كمونيسم و ديالكتيك مادى ماركس‏ يا «ايدۀ مطلق» و «روح تاريخ هگل»؟

“صدمه اى كه ديالكتيك به دست هگل از فريفتارى مى كشد، به هيچوجه مانع از اين نيست كه هگل براى نخستين بار به نحوى جامع و آگاه اشكال عمومى حركت ديالكتيك را بيان نموده است. ديالكتيك در نزد وى روى سر ايستاده است براى اينكه هسته عقلانى آن از پوسته عرفانى اش‏ بيرون آيد بايد آن را واژگونه ساخت”

( ماركس‏، كاپيتال، جلد اول، پى گفتار چاپ دوم )

هر چه طول و عرض‏ حيات سياسى نيروهاى چپ غيركارگرى يا سنديكاليستى را از چپ به راست و از راست به چپ بيشتر بكاويم و هر چه گرد و غبار متراكم ادعاها و جار و جنجال هاى كمونيسم نمايانه يا كارگرپرستانه اينان را عميق تر از خميرمايه واقعى موجوديت اجتماعى شان كنار زنيم، به همان اندازه هگليسم را زمخت تر و روايت ماركسى كمونيسم و مبارزۀ طبقاتى را در آنجا نحيف تر و ضعيف تر خواهيم يافت. كمونيسم اين طيف بطور غالب نه كمونيسم طبقه كارگر، نه كمونيسم ماركسى كه كاريكاتور چپ نمايانه اى از همان “ايدۀ مطلق”، يا “روح تاريخ” و “تاريخ جهانى” هگل است. انگشت گذاشتن بر ريشه واقعى فقر و نابرابرى و ستمكشى يا ساير مصائب موجود بشر به شيوۀ نگاه ماركس‏، بسط تئورى و مانيفست مبارزة طبقاتى به بديل مشخص‏ كمونيستى، سازمانیابی شورائی طبقه كارگر حول اين بديل و در يك كلام داشتن يك جنبش‏ زندۀ كارگرى و كمونيستى آنسان كه تبلور سياسى ديالكتيك مادى ماركس‏ را منعكس‏ كند، نه فقط محتواى پراتيك اين چپ نيست كه حتى در گفتمان سياسى يا مباحثات و جدلهاى نظرى اش‏ نيز جاى چندانى را اشغال نمى كند. هگل از ايدۀ مطلق صحبت مى كرد. از روح كلـى هستى، عقل مجرد اقوام و ملل، از درونمايه تكامل تاريخ كه گويا تحقق نهائى آن غايت كمال بشر را توضيح ميدهد! به زعم وى هستى اجتماعى انسان تبلور لحظه معينى از فرايند غايت يابى روح تاريخ و بر همين اساس‏ تظاهر مادى واقعيتى معقول بود.!! انسانها بايد مقصود غائى تاريخ را مي شناختند و به كمك ابزار و وسائل مادى براى تحقق عينى آن مبارزه ميكردند! در اين سيستم تبيين، واقعيتها عجالتاً معقول بودند زيرا كه از يكسو آخرين برد شناخت نسبى بشر از “تاريخ جهانى” را پژواك مى كردند و از سوى ديگر دستاوردهاى مادى اين شناخت ممكن انسانى را در قالب هستى اجتماعى بنمايش‏ ميگذاشتند. جنبش‏ و مبارزه در روايت هگل اقدام بشر براى انتقال از سطحى نازلتر به فازى كاملتر در راستاى فعليت مادى ايدۀ مطلق در زندگى انسانها متناسب با بُرد ممكنات و مقدورات تاريخى بود. “روح در حالت امكانى بى پايان – كه جز امكان چيز ديگرى نيست- آغاز مى شود، ولـى در اين حالت گوهر مطلق خويش‏ را بالقوه در درون خويش‏ دارد و اين گوهر همان غايت و مقصودى است كه روح تنها در فرجام كار به آن مى رسد و در آن حال حقيقت خود را احراز مى كند. پس‏ در جهان هستى پيشرفت همچون جنبشى از چيزى ناقص‏ به چيزى كاملتر است. اگر چه ناقص‏ را در اينجا بايد نه ناقص‏ مطلق، بلكه امرى دانست كه ضد نقصان، يعنى همان چيزى را كه در عرف عام كمال نام دارد، همچون نطفه اى و كششى در خويشتن نهفته دارد، همچنانكه امكان (يا قوت ) دست كم از لحاظ نظرى اشاره به امرى دارد كه سرانجام به فعليت در خواهد آمد.  يا اگر بخواهيم نمونه دقيق ترى بيارويم اصطلاح ديناميك ( جنبش‏) ارسطوئى به معناى نيرو و توان نيز هست. پس‏ ذات ناقص‏ تا جائى كه ضدش‏ را در خويشتن داشته باشد، با خود گرفتار تناقض‏ است و به همان اندازه  كه وجود اين تناقض‏ حتمى است رفع آن ضرورت دارد.” (هگل، عقل در تاريخ، ترجمه حميد عنايت ص‏ 174)

شيرازۀ هگلـى روايت رايج چپ از جنبش‏ كمونيستى و كارگرى و تناقض‏ فاحش‏ و ريشه اى آن با تبيين ماركسى اين جنبش‏ را در اين نوشته تا حدودى باز خواهيم كرد، اما در شروع سخن و تا همين جا بايد به حيرت و اعجابى كه احتمالاً در پى طرح قضيه به ذهن آدمهاى زيادى خطور خواهد كرد، بطور خيلـى گذرا اشاره اى بنمائيم. عده اى بحق و بجا خواهند پرسيد كه: نسبت دادن وجود واقعى چپ موجود به هگليسم واقعاً يك گفتگوى جدى است؟! چگونه ممكن است كسانى كه به هر حال در شعارها، در طرح ايده ها و انتظاراتشان، در مرامنامه هاى مكتوب خويش‏، در بيان اصول عقايد و ديدگاههاى اجتماعى و طبقاتى خود قدم به قدم از كمونيسم و از ضرورت تحول كمونيستى دنياى موجود سخن مى گويند، نيروها و گرايشاتى كه خود را فعال كمونيست و دست اندركاران تغيير عينيت حاضر مى دانند!! آنانكه در هر چرخش‏ راست و چپى، قبل از هر چيز به كمونيسم دخيل مى بندند و به كمونيسم سوگند ياد مى كنند، آنها كه ورد كلامشان بگاه خواب و بيدارى انقلاب و ابراز نفرت از رفرميسم است، آرى اينان چگونه ممكن است واقعاً پاى بند اين بينش‏ ارتجاعى باشند كه “هر آنچه واقعى است معقول است”؟؟!! يا به زبانى عوامفريبنده “معقول نيستند اما تغيير كمونيستى آنها نيز عجالتاً معقول نيست،!! به اين دليل كه چنين تغييرى مقدور نيست” !!! اين پرسش‏ ناظر بر واقعيت اجتماعى بسيار اساسى و مهمى است كه بايد با تمامى اساسى بودن و اهميتش‏ مورد كالبدشكافى و نقد و داورى قرار گيرد. اينها بطور رك و عريان از عقلانى بودن سرمايه دارى و معقول بودن مناسبات كار مزدورى سخن نمى گويند، اگر اين را مى گفتند، پيداست كه تابوت دعوى كمونيست بودن خود را يكجا چهارميخ ميكردند. نه، آنان چنين نميگويند، اما همين مسأله و همين باور هولناك را بصورتى ديگر طرح مى كنند. حرف دل آنها اين است كه واقعيت فى الحال جنبش‏ كارگرى پديده اى معقول است!!! به بيان دقيق تر بسنده كردن توده هاى كارگر به بهبود پاره وار زندگى خويش‏ در سيطرۀ حاكميت بردگى مزدى  روندى واقعى است و اين واقعيت است كه عقلانى است.!!!  طيف گروهها، آدم ها و جماعات مذكور اين حرف را حتى با اين فرمولبندى سليس‏ و بيان صريح نيز بر زبان نمى رانند و بر قلم خويش‏ جارى نمى سازند. اين اشتباه بسيار بزرگى است اگر احزاب، نيروها و گرايشات مختلف اجتماعى را فقط به اعتبار آنچه مى گويند مورد داورى قرار دهيم، آنچه مى تواند اساس‏ و ملاك واقعى ارزيابى باشد نه داربست هاى مجرد اعتقادى يا صورتبندی هاى مكتبى گفتار افراد و گروهها بلكه قلمرو بسط مادى و اجتماعى اين گفته ها و به بيان سليس‏ تر عمل سياسى و واقعيت عينى فعاليتهاى طبقاتى و اجتماعى آنهاست. كاركرد مادى و سياسى طيف گستردۀ چپ غيركارگرى و سنديكاليستىِ ملبس‏ به كمونيسم در تمامى طول تاريخ جنبش‏ كارگرى مبين اين باور بوده است كه توده هاى كارگر زير فشار تضييقات معيشتى، كمبود دانش‏ اجتماعى و سطح نازل آگاهى سياسى، مشكلات روزمرۀ زندگى و مانند اينها، مجال انديشيدن به آلترناتيو طبقاتى كمونيسم را ندارند، مبارزه براى افزايش‏ دستمزد، داشتن يك حداقل زيستى و رفاهى، برخوردارى از برخى اشكال تأمين اجتماعى، گرفتن حق اعتصاب، حق تشكيل سنديكا و حقوق ديگر از اين قبيل، حداكثر انتظاراتى است كه كارگران بطور فى الحال بدان مى أنديشند و براى تحقق آنها مبارزه می كنند. اينها ادامه مى دهند كه دوره هاى اجتماعى و تاريخى معينى نيز فرا مى رسد كه دولت ها زير فشار بحران اقتصادى و سياسى به ورطه تشتت فرو مى غلطند و قدرت سركوب كارگران را از دست ميدهند. در چنين شرائطى كارگران مى توانند در زير پرچم یک حزب بالای سر خود كه از كمونيسم و تسخير قدرت سياسى سخن مي گويد!! گرد آيند و دست به قيام بزنند، مى توانند رژيم حاكم را ساقط سازند و در صورت امكان قدرت سياسى را تسخير نمايند. اين كل تار و پود تبيين رفرميسم مدعى كمونيسم از  چند و چون مبارزۀ طبقاتى توده هاى كارگر و سرنوشت جنبش‏ كارگرى و كمونيسم است و اين دقيقاً آن تبيينى است كه با واقعيت كار روتين و عملكرد سياسى يا اجتماعى بخش هاى مختلف طيف رفرميسم كمونيست نما در انطباق كامل قرار دارد.

عمق مسأله را خوب بشكافيم، اگر سه جزء پيوسته سنديكاليسم، مبارزه براى دموكراسى و جنبش‏ سرنگونى طلبى را از اين چپ بگيريم، به راستى  بطور بالفعل، در چهارديوارى دنياى سرمايه دارى، چه چيز ديگرى برايش‏ باقى ميماند؟!! پاسخ ساده است، كمونيسم به مثابه يك ايده، به مثابه روح مطلق هستى كه تحقق آن غايت آمال و كمال مقصود چپ است، تنها چيزى خواهد بود كه در زير گرد و خاك انبوه ادعاهاى سر به فلك كشيده اش‏ نمايان خواهد گرديد. ايدۀ مطلق و روح تاريخ جهانى مجردى كه باور بدان تنها مجوز و مدرك چپ براى اثبات كمونيست بودن خويش‏ است. چپ سوسيال رفرميستى در تمامى جناح بنديهاى سنديكاليستى و سرنگونى طلبانه و همه شكلهاى ديگرش‏ از يكسو كمونيسم خود را تا حد همان ايدۀ تاريخ جهانى هگلـى به مسخ و انجماد ميكشد و از سوى ديگر وضعيت حاضر جنبش‏ كارگرى در هر عصر و زمانه را با كل سردرگمى هاى طبقاتى، خلأ دورنماهاى كمونيستى پيكار و بن بست فرسايندۀ سياسى اش‏ به مثابه ضرورت ناگزير و بعنوان سطح كنكرت قابل حصولـى از هستى مادى و اجتماعى همان ايدۀ مطلق لباس‏ معقوليت مى پوشد!!! اينكه كارگران در وضعيت موجود فاقد دورنماى روشن طبقاتى هستند يك امر واقعى است و اين پديدۀ واقعى در روايات چپ غيركارگرى يا سنديكاليستى كاملاً عقلانى است!!. كارگران قادر به طرح و تحقق بديل مشخص‏ كمونيستى خود نمى باشند، سوسيال رفرميسم اين واقعيت را با تمامى طيب خاطر و با تمامى قدرت استدلالش‏ لباس‏ عقلانيت تن مى كند!!. كارگران مبارزات جارى خويش‏ را در به بهبود شرائط معيشتى در حصار حاكميت سرمايه محدود مى كنند، طيف نيروهاى سوسيال رفرميست مدعى كمونيسم اين وضع را واقعى و اين واقعيت را عين معقوليت تلقى مى نمايند – توده هاى كارگر در جنب و جوش‏ سازمانیابی ضد کار مزدی خود نمى باشند. سوسيال رفرميسم اين وضع واقعى تلخ را با هزاران آب و تاب معقول تحليل مى كند!! و عقلانيت اين واقعيت را بصورت راه حل معينى براى متشكل شدن يعنى تشكل سنديكائى كارگران و متشكل شدن حزبى و عقيدتى يك اليت منزوى تئوريزه و توصيه مى كند!!. كارگران زير فشار ديكتاتورى و اشكال گوناگون ستمكشى اجتماعى و سياسى دستيابى به بهداشت و درمان و آموزش‏ و مسكن مناسب و مجانى را در دستور كار مبارزات روزشان قرار نداده اند. سوسيال رفرميست ها اين واقعيت ها را با تمامى ظرفيت تبليغاتى و قدرت جار و جنجالشان تقديس‏ مى كنند!! و براى اثبات معقول بودن آن كمپين مبارزه راه مى اندازند!!. در يك كلام كليه وجوه ضعف جنبش‏ كارگرى از متمركز نبودن مبارزات طبقه كارگر حول يك بديل كنكرت و عاجل كمونيستى گرفته تا دور بودن توده هاى وسيع كارگر از پروسه سازمانیابی شورائی ضد کار مزدی، از سطح نازل آگاهى كمونيستى كارگران تا نازل بودن انتظارات و مطالبات روزمره آنان، از توهم وسيع آنها به راه حلها و افق پردازيهاى بورژوائى، تا ضعف مفرط اعمال قدرت مستقل طبقاتى شان عليه سرمايه، همه و همه در مشرب فلسفى و نگاه سياسى سوسيال رفرميسم واقعيتهاى معقولـى هستند كه بايد بر پايه پذيرش‏ عقلانى بودنشان به طرح سياست و تاكتيك و راه حل اجتماعى پرداخت!! اين نكته حائز حداكثر اهميت است كه رفرميسم مستقل از ادعاهاى داغ و پر هيجان كمونيست بودنش‏، مستقل از مسالمت جو بودن يا ميليتانت و سرنگونى طلبى اش‏، همه جا در عمل اما نه در حرف پايه مادى سياستها و خط مشى عملـى خويش‏ را بر عقلانى پنداشتن واقعيتهاى بالفعل جنبش‏ كارگرى قرار مى دهد.

ديالكتيك متافيزيكى هگل زنجير اتصال طرحها، نقشه عملها، اهداف و تكاليف جارى و در يك كلام حلقه اتحاد نظريات و رويكردهاى عملـى سوسيال رفرميسم اعم از سنديكاليست و سرنگونى طلب است. هگل تغيير تاريخى و مستمر پديده ها و از جمله هستى تاريخى بشر را باور داشت. او گريزناپذيرى اين حركت را يك جزء اساسى ديالكتيك خود‏ اعلام مى كرد، منتهى شدن فرايند تغييرات تدريجى و كمى به يك تحول اساسى و كيفى نيز جزء لايتجزاى ديالكتيك او بود. هگل بر تضاد درونى پديده ها با تمام تأكيد انگشت مى گذاشت و پروسه تغييرات كمى يا وقوع دگرگوني هاى كيفى را منبعث از همستيزى ذاتى هستى مي دانست. هگل همه اينها را باور داشت، آنچه او قادر به فهم آن نبود، رمز و راز مادى پروسه تغيير هستى تاريخى و اجتماعى انسان بود. ديالكتيك هگل ظرفيت كاوش‏ جامعه مدنى در اقتصاد سياسى، قدرت تشخيص‏ تقدم هستى اجتماعى انسانها بر شعور و انديشه آنها، نيروى درك تسرى توليد مادى به پيدايش‏ طبقات و اجتناب ناپذيرى مبارزۀ طبقاتى و بالاخره توان درك فرايند بسط آگاهى طبقاتى به نيروى مادى پيكار طبقات را نداشت. ديالكتيك هگل به همين دليل و زير فشار همين كاستى هاى بنيادى بجاى اينكه عقلانى بودن تغيير واقعيت ها را بكاود و در وجود يك طبقه اجتماعى معين به سلاح مادى مبارزه براى تغيير تبديل شود، بالعكس‏ صحه گذار معقوليت واقعيت هاى موجود گرديد.

در نگاه هگلـىِ چپ سوسيال رفرميست نيز طبقه كارگر و جنبش‏ وى يك واقعيت مادى در حال حركت است. واقعيتى كه زير فشار هستى متناقض‏ جامعه كاپيتاليستى قرار است يك فرايند طولانى تغييرات كمى را پشت سر گذارد و اين تغييرات كمى سرانجام بر سر يك تندپيچ خاص‏ و حساس‏ تاريخى به پيدايش‏ وضعيت انقلابى و سپس‏ وقوع انقلاب در جامعه منتهى شود. مبارزات روزمرۀ كارگران براى افزايش‏ دستمزد، داشتن نوعى تشكل صنفى براى سر و سامان دادن اين مبارزات، مقاومت در مقابل تعرضات سرمايه به سطح معيشت و امكانات حاصل، و به هر حال جنبش‏ متحد براى دست يافتن به شرائطى بهتر در چگونگى مبادله نيروى كار با سرمايه مصداق راستين پروسه انكشاف يا نشو و نماى تدريجى جنبش‏ كارگرى در ديدگاه هگلـى چپ سنديكاليستى يا غيركارگرى است. سوسيال رفرميسم خواه مسالـمت جو و خواه ميليتانت سخت شيفته افت و خيز اين پروسه با همين مضمون است و رابطه آن با كمونيسم را نه رسماً و تئوريك، بلكه عملاً و بطور عينى از نوع همان رابطه ميان واقعيت حاضر و ايدۀ مطلق در سيستم ديالكتيك هگل تلقى ميكند. چپ اين پروسه را جنبش‏ صنفى كارگران يا سطح فى الحال مقدور مبارزۀ توده هاى كارگر مينامد. بخشى از سوسيال رفرميست ها و نه همه آن ها بر اين اعتقادند كه جنبش‏ كمونيستى كارگران عجالتاً در وجود پيشروان معتقد حزبى و عناصر آرمانخواه و فعال كمونيست حيات مسلكى و سياسى خود را دنبال ميكند. اينان نه در حرف اما عملاً اولـى را واقعيت معقول و مطلوب جنبش‏ كارگرى و دومى را قهرمانان و شايستگانى مى دانند كه تلاش‏ مي كنند تا ايدۀ مطلق و در اينجا “كمونيسم” را در اولـى متحقق سازند!!!

سوسيال رفرميسم در عرصه جدال نظرى و پلميك هاى سياسى تحت هيچ شرائطى خود را مستحق چنين داورى نمى داند، اما سرتاسر پراتيك سياسى بخش‏ اعظم چپ در چندين دهه اخير تاريخ شاهد زنده اى بر صحت اين ماجراى غمبار است. انقلابيگرى و پاى بندى استوار به كاربرد قهر براى سرنگونى رژيمهاى سياسى حاكم بطور معمول بر روى واقعيت انحلال چپ سوسيال رفرميستى يا غيركارگرى در سيستم نگاه هگلـى پرده مى كشد. اما اين سرنگونى طلبى و شور ميليتانت هيچ ربط درونىِ الزامى به ايفاى نقش‏ معينى در جلو راندن جنبش‏ لغو كار مزدى طبقه كارگر ندارد بلكه وثيقه سنگين بازپرداخت بهاى دموكراسى و آرمان دموكراتيزه كردن ساختار ديكتاتورى سرمايه دارى، يا جايگزينى نوعى از حاكميت سرمايه بجاى نوعى ديگر است،

ديالكتيك هگل با همه وجوه مترقى و پيشروى كه داشت نهايتاً بطور باژگون به آسمان آويزان بود. ديالكتيك بخش‏ غالب چپ موجود نيز تا آنجا كه به كمونيسم مربوط مى شود، اساساً مادى و زمينى نيست. كمونيسم در اينجا يك آرمان تاريخى است و درست از سنخ همان روح تاريخ يا ايدۀ “تاريخ جهانى” هگل است. آرمان و آرزوئى كه در هستى مادى دنيا بصورت مقوله اى مجرد و انتزاعى وجود خود را حفظ مى كند. طبقه كارگر در مقام نيروى اجتماعى معينى كه بطور بالقوه براى تحققق اين روح تاريخى شايسته است با شداد و غلاظ تمام مورد ستايش‏ و تكريم  چپ قرار مى گيرد. مبارزات اتحاديه اى، حق طلبانه و دموكراتيك كارگران در يكسو و آرمانخواهى ميليتانت و سرنگونى طلبانه چپ از سوى ديگر نيز بعنوان بستر تاريخى تجلـى واقعيت مقدور ايدۀ انتزاعى كمونيسم تمامى هست و نيست سياسى جنبش‏ كارگرى و چپ را در خود منحل مى سازد. واقعيت ها همه جا لباس‏ عقلانيت بر تن دارند و هر گونه فريادى در بارۀ چند و چون كمونيسم ماركسى يا كمونيسم طبقه كارگر را با بيرحمى تمام به تازيانه مى بندند. كافى است اينجا يا آنجا در بارۀ طرح بديل حى و حاضر كمونيستى پرولتاريا سخنى به ميان آيد و يا از سازمانیابی شورائی ضد کار مزدی توده هاى كارگر حرفى زده شود تا ناگهان همه سوسيال رفرميست ها از سنديكاليست گرفته تا سرنگونى طلب، از دوستداران اتحاديه گرفته تا مدافعان شورا، از مسالمت جوها گرفته تا ميليتانت ها و بالاخره از همه اينها گرفته تا منتقدين باز هم سوسيال رفرميست همه اينها، در يك جبهه متحد و مشترك با تمامى شور و توانشان شما را زير بمباران قرار دهند. آدمها، نيروها و گرايشاتى كه كمونيسم آنان همچون روح تاريخ جهانى هگل در بند بند وجودش‏ به دار متافيزيسم آويزان است و در تمامى عمرشان براى لحظه اى قادر به انداختن نيمه نگاهى ماركسى به رابطه ميان مبارزه و فعاليت خويش‏ با ملزومات تقويت و توسعه جنبش‏ كمونيستى كارگران نشده و قصد انجام چنين كارى را نيز ندارند، يكباره بر منبر موعظه ديالكتيك ماركسى عروج ميكنند و عليه خدشه دار شدن رابطه تئورى و پراتيك فرياد سر ميدهند. آنانكه كمونيسم را هيچگاه در خارج از وجود انتزاعى و ايده گونه اش‏ انديشه نكرده اند و طول و عرض‏ مبارزات كمونيستى شان هيچگاه از آرزوى برپائى يك سنديكاى ميانجى كار و سرمايه فراتر نرفته است يكباره زمين و زمان را از فرياد واكارگرا!!، وا كمونيسما!! پر مي كنند كه گويا مشتى “دعانويس‏ چپ نماى پاسيفيست”!! در كار جنبش‏ كارگرى اخلال ميكنند!!

رابطه تئورى و پراتيك در منظر طبقاتى اين جماعت دقيقاً همان رابطه هگلـى ميان ايدۀ مطلق و واقعيت است كه در اينجا ايدۀ مطلق نام كمونيسم به خود گرفته و واقعيت، ساز و برگ مبارزۀ كارگران براى دستكارى ممكن و مقدور جامعه كاپيتاليستى تن كرده است. نوعى كمونيسم يا همان روح تاريخى كه قرار است غايت مطلوب طبقه كارگر باشد و واقعيت يا جنبش‏ رفرميستى عجالتاً موجودى كه به اعتبار واقعيتش‏ كاملاً عقلانى است و جز اين نمى تواند باشد!!!! رابطه تئورى و پراتيك براى چپ سوسيال رفرميست يعنى به رسميت شناختن ارتباط هگلـى ميان معقول بودن اين واقعيت كه همين است و جز اين نيست!!! و صيانت از وجود آرمانى و تجريدى كمونيسم كه بطور فى الحال قابل تحقق مادى نمى باشد!!! براى اينكه جاى ترديدى باقى نماند كه چپ موجود در بخش‏ غالب جناحهايش‏ نه فقط چنين عمل ميكند، كه حتى با غمض‏ عين آگاهانه يا ناآگاهانه كليه تناقضاتش‏، رفتار و پراتيك روزمرۀ خود را به همين گونه كه گفتيم فرموله نيز مى نمايد، اندكى در عبارات زير دقت نمائيد.

– “معلوم است كه كارگران بايد براى كمونيسم مبارزه كنند، اما وقتى آنها از حقوق اوليه خود محرومند چه وقت مبارزه كمونيستى است؟” !!

– ” پيداست كه كارگران بايد در يك جنبش‏ شورائى عليه سرمايه دارى سازمان يابند، اما اين فقط براى موقع انقلاب است، در وضعيت غيرانقلابى كه بحث شورا و سازمانيابى شورائى نمى توان كرد” !!!!

– “ما هم دلـمان ميخواهد كه كارگران به مسكن و آب و برق و بهداشت و درمان رايگان دست يابند اما اينها فقط دعانويسى و انتظارات اتوپيك است. اين مطالبات را بايد بعد از انقلاب و سرنگونى دولت سرمايه دارى دنبال نمود، اينها را كه نمى توان در جامعه سرمايه دارى مطرح كرد” !!!!

– “آيا اينها، اين چپ ها، واقعاً مى دانند كه جابجا كردن اين بند يا آن بند قانون كار رژيم اسلامى چقدر براى كارگران اهميت دارد؟؟ آنها اين را مي دانند و باز هم از جنبش‏ لغو كار مزدى كارگران حرف مى زنند” و مي گويند كه مشكل طبقه كارگر در جابجائى اين يا آن بند قانون كار خلاصه نمى شود”!!!

_ ” اين چپ هائى كه همه اش‏ از لغو كار مزدى و سازمانيابى كارگران براى نابودى نظام سرمايه دارى حرف مى زنند حقا كه از ناخن پا تا موى سر پروسه خلسه وار راديكاليسم روان و مظهر تماميت راديكال پاسيفيسم هستند” !!!!

_ “واقعاً اين چپى كه از موضوعيت حى و حاضر مبارزۀ كارگران دنيا براى كمونيسم حرف مي زند، اصلاً از رابطه تئورى و پراتيك چيزى مى فهمد؟” !!

_ “ما مى خواهيم كارگران يك جنبش‏ سوسياليستى داشته باشند، اما تبليغ كمونيسم بعنوان يك بديل اجتماعى كنكرت در تضاد با اصل اتكاء به نيروى طبقه كارگر و نشانگر دركى اتوپيك و راسيوناليستى است” !!

_ “مبارزۀ تئوريك پرولتاريا نقد سياست هاى جارى بورژوازى و طرح خواست هاى صنفى، اقتصادى و اجتماعى عجالتاً مقدور است، جنبشى كه به اين ترتيب جريان مي يابد همان جنبش‏ سوسياليستى پرولتاريا است” !!

– “جنبش‏ كمونيستى جنبش‏ عناصر آگاه متشكل در حزب كمونيست و تلاش‏ اين حزب براى اعمال اتوريته بر جنبش‏ كارگرى با هدف تسخير قدرت سياسى در يك چشم انداز محتمل انقلابى است” !!

هيچيك از اين عبارات يا فرمولبندی ها نكاتى نيستند كه بطور دلبخواهى، با اعمال سليقه شخصى يا حتى با تفسير به رأى جمع آورى شده و در اينجا كنار هم رديف شده باشند. بالعكس‏ هر كدام از اين ها حديث واقعى پراتيك و باور راسخ اين يا آن گرايش‏ و گروه سياسى چپ را تعيين مي كند. نكاتى هستند كه ولو در حرف انكار شوند پايه اتخاذ سياست و سلسله جنبان خط مشى عملـى اين نيروهاست. ترجيع بند پرملال يك پراتيك ورشكسته پيشينه دار تاريخى با اين مضمون و جهتگيرى است كه توده هاى وسيع طبقه كارگر در شرائط كار و زيست و استثمار خود، در درون جامعه كاپيتاليستى نمى توانند تغيير كمونيستى عينيت موجود را هدف مستقيم مبارزات حى و حاضر خود سازند. ماحصل سخن تمامى اين طيف اين است كه كمونيسم آرى!! جنبش‏ كمونيستى آرى!! سازمانیابی ضد سرمایه داری آرى!! انقلاب و تسخير قدرت سياسى آرى!! پايان دادن به كار مزدورى و برپا نمودن جامعه كمونيستى آرى!! همه اينها در جاى خود ايده ها و اعتقادات مقدسى هستند، اما سازمان دادن عملـى و عينى توده هاى وسيع طبقه كارگر در يك جنبش‏ زندۀ شورائی ضد کار مزدی، در جنبشى كه تجسم مادى و اجتماعى پيكار كارگران عليه اساس‏ كار مزدورى باشد عجالتاً دور از واقع بينى و شايد هم تأثيرپذيرى از سوسياليسم تخيلـى است!!! مبارزه براى بهبود وضع معيشت و امكانات رفاهى، با مبارزه عليه كار مزدورى پديده هاى غير قابل جمعى هستند!!! بايد براى دستيابى به اولـى از خير دومى گذشت!!! فعلاً گرفتن حق تشكل از بورژوازى مهم است، تشكل كارگران در يك جنبش‏ زندۀ كار مزدورى تا اطلاع ثانوى خواب و خيال است!! فعلاً بايد در خارج از جار و جنجال معادلات زمينى پيكار روزمرۀ كارگران به کمک عناصر مكتبى و جماعت مؤمن به كمونيسم دست به حزب سازی زد!! و این کار را با صدور يك مانيفست به اطلاع كارگران رساند!! جنبش‏ كمونيستى را هم مى توان بجاى اينكه جنبش‏ جارى توده هاى كارگر حول يك بديل زندۀ كمونيستى باشد با سخن گفتن پيرامون كمونيسم، با مبارزه براى دموكراسى و بيحقوقى هاى مدنى و سياسى، مبارزه عليه ستم ملـى و با انعكاس‏ مبارزات حى و حاضر كارگران در مطبوعات حزبى و رديف كردن شعارهاى مرگ بر سرمايه دارى جايگزين ساخت!!! انقلاب كمونيستى هم كه اولاً. در يك كشور اصلاً ممكن نيست!!! ثانياً. مشروط به حصول دموكراسى و توسعه سياسى جامع الاطراف، يا حتى شايد وقوع انقلابات دموكراتيك پيروزمند است!!! و تازه هر كدام از اينها هم نيازمند پيدايش‏ وضعيت انقلابى و خيلـى چيزهاى ديگر است!!! سخن كوتاه، كارى كه الان بعنوان كمونيسم و بنام كمونيست ها مى توان انجام داد نشان دادن سمپاتى به مبارزاتى است كه كارگران در دفاع از حداقل معيشتى موجود خويش‏ انجام ميدهند!!! بذل حداكثر هيجان براى متشكل شدن كارگران حول همين مبارزات و بالاخره تبليغ هر چه پرشورتر ضرورت سرنگونى رژيم نيز بخش‏ متمم و مكمل اين وظيفه است!!!

با مرور اين نكات به محور اساسى بحث و به هگليسم جريانات چپ سوسيال رفرميستى باز ميگرديم. سؤال جدى اين است كه اگر نگاه چپ موجود به كمونيسم و جنبش‏ كارگرى ادامه تاريخى درك هگلـى از ايدۀ مطلق و عقلانى بودن واقعيتها نيست پس‏ چيست؟؟ كدام مرز و مرزكشى هاى واقعى و نه صورى يا لفظى اينها را از هم جدا مى سازد؟؟ كمونيسم را نه بصورت كليشه هاى عقيدتى و باورهاى مكتبى بلكه بعنوان يك جنبش‏ زندۀ طبقاتى در كجاى حيات سياسى اين چپ مى توان سراغ گرفت؟؟ پيشتر گفتيم كه تثليث مبارزات صنفى، جنبش‏ دموكراتيك و سرنگونى طلبى تمامى اُس‏ و اساس‏ موجوديت طبقاتى و اجتماعى چپ را تسخير كرده است. چپ در حصار تنگ اين تثليث محبوس‏ است و كمونيسم طبقه كارگر تا آنجا كه به بخشهاى مختلف چپ موجود بر مى گردد، با چنگال قدرت همين تثليث به صليب كشيده شده است. چپ تثليث رفرميسم را به غلط كمونيسم و جنبش‏ كمونيستى ناميده است و آويختن بدان را وثيقه كمونيست خواندن خود قرار داده است. اگر اين تثليث را از چپ بازگيريم از كمونيسم وى هيچ چيز سواى يك ايدۀ مجرد باقى نمى ماند. چپ موجود كمونيسم را جنبشى در درون طبقه كارگر تلقى نمى كند، به سازماندهى اين جنبش‏ هيچ باور ندارد. هيچ چشم اندازى براى ابراز وجود اين جنبش‏ نمى بيند. هيچ حرفى براى اين جنبش‏ ندارد كه بالعكس‏ بر موجوديت آن خط مى كشد و سخن گفتن پيرامون آن را تخطئه مى كند.

اين حرف اول الفباى مبارزۀ طبقاتى است كه كارگر بايد اساس‏ كارگر بودن، اساس‏ فروشندۀ نيروى كار بودن خود را به زير سؤال كشد، كمونيسم جنبش‏ كارگران بر پايه همين اعتراض‏ و نقد طبقاتى است. چپ سوسيال رفرميستى بگونه اى كاملاً معكوس‏ از كمونيسم ايده اى مقدس‏ ميسازد تا موضوعيت جنبش‏ بودن و جنبش‏ طبقاتى كارگران بودن آن را نابود سازد. اين وضع به هيچوجه قابل تحمل نيست و تعيين تكليف پايه اى با آن شرط ضرورى پالايش‏ جنبش‏ كارگرى از رفرميسم سنديكاليستى يا ميليتانت و پيش‏ شرط مهم بالندگى و تقويت و تحكيم يك جنبش‏ زندۀ كمونيستى در داربست هستى اجتماعى و طبقاتى توده هاى كارگر دنياست.

كمونيسم طبقه كارگر و نقد ماركسى ديالكتيك هگلـى 

“همانگونه كه فلسفه در پرولتاريا سلاح مادى خويش‏ را مى يابد، پرولتاريا نيز در فلسفه سلاح معنوى خود را خواهد يافت، و به محض‏ آنكه جرقه انديشه به طور بنیادی در اين بنياد خام خلق در گيرد، رهائى آلـمانى ها و تبديلشان به انسان تحقق خواهد يافت”  ( ماركس‏، نقد فلسفه حقوق هگل)

نقد ماركس‏ بر ديالكتيك متافيزيكى هگل و سپس‏ ديالكتيك جزمى فوير باخ با تكيه بر محور گرفتن انسان و روابط انسانها با هم آغاز گرديد. بنياد نقد بر اين اصل اساسى استوار شد كه بحث بر سر خالق و مخلوق بودن ايدۀ مطلق يا انسان نيست، بلكه سخن از “افراد واقعى، فعاليتهاى آنان و شرائط مادى زندگى آنهاست”. نقطه عزيمت بايد انسانهاى فعال واقعى و واكنش‏ ايدئولوژيك آنها در مقابل جريان عادى زندگى باشد. آنچه در مغز آدمها شكل ميگيرد تبخير جريان طبيعى زيست آنان است. پاسخ اينكه انسانها چه هستند؟ را بايد در توليدشان و اينكه چه توليد مى كنند و چگونه توليد مى كنند جستجو نمود. توليد وسائل معيشت توسط آدمها مستلزم مراودۀ آنها با همديگر است، مراوده اى كه بنوبه خود توسط شيوۀ توليد زندگى آنان تعيين مى گردد. ماركس‏ در نقد متافيزيسم هگل و ماترياليسم دگماتيك فويرباخ توانست به همان جائى عروج كند كه حلقه گشايش‏ اسرار ناگشودۀ عصر خويش‏ بود. اين نقد با شروع از انسان يكراست به سراغ هستى اجتماعى انسان رفت و به كاوش‏ رمز و راز تغيير اين هستى پرداخت. ماركس‏ جامعه را با تمامى پديدارهاى اقتصادى، فكرى، فرهنگى، سياسى، اجتماعى اش‏، سيماى توسعه يافته يك شيوۀ توليد مادى يافت. او فاش‏ ساخت كه نوع زندگى انسانها، وجود طبقات و استثمار طبقاتى، محروميت و ستمكشى، سازمان كار و ساختار سياسى متناظر با اين استثمار و ستم و بيحقوقى و نابرابرى، مبارزۀ جارى ميان طبقات متضاد و آگاهى و دانش‏ اجتماعى انسان در اين جامعه همه و همه در درون اين شيوۀ توليد ريشه دارند. تغيير اساسى زندگى بشر در هر فاز از تكامل تاريخ نيز در گرو تغيير بنيادى اين شيوۀ توليد است. ديالكتيك مادى ماركس‏ به اين ترتيب بر گفتگوى پيشينه دار ماده و روح، ايده و واقعيت يا خالق و مخلوق بودن انسان و روح تاريخ، نقطه پايانى گذاشت. از واقعيت مشخص‏ و موجود، از مبارزۀ طبقاتى در درون اين واقعيت بنياداً متناقض‏ و از كمونيسم بعنوان سلاح واقعى مبارزۀ پرولتاريا براى تغيير اين واقعيت سخن گفت.

ماركس‏ تا همين جا و حتى قبل از اينكه به نوشتن كاپيتال اهتمام كند، در مقابل تأكيد غليظ منتقدين دموكرات و رفرميست سرمايه دارى بر اهميت آگاهى و دانش‏ سياسى كارگران بعنوان ملزومات رهائى طبقه كارگر اعلام داشت كه مجرد آگاهى و ارتقاء شعور اجتماعى توده هاى كارگر معلوم نيست چاره ساز هيچ دردى گردد. بحث بر سر نوعى از آگاهى است كه سلاح مادى پيكار طبقه كارگر عليه اساس‏ موجوديت سرمايه دارى باشد. او وضعيت روز جامعه انگليس‏ را بعنوان مثال مورد اشاره قرار داد كه در آنجا آگاهى سياسى كارگران بطور نسبى بسيار بالاست اما فقر توده هاى كارگر بيش‏ از حد هولناك است. ماركس‏ در همين گذر مسأله وقوع انقلابات را پيش‏ كشيد و خاطر نشان نمود كه گفتگو صرفاً بر سر انقلاب و تسخير قدرت سياسى نيست. تمامى جدال بر سر دگرگونى جامعه كهنه است. در اين مورد نيز بر فرانسه بعنوان يك شاهد زنده و الگوى آموزنده انگشت نهاد. جامعه اى كه به گفته وى انقلابات متعددى را پشت سر خود داشت، اما هيچ گشايش‏ چشمگيرى در كار مشكلات اجتماعى و نابرابريهاى اقتصادى درون جامعه پديد نيامده بود. اين نكته حائز اهميت بسيار است كه ماركس‏ همزمان با نقد ديالكتيك هگل و فوير باخ و جايگزينى آنها با نگاه مادى و ديالكتيكى خويش‏، تمامى مباحث پيشين پيرامون اصلاح اجتماعى، انقلاب و مسأله دولت را به بحث حول ضرورت بالفعل انقلاب در اساس‏ جامعه كهنه به جاى انقلاب در قدرتهاى كهنه، و ضرورت عاجل انحلال دولت به جاى تغيير اشكال دولت، منتقل مينمايد. او تأكيد ميكند كه راه حل اساساً در اين يا آن شكل سياسى، اين دولت يا آن دولت نيست، راه حل صرفاً و صرفاً به برنامه سياسى و سطح سازمان يافتگى طبقه كارگر براى تغيير تماميت جامعه موجود گره مى خورد. مسأله دولت فقط هنگامى حل مى شود كه انحلال از بيخ و بن دولت در دستور كار قرار گيرد. نكته بسيار اساسى و آموزندۀ ديگرى كه ماركس‏ درست در همين دوران و پيش‏ از انجام كار “كاپيتال” با صراحت تمام بر آن پاى ميفشارد اين است كه “هر چه انسانها خرد سياسى و آگاهى سياسى افزونترى داشته باشند، اما دانش‏ سياسى و آگاهى آنها مشحون از يك نقد طبقاتى راديكال و ريشه اى عليه بنيانهاى مادى و اقتصادى جامعه حاضر نباشد، فهم سرچشمه هاى واقعى استثمار و ستمكشى و مصائب جارى برايشان دشوارتر مى گردد، زيرا مدام اين توهم تشديد ميشود كه گويا معضل و راه حل معضل در نحوۀ دستكارى اين دولت و آن شكل ديگر دولت نهفته است”. اين يكى از نكات اساسى مورد توجه ماركس‏ است كه سوسيال رفرميسم در هيچ شكل و شمايلش‏ قادر به درك آن نيست.

نقد ماركس‏ به فلسفه هگل و ماترياليسم فويرباخ، كاملترين، عظيم ترين و شفاف ترين دستاورد خود را در نگاه مادى و ديالكتيكى به مسأله انسان، تاريخ، جامعه و مبارزۀ طبقاتى بنمايش‏ نهاد. ماركس‏ موفق شد اساسى ترين گرهگاههاى تبيين واقعيت موجود و رمز و راز تغيير اين واقعيت را به ملموس‏ ترين و سرراست ترين شكلـى براى مردم كارگر دنيا و براى بشريت توضيح دهد. ديالكتيك مادى ماركس‏ و كاربرد اين نگاه ديالكتيكى در تشريح جامعه كاپيتاليستى، مبارزۀ طبقاتى و كمونيسم حلقه اساسى كاربرد فلسفه بعنوان سلاح معنوى پرولتاريا، تعرض‏ فلسفى انسان عليه هر نوع تلقى عقلانيت از واقعيت حاضر و تبديل سلاح معنوى مذكور به قهر مادى و نيروى عينى پيكار توده هاى كارگر براى تغيير كل هستى موجود است. درك اين مهم خود بيش‏ از هر چيز نيازمند قرار گرفتن در فضاى واقعى جدال ميان راه حلهاى متعارض‏ و متضاد طبقاتى و اجتماعى دوران ما، يا بطور جامع تر، كل تاريخ سرمايه دارى از آن روز تا روزگار ماست. برخى از محورى ترين و بنيادى ترين مباحثى كه موضوع واقعى كالبدشكافى ديالكتيك مادى ماركس‏ قرار دارد، بطور اجمال اينهاست:

  1. واقعيت موجود يا هستى اجتماعى مشخصِ حاضر بسيار صريح و ساده، جامعه كاپيتاليستى است. براى شناخت اين واقعيت بايد از تشريح سلول حياتى آن يعنى از كالا آغاز كرد، آناتومى رابطه خريد و فروش‏ نيروى كار تنها كليد واقعى اشراف بر تمامى اجزاء، زوايا، ساختار و دهليزهاى اين واقعيت است. قوانين، قراردادها، سازمانهاى نظم مدنى و اجتماعى، دولت و كل روبناى نظم سياسى، در يك كلام آنچه كه مراودات ميان آدمها يا مراودات آنها با طبيعت را تنظيم ميكند، همه و همه مكان معينى در تعيين رابطه ميان هستى اجتماعى انسانها با ملزومات بازتوليد و بقاى رابطه خريد و فروش‏ نيروى كار دارند. هيچكدام از اينها وجودى مستقل و منتزع از رابطه مذكور يا شيوۀ توليد كاپيتاليستى ندارند. بر همين مبنى هر نوع دستكارى آنها در بهترين حالت دستكارى فراساختارهاى مدنى و سياسى و اجتماعى بردگى مزدى است.
  2. اساس‏ واقعيت موجود، يا همان شيوۀ توليد سرمايه دارى، بنياد ساقط شدن جامع الاطراف انسانهاى فروشندۀ نيروى كار از هستى آزاد انسانى خويش‏ است. مشكل كار در اينجا فقط نفس‏ استثمار، ستمكشى، بيحقوقى و ساير اشكال سيه روزى نيست. معضل ريشه اى تر اين كه تعيين سرنوشت و كل هست و نيست بشر به محصول كار او يعنى به سرمايه محول ميگردد. كار مرده حاكم مطلق العنان و بلامنازع در زندگى انسانها ميشود، چه توليد شود و چه توليد نشود، كار اجتماعاً لازم، سهم معيشت كارگر در حاصل توليداتش‏، حد و حدود يا معنى و بود و نبود آزاديهاى سياسى و اجتماعى، چهارچوب و شكل و شيوۀ زندگى، نحوۀ انديشيدن، داربستهاى حقوقى، معيارها و موازين اخلاقى و هر چه كه مربوط به زندگى بشر است، همه و همه به قلمرو قدرت سرمايه منتقل مى گردد. بشريت تا “علـى غيرالنهايه” به حضيض‏ بى قدرتى و ذلت سقوط مى كند. اين حادثه به اين معنى است كه طبقه كارگر در كليه وجوه زندگى خويش‏ و در بند بند بيحقوقى و ستمكشى و استثمار و مصائب اجتماعى كه تحمل مى كند بى چون و چرا با سرمايه مواجه است. هر نوع تلقى گسست اين واقعيت ها از بن مايه توليدى آنها اساس‏ گسست از پيكار آگاهانه براى تغيير كل واقعيت موجود است.
  3. تناقض‏ لاينحل و ذاتى اين شيوۀ توليد در سرشت مادى آن يعنى در اصل جدائى كارگر از محصول كار خويش‏ يا به بيان ديگر نفس‏ توليد اضافه ارزش‏ و توليد با هدف سود نهفته است. سنگ بناى وجود طبقات اجتماعى متخاصم، استثمار و ستمكشى و سقوط كامل يك طبقه از هستى آزاد انسانى همراه با عروج طبقه ديگر به مثابه طبقه مسلط و استثمار كننده و گريزناپذيرى مبارزۀ طبقاتى در يكسو و روند تمركز سرمايه، سير صعودى تركيب ارگانيك و اجتناب ناپذيرى بحران سرمايه دارى در سوى ديگر همه و همه از اين تضاد درونى نشأت مى گيرند. همان رابطه اى كه كار كارگر را به كار لازم و اضافى يا به هزينه بازتوليد نيروى كار و اضافه ارزش‏ حاصل از پروسه كار تبديل ميكند، كليه اشكال محروميت و ستمكشى كارگر را بازتوليد مينمايد، بنيان جدائى كارگر از حاصل كارش‏ را مستقر ميسازد. تسلط محصول كار بصورت سرمايه بر طبقه كارگر را گريز ناپذير مى نمايد. پايه مادى مبارزۀ طبقاتى ميان كارگر و سرمايه دار را مى گسترد. گرايش‏ به افت نرخ سود سرمايه در همين جا ريشه دارد، بحران به مثابه حاصل مطلق شدن اين گرايش‏ از ژرفاى اين رابطه نشأت ميگيرد. انحطاط روزافزون نظام كاپيتاليستى و سرشكن شدن تمامى بار اين انحطاط بر زندگى بشر از عوارض‏ بقاى اين رابطه است. چشم پوشى از مفصلبنديهاى ذاتى و پيوندهاى ارگانيك هر كدام اينها با جوهر وجودى سرمايه يا همان رابطه خريد و فروش‏ نيروى كار نقطه انحراف از ديالكتيك مادى ماركس‏ در آناتومى و شناخت هستى اجتماعى حاكم يا نظام سرمايه دارى است.
  4. افكار، ايده ها، باورها، فرهنگ، سنن و معيارهاى حقوقى مسلط همه و همه تبخير شرط و شروط هستى و خودگسترى شيوۀ توليد مسلط هستند. “آگاهى هرگز نمى تواند چيزى جز هستى آگاه باشد” آگاهى طبقه حاكم آگاهى به چند و چون بقا و بازتوليد اين شيوۀ توليد است. پديده اى كه مطلقاً انتزاعى و مجرد نيست بلكه در برنامه ريزى توليد و نظم بازتوليد سرمايه، در سازمان دادن كار و توليد سرمايه دارى و در ساختار سياسى و اجتماعى و مدنى و قدرت دولتى سرمايه است كه آفتابى و عيان مى شود. به بيان ديگر دانش‏ طبقاتى بورژوازى همان واقعيت رويكردها، كاركردها، سياست ها، سياست گذاری ها و مجموعه اقداماتى است كه زنجيروار و ارگانيك انجام ميدهد تا واقعيت موجود را حراست و پايدار سازد. عكس‏ اين قضيه در مورد پرولتاريا صادق است. در اينجا نيز آگاهى دقيقاً همان هستى آگاه است. دانش‏ طبقاتى براى توده هاى كارگر آگاهى به استثمار و ستمكشى خويش‏، آگاهى به پروسه سرمايه شدن حاصل كار و توليد خود، نقد راديكال و ريشه اى سرمايه دارى، دانش‏ چگونگى تغيير عينيت موجود، شناخت شفاف بديل اجتماعى متناظر با اين تغيير، شناخت مطالبات و انتظارات طبقاتى و چند و چون سازماندهى پيكار عليه كار مزدورى است. اگر شعور طبقاتى بورژوازى در پروسه بازتوليد رابطه خريد و فروش‏ نيروى كار سيماى واقعى خود را ظاهر مى سازد، آگاهى و دانش‏ طبقاتى پرولتاريا نيز در پروسه واقعى پيكار جارى براى محو عينيت حاضر و جايگزينى آن با يك بديل اجتماعى متضمن نابودى رابطه كار مزدورى است كه خود را بنمايش‏ مى گذارد.
  5. نقد كمونيستى سرمايه دارى تنها سلاح مؤثر و سرنوشت ساز پيكار پرولتاريا عليه بردگى مزدى يا عليه وضعيت موجود كار و استثمار و بيحقوقى خويش‏ است. تركيب اين نقد مبين وحدت جامع الاطراف تئورى و پراتيك است. مباحثات پيشينه دار رابطه ميان تئورى و پراتيك يا آگاهى و عمل مقولاتى از بيخ و بن متافيزيكى هستند. بحث بر سر كدام تئورى؟ كدام پراتيك؟ و نه رابطه ميان اين دو است. كمونيسم نقد ريشه اى سرمايه دارى است، نقدى كه تنها و تنها در درون جنبش‏ اجتماعى و طبقاتى توده هاى كارگر مى تواند مفصلبندى ماهوى تئورى و پراتيك خود را بصورت يك نيروى مادى دگرگونساز ظاهر سازد. پرولتارياى فاقد سلاح كمونيسم يعنى تودۀ كارگر در زنجيرى كه هيچ افقى براى رهائى از بردگى مزدى و فرايند سقوط از هستى آزاد خويش‏ به نفع هستى خداگونه سرمايه در پيش‏ روى نمى بيند. در چنين شرائطى رشته مبارزه و اعتراض‏ كارگران حتى اگر اين مبارزات و اعتراضات، قهرآميز و معطوف به سرنگونى اين يا آن رژيم سياسى بورژوازى باشد باز هم مبين خيزش‏ يا خيزشهائى يأس‏ آلود براى انطباق شرائط كار و زندگى با پيش‏ شرطهاى ارزش‏ افزائى سرمايه است. جنبش‏ كارگرى بدون باليدن در مدار يك جنبش‏ زندۀ لغو كار مزدى ، بدون اينكه نقد كمونيستى سرمايه دارى تار و پود و دستگاه گردش‏ خون آن را تشكيل دهد، در هر حال جنبشى است كه نه با سر هوشيار طبقاتى بلكه بالعكس‏ با سر بورژوازى راه مى رود.

نكات بالا برخى دقايق اساسى تشريح ماركس‏ از جامعه سرمايه دارى و موقعيت زندگى و مبارزۀ طبقه كارگر در درون اين جامعه را تعيين مى كند. با كاوش‏ اين نكات كار تشخيص‏ كمونيسم ماركسى طبقه كارگر از كمونيسم رايج چپ سوسيال رفرميستى تا حدود زيادى آسان مى گردد. اگر وحدت ارگانيك تئورى و پراتيك يكى از وجوه اساسى تمايز ديالكتيك مادى ماركس‏ از ديالكتيك متافيزيكى هگل يا ماترياليسم تجريدى فويرباخ است پس‏ هر نوع تلاش‏ براى تجزيه كمونيسم به تئورى و پراتيك و سپس‏ تفكيك آنها به اجزاء متمايز بى ربط با يكديگر، تلاشى مخالف روايت ماركس‏ از ديالكتيك مبارزۀ طبقاتى توده هاى كارگر است. كمونيسم در اينجا مطلقاً نوعى ايده و تئورى مجزا از روند جارى مبارزه نيست بلكه واقعيت يك جنبش‏ طبقاتى در تمامى قلمروهاى حيات اجتماعى طبقه كارگر است. ضعف اين جنبش‏ بيان موقعيت ضعيف جنبش‏ كارگرى بطور كلـى و سخن گفتن از وجود آن در خارج از حوزه هاى واقعى پيكار كارگران عليه سرمايه، تبديل كمونيسم به مشتى باورهاى مكتبى است. پرولتاريا در كمونيسم سر واقعى خود را پيدا ميكند، درست به همانگونه كه كمونيسم ماركسى در پرولتاريا تن حقيقى خود را باز مى يابد. آنانكه اين دو را از هم جدا مى سازند، بر آن مي شوند تا سر واقعى طبقه كارگر را از تنش‏ جدا سازند. وحدت تئورى و پراتيك در ديالكتيك مادى ماركس‏ بر وحدت تمامى اشكال استثمار و بيحقوقى و ستمكشى كارگران دنيا با رابطه كار مزدبگيرى انگشت مى گذارد، وحدت دولت و ساختار مدنى و حقوقى جامعه سرمايه دارى با رابطه خريد و فروش‏ نيروى كار را هشدار ميدهد. وحدت فقر، گرسنگى، بى آموزشى، بى بهداشتى، بى مسكنى و بيخانمانى توده هاى كارگر با ملزومات بازتوليد رابطه كار مزدورى را عيان مى سازد، وحدت مردسالارى، بيحقوقى زن، ستم جنسى و قومى، وحدت تمامى تبعيضات و نابرابريها، وحدت فحشاء و تن فروشى زنان، كار و زندگى كودكان در سياهچالها يا حاشيه خيابانها، اعتياد، فساد، آرى وحدت تمامى اينها با وجود كار مزدورى را فرياد مى زند.

وحدت تئورى و پراتيك در ديالكتيك مادى ماركس‏ وحدت ميان مبارزه عليه تمامى اشكال اين بيحقوقى ها، تمامى اين مظالـم، نابرابرى ها و سيه روزى ها با مبارزه عليه اساس‏ كار مزدورى است. چيزى كه ستون فقرات مانيفست كمونيست و شيرازۀ حيات انترناسيونال كارگرى اول را نيز تعيين مى نمود. جان مايه كلام در اينجا اين است كه كمونيسم جنبشى در درون طبقه كارگر است. جنبشى كه رهائى از تمامى عرصه هاى ستمكشى، نابرابرى و بيحقوقى موجود را در گرو طرح و پيگيرى بديل كمونيستى رفع اين ستمها، تبعيضات و محروميتها و در گرو وحدت تمامى عرصه ها و سنگرهاى مختلف پيكار طبقه كارگر در جبهه متحد مبارزه عليه اساس‏ سرمايه دارى مى بيند. اين جنبش‏ براى كوچكترين مسائل معيشتى كارگران، كمترين رفاه اجتماعى، نازلترين ميزان آزاديهاى سياسى توده هاى كارگر حداكثر اهميت را قائل است اما حضور خود در تمامى اين ميادين را با بديل طبقاتى ويژۀ خويش‏ پى مى گيرد. اما اگر كمونيسم و جنبش‏ كمونيستى طبقه كارگر را اينگونه و با اين روايت ماركسى درك كنيم، آنگاه اين سخن كه: “كارگران محروم از حقوق اوليه چگونه براى كمونيسم مبارزه كنند”؟!! اين گفته كه: “خوب است كارگران تشکل ضد سرمایه داری داشته باشند اما وقتى هيچ تشكلـى ندارند، باید سندیکا ساخت‏”!! اين كلام كه: “ما هم دلـمان ميخواهد كارگران آب و برق رايگان داشته باشند اما اينها دعانويسى است.”!! اين افاضه كه: بحث جنبش‏ لغو كار مزدى ناشى از بيگانگى نسبت به درد و رنج كارگران و مظهر پاسيفيسم روان است”!! اين افاده فروشى كه: گفتگو از موضوعيت كنونى كمونيسم بدفهمى رابطه تئورى و پراتيك است”!! اينكه: تبليغ كمونيسم بعنوان يك بديل اجتماعى كنكرت دركى راسيوناليستى است”!! و بالاخره اين تصور كه: “اليت حزبى نماد جنبش‏ كمونيستى پرولتاريا و راهگشاى  انقلاب سوسياليستى كارگران است”!! همه و همه بعنوان مطالبى در تضاد با روايت ماركسى كمونيسم و در تعارض‏ اساسى با ملزومات رشد و بلوغ و تقويت جنبش‏ لغو كار مزدورى طبقه كارگر شناخته خواهند شد. اين تئورى بافي ها و فضل فروشي ها به رغم آرايش‏ ظاهرى متفاوتشان سر و ته يك كرباسند و ريشه و سرچشمه همه آنها نه به ديالكتيك مادى ماركس‏ كه به ديالكتيك متافيزيكى هگل آويزان است. گرسنگى كارگر دليلـى براى تعطيل جنبش‏ كمونيستى او عليه سرمايه دارى نيست، بالعكس‏ اين فقط جنبش‏ كمونيستى اوست كه ظرفيت پيكار طبقاتى وى عليه اساس‏ گرسنگى را با خود حمل مى كند. اين توهم آفرينى محض‏ است كه بايد نان و مسكن و آزادى و بهداشت كارگر را از دموكراسى مطالبه كرد و مابقى نيازها و شرائط رشد و اعتلاى انسانى اش‏ را به كمونيسم ارجاع داد!!! كارگرى كه طريق نجات خويش‏ از گرسنگى، درك خويش‏ از آزادي ها و حقوق سياسى و اجتماعى، انتظار خود از رفاه و رشد آزاد انسانى را از عمق ملاكها و معيارهاى جنبش‏ كمونيستى خود عليه كار مزدورى استخراج يا استنتاج نكند، در عرصه ستيز با بورژوازى موجودى از همه سوى خلع سلاح است. سرنوشت جنبش‏ كارگرى اروپاى غربى زنده ترين شاهد صحت اين مدعاست. سوسيال رفرميسم با آموزش هاى عميقاً هگلـى و ضد ماركسى خود‏ در كوران غوغاهاى دروغين كمونيست نمايانه و كارگر پرستانه، در يك گذار طولانى مدت تاريخى، جنبش‏ كارگرى بين الـمللـى را بطور دهشتبارى در مقابل نظام سرمايه دارى خلع سلاح كرده است. چپ سوسيال رفرميستى اكنون نيز در سراسر دنيا و از جمله در ايران به بدترين شكلـى اين راه را ادامه ميدهد، مبارزه اى كه ماركس‏ و كمونيست هاى ماركسى در نيمه دوم قرن نوزده عليه همه وجوه مقاومت بورژوازى در سنگرهاى پيوسته فلسفى و ايدئولوژيك، ديدگاه اقتصاد سياسى و پراتيك پيكار طبقاتى با هدف هموارسازى راه پيكار كمونيستى طبقه كارگر عليه سرمايه دارى به پيش‏ راندند امروز نيز بايد با اهميت و عمق و وسعتى به مراتب افزون تر عليه توهم آفرينى ها و راه حل پردازی هاى مختلف سوسيال بورژوائى چپ موجود دنبال گردد.

 

منابع:

  1. ماركس‏، كاپيتال، جلد اول، مقدمه چاپ دوم
  2. هگل، عقل در تاريخ
  3. ماركس‏ ايدئولوژى آلـمانى
  4. ماركس‏، نقد فلسفه حقوق هگل
  5. لنين، يادداشتهائى در بارۀ ديالكتيك
  6. ماركس‏، دستنوشته هاى اقتصادى و سياسى
  7. آلتوسر، لنين و فلسفه
  8. بابك احمدى، ماركس‏ و سياست مدرن
  9. پلخانف، نظر مونيستى تاريخ

ناصر پایدار

مای 2003  

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *