل یابی طبقاتی را مورد آسیب قرار می دهد. سازمانیابی شورائی حول مطالبات سراسری روز طبقه کارگر با طرح راه حل برنامه ریزی شورائی کار و تولید اجتماعی می تواند اولاً رشته های این همپیوندی را محکم تر سازد و ثانیاً روند اشکل تراشی ها و مانع آفرینی های رفرمیسم راست و چپ را کندتر نماید.

اصول اساسی مبارزه طبقاتی و ماتریالیسم انقلابی مارکس را از یاد نبریم. ما یک طبقه عظیم اجتماعی هستیم. انقلاب کار ماست. این توده های وسیع طبقه مایند که باید با اتحاد و تشکل سراسری شورائی خود علیه سرمایه داری بجنگند و پیروز شوند. آگاهی ما هستی طبقاتی آگاه ماست و این آگاهی را نخبگان جنبش های ناسیونالیستی و بورژوائی به ما هدیه نمی کنند. مارکس و مارکس ها آگاهان طبقه ماهستند و رفرمیسم چپ مجاز نیست با گروگان گیری این ها و صدور شناسنامه جعلی به نام آنها ما را به دار سکت های خود بیاویزد. این آنهایند که اگر راست می گویند باید سکت و حزب و دفتر و دستک خود را در جنبش ضد کار مزدی و برای محو کار مزدی ما منحل سازند. این آنانند که باید به صورت آحاد فعالین طبقه ما در روند سازمانیابی سراسری شورائی ضد کار مزدی و سوسیالیستی حضور یابند. در مقابل این مائیم که باید جنبش توده های وسیع خود را شورائی و ضد سرمایه داری با هدف نابودی کار مزدی و استقرار کمونیسم سازمان دهیم.

برای پیشبرد پروسه سازمانیابی شورائی طبقه خود، در همه جا دست به کار شویم، در کارگاه، کارخانه، مدرسه، در بیمارستان، در محله ها، در درون هر اعتراض کارگری، در هر تجمع زنان کارگر، در مبارزه علیه کار کودکان، در جنبش رفع تبعیضات جنسی و در همه قلمروهای اعتراض علیه استثمار و بیحقوقی و ستم سرمایه داری دست به کار ساختن شوراها گردیم. به مثابه فعالین کارگری در این میادین واقعی مبارزه طبقاتی با هم رو به رو شویم و دست در دست هم گذاریم، تعلقات فرقه ای را به سینه دیوار کوبیم، بر سینه رفرمیسم راست دست رد کوبیم و رفرمیسم چپ را به بایگانی تاریخ بسپاریم، فراموش نکنیم که آحادی از یک جنبش عظیم انترناسیونالیستی و طبقاتی علیه اساس کار مزدی هستیم. تعلقات سکتی نباید به کار سازمانیابی شورائی ضد سرمایه داری ما ضرر وارد سازد. هیچ چیز وحشتناک تر از این نیست که به گاه دیدار همزنجیران کارگر خویش از موضع این سکت و آن سکت حرکت کنیم و اساس مبارزه متحد طبقاتی علیه سرمایه داری را از یاد ببریم. تاریخ مسؤلیت سترگی بر دوش ما نهاده است. شوراها را بر پای داریم و دست دردست هم برای نابودی نهائی سرمایه داری پیکار کنیم، در همین راستا هر مقدار از قدرت شوراهایمان را به سلاحی نیرومند برای تحمیل مطالبات روز خود بر بورژوازی مبدل سازیم.

 

ناصر پایدار

دسامبر 2008

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *