مدافعان بردگی مزدی و حماسه دفاع مقدس از دموکراسی

هر چه سرمایه داری گندیده تر و تناقضات سرکش سرمایه انفجارآمیزتر می شود، شیفتگان پیرایش این نظام در ایفای نقش خود، مؤمن تر و مصمم تر می گردند. آنها این کار را زیر درفش تقدیس یا اصلاح بردگی مزدی انجام نمی دهند، آنسان که ذات سرمایه و طبیعت بورژوازی است راه باژگونه پردازی پیش می گیرند، باژگونه ها را می آرایند تا قابلیت نشت در شعور کارگران یابد. کارزار تقدس دموکراسی راه می اندازند، از ستیز لازم با نئولیبرالیسم» می گویند!! بر طبل مبارزه علیه دیکتاتوری می کوبند، فریاد دفاع ازحقوق بشر، آزادی، مدنیت، صلح، مبارزه با خشونت سر می دهند. کمپین «ضد گلوبالیزاسیون» اعلام می کنند!! پرچم «ایستادگان شب» می افرازند و خیزش «نود و نه درصدی ها» بر پای می دارند. سوء تفاهم نشود. همه کسانی که چنین می کنند، قطعا مدافعان سرمایه داری نیستند. اکثریت آنها کارگران عاصی از شدت استثمار سرمایه، معترضان به فقر، گرسنگی و آوارگی مولود سرمایه داری یا عاصیان علیه جنایات، جنگ افروزی و فاجعه آفرینی های زیست محیطی روزافزون این نظام می باشند، در این جای تردیدی نیست، اما آنچه که «نخبگان»!! و «دانشوران» دست به کار حفاری گمراهه های بالا انجام می دهند، هیچ سنخیتی با موج خشم و قهر ضد سرمایه داری کارگران ندارد. دستور کار این جماعت، جایگزین سازی مبارزه طبقاتی توده های کارگر، با کمپین پیرایش و اصلاح سرمایه داری است. سعید رهنما نیز یکی از این افراد است. وی در سال های اخیر به مسائل زیادی پرداخته است. فقط به آخرین نوشته وی در باره دموکراسی نگاه کنیم. او می گوید:
«این برداشت که هر نوع دموکراسی پارلمانی خاص نظام بورژوائی و تنها دموکراسی شورایی و کمونی خاص نظام سوسیالیستی است، متأسفانه بسیار گمراه کننده است. حتی اگر بخواهیم تمام استدلال های خود را بر پایه آنچه بزرگان سوسیالیست در گذشته، در باره وقایع گذشته گفته اند – و نه بر پایه دانش و خرد امروزیمان – قرار دهیم، باز هم چنین برداشتی نادرست است».

عصاره سخن «رهنما» تا اینجا آنست که با دموکراسی پارلمانی هم می توان سوسیالیسم ساخت!! به بیان دیگر سوسیالیسم نسخه پیچی ایشان شکلی از کار و تولید و زندگی اجتماعی انسان ها است که نه فقط مبارزه برای دستیابی به آن!! بلکه حتی برنامه ریزی، اجرا و تحقق آن هم توسط دموکراسی پارلمانی کاملا مقدوراست!!! در باره روایت رهنما از «سوسیالیسم»، دموکراسی یا مسائل دیگر، متناسب با نیاز و گنجایش گفتگوی حاضر، به اختصار صحبت خواهیم کرد، اما پیش از آن لازم است که محورها و استخوان بندی اصلی گفته های وی را در این مورد معین، از زبان خودش در همین مقاله ظاهرا انتقادآمیز «جنجال دموکراسی شورائی در مقابل دموکراسی پارلمانی» با هم مرور کنیم.

رهنما قبل از هر چیز به سراغ مارکس می رود و به بررسی کارنامه دموکراسی طلبی او می پردازد!! از تلون نظرات وی در این حوزه «مهم»!! در طول زمان می گوید. اینکه مثلا مدتی طرفدار روسو بوده است و دموکراسی مبتنی بر نمایندگی را نقد می کرده است، بعدها تحت تأثیر کمون پاریس قرار گرفته است و دموکراسی پارلمانی را سرزنش کرده است. با شکست کموناردها دوباره مدافع نوع پارلمانی دموکراسی شده است!! در خیلی سال ها گذار مسالمت آمیز پارلمانتاریستی از سرمایه داری به سوسیالیسم را توصیه می نموده است!!. دوره ای دیگر از این کار دوری جسته است. کمی این طرف تر، باز هم از گفته های خویش نادم شده است و مجددا به اندیشه گذار پارلمانتاریستی طبقه کارگر برای استقرار سوسیالیسم رجعت کرده است!!! رهنما اضافه می کند که مارکس از ندانم کاری های کارگران انگلیسی برای بهره گیری از مبارزات موفق و ضروری پارلمانی شاکی بوده است!!. از دست کارگران فرانسوی هم به دلیل بی توجهی آنها به اهمیت حق رأی همگانی رنج می برده است!! نویسنده «جنجال دموکراسی شورائی در مقابل دموکراسی پارلمانی» در ادای حق مارکس برای نشان دادن ایمان آهنین وی به معجزه آفرینی اعجاب آور دموکراسی!!! به گفتن این موضوعات بسنده نمی کند. به سراغ اظهار نظر مارکس در باره قانون اساسی پیشنهادی بورژوازی فرانسه در روزهای پس از انقلاب فوریه 1848 می رود و با قاطعیت تمام اعلام می دارد که راستی، راستی مارکس بر این یقین بوده است و فریاد می زده است که پرولتاریای فرانسه می تواند با آویختن به همین قانون نسخه پیچی بورژوازی، ریشه نظام سرمایه داری را برای همیشه از جای برکند!!! و کل این مناسبات را نابود سازد!!!
به جرأت می توان گفت که بدترین، زمخت ترین و سخت جان ترین نمایندگان فکری بورژوازی در آن بخش از رسالت طبقاتی خود که به قتل عام حیثیت مارکس و هزاران بار مهم تر از آن به قتل عام روایت مارکسی مبارزه طبقاتی مربوط است، تا این اندازه بی مبالات، توخالی و بیمایه وارد گود نشده اند. به طور مثال در میان این افراد کمتر کسی می توان پیدا کرد که شالوده گفتمان خود پیرامون مارکس را روی منحنی پای بندی او به ارج و قرب دموکراسی متمرکر ساخته باشد. معضل بورژوازی و جامعه شناسان، فیلسوفان، اقتصاددانان، دولتمردان یا سایر نمایندگان فکری این طبقه با مارکس اساساً حول محور کمونیسم، سرمایه ستیزی و ضدیت وی با سرمایه داری چرخ خورده است. بسیار طبیعی است که آنها هر سخن از کمونیسم را گذاشتن شمشیر بر حلقوم دموکراسی پندارند، اما حداقل، به همین دلیل هم، پایه کیفرخواست خود علیه دموکراسی ستیزی مارکس را بر ضدیت هیستریک طبقاتی با کمونیسم مارکس استوار کرده اند. رهنما ظاهرا صف خود را از اینان جدا می سازد!! او وانمود می کند که گویا سینه چاک ماندگاری سرمایه داری و دشمن طبقاتی کمونیسم مارکس و طبقه کارگر نیست!! گویا دلباخته یادگیری از مارکس هم می باشد، اما آنچه بر قلم آورده است، متضاد این ادعا است. او مارکس را از سنگر توفنده سرمایه ستیزی و کمونیسم شفاف ضد بردگی مزدی خارج می کند، کاهن صومعه دموکراسی می سازد و سپس لباس مفتیان فقه بر تن به بررسی آیات ناسخ و منسوخ دموکراسی منقول از این «کاهن» می پردازد!! تأکید کنم که آنچه در مقاله حاضر اصلا موضوع بحث نیست راه اندازی کمپین دفاع از مارکس است. این کار مستقل از لزوم یا عدم ضرورت آن، در اینجا مورد نظر نمی باشد. شیرازه گفتگو روشن است. اگر بناست به بررسی نظم سیاسی، حقوقی، اجتماعی، اخلاقی یا ارزش های انسانی و اجتماعی جامعه سوسیالیستی از منظر مارکس یا هر کارگر آگاه و رادیکال ضد سرمایه داری پردازیم، فقط یک راه داریم. باید این کار را از کالبدشکافی سرمایه ستیز و مارکسی سوسیالیسم، از آناتومی کمونیسم لغو کار مزدی مارکس و پرولتاریا آغاز کنیم. پیش کشیدن این استفهام انکاری که «آیا هر نوع دموکراسی پارلمانی خاص نظام بورژوائی و تنها دموکراسی شورایی و کمونی خاص نظام سوسیالیستی است!» مصداق بارز « زدن سرنا از سر گشادش» آن هم از نوع دلخراش آن است. کسی که ماجرا را این گونه فرموله می کند، از درک مادی تاریخ چیزی نمی داند، شناخت وی از نوع نگاه مارکس به انسان، جامعه، جهان و تاریخ عمیقا وارونه است. مبارزه طبقاتی را باژگونه می بیند. سوای همه این ها، شیوه تولید سرمایه داری را و سوسیالیسم را با شعور بورژوازی کاویده است. چرا این گونه است؟ به تشریح مسأله پردازیم.

سرمایه داری شیوه تولید مبتنی بر کار مزدی، رابطه خرید و فروش نیروی کار، جدائی کارگر از کار و سقوط کامل او از هر گونه دخالت آزاد در تعیین سرنوشت کار، محصول کار و زندگی اجتماعی و انسانی خویش است. آناتومی جامعه کاپیتالیستی را باید در اینجا، در وجود سرمایه، در سرمایه به عنوان یک رابطه اجتماعی، در رابطه ای که راز هستی و هویت بخش تمامی تار و پود سیاست، دولت، ساختار حقوقی، مدنی، فرهنگی، اخلاقی، ایدئولوژیک و همه چیز جامعه است جستجو نمود. دموکراسی، هر شکل دموکراسی حتی آنچه «رهنما» یا خیل همفکران، آن را دموکراسی مستقیم شورائی می نامند، در نهایت نوعی برنامه ریزی نظم اقتصادی، سیاسی، حقوقی، مدنی، فرهنگی، ایدئولوژیک، اخلاقی و اجتماعی سرمایه داری است. دلیل ماجرا بسیار روشن است. این، برنامه ریزی نظم سیاسی، حقوقی، اخلاقی یا فراساختارهای ایدئولوژیک، فرهنگی و مدنی نیست که شیوه تولید مادی یا صورت بندی اقتصادی و اجتماعی جوامع انسانی را می سازد. کاملا بالعکس دومی است که اولی ها را هویت می بخشد و بر همین اساس هیچ راهی نیست جز اینکه «آناتومی جامعه مدنی را در اقتصاد سیاسی جستجو کنیم» رهنما فقط بنمایه کالبدشکافی مارکس از تاریخ و جامعه و انسان را دستخوش تحریف نمی کند، شیرازه روایت ماتریالیستی تاریخ را به ناشیانه ترین شکل ممکن به باد استهزاء می گیرد. با رجوع به شکل و قواره و سیاق دموکراسی نمی توان نابودی و بقای سرمایه داری را اثبات نمود، باید از بود و نبود رابطه خرید و فروش نیروی کار و تشریح دقیق مارکسی این رابطه آغاز کرد. «رهنما» و همانندان شاید بگویند که چنین نکرده و نمی کنند!! ممکن است ادعا کنند که آنها هم ارجاع شناخت فراساختارهای سیاسی و حقوقی و اجتماعی به شیوه تولید مادی هر عصر را قبول دارند و بر همین پایه اصرار می کنند که سوسیالیسم هم دموکراسی ویژه خود را خواهد داشت!! این استدلال غلط و فریبکارانه است. کسانی که چنین می پندارند، تفاوت هویتی میان سوسیالیسم و سرمایه داری یا سایر جوامع طبقاتی، موقعیت و نقش طبقه کارگر در تاریخ و از همه اینها مهم تر، تفاوت ماهوی میان انقلاب کارگری لغو کار مزدی و انقلابات گذشته تاریخ، را تعمق نمی کنند یا کاملا وارونه و با سر بورژوازی نظر می اندازند. در تمامی تاریخ تا کنونی، آخرین برد انتظار طبقات استثمار شونده و فرودست یا زیر فشار طبقه حاکم، تغییر شکل استثمار، حکومت شوندگی، بی حقوقی ها و ستم کشی ها بوده است. پرولتاریا تنها طبقه تاریخ است که بدون از جای کندن ریشه هر نوع استثمار، هر شکل ستم و هر فرم و سیاق ناحقی، قادر به تحقق هیچ میزان تغییر ماندگار در هیچ کجای زندگی خود نمی باشد. در اینجا ما با طبقه ای سر و کار داریم که بدون امحاء هر گونه بی حقوقی، کل ناحقی بر سرش آوار است. طبقه ای که نمی تواند خواستار جایگزینی نوعی دولت و حاکمیت بالای سر جامعه با نوعی دیگر باشد، زیرا هر شکل دولت و قدرت تصمیم گیرنده حاکم بر زندگی انسانها ابزار فشار استثمار و حکومت شوندگی وی و قتل عام حقوق اجتماعی و آزادی های سیاسی و انسانی او است. این طبقه نمی تواند انقلاب کند، نمی تواند بساط نظم مسلط موجود را بر چیند، بدون اینکه خود را به صورت انسان های آگاه، رادیکال، انقلابی و تاریخساز در زیر بیرق افراشته بی نیاز سازی بشر از هر نوع دولت و قدرت ماوراء خود سازمان دهد.

سوسیالیسم پرولتاریا حاصل میدان داری و کارزار تاریخ آفرین این طبقه با این ویژگی ها است. هیچ چیز مضحک تر و مبتذل تر از آن نیست که بنشینیم و پیرامون انطباق یا عدم انطباق دموکراسی پارلمانی با این سوسیالیسم گفتگو کنیم. این گفت و شنودها مشکل جامعه شناس بودن و نظریه پرداز بودن افراد را حل می کند، اما پروسه حل آن با حفاری مخوف ترین گمراهه ها در پیش پای کارگران دنیا انجام می گیرد. شکی نیست که می توان از دموکراسی برده داری، جنبش های دموکراتیک عصر استیلای سرواژ و فئودالیسم یا دموکراسی بورژوائی سخن راند، اما مسأله اساسی آنست که همه این نظامها، طبقاتی، استثمارمحور و بر استثمار طبقه ای توسط طبقه دیگر مبتنی بوده اند. دموکراسی در همه این دوره ها و در سیطره استیلای همه این نظام ها، صرفا، ساختار نظم اجتماعی، سیاسی، حقوقی شیوه تولید استثمار محور و حاکمیت طبقه استثمار گر بر طبقه یا طبقات استثمار شونده است. در سوسیالیسم هیچ استثمار، هیچ دولت، طبقه، هیچ استثمار طبقه ای توسط طبقه دیگر یا حکومت طبقه ای بر طبقه متخاصم وجود ندارد که ساختار و سیمایش، این یا آن شکل دموکراسی، یا نوع نظم و حاکمیت دیگر باشد. وقتی از دموکراسی حرف می زنیم، اساساً به دنبال چگونگی حق تعیین سرنوشت کار و تولید و زندگی اجتماعی انسان ها توسط یک نیروی ماوراء موجودیت، قدرت، اراده آزاد یا دخالتگری گسترده و نافذ آن ها هستیم، در سوسیالیسم قرار نیست چنین باشد. در اینجا، در سوسیالیسم پیروز و مستقر، انسانها از قید هر اراده جدا از خود، از هر نوع قید بیگانه با اختیار و دخالت آزاد و نافذ خود، حتی قید کار کردن و نکردن به طور کامل آزادند. جامعه سوسیالیستی با شاخص پیروزی طبقه ای بر طبقه دیگر خصلت نما نمی شود، توسط جنبشی معماری و مستقر می گردد که گورکن وجود طبقات، دولت، هر شکل استثمار، هر گونه حکومت شوندگی، هر فرم جدائی کار فکری و یدی، هر رد پای انفصال برنامه ریزی از اجراء یا هر نشان و بقایای از خودبیگانگی انسان است. در این جامعه آحاد انسان ها از درون شرایط روتین کار و زندگی خود در یک مفصلبندی ارگانیک سراسری شورائی، در بالاترین میزان مقدور و ممکن آگاهی، به صورت کاملا برابر، آزاد، خلاق تصمیم می گیرند، برنامه ریزی می نمایند، تصمیمات را لباس اجرا می پوشانند. کار را تعریف و نوع کار را مشخص می سازند، پیرامون چه تولید شود و چه تولید نشود یا چه مقدار تولید شود، چگونه زندگی کنند و همه امور مربوط به این زندگی اعمال اراده می کنند. هیچ کس برای دیگران تعیین تکلیف نمی کند، هیچ فرد یا نیرویی بالای سر سایرین نیست. همه این ها پیش شرط های بنیادی سوسیالیسم مارکسی و لغو کار مزدی است.

برای اینکه انسان ها از کار خود جدا نباشند، برای اینکه فروشنده نیروی کار نمانند، برای آنکه کارگر نباشند، باید در پروسه تعیین سرنوشت کار و تولید و محصول کار و زندگی اجتماعی خود از تمامی آزادی ها و اختیارات به طور کامل برخوردار گردند. اگر بناست افرادی، گروهی، لایه ای، حزبی، تشکیلاتی یا نیروئی در بالای سر آنها برای کار و تولید، نوع کار، چه تولید شود و چه تولید نشود، چه مقدار تولید گردد، چه کاری انجام گیرد و انجام نگیرد، تکلیف حاصل کار یا هر مسأله مربوط به زندگی اجتماعی آحاد جامعه، تصمیم گیرد و برنامه ریزی کند، در آن صورت چرا باید چنین مناسباتی را سوسیالیسم خواند؟!! چرا باید از محو سرمایه داری سخن به میان آورد؟!! و چرا باید بر بام این جهنم سوزان بردگی مزدی، بیرق دروغین رهائی انسان افراشت؟!! اگر کسی از دخالت اثرگذار آزاد، آگاه، نافذ و برابر در تعیین سرنوشت کار خود جدا است، او قطعا کارگر، برده مزدی، حکومت شونده و اسیر دوزخ وحشت و دهشت سرمایه داری است، اگر کارگر این یا آن سرمایه دار یا تراست سرمایه داری نیست، کارگر سرمایه اجتماعی و دولت سرمایه است. هر چه هست او داغ بردگی مزدی بر وجود اجتماعی و زنجیر نظام بشرستیز سرمایه داری بر دست و پای خویش دارد.

«سعید رهنما» این حرف ها را قبول ندارد. او بدون اینکه صریح و رسمی اعلام دارد، ضد رجوع به رابطه خرید و فروش نیروی کار برای تشریح جامعه سرمایه داری است و از آن مهم تر، ضد هر نوع مراجعه به نقد رادیکال مارکسی و کارگری سرمایه، برای آناتومی و شناخت سوسیالیسم است. به جای همه این ها، شیدای سینه چاک دموکراسی است . به این که جامعه بر محور کار مزدی می چرخد یا رابطه خرید و فروش نیروی کار ملغی شده است، کاری ندارد، بود و نبود این رابطه را، شاخص تعیین کننده ای برای سرمایه داری یا سوسیالیستی بودن جامعه نمی بیند!! اینکه انسان ها از کار خود جدا هستند یا نیستند، اینکه آنچه تولید می کنند و کل کاری که انجام می دهند یکراست سرمایه و باز هم سرمایه می شود یا در خدمت معیشت، رفاه اجتماعی، تعالی جسمی و فکری و ارتقاء زندگی انسانی آنها قرار می گیرد، اینکه سیاست، حقوق، مدنیت، اخلاق، ارزش های اجتماعی، فرهنگ، روابط جاری میان انسانها، همه و همه سرمایه نهاد و آکنده از تعفن سرمایه داری هستند یا رنگ و جلا و بنمایه انسانی یافته اند یا فراوان مسائل تعیین کننده و حیاتی دیگر، در سیستم شناخت وی محلی از اعراب پیدا نمی کند!! ابتدا و انتهای همه حرف ها تقدس دموکراسی است و به ویژه و از همه مهم تر اینکه دموکراسی پارلمانی هم می تواند چتر حاکمیت و «حصن حصین» سوسیالیسم باشد!!. نقطه عزیمت و برج رصد جامعه شناس «مارکسیست» مفتون دموکراسی اینجاست و از درون همین زیج است که او همه تلاش خود را در تیر می کند تا ثابت نماید که برای استقرار سوسیالیسم حتی هیچ نیازی به شکستن ماشین دولتی سرمایه هم نمی باشد!! توده های کارگر دنیا هیچ احتیاجی به چنین کاری ندارند و اهتمام آنها در رأی دادن به این یا آن حزب و به قدرت رساندن احزاب برای همه چیز، برای فتح تمام قلعه های تحول سوسیالیستی جامعه کافی است!!! زمانی «اولیانفسکی» آکادمیسین و محقق سرشناس اردوگاه شوروی با زمختی زایدالوصفی ادعا می کرد که رژیم شاه هم در صورت تنگاتنگ تر ساختن روابط اقتصادی و سیاسی خود با شوروی می تواند پرچمدار امحاء سرمایه داری و معمار قادر بنای سوسیالسم در ایران باشد!! بعدها و در روزهای پس از قیام بهمن 57 حزب توده نیز دولتی کردن سرمایه ها توسط فاشیسم اسلامی بورژوازی را پویه تحول سوسیالیستی اقتصاد نامید!! واقعیت این است که حرف های آقای رهنما هیچ تازگی ندارد. تنها تفاوتش با نسخه نویسی های اسلاف شاید این باشد که آنها تزریق این سموم مرگبار به درون جنبش کارگری را در روزگاری انجام می دادند که بحث دموکراسی و مالکیت دولتی سرمایه اجتماعی، حداقل به اندازه امروز موج نفرت توده های کارگر را بر نمی انگیخت. او از این لحاظ در عداد دیرآمدگان است. رهنما در تلاش برای اثبات این حکم که «سوسیالیسم» هیچ احتیاجی به سرنگونی دولت سرمایه ندارد، و با همین دموکراسی آشنای پارلمانی قابل تحقق است!! بسیار سفت و سخت به مارکس، کمون پاریس و گفته های مارکس در مورد این رخداد عظیم تاریخی می پیچد!! ماحصل استنتاجات وی در این قلمرو آنست که:

«1. نخستین درس مارکس از کمون آن بود که انقلابیون نمی توانند ماشین حاضر و آماده دولتی را تصرف و این دستگاه را در جهت منافع خویش به کار گیرند، اولین دستور کمون سرکوب ارتش دائمی و جایگزینی آن با ارتش مردمی بود.

2. تأکید مارکس بر ضرورت خرد کردن ماشین دولتی بورژوازی، همراه با نظریه او پیرامون دیکتاتوری پرولتاریا، بعدها، تا سالیان دراز و تا همین حالا، جذاب ترین مفهوم سیاسی نیروهای چپ گردید.

3. کموناردها کل ارتش را از بین نبردند، فقط بخشی را که در پاریس و در قلمرو قدرت کمون قرار داشت منحل ساختند.

4. کمون دستگاههای دولتی را خرد نکرد، بلکه بنا به گفته مارکس، پلیس را به جای آنکه عامل دولت مرکزی باشد از موقعیت سیاسی اش محروم نمود، به یک عامل جوابگوی کمون و قابل برکناری تبدیل کرد. در مورد سایر مقامات و مشاغل دولتی نیز همین سیاست را به اجرا نهاد. مثلا دستگاه کارمندی نابود نشد و فقط تحت کنترل کمون قرار گرفت».

نکات بالا نقل به مضمون از مقاله « «جنجال دموکراسی شورائی در مقابل دموکراسی پارلمانی»»، با رعایت کامل امانتداری است و رهنما همه این نکات را کنار هم قرار می دهد تا بپرسد که:

«حال پرسش عمده این است که اگر هم کموناردها دستگاههای دولتی را خرد کرده بودند، آیا انقلابیون دیگر کشورها هم می بایست در صورت کسب قدرت، ماشین دولتی را که تصاحب کرده اند خرد کنند و اصولا خرد کردن به چه معنی است؟ مقایسه نادرست دولت در سطح ملی با دولت در سطح شهر، یعنی یک شهرداری به کنار، آیا دولتهای ملی اواسط قرون نوزدهم که مارکس به آنها اشاره دارد قابل مقایسه با دولت های امروزی چه از نظر اندازه و ساخت و چه از نظر نقش و کارکرد هستند؟»

برای لحظه ای به مقدمه چینی ها، پویه استدلال و سپس نتیجه گیری ها نگاه کنید. شیرازه رویکرد از پیش روشن است. قرار است مدلل گردد که با دموکراسی پارلمانی هم می توان «سوسیالیسم» ساخت!! برای این کار و حصول این هدف باید تمامی واقعیت های زندگی انسانی، کل تاریخ، ماهیت سرمایه داری، بنمایه هویتی سوسیالیسم، رخداد کمون پاریس، حرف های مارکس پیرامون درس های کمون، جوهر و اساس انقلاب ضد سرمایه داری طبقه کارگر، همه و همه جعل، مسخ و باژگونه شود. رهنما دقیقا این نقش را بازی می کند و در این گذر، با عظیم ترین کوله بار پرمدعائی که خاص همه آکادمیسین های دلباخته آرایش دموکراتیک سرمایه داری است، دنیای بی مایگی را که باز هم ویژه همین جماعت است به نمایش می گذارد. اصرار می ورزد که کموناردها ماشین دولتی بورژوازی را خرد نکردند، پس ماشین دولتی خرد کردنی نیست!! پلیس را از میان برنداشتند بلکه مطیع خود ساختند، پس سیستم پلیسی سرمایه برچیدنی نمی باشد!! ارتش را هم فقط در سطح پاریس منحل نمودند و در سایر نواحی فرانسه دست نخورده باقی ماند، دستگاه کارمندی هم دستخوش انحلال نشد. پس رویکرد کمون در راستای سرنگونی قهرآمیز و در هم شکستن ماشین دولتی سرمایه نبود و اساسا نمی توانست و نباید باشد!! رهنما اصرار دارد که استنباط مارکس از این رویکرد هم نادرست بوده است و درسهای وی از قیام کموناردها نمی تواند قابل استناد باشد!! به قول حافظ «گل در بر و می در کف و معشوق به کام است» همه چیز بر وفق مرداد است و هیچ کس مجاز نیست که خیال امکان پذیری یا حتی احساس نیاز به سرنگونی قهرآمیز دولت سرمایه و توسل به قهر برای در هم شکستن ساختار حاکمیت بورژوازی را در سر بپرورد!!

اساس کار ما در مقاله حاضر، مسلما پرده برداری از دروغ ها یا صغرا، کبرا بافی های بسیار آشفته، بی پایه و متناقض جامعه شناس سینه چاک دموکراسی پارلمانی نیست. هدف چیز دیگری است اما پیش از طرح یا در واقع بازگشت به بحث اصلی، باید از آقای رهنما پرسید که مگر کارگران پاریس توانستند انقلاب خود را به سراسر فرانسه توسعه دهند؟!! مگر آنها از تدارک لازم برای این کار و سرنگونی کل قدرت سیاسی بورژوازی برخوردار بودند؟!! مگر آنچه رخ داد خیزش سراسری کل کارگران فرانسه بود؟!! اگر منفی بودن پاسخ همه این پرسش ها توضیح واضحات است پس پیش کشیدن این سخن که کموناردها کل ارتش فرانسه را منحل نساختند، کل سیستم پلیسی را در هم نکوبیدند، کل ماشین دولتی سرمایه در سراسر کشور را در هم نشکستند، چگونه قرار است اثبات کننده صحت ادعای شما در زمینه عدم موضوعیت سرنگونی قهرآمیز قدرت سیاسی سرمایه توسط طبقه کارگر و بی نیازی محتوم این طبقه به در هم شکستن ماشین دولتی بورژوازی باشد؟؟!! وقتی کارگران پاریس قادر به بسط قیام خود در خارج از حوزه های داخلی این شهر نشده اند، چگونه قرار است ارتش بورژوازی در سایر شهرها و مناطق را از پای در آورند؟!! زمانی که آنها دامنه خیزش را از مرزهای پاریس عبور نداده اند، چه شکلی باید کل ساختار قدرت سیاسی روز فرانسه را در هم بشکنند و ساقط سازند؟!! از این که بگذریم مگر معنای انحلال سیسم پلیسی این است که هر پلیس سابق یا هر کارگر مجبور به فروش نیروی کار خود به دستگاه نظم سرمایه، از ادامه امرار معاش یا ایفای نقش به عنوان یک عضو جامعه رها شده از سیطره حاکمیت سرمایه محروم شود؟! و اگر چنین نگردد، نشان ناممکنی یا عدم ضرورت انحلال دستگاه اختاپوسی پلیس بورژوازی باشد؟!! آیا چیدن این احکام و استنتاجات در کنار هم، وصله پینه کردن بی ربط ترین مسائل، برای خارج ساختن کارگران دنیا از ریل جنگ واقعی طبقاتی علیه نظام سرمایه داری نیست؟ از تمامی این ها مهم تر، فرض کنیم که کمونارد ها راستی، راستی چنین کردند و هیچ کدام این کارها را انجام ندادند!!! چرا باید طبقه کارگر جهانی عدم انجام این کارها! توسط همزنجیران کمونارد خود را، سرمشق تاریخی مادام العمر خود سازد!! چرا نباید این کارهای انجام نشده را به حساب اشتباهات آنها بنویسد؟، چرا نباید کاستی های کار کموناردها را درس عبرتی برای تعمیق آگاهی خود و جهتگیری رادیکال تر و سرمایه ستیزتر مبارزات بعدی سازد؟ مگر شما خودتان نمی گوئید که اگر کموناردها هم ماشین دولتی سرمایه را خرد می کردند کارگران امروز دنیا نباید چنین کنند!!! پس چرا اگر خرد نکردند، باید برای توده های کارگر وحی منزل تلقی گردد و دستور کار همیشگی فرار جنبش کارگری جهانی از هر نوع خیال در هم شکستن دولت بورژوازی شود!! استدلال عجیب و غریبی است اما دفاع از سرمایه داری در هیچ کجای تاریخ و هیچ نقطه جهان خود را محتاج واقعی بودن و بنمایه انسانی داشتن ندیده است.

قابل توجه است که نویسنده «جنجال دموکراسی شورائی در مقابل دموکراسی پارلمانی» در ادامه همین بحث یکباره راه « صحرای کربلا» پیش می گیرد، به یاد این می افتد که کمون عیب و ایرادهای فراوانی هم داشته است، از جمله اینکه نسبت به تبعیضات جنسی و حقوق زنان بی تفاوتی نشان داده است. او به یاد ستم جنسی زنان می افتد تا از این طریق ثابت کند که آنچه کموناردها انجام دادند اولا، در هم شکستن ماشین دولتی بورژوازی نبوده است زیرا چنین چیزی نه معقول و نه ممکن است!!، ثانیا اگر هم چنین اتفاقی افتاده است اشتباه و ناشی از ندانم کاری کارگران پاریس بوده است!! نوعی ندانم کاری که ایشان خواستار عدم تکرار آنست!! «درختی من نشاندم در لرستان – که از بوی دلاویز تو مستم» استدلال پردازی های آقای رهنما برای دفاع از تقدس دموکراسی پارلمانی و تقبیح سرنگونی قهرآمیز قدرت سیاسی سرمایه اینها است. اما همان گونه که تصریح شد کار ما در اینجا انگشت نهادن بر تناقض بافی ها و سفسطه گری های او نیست. سخن اساسی چیز دیگری است. همان که پیش تر تصریح شد. «رهنما» در ضدیت با روایت مادی، رادیکال و مارکسی تاریخ، بسیار ارتجاعی و گمراه کننده، بحث بود نبود سرمایه داری یا سوسیالیسم را در وجود یا محو رابطه خرید و فروش نیروی کار جستجو نمی کند. بالعکس از سر اثبات انطباق دموکراسی با دو نظام ماهیتا متضاد اجتماعی وارد میدان می شود تا بر روی ماهیت جامعه، نقش هویت نمای شیوه تولید مادی در تحلیل مناسبات اجتماعی حاکم و بالاخره پرتوگیری هویتی و ارگانیک کل فراساختارهای سیاسی، حقوقی، مدنی، فرهنگی، اخلاقی و ایدئولوژیک هر جامعه از شکل مسلط تولید معیشت و افکار در هر دوره تاریخی، به طور کامل خط کشد. او می کوشد تا از هر نوع بحث در باره امحاء کار مزدی به عنوان شاخص واقعی سوسیالیسم پرولتاریا فرار نماید، زیرا اولا سوسیالیسم نسخه پیچی وی سوای شکلی از جهنم وحشت و دهشت سرمایه داری هیچ چیز دیگر نیست و ثانیا اگر فرار نکند آنگاه باید توضیح دهد که سوسیالیسم طبقه کارگر، سوسیالیسم لغو کار مزدی چگونه می تواند با دموکراسی پارلمانی یا هر الگوی دیگر دموکراسی قابل جمع گردد؟!! تضاد ماهوی و ریشه ای میان این دو، هیچ پوشیده و رمزآمیز نیست. واقعیتش بیش از حد روشن و ملموس است.

در همه اشکال تا کنون شناخته شده دموکراسی، اساس آنست که سکنه استثمار شونده جوامع، دقیق تر بگوئیم توده کارگر هر کشور هر چند سال یک بار پای صندوق های رأی می روند. عده ای دولتمرد را زیر نام نماینده، رئیس جمهور، عضو انجمن شهر، نمایندگان دولت شهرها یا نام ها و عناوین دیگر «انتخاب» می کنند! رأی دهندگان پس از ایفای این نقش به خانه خود باز می گردند، فردای آن روز تنها چیزی که در جامعه رخ داده است این است که عده ای دولتمرد یا در پست های خود ابقاء شده اند و یا جای خود را به دولتمردان دیگر داده اند. تاریخ سرمایه داری به ویژه در صد سال اخیر وقوع یک حادثه مهم دیگر را هم در کارنامه تمامی دموکراسی ها و «انتخابات» های بسیار آزاد!! جوامع از جمله در قله های خیلی رفیع و پرآوازه آنها ثبت کرده است. اینکه در پی هر کارزار گسترده انتخاباتی، فشار استثمار، فقر، فلاکت، آوارگی، ستمکشی و دنیای بی حقوقی های دیگر کارگران رأی دهنده آزاد!! و مختار!! به صورت بسیار چشمگیر و گاه انفجارآمیزی، کوبنده تر و غیرقابل تحمل تر شده است. دموکراسی در کره خاکی و در زمین زندگی توده های کارگر جهان هیچ تفسیر و بازتاب دیگری نداشته است. پرسش این است که پرچمدار انطباق دموکراسی پارلمانی با سوسیالیسم، منشور این تطابق و همگنی را از کجا ابداع و چگونه ساز کرده است؟!! او در این زمینه هیچ چیز نگفته است اما از ورای همین هیچ نگفتن، پاسخ سؤال ما را روشن داده است. سوسیالیسم ایشان در بهترین حالت همان جهنم سوزان سرمایه داری است که قرار است نظم اقتصادی، سیاسی، حقوقی و مدنی آن توسط این یا آن حزب بالای سر کارگران برنامه ریزی گردد. سعید رهنما در ادامه بحث، باز هم از طرح صریح روایت سوسیال دمکراتیک خویش، آن هم سوسیال دموکراتیک قرن بیست و یکی خود از سوسیالیسم فرار می کند، اما صدر و ذیل تمامی گفته هایش سوای بازگوئی زمخت همین روایت، آن هم در عصر رسوائی هر چه بیشتر آن، هیچ چیز دیگر نیست.

نظریه پرداز یک فرم دموکراسی برای دو نظام اجتماعی ماهیتا متضاد، پس از چینش «براعت استهلال» بالا، به طرح فهرست وار نظریه خویش پیرامون دولت می پردازد و در اینجا هم ظاهراً دیواری کوتاه تر از دیوار مارکس برای نقل تحریف آمیز هسته طبقاتی نظرات او، نقد ارتجاعی و سرمایه مدار آن نظرات و بالاخره تبدیل این نقل و نقدها به ملاط و مصالح مورد نیاز خود برای تکمیل بنای گمراهه پردازی ها، پیدا نمی کند. بنمایه واقعی کلام وی این است که دولت اساسا ساختار نظم و قدرت سرمایه نیست، یک رابطه است. «دولت را نمی توان یک ابژه یا ابزاری منفعل و خنثی تصور کرد که به طور کامل تحت اراده این یا آن جناح و یا طبقه حاکم عمل می کند و از داشتن هر گونه استقلال نسبی محروم است…» و سپس کمی این طرف تر «در مورد خرد کردن ماشین دولتی نیز می توان آن را به شکل دیگری تعبیر کرد. باید توجه داشت که دولت بیش از هر چیز یک رابطه است که کارکرد و نقش طبقاتی خود را در قالب ساخت معینی ایفاء می کند. اگر خرد کردنی در کار باشد به رابطه و نه به ساخت باز می گردد».

شاید کند و کاو بار واقعی اجتماعی و طبقاتی فرمولبندی های بالا با توجه به ابهام بافی ها و کلی پردازی حاکم بر آنها، خیلی ساده نباشد، اما رهنما خود، حداقل در این بخش، منظورش را، به اندازه لازم، توضیح داده است. او دولت را یک رابطه می داند، رابطه ای میان دو طبقه یا طبقات اجتماعی مختلف و البته و باز هم البته، نه رابطه تضاد و تخاصم طبقات که بالعکس رابطه سازش و اجماع میان آن ها، رابطه ای که مدام می تواند به سود یکی و به زیان دیگری دستخوش تغییر گردد!!! مشخص تر بگوئیم، از منظر «رهنما» دولت معاصر رابطه اجماع و آشتی میان طبقه کارگر و طبقه بورژوازی است!! که البته پایه گذار نظریه دموکراسی برای دو نظام، به دلیل اعتقاد آهنین به وجود، اعتبار و عظمت پدیده مجعولی به نام «طبقه متوسط»، طبیعی است که نیروی موهوم اخیر را هم وارد رابطه مذکور سازد.!! به هر حال، دولت حاضر در هر کجای این جهان، رابطه ای میان همه طبقات از جمله پرولتاریا و بورژوازی است!!. هر کدام این طبقات که زور بیشتری داشته باشند، کفه قدرت و سهم امکانات خود را در آن سنگین تر می سازند!! « رهنما» کاربرد عبارت خرد کردن را حرام می داند و برای برائت از اتهام باور به این «فعل حرام»!! برای آنکه مبادا به خاطر چنین اتهام سنگینی، در پیشگاه بورژوازی دچار شرمندگی شود، همه جا اصطلاح مذکور را در گیومه می گذارد. او با رعایت پای بندی کامل به این سطح تقوا، در تکمیل نظریه خود پیرامون دولت می گوید اگر هم خرد کردنی در کار باشد، دولت به عنوان رابطه میان طبقات و به طور مشخص رابطه اجماع و مشارکت میان طبقه کارگر و بورژوازی است که می تواند بالا و پائین گردد. به طور مثال پرولتاریا میزان سهام مشارکت خود را در دولت افزایش دهد و از این طریق امکانات بیشتری کسب کند یا بالعکس بورژوازی بر حصه خود بیفزاید و فشار افزون تری بر زندگی و رفاه توده کارگر وارد سازد!!

هسته سخن نظریه پرداز دموکراسی پارلمانی برای هر دو نظام سرمایه داری و سوسیالیستی همین است که آوردیم. کوبیدن بر طبل سازش طبقاتی، خوشه چینی از راه حل بافی های سران انترناسیونال دوم و احزاب سوسیال دموکرات، فضل نمائی در نوپردازی کهنه ترین حرفها، ابراز همدلی و همراهی صریح یا ضمنی با سعید حجاریان ها و خاتمی ها در محکوم سازی هر نوع توسل استثمارشوندگان و فرودستان کارگر به قهر علیه قدرت سیاسی بورژوازی کل کاری است که انجام می دهد. رهنما برای بیان جامعه شناسانه مقصود خود تا هر کجا که می خواهد آسمان ریسمان می کند. همان گونه که بالاتر گفتیم باز هم دیواری کوتاه تر از دیوار مارکس نمی بیند و به سراغ او می رود. می گوید که: مارکس در طول عمرش بارها نظریه خود در باره دولت را تغییر داده است. زمانی آن را کمیته اجرائی کل بورژوازی می دانسته است، بعدها «بناپارتیسم» و ساختار قدرت بیسمارکی را پیش کشیده است. میان مستقل خواندن دولت در یک سوی و نهاد قدرت طبقه سرمایه دار خواندن آن دچار نوسان و استحاله نظر بوده است!! سعید رهنما بسیار بی محابا همه واقعیت ها را تحریف می کند تا نتیجه دلخواه را استخراج نماید. به گفته های اینجا و آنجای مارکس استناد می جوید تا جوهر واقعی تبیین او از دولت را دستخوش جعل و وارونه پردازی سازد. مشکل مارکس هیچ گاه چرخیدن در پیچ و خم تفاوت میان این یا آن شکل دولت بورژوازی نبوده است. او برای آناتومی جامعه موجود از شیوه تولید سرمایه داری، از سرمایه به عنوان یک رابطه اجتماعی آغاز می کند. هویت تمامی فراساختارها و مهم تر از همه دولت را در اینجا جستجو می نماید. دولت را نه در رابطه با فلان یا بهمان سرمایه دار، نه از طریق رجوع به نقش و منافع خاص این یا آن جناح بورژوازی که دقیقا در ارتباط ارگانیک ماهوی با وجود سرمایه، با ماهیت شیوه تولید مسلط اجتماعی مورد کندوکاو قرار می دهد. اگر به برخی ویژگی های نوع بناپارتی دولت بورژوازی اشاره می نماید، هیچ مستمسکی به دست هیچ وارونه پردازی نمی دهد، تا بنیاد روایت وی از بنمایه طبقاتی دولت را خدشه دار کند. مارکس سرمایه دار را سرمایه شخصیت یافته می داند، طبقه سرمایه دار را سرمایه متعین شده در وجود یک طبقه اجتماعی می بیند. افکار، انتظارات، فرهنگ، ارزشهای اخلاقی، معیارهای حقوقی و نوع تلقی این طبقه از انسان و همه چیزش را فرا رسته های شیوه تولید حاکم یا مصالح و منویات پروسه ارزش افزائی سرمایه می خواند. دولت معاصر تا زمانی که سرمایه داری وجود دارد و حاکم است، مستقل از شکل، ساختار، ترکیب قوای درونی یا نوع برنامه ریزی و جهتگیری خاص اقتصادی، سیاسی، حقوقی آن، به هر حال دولت سرمایه است. سرمایه تشخص یافته در ساختار نظم اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و در یک کلام نهاد برنامه ریزی و سیاست گذاری اشکال مختلف نظم سرمایه است. اینکه کدامین احزاب در نهادهای مختلف آن، در پارلمان، کابینه، سیستم حقوقی، دستگاههای تصمیم گیری و اجرایی حضور دارند، کدام حزب سکاندار سفینه قدرت است، عناصر تشکیل دهنده ارگانها، سرمایه دار یا کارگرند و نوع این مؤلفه ها، هیچ تغییری در بنیاد طبقاتی و ماهیت سرمایه داری بودن آن پدید نمی آورد. در هر حال و به رغم تمامی این تمایزات، دولت موجود، سازمان نظم اقتصادی، سیاسی، مدنی، حقوقی، پلیسی، اجتماعی رابطه خرید و فروش نیروی کار است. جای هیچ تردیدی نیست که پرولتاریا می تواند عقب نشینی هایی را بر دولت سرمایه داری تحمیل کند. عقب نشینی هائی که ممکن است محدود یا حتی بسیار گسترده و تعیین کننده باشد. طبقه کارگر می تواند بورژوازی و دولت او را ناچار به تحمل بسیاری از مطالبات معیشتی، رفاهی، آزادی های سیاسی و حقوق اجتماعی خویش نماید، می تواند کفه کار لازم خود را به زیان کار اضافی یا سرمایه و سود طبقه سرمایه دار هر چه سنگین تر سازد، می تواند سهم عظیمی از محصول کارش را در شکل بهداشت، آموزش، دارو و درمان رایگان، امکانات نگهداری از کودکان و معلولان و پیران، تسهیلات رفاهی همگانی و نوع این ها از دست بورژوازی خارج کند. می تواند هزینه ارتش و پلیس و نیروهای اطلاعاتی و امنیتی را به حداقل ممکن برساند، می تواند دولت روز را مجبور به قبول کل این تحولات و وسیله تحمیل آنها بر طبقه سرمایه دار نماید. همه اینها می تواند اتفاق افتد اما یک چیز بدیهی و بی نیاز از توضیح است. این تحولات حتی اگر تا آخرین مرزهای ممکن ادامه یابد، مادام که رابطه خرید و فروش نیروی کار باقی و مستولی است، هیچ تغییری در ماهیت طبقاتی و بنمایه سرمایه داری بودن دولت یا رژیم حاکم پدید نمی آورد. در بهترین حالت باز هم دولت سرمایه است که در چهارچوب تلاش برای ماندگاری بردگی مزدی و پاسداری از نظم اقتصادی، مدنی، سیاسی و اجتماعی سرمایه داری دست به عقب نشینی یا دادن برخی امتیازات زده است. این فلسفه بافی نیست. کالبدشکافی مادی و مارکسی سرمایه، به غیرقابل انکارترین شکل آن را ثابت می کند و تاریخ سرمایه داری در بند، بند خود و در سراسر جهان بر آن مهر تأیید می کوبد. سرمایه رابطه اجماع منافع کارگر و سرمایه دار نیست. هر ریال سود افزونتر سرمایه در گرو استثمار ژرفتر کارگر، جدایی فاجعه بارتر وی از محصول کار خویش، تسلط رعب انگیزتر سرمایه بر سرنوشت کار و تولید و زندگی او و ساقط شدن هر چه کوبنده تر او از حداقل آزادی ها و حقوق انسانی خود است. بورژوازی، فقط زیر فشار قدرت پیکار ضد سرمایه داری، آن هم قدرت غیرقابل دفع و چالش ناپذیر است که در مقابل خواست های مؤثر معیشتی، رفاهی و اجتماعی توده های طبقه کارگر عقب می نشیند. به محض پسگرد، با همه توان و چاره اندیشی، با کل قدرت قهر اقتصادی، سیاسی، پلیسی، مدنی، نظامی، فرهنگی و ایدئولوژیک خود، در تدارک باز پس گیری هر چه فوری تر و عظیم تر تمامی از دست داده ها یا برنامه ریزی سلاخی های هر چه وحشیانه تر بهای نیروی کار و هست و نیست توده کارگر است. دولت سرمایه داری سازمان یافته ترین نهاد سیاسی، مدنی، پلیسی، ایدئلوژیک و اجتماعی بورژوازی برای ایفای این نقش و حراست از نظام بردگی مزدی در مقابل جنبش کارگری است. این حرف که چنین اختاپوسی می تواند به رابطه اجماع میان طبقه کارگر و سرمایه دار و ساختار سیاسی این ارتباط تبدیل گردد!! فقط می تواند در کارگاههای شستشوی مغزی بورژوازی تولید و توسط نمایندگانش به مجاری شعور توده کارگر پمپاژ شود. بالاتر گفتیم که لحظه، لحظه تاریخ سرمایه داری نیز بر آنچه «رهنما» و همانندان می گویند، به عریان ترین و غیرقابل انکارترین شکل ممکن، مهر ابطال کوبیده است. حدود یک قرن از عروج سوسیال دموکراسی به اریکه قدرت سیاسی در اروپای غربی و شمالی می گذرد. در طول این صد سال دولت های باب میل و مطابق الگوی آقای رهنما به اندازه کافی و به کرات سکانداری ماشین دولتی بورژوازی را در این کشورها به دست گرفته اند. جنبش کارگری اروپا مبارزه طبقاتی را تعطیل و کل قدرت پیکار ضد سرمایه داری خود را به فاجعه بارترین شکلی، در بارگاه میدان داری ها و نسخه پیچی های این دولتها یا احزاب قربانی کرده است. همه این ها رخ داده است و اینک در آستانه شروع دهه سوم قرن بیست و یکم، چند صد میلیون نفوس توده های طبقه کارگر قاره، زیر فشار درندگی ها و سبعیت های روزافزون سرمایه داری که توسط همان احزاب و دولت ها یا شرکا برنامه ریزی، سیاست گذاری و بر زندگی آنها آوار شده است، راه پای بوسی فاشیسم هار بورژوازی را پیش گرفته اند. «هر که گریزد ز خراجات شهر – بارکش غول بیابان شود» نتیجه خاکسپاری جنبش رادیکال طبقاتی ضد بردگی مزدی و آویختن به دولت هایی که رهنما نوع آن ها را رابطه اجماع بورژوازی و پرولتاریا می خواند سوای این هیچ چیز دیگری نمی توانست باشد. جنبشی که یک قرن پیش مانیفست کمونیسم در دست، حماسه پرشکوه کمون پاریس در کارنامه، سرود سرخ رهائی بشر بر لب، طبقه سرمایه دار ممالک اروپایی را به گسترده ترین عقب نشینی ها و تحمل بیشترین مطالبات رفاهی و معیشتی و اجتماعی مجبور می ساخت امروز بسیارمفلوک تر از همه بخش های دیگر طبقه کارگر بین المللی، برای حفظ اشتغال امروز و فردای خود، برای تضمین برده مزدی شاغل بودن خویش، پیاده نظم محقر فاشیسم و راسیسم سرمایه علیه همزنجیران گرسنه و آواره و جنگ زده خود می گردد. جنبشی که بیرق رهائی بشریت بر دوش داشت امروز بخش وسیعی از تودهایش در رکاب انسان ستیزترین و درنده ترین احزاب فاشیست بورژوازی، علیه کارگران آواره و گرسنه، علیه هر چه انسانی است می تازد. «رهنما» خود نیز در یکی از نوشته هایش به آخر و عاقبت کار این دولت ها و احزاب اشاره می کند، اعتراف دارد که احزاب سوسیال دموکرات سابق اکنون پرچمدار «نئولیبرالیسم» هستند اما باز هم از دولت محصول اجماع پرولتاریا و سرمایه داران می گوید. آنچه او نمی بیند و اساسا با سر بورژوازی قابل رؤیت نیست، این است که دولت معاصر، سرمایه تشخص یافته در شکل نظم سیاسی، مدنی، حقوقی، فرهنگی و اجتماعی است. اگر سوسیال دموکراسی در بخشی از قرن بیستم با فشار جنبش کارگری بر بورژوازی همسو است، به خاطر آن نیست که الگوی دولت او راستی، راستی، رابطه اجماع منافع متضاد میان طبقات سرمایه دار و کارگر است، بالعکس آنچه می کند، 1. گواه این حقیقت است که بورژوازی اروپا اولا زیر فشار هراس از تکرار کمون پاریس ها و انقلاب اکتبرها، آماده عقب نشینی در مقابل موج بسیار نیرومند و سرکش اعتراضات کارگری قاره است، ثانیا به دلیل داشتن عظیم ترین سهم ها در استثمار کل پرولتاریای جهانی، آن هم در یک دوره بلند رونق انباشت سرمایه، امکان این عقب نشینی اضطراری و گذرا را دارا است، 2. سوسیال دموکراسی به عنوان ائتلاف سیاهی از رفرمیسم منحط کارگری و رویکردی از ارتجاع بورژوازی، از این شرایط بهره می گیرد تا جنبش ضد سرمایه داری پرولتاریا را در آستانه ماندگارسازی سرمایه داری قربانی سازد. با تغییر این وضعیت، ظهور آنچه امروز شاهدش هستیم، طوفانی شدن تضادهای سرشتی سرمایه و بحران خیزی هر چه گسترده تر و سهمگین تر سرمایه داری، این احزاب دقیقا همان می کنند که در گذشته می کردند، با این تفاوت که دیروز نیاز واقعی سرمایه خاکسپاری جنبش رادیکال سرمایه ستیز پرولتاریا در گورستان دموکراسی پارلمانی و سندیکالیسم بود و پرداخت هزینه این کار را هم ممکن می دید، اما بعدها نه خطر این جنبش تهدیدش می کند و نه قادر به تحمل آن هزینه ها می باشد. آنچه باقی می ماند سلاخی مستمر معیشت و قتل عام آخرین بازمانده های امکانات رفاهی، دارو، درمان، آموزش و همه چیز توده های کارگر است. کاری که سوسیال دموکراسی در انجامش به همان اندازه مصمم، مجهز و آماده است که شرکای راست تر او آماده، هار و در حال تاخت و تازند. رهنما این ها را نمی خواهد ببیند و قبول ندارد، فکر می کند که اسلاف سوسیال دموکراسی بسیار خردورز و معمار کار کشته دولت ساختار رابطه اجماع منافع متضاد طبقات بودند، اما اخلاف آنها خردگریزند و قدرت اعجاز این گونه دولت را باور ندارند!!! بر خلاف تصور کاشف «یک فرم دموکراسی برای دو نظام اجتماعی» هر جرعه «آزادی» یا «حق مدنی» یا حتی «رفاه اجتماعی» که طبقه کارگر نه از سنگر پیکار رادیکال ضد سرمایه داری، بلکه از طریق سازش و مماشات سندیکالیستی نصیب خود سازد. بدون تردید «شوکران کبیری» است که کشتار زوال آمیز کل آزادی ها و حقوق واقعی انسانی وی و از همه بدتر و بسیار هم بدتر، قتل عام واقعی قدرت پیکار ضد سرمایه داری و جنبش رادیکال طبقاتی او را در پی دارد. فاجعه ای که مسلما هموارساز راه وحشیانه ترین و سبعانه ترین تعرضات بعدی بورژوازی علیه وی، آن هم در شرایط خلع سلاح کامل و استیصال و فلاکت جبران ناپذیر اوست.

رهنما در نوشته دیگری که قصد پرداختن به آن را نداریم، مقاله «سرمایه داری و مسأله گذار از آن و پاسخی به نقدها» باز هم با رفرمیسم بسیار زمختی به انکار همین واقعیت عریان مبارزه طبقاتی می پردازد. او در آن جا، برای توجیه وارونه بافی های خود، به گفتگوی میان مارکس در یک سوی و «لافارگ» و «گسد» در سوی دیگر، رجوع می کند و آنچنان که عرف همیشگی و هر کجایی اوست هسته واقعی سخن مارکس را دستخوش تحریف می سازد. اصرار دارد وانمود نماید که مارکس راستی، راستی، مفتون بی آرام وسعت گیری هر چه بیشتر مبارزات رفرمیستی کارگران به عنوان ساز و برگ تعرض طبقه کارگر علیه سرمایه بوده است!!! باید میان آنچه که پرولتاریا با زور مبارزه طبقاتی ضد سرمایه داری، از حلقوم سرمایه داران و دولت آنها خارج می سازد، با آنچه که جنبش اتحادیه ای در چهارچوب فروش قدرت پیکار طبقاتی کارگران نصیب لایه ای از طبقه کارگر یا کارگران گوشه ای از دنیا می کند، تفاوت ماهوی قائل شد. اولی به هر میزان که اتفاق افتد، گشایش سنگری تازه و توفنده برای تعرض بیشترعلیه بردگی مزدی است، دومی بالعکس، خاکسپاری فاجعه بار مبارزه طبقاتی و جنبش ضد کار مزدی توده های کارگر در گورستان سازش با بورژوازی و لاجرم تحکیم هر چه بیشتر پایه های قدرت و ماندگاری سرمایه داری است. چیزی که مارکس در گفتمان مذکور، به درستی و با قاطعیت نقد می کند نه سرمایه ستیزی ریشه ای طبقاتی کارگران که رادیکال نمائی فاقد محتوای ضد سرمایه داری مورد نظر«گسد» است. مارکس مورد رجوع رهنما، همه جا خواستار آشتی طبقات متخاصم، گذار مسالمت آمیز از سرمایه داری به سوسیالیسم، سندیکالیست و پای بند مطالبات سندیکالیستی یا در حال نقد و سرزنش سرمایه ستیزی رادیکال طبقاتی خویش در دوره های پیش است!! اینکه او چنین مارکسی را چگونه کشف کرده و در کدام دیار یافته است اصلا معلوم نیست. فقط یک چیز بسیار روشن است. «کسی کو را تو لیلی کرده ای نام – نه آن لیلی است که از او برده آرام» جای حرفی نیست که مارکس رهنما هیچ شباهتی با مارکس پرولتاریا ندارد، مارکس دست ساخت بورژوازی است. به این بحث در جای خود خواهیم پرداخت. نکته عجالتا مورد تأکید ما آنست که هر نوع و هر میزان غلطیدن طبقه کارگر به دام اجماع منافع با بورژوازی، صرفا دره وحشت و دهشتی است که پیش پای جنبش ضد سرمایه داری خود می کند. بر همین اساس سخن از ظهور و برپائی دولتی که رابطه اجماع منافع متضاد طبقات متخاصم استثمارگر و استثمار شونده، رابطه اجماع منافع میان فروشنده نیروی کار و سرمایه باشد، سوای بازگوئی همان فریب همیشگی، همان روایت ماهیتا ارتجاعی و ضدانسانی طبقات استثمارگر حاکم پیرامون دولت هیچ چیز دیگر نیست. تاریخا چنین بوده است که هر طبقه حاکم خود را نماینده کل طبقات و دولت، قانون، نظم سیاسی و اجتماعی، سیستم حقوقی و مدنی یا کل فراساختارهای قدرت خود را باروی پاسداری منافع همگان، «مردم»، «ملت»، «خلق» و نوع این ها اعلام داشته است. دولت مظهر و ساختار رابطه اجماع که نویسنده « جنجال دموکراسی شورائی در مقابل دموکراسی پارلمانی» از آن سخن می گوید نیز تکرار ملال آور همین فریب بافی های کهنه است.

رهنما همه همت خود را وقف این می سازد تا نشان دهد که ماشین دولتی سرمایه را نمی توان و نباید خرد کرد، باید آن را دستکاری نمود، تا ظرفیت اجماع بیشتر کارگران و سرمایه داران را پیدا کند!! مشکل واقعی این کوشش و رویکرد آنست که جامعه، دولت، مبارزه، طبقات و همه چیز را با سر بورژوازی می کاود. قادر به آناتومی رادیکال و مارکسی تولید سرمایه داری نیست. در دنیای اندیشه پردازیهای جامعه شناسانه خود جائی برای قبول این حقیقت باز نمی گذارد که سرمایه جهانی اساسا زیر فشار تناقضات درونی فزاینده و غیرقابل التیام خود، لحظه، لحظه توسعه یا بقایش را با سلاخی خورد و خوراک و پوشاک و دارو و درمان و سرپناه توده کارگر تضمین می کند. دولت سرمایه داری ساز و برگ برنامه ریزی و اجرای این سلاخی در کلیه عرصه های حیات اجتماعی است، این دولت به وجود نیامده است تا رابطه اجماع منافع متضاد طبقات متخاصم باشد. وجود دارد تا نهاد برنامه ریزی همه اشکال نظم سرمایه و اعمال این نظم بر طبقه کارگر، اعمال کل سیه روزی های بردگی مزدی بر توده فروشنده نیروی کار باشد. پرولتاریا باید این دولت را با قدرت قهر طبقاتی خود در هم بشکند و نابود سازد، در اجتناب ناپذیری این کار جای حرفی نیست و سعید رهنما یا هر رهنمای نوعی دیگر با نفی این حقیقت، تنها سخن دل سرمایه داران را خوراک فکر توده کارگر می سازند. همان آهنگ دلخراش ناساز و نفرت آمیزی را ساز می کند که اصلاح طلبان ایرانی دهه 70 خورشیدی یا همان فاشیسم درنده اسلامی سالهای پیش و پس قیام بهمن 57، ساز کردند. توضیح واضحات است که رهنما نه شریک جنایات مافیای مذکور که ضد آن جنایات است، اما گفتنی است که آنها نیز پس از راه اندازی تمامی حمام خون ها علیه جنبش کارگری، پس از کشتارهای بی وقفه 100 تا 250 معترض در هر روز، پس از برنامه ریزی و اجرای هولوکاست سال 67، پس از ساز و برگ کردن شمار رکعات نماز آیات و طول و عرض کفن میت برای زندانی کردن و کشتار کل مخالفان، پس از آنکه با این درندگی ها و بربریت ها و انسان ستیزی های بدون هیچ حد و مرز پایه های قدرت رژیم اسلامی بورژوازی را محکم ساختند، یک باره «ضد خشونت»، ضد اعمال قهر و ضد در هم شکستن ماشین دولتی شدند!!! با همه اینها آنچه مورد بحث است به طور قطع، نه مجرد مبرمیت و غیرقابل گریز بودن در هم شکستن ماشین دولتی سرمایه که چگونگی درهم شکستن آن است. بنمایه سخن در این گذر آنست که دولت یا کل ساختار نظم سرمایه، تنها در صورتی و به شرطی واقعا نابود می گردد، که این کار توسط جنبش سازمان یافته، سراسری، شورائی و ضد سرمایه داری همه یا شمار هر عظیم تر و کثیرتر آحاد توده های طبقه کارگر انجام گیرد. جنبش کارگری نمی تواند با به صف شدن در پشت سر این یا آن حزب بالای سر خود، حتی قدرت سیاسی بورژوازی را به طور واقعی در هم بشکند. تفاوتی ریشه ای و ماهوی وجود دارد میان خرد کردن دستگاه پلیسی، نظامی، سیاسی یا حتی بوروکراسی بورژوازی با در هم کوبیدن بنیادی آنچه که ساختار واقعی نظم و برنامه ریزی اقتصادی، سیاسی، مدنی، حقوقی، امنیتی، نظامی و پلیسی رابطه خرید و فروش نیروی کار است. اولی همان چیزی است که تاریخا و به ویژه در ادبیات احزاب لنینی از آن به عنوان انقلاب سیاسی، سرنگونی قدرت سیاسی، خرد کردن ماشین دولتی و نوع اینها یاد گردیده است، اما دومی را طبقه کارگر تنها و تنها از طریق خارج سازی کامل برنامه ریزی پروسه کار و تولید و زندگی اجتماعی خویش از دستان بورژوازی می تواند محقق سازد. در همین راستا، اولی را یک حزب سیاسی با جمع کردن توده های کارگر، در پشت سر خودش می تواند با موفقیت انجام دهد و در طول قرن بیستم به کرات، در جوامع مختلف زیر بیرق های متفاوت انجام داده است. انقلاب اکتبر، عظیم ترین آنها است. دومی اما تنها و تنها از طریق یک جنبش نیرومند شورائی ضد سرمایه داری متشکل از همه یا وسیع ترین شمار آحاد توده های کارگر، جنبشی با دخالتگری نافذ، آزاد، آگاه،، برابر، خلاق و شورائی آحاد کارگران می تواند محقق گردد. تنها این جنبش است که می تواند بساط حاکمیت، نظم سیاسی و کل ساختار قدرت بورژوازی را جاروب کند و کار برنامه ریزی شورائی سوسیالیستی را آغاز نماید. این جنبش است که تمامی ظرفیت و توان لازم برای امحاء دولت بالای سر کارگران، الغاء کار مزدی، برچیدن رابطه خرید و فروش نیروی و از بین بردن طبقات را دارا است. پرولتاریا بدون سازماندهی این جنبش نه فقط قادر به محو نظام سرمایه داری نیست که امکان و توان سرنگونی دولت سرمایه را نیز به معنای واقعی آن پیدا نمی کند. دلیل این امر روشن است. همان که بالاتر به کرات گفتیم و با علم به ملال آور بودن تکرار، باز هم مجبور به بازگوئی آن هستیم. دولت سرمایه داری نهاد برنامه ریزی و اعمال نظم اقتصادی، سیاسی، مدنی، حقوقی، فرهنگی، اجتماعی، پلیسی و نظامی سرمایه است، این دولت با چنین نقش و مکانی از چرخه ارزش افزائی سرمایه قابل تفکیک نیست. مفصلبندی ارگانیک فراساختارهای ضروری و حیاتی آن است. برای اینکه نابود شود باید تسلط بورژوازی بر سرنوشت کار و تولید و زندگی اجتماعی توده های کارگر از میان برداشته شود و این کار به نوبه خود در گرو میدان داری جنبش شورائی سراسری سرمایه ستیزی است که توده وسیع طبقه کارگراز درون آن آماده تسلط بر پروسه کار و تولید و زندگی انسانی خود شده باشند. این جنبش در روایت ماتریالیستی و مارکسی تاریخ همان نیروی مولده نوین درون جامعه کاپیتالیستی است و بالیدن، استخوان بندی، عروج، قوام گرفتن و پیکار آن مظهر بالندگی، شکوفائی و بلوغ سوسیالیسم در قعر جهنم سرمایه داری می باشد. اگر در نظام سرواژ یا فئودال، سرمایه و شیوه تولید سرمایه داری بود که با انکشاف و گسترش خود بنیاد جامعه جدید را می آفرید و بورژوازی با پاسخ به نیازهای اقتصادی، سیاسی، مدنی، ایدئولوژیک و اجتماعی این انکشاف، جامعه نوین را معماری می کرد، در اینجا، در جهنم گند و وحشت بردگی مزدی هیچ شیوه تولید نوینی در حال بالیدن نیست. سرمایه داری هر چه رشد کند و گسترش یابد سرمایه داری توسعه یافته تر، عظیم تر و البته منحط تر است. در فراخنای این دهشتزار آنچه مظهر نضج و بالندگی و استخوان بندی جامعه آتی یا جامعه سوسیالیستی است صرفا جنبش شورائی لغو کار مزدی توده های وسیع طبقه کارگر است. نابودی ماشین دولتی سرمایه توسط این جنبش انجام می گیرد و همین جنبش است که جایگزین قدرت سیاسی سرمایه می شود. به همه این دلایل سرنگونی طلبی پرولتاریا از پروسه پیکار ضد سرمایه داری او اصلا قابل تفکیک نیست.

سعید رهنما رغبتی به اندیشیدن این موضوعات ندارد. کل اینها را خیالبافی می داند. او عاشق سینه چاک شکل ویژه ای از برنامه ریزی نظم سرمایه است که نمایندگان فکری نظام سرمایه داری تاریخا آن را راهبرد نجات بشریت نامیده اند!! زیرا که بورژوازی نظم پاسدار انکشاف و بقای بردگی مزدی را نظم زندگی همه انسان ها پنداشته است!! نظریه پردازان و پرچمداران آرایش سرمایه داری از سوسیال دموکراسی مسالمت جو تا احزاب میلیتانت لنینی تا ابوابجمعی اردوگاه شوروی سابق، تا نیروهای ناسیونال چپ «امپریالیسم ستیز» آویزان به این رویکردها، همین دموکراسی پاسدار نظم بردگی مزدی را کلید ورود پرولتاریا به سوسیالیسم خواندند، خود را مالک این کلید نامیدند. به اعتبار ریخته گری و طراحی نوع پرولتری!! یا «طراز نوین» این کلید دعوی قیمومت و قائم مقامی پرولتاریا کردند، همه کاره طبقه کارگر شدند، توده های کارگر را ارتش پیاده نظام حزب ساختند. با این ارتش ماشین دولتی سرمایه را تصرف نمودند. رژیمهای حاکم روز را ساقط کردند و با حزب خویش جایگزین نمودند. دولت سرمایه را قدرت سیاسی پرولتاریا نام نهادند و شکل معینی از برنامه ریزی اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و پلیسی رابطه خرید و فروش نیروی کار را سوسیالیسم جار زدند. آنها با انجام این کارها توده های کارگر را از سنگر جنگ ضد بردگی مزدی خارج نمودند و پرولتاریا را به چنان برهوتی انداختند که امروز سعید رهنما با فراغ بال و بدون هیچ نگرانی از واکنش آگاهانه طبقاتی هیچ کارگری، اعلام می دارد که با همین دموکراسی پارلمانی می توان سوسیالیسم ساخت، جامعه سوسیالیستی پدید آورد و چرخاند!!! او بر هر راه و روزنه واقعی رهائی در پیش روی نفرین شدگان، عاصیان و به ستوه آمدگان دوزخ سرمایه داری بسیار محکم مهر ورود ممنوع می کوبد و هر مبارزه، خیزش و جنبش کارگران برای درهم شکستن واقعی و ریشه ای ماشین دولتی بورژوازی را تلاشی عبث و محکوم به شکست اعلام می دارد. رهنما می گوید:
«با توجه به وسعت و عظمت دولتهای امروزی که بزرگترین نهاد استخدام کننده، بزرگترین خدمت رسان، بزرگ ترین تأمین کننده زیرساخت ها و در بسیاری کشورها بزرگ ترین تولید کننده هستند، تصور کنید که مثلا انقلابیون به هر دلیلی موفق شوند دولت را «تصرف» کرده و در میان همه بحران های سیاسی و اقتصادی، به جای تأمین خواست ها و خدمات مورد نیاز مردم که از قضا اهرمهای عمده اش در همین «ماشین دولتی» است، تصمیم به خرد کردن این هیولای عظیم بگیرند. چنین کاری نه تنها ادامه خدمات اجتماعی و اقتصادی را مختل می کند، بلکه کل دستگاه و کارکنانش را بر ضد انقلابیون می شوراند».

انقلابیونی که آقای رهنما از آن ها سخن می گوید، در عالم واقع یا حداقل در این کره خاکی، بعید است سوای ارتش هار جنگ افروز امریکا، ائتلاف به رهبری عربستان سعودی، فاشیسم هار اسلامی گروگانگیر جنبش عظیم کارگری سال 57 ایران، طالبان، القاعده، داعش، بوکوحرام، فجر لیبی، احرارالشام و نوع این ها هیچ نیروی دیگری باشد!! این اصلا تهمت نیست. او خودش مصداق این «انقلابیون» به نام تاریخ را بدون احساس هیچ شرم و حیا مشخص کرده است. درست در ادامه همان قول بالا می افزاید:

«یکی از موارد بارز خرد کردن دستگاه دولتی دوران معاصر، سیاست بعث زدائی امپریالیسم امریکا در عراق پس از سرنگون کردن صدام حسین بود که طی آن بخش وسیعی از افسران اخراجی جذب داعش شدند، برای دوستانی که اصولا نقش و ضرورتی برای دولت قائل نیستند نگرانی در این زمینه وجود ندارد، چرا که به تصور آنها دولت باید هم اکنون از بین برود و مردم آزادانه خود – مدیریتی کنند».

مشاهده می کنیم که سعید رهنما خود، بدون هیچ واهمه از هیچ سرزنش و تقبیحی لشکرکشی دولت هولوکاست پرداز بوش به عراق یا افغانستان و جنایات تاریخا کم سابقه به قول خودش امپریالیسم امریکا در این کشورها را مصداق بارز و معادل شفاف انقلاب توده انسان های عاصی از استثمار و ستم برای در هم شکستن ماشین دولتی سرمایه داری نامیده است!!! اینکه رهنما دولت ها و نیروهای درنده جنگ افروز بشرستیز هولوکاست ساز بورژوازی را «انقلابیون» و جنگ های جنایتکارانه آنها علیه بشریت را انقلاب انسان ها برای خرد کردن ماشین دولتی سرمایه می خواند!! موضوعی است که به ترمینولوژی جامعه شناسانه او مربوط می شود، اما برای جنبش کارگری ضد سرمایه داری طبقه کارگر، ماجرا از بیخ و بن متضاد با پندارها، اخطارها، برداشت ها و دریافت های سراسر باژگونه سرمایه نهاد ایشان است. انقلاب واقعی ضد سرمایه داری کار مشتی راهزن قدرت جوی حکومت طلب شیدای ویرانی یا دلباخته راه اندازی سونامی وحشت و دهشت نیست. مقطعی و لحظه ای حساس در پویه پیکار سراسری، سازمان یافته، شورایی، رادیکال، آگاه، طبقاتی و سرمایه ستیز توده های وسیع فروشندگان نیروی کار است. جنبشی عظیم که در تمامی عرصه های حیات اجتماعی علیه سرمایه جنگیده است. در مبارزه علیه استثمار و شدت استثمار و بازپس گیری هر چه افزون تر کار اضافی خود از حلقوم سرمایه داران، در ستیز برای کسب آزادی های سیاسی و حقوق اولیه انسانی، در طغیان علیه مردسالاری و تبعیضات جنایتکارانه جنسی، در خشم و قهر علیه کار کودک، در کشمکش برای بهبود آموزش و دارو و درمان و رفاه اجتماعی، در نبرد علیه آلوده سازی های زیست محیطی، در کارزار علیه هر نوع سرکوب فیزیکی و فکری انسان ها، در رزم مدام علیه رژیم سیاسی حاکم، در کلیه این پهنه ها و عرصه ها به اساس موجودیت سرمایه حمله کرده است. در تمامی این قلمروها مبارزه برای حصول خواسته های عاجل روز خویش را سنگر تعرض به چرخه ارزش افزائی سرمایه و کاهش تا سرحد امکان کار اضافی به نفع کار لازم، خاکریز تعرض به نظم اقتصادی و سیاسی و حقوقی و فرهنگی و اخلاقی و ایدئولوژیک سرمایه و کاهش هر چه گسترده تر توان طبقاتی بورژوازی برای اعمال این نظم نموده است. همه جا قدرت سرمایه را با قدرت سازمان یافته شورائی ضد سرمایه داری به مصاف کشیده است. در پویه همین جنگ همیشگی طبقاتی، خود را شورائی، آگاه و سرمایه ستیز سازمان داده است. شوراهای خود را مدرسه شناخت ماتریالیستی و مارکسی سرمایه داری، نقد طبقاتی و ریشه ای نظام بردگی مزدی، چگونگی پیشبرد پروسه پیکار طبقاتی علیه این مناسبات، بازتعریف انسانی، ضد سرمایه داری، ضد استثماری حق، آزادی و کل ارزش ها و مفاهیم اجتماعی، احراز آگاهی و توان جامعه گردانی سوسیالیستی ضد کار مزدی ساخته است. سازمانیابی سراسری شورائی خود را سنگر توفنده کارزار بی وقفه علیه سرمایه داری در تمامی قلمروها کرده است. جنبش شورائی ضد سرمایه داری توده های کارگر در این راستا به مثابه یک نهال نیرومند، شاخ و برگ کشیده است. بالیده و باز هم بالیده است. یک قدرت عظیم تاریخ آفرین طبقاتی شده است. این جنبش در لحظه ای از این پروسه کارزار طبقاتی با رجوع به آرایش قوای روز طبقاتی خود، دولت درنده سرمایه داری مورد ستایش، کرنش و تقدیس آقای رهنما را از جای می کند، به باتلاق می اندازد و قدرت آگاه متحد شورائی خود را که متشکل از اکثریت غالب بردگان مزدی سرمایه با دخالتگری خلاق و آگاه و نافذ و آزاد و برابر همه آحاد است جایگزین آن اختاپوس می سازد. جنبش شورائی ضد کار مزدی طبقه کارگر با این پیشینه، مشخصات و مؤلفه ها در همان گام های نخستین پیروزی نه فقط هیچ نیازی به هیچ دولت یا نیروی بالای سر خود نمی بیند که هر نوع رد پا و آثار این دولت در زندگی انسانها را نقض کرامت و شرافت آنها می یابد.

«رهنما»، روایت شورا و «دموکراسی شورائی»!!

نویسنده «جنجال دموکراسی شورائی در مقابل دموکراسی پارلمانی» زیر فشار تبخیرات اعتقادی متصاعد از شیوه تولید سرمایه داری قادر به غور در پروسه رویش، شکل گیری، بالندگی و بلوغ جنبش شورایی سراسری ضد سرمایه داری پرولتاریا نیست، هر نوع احتمال ابراز وجود، عروج و میدان داری این جنبش را منکر می گردد، عزم جزم کرده است تا ثابت کند که چیزی به نام دخالت شورائی مستقیم، نافذ، آزاد، آگاه، برابر، خلاق و اثرگذار همه آحاد انسان ها در پروسه تعیین سرنوشت کار و تولید و زندگی اجتماعی خود نه واقعی بلکه خیالبافی محض است!! با ایمان آهنین دینی به امکان ناپذیری ایفای چنان نقشی از سوی توده های کارگر، دنبال راههای خردورزانه، برای تضمین «حق و حقوق» و «آزادی» آدم ها می گردد!! در این گذر هیچ کاری به شیوه تولید و مناسبات اقتصادی، اجتماعی مسلط بر جامعه ندارد. حق، آزادی، دولت، قانون، عرف، سنت، اخلاق، فرهنگ، ایدئولوژی و افکار حاکم هر عصر را ممهور به مهر قدرت، منافع، انتظار و آمال طبقه مسلط نمی بیند، به جای همه این ها دلباخته «دموکراسی» است و به شکلهای مختلف آن چشم می دوزد. دموکراسی پارلمانی، مستقیم، غیرمستقیم، شورائی، کمونی، سویسی، چینی و نوع های دیگر که هیچ کدام رنگ طبقات و جامعه طبقاتی هم ندارند!! « ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادند» همه آن ها پاسدار منافع تمامی طبقات هستند!! مشکل بشر فقط انتخاب نوع آنها است، با هر کدام آنها می توان هم نظام بردگی مزدی را از خطر همه آسیبها محفوظ داشت و هم می توان سوسیالیسم را مستقر نمود و استحکام بخشید!!! یا کارهای دیگر کرد!!

رسالت رهنما برای رهائی بشر از دیکتاتوری، فقدان آزادی و بی حقوقی اجتماعی در این مدار می چرخد و مصمم است که با هر ندای مخالف این اعتقاد وارد جدال شود. او از پیش تکلیف خود را با بحث ارتباط ماهوی فراساختارهای سیاسی، حقوقی، مدنی، اخلاقی و فرهنگی حاکم با زیربنای مادی جامعه مشخص کرده است. از منظر وی چنین رابطه ای وجود ندارد!! و دموکراسی نوعی نظم سیاسی، اجتماعی شیوه تولید استثمارمحور و جامعه طبقاتی مبتنی بر آن نیست!! یک ساختار مستقل است!! باید جنسهای مختلفش را دید و انتخاب کرد!!. دموکراسی هم با انتخابات، صندوق آراء، حق رأی افراد و بالا و پائین شدن آراء احزاب در پیوند است، پس باید به اثبات ناممکنی هر نوع جامعه گرانی آزاد و بی نیاز از «انتخاب» حکومت کنندگان توسط حکومت شوندگان پرداخت!! قرار است عده ای حتما حکومت کننده و عده ای قطعا حکومت شونده باشند!! اکثریت باید حاکمان خود را«انتخاب» کند!! تا همیشه فرودست، حکومت شونده و سیاست پذیر زندگی کند!! از هر نوع دخالت مستقیم، آزاد، برابر و انسانی در تعیین سرنوشت کار و تولید و زندگی خود ساقط ماند!! این حکم جامعه شناس پرچمدار دفاع مقدس از دموکراسی است که اقلیت باید با سناریوی «حق رأی آزاد» اکثریت!! بر کرسی قدرت و حاکمیت بنشیند!! تا زمام برنامه ریزی نظم اقتصادی، سیاسی و اجتماعی شیوه تولید مسلط، زمام تعیین سرنوشت کار و تولید و زندگی انسان ها را در دست گیرد؟!! و حال سؤال کنیم که کدام شیوه تولید؟ رهنما اهل پاسخ به این پرسش نیست اما واقعیت بسیار عریان است. شیوه تولید را دموکراسی نمی سازد، فراساختارهای سیاسی و حقوقی و مدنی نیستند که شکل تولید مادی را تعیین می کنند. دومی است که اولی یا اولی ها را می آفریند. این شیوه تولید وجود دارد، رابطه خرید و فروش نیروی کار، شیوه تولید سرمایه داری است و دموکراسی قرار است نوعی برنامه ریزی نظم اقتصادی، سیاسی، اجتماعی این رابطه و این شکل تولید بشرستیز باشد. «رهنما» خوب می داند که وقتی از«انتخابات»، «حق رأی آزاد» و دموکراسی صحبت می کند، وقتی بر اجتناب ناپذیری و تقدس جامعه متشکل از اقلیت حکومت کننده و اکثریت حکومت شونده، اقلیت سیاست گذار و اکثریت سیاست پذیر اصرار می ورزد، وقتی بر گریزناپذیری جدائی انسانها از تولید و حاصل کار و زندگی خود مهر جاودانگی می کوبد، وقتی حق حاکمیت اقلیت بر سرنوشت کار و تولید و زندگی اکثریت خالق کل سرمایه ها، امکانات و ثروتها را مقدر و محتوم اعلام می کند، وقتی این اوراد نفرت بار را ردیف می نماید، فقط به تبلیغ جاودانه بودن نظام گند و خون بردگی مزدی می پردازد. او این جهتگیری و ایفای این نقش را نیازمند تحریف تمامی حقایق تاریخی و واقعیت های اجتماعی می بیند. به همین دلیل القاء می کند که جامعه گردانی شورائی سوسیالیستی لغو کار مزدی با دخالت مستقیم، آگاه، آزاد و برابر آحاد توده های کارگر ممکن نیست!! وجود دولت بالای سر جامعه و انسانها غیرقابل گریز است!! و میلیاردها کارگر سکنه کره زمین چاره ای ندارند سوای آن که دولتمردان، قانونگذاران، سیاست پردازان، برنامه ریزان و کلا حاکمان را با انداختن رأی به صندوق «انتخاب» کنند!!! عده ای را به جای عده دیگر بنشانند و خود برای ابد برده مزدی، حکومت شونده و فرودست باقی مانند!!! پس باید همه تاریخ را تحریف نمود و مسخ واقعیت ها را ساز و برگ اثبات، القاء و تزریق این سموم مهلک به شعور کارگران نمود. «رهنما» در این راستا باز هم به سراغ کموناردها می رود و ادعا می کند که آنها اصلا اهل دخالت مستقیم شورائی در تعیین سرنوشت کار و تولید و زندگی اجتماعی و انسانی خود نبودند!! چنین باوری در سر نمی پروردند!! و خواستار ایجاد جامعه ای با این شاخص ها نشدند!! کعبه آمال آنها دموکراسی، حق رأی همگانی و داشتن یک دولت بالای سر، «دولت منتخب» رأی دهندگان در انتخابات دموکراتیک آزاد بوده است!!! اما کل حرفها و صغری، کبری های «رهنما» جعل صریح حقایق شفاف تاریخی است. مقدم بر همه، خیزش کموناردها و میدان داری هفتاد روزه آنها صرفا لحظه ای از فرایند پیکار طبقاتی توده های کارگر فرانسه، آن هم در محدوده شهر پاریس بود. کموناردها قیام کردند تا نظام بردگی مزدی را در هم کوبند اما برای انجام این کار و حصول این هدف با دنیای عظیم سدها، موانع، مشکلات، ناتوانی ها، کمبود شناخت، گمراهه های سر راه و تمامی توپخانه ها و زرادخانه های عظیم اقتصادی، سیاسی، فکری، فرهنگی، پلیسی، نظامی و ایدئولوژیک بورژوازی جهانی مواجه بودند. آنها با قدرت بسیار محدود خویش در مقابل کوهساران سر به فلک کشیده استحکامات و تجهیزات سرمایه داری گام های مهمی به جلو برداشتند اما برای برداشتن هر گام و ادامه هر لحظه راه، فشار سهمگین کاستی ها و ضربات کوبنده کل قدرت بورژوازی را تحمل می کردند. کارگران پاریس در میدان داری هفتاد روزه خود، در آن شرایط وانفسای تاریخی، با دنیای عظیم ناتوانی ها و کمبودها، هیچ تضمینی برای تحقق انتظارات و آرمان های سترگ تاریخی و طبقاتی خود نداشتند، اگر نتوانستند جامعه گردانی شورائی سوسیالیستی لغو کار مزدی با دخالت آگاه، آزاد، برابر، خلاق و نافذ کل آحاد طبقه خود را به شکل مطلوب به اجرا بگذارند موضوعی است که به آرایش قوای روز آنها، موازنه قوای طبقاتی روز درون جامعه و جهان، آوارعظیم موانع سر راه و کمبودهای قهری و تاریخی دامنگیرشان مربوط می شود. با همه اینها، کموناردها در سال 1871 میلادی، در آن فاز از تکامل مادی تاریخ و انکشاف سرمایه داری کارهایی انجام دادند که بورژوازی روز اروپا را به وحشت انداخت و سعید رهنما 150 سال پس از آن تاریخ، باز هم قادر به درک و قبول عظمت کارهای آنان نیست و تنها چاره کار را انکار، جعل و تحریف واقعیت ها می بیند. کموناردها به وجود دولت بالای سر جامعه پایان دادند. چیزی که همین الان هم عقل «رهنما» قادر به قبول آن نیست و بر ناممکنی آن پای می فشارد!! کموناردها بساط پارلمانتاریسم را در هم کوبیدند، رخدادی که رهنما همین حالا هم شدنی نمی داند!! و بر امکان پذیری آن تازیانه انکار می کشد!! کارگران پاریس هاله تقدس «انتخابات» سرمایه سالار بورژوازی را با درایت شفاف سرمایه ستیز، انسانی و انسان محور، پاره کردند، موضوعی که نویسنده «جنجال دموکراسی شورائی در مقابل دموکراسی پارلمانی» در شروع دهه سوم قرن بیست و یکم غیرممکن می خواند، تفاوت بسیار عظیمی است میان پارلمانتاریسم، صندوق رأی و «انتخابات ازاد» سعید رهنما یا کل بورژوازی، با گزینش شورائی آحادی از فعالان اندرونی جنبش شورائی کارگران، توسط توده همزنجیر آنها برای اینکه در چهارچوب توافقات و تصمیمات جمعی شورائی دست به کار اجرای این مصوبات گردند. کموناردها دومی را پیشه کردند و رهنما 150 سال بعد با لجاج و عناد طبقاتی ضد کارگری اصرار دارد که این ممکن نیست و «انتخابات» فصل الخطاب است!! کمون مبنای سهم هر سکنه جامعه از امکانات معیشتی، رفاهی، اجتماعی و خدماتی را میانگین درآمد یک کارگر خواند و امتیازات مربوط به پست، مدرک، تخصص، موقعیت و مقام را ملغی ساخت. رخدادی که سعید رهنما ضد آن است و بر حقانیت و اجتناب ناپذیری حصه کلان نخبگان، متخصصان، دانشوران، برنامه ریزان و کارشناس اصرار می ورزد، کموناردها در راستای پایان دادن به جدائی کار و تولید از برنامه ریزی، پایان دادن به جدائی تولید از سیاستگذاری، پایان دادن به جدائی کار یدی از کار فکری گام برداشتند، «رهنما» این اقدامات را کفر، محال و غیرعقلانی می پندارد!! از تمامی اینها مهم تر و سرنوشت سازتر، کموناردها علیه بنیاد استثمار سرمایه داری، علیه بردگی مزدی شوریدند و رهنما همه تاریخ و واقعیت ها را جعل می کند تا خیال چنین رویکرد، مبارزه و افقی را از دایره شعور و شناخت طبقه کارگر خارج سازد.

نویسنده «جنجال دموکراسی شورائی در مقابل دموکراسی پارلمانی» می گوید دخالتگری مستقیم شورائی همه افراد در تعیین سرنوشت کار و تولید ممکن نیست و کمون نیز اگر از محدوده پاریس فرا می رفت سوای اجرای سیستم انتخاباتی و گزینش نمایندگان آن هم به صورت چند مرحله ای چاره دیگری نداشت زیرا همگان نمی توانند و امکان اثرگذاری مستقیم در برنامه ریزیها، سیاست گذاریها و اداره امور را ندارند. «اگر قرار بود ساخت کمون از سطح شهر پاریس به کل کشور فرانسه تعمیم یابد، هرناحیه می بایست نمایندگانی برای سطح بالاتر از ناحیه روستایی یا شهری انتخاب و آنها نیز به نوبه خود نمایندگانی برای سطح استان و از آن مجمع برای کل کشور انتخاب کند، به عبارت دیگر این ساختاری است که هم نمایندگی و هم سلسله مراتبی است. این مدلی است که بعدا با تغییراتی در سویت های روسیه پیاده شد و پس از آن که حزب بلشویک جایگزین سویت ها شد همین ساختار در سلسله مراتب سازمانی حزب از سطح کمیته ناحیه، کمیته منطقه تا کنگره به کار گرفته شد و این نظام تا سال 1992 که به سیستم پارلمانی تغییر پیدا کرد ادامه یافت».

آنچه در «پژوهش ها»، واکاوی ها و نظریه پردازی ها رهنما هیچ محلی از اعراب ندارد و قرار هم نیست داشته باشد، بحث تعیین تکلیف بیش از 5 میلیارد نفوس توده های کارگر دنیا با نظام گند و خون و وحشت و دهشت و هولوکاست سرمایه داری است. او مدافع سینه چاک ماندگاری این نظام و مفتون سوختن و خاکستر شدن این جمعیت 5 میلیاردی در میان شعله های آتش این جهنم است. مشکل ایشان فقط چگونگی برنامه ریزی نظم این جهنم و اعمال آن بر طبقه کارگر جهانی است. در همین راستا آنچه چشمانش را خیره می گرداند امکان پذیری و هزینه نازل دموکراسی پارلمانی است، حتی آنچه را که خود و شرکای منتقدش «دموکراسی مستقیم»، «شورائی» و نوع اینها می نامند ناممکن و دردسرساز می یابد. برای اثبات این ناممکنی، دست به کار جعل کلیه حقایق تاریخی مربوط به خیزش کموناردها می شود، دنیایی آسمان، ریسمان می بافد، اگر کموناردها از سطح شهر پاریس خارج می شدند، حتما پارلمانتاریست می شدند!!! حتما سرنوشت خود را به صندوق رأی می آویختند!! حتما دولت مرکزی تشکیل می دادند!! حتما حاکمان خود را به صورت دو مرحله ای یا چند مرحله ای انتخاب می کردند!! سعید رهنما همه این احتمالات مریخی محصول انگاره پردازی های خود و فراورده های ذهنی بورژوازی را لیست می کند، آنها را به حساب سرنوشت واقعی محتوم کموناردها در صورت ادامه راه قیام می گذارد!! برای این سرنوشت مثال تاریخی جعل می نماید!! دگرسانی های درون شوراهای کارگری روسیه را مصداق بارز این سرنوشت می خواند!! فاز کامل تر آن را سلسله مراتب سازمانی حاکم در حزب کمونیست شوروی می بیند!! تمامی واقعیت ها را وارونه، کلیه بی ربطی ها را مربوط و تمامی شرایط نامتجانس را هم جنس و یگانه می کند!! همه این تحریفات، باژگونه پردازی ها و شستشوی مغزی دادن ها را انجام می دهد تا سرانجام یک چیز را به اثبات رساند!! اینکه بشریت سوای آویختن به دموکراسی پارلمانی هیچ راه دیگری ندارد!! نمونه آن هم فرجام کار شوراهای کارگری روسیه و حزب کمونیست شوروی است که در سال 1992 به دموکراسی پارلمانی منتهی گردید!!!

«رهنما» پیش تر، با کوله بار عظیمی از نفرت طبقاتی، نسبت به هر صدای دخالتگری مستقیم، ازاد، برابر و آگاه توده کارگر در تعیین سرنوشت کار، تولید و زندگی انسانی خود، هر نوع نارسائی، ضعف و کاستی اضطراری عادی روز کموناردها را به حساب ناممکنی جامعه گردانی شورائی سوسیالیستی طبقه کارگر در کل تاریخ و محال بودن همیشگی و تاریخی دخالت بلاواسطه آحاد کارگران در این جامعه گردانی شورائی گذاشت!! و حال در ادامه همان بحث به بدترین وارونه گوئی ها و قیاس پردازی ها برای اثبات درستی همان حکم بی پایه ابتذال آمیز روی می آرد!! جای حرفی نیست که هم در پاریس و هم در روسیه توده های کارگر به حکم هستی اجتماعی خود علیه استثمار سرمایه داری و علیه فقر، گرسنگی، آوارگی، برهنگی، فلاکت، ستمکشی، آزادی کشی و بی حقوقی مولود سرمایه داری می جنگدیدند، اما آنچه در پاریس سال 1871 رخ داد با آنچه در روسیه میان 1902 تا انقلاب اکتبر و سالهای پس از آن اتفاق افتاد، تفاوت بارز و اساسی داشت. قیام کموناردها تجلی درجه معینی از بالندگی و بلوغ سرمایه ستیزی خودپوی توده های کارگر و تدارک آنها برای تعیین تکلیف با مناسبات سرمایه داری بود. آن ها در پشت سر هیچ حزب سیاسی، هیچ نیروی ماوراء خود به صف نبودند و برای جایگزینی دولتی با دولت دیگر هر چند با نام و نشان و بیرق «کمونیسم» دست به خیزش نزدند. در روسیه چنان نبود. در اینجا از همان شروع قرن بیستم زمام امور جنبش کارگری به دست حزبی افتاد که چپ ترین جناح آن یا بلشویسم معضل بنیادی روز طبقه کارگر را کمبود رشد سرمایه داری!! یونکری بودن و شکل آسیائی انکشاف کاپیتالیستی، عدم توسعه سیاسی، استبداد مطلقه تزاری و مانند این ها می دید!! حزبی که بر سرمایه ستیزی خودجوش توده کارگر شمشیر انکار می کشید و کمونیسم را مثل آقای رهنما کشف دانشوران طبقات دارا می دید. حزبی که زیر بیرق کمونیسم و «مارکسیسم» سخن از تدارک روز جنبش کارگری برای انقلاب ضد سرمایه داری را دشمنی با کارگران می خواند و «انقلاب بورژوا دموکراتیک» با هدف هموارسازی راه توسعه بی مهار بردگی مزدی را نسخه دردهای توده کارگر می نامید. حزبی که در همه وجوه کارکرد، رویکرد و فعالیت های خود، حزب انحلال و کفن و دفن جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر در پویه کارزار برای استقرار سرمایه داری دولتی بود و از آغاز تا فرجام همین را دنبال می کرد. حزبی که شوراهای کارگری را حوزه سربازگیری خود برای تسخیر قدرت سیاسی می دید و هر گونه استقلال شوراها از حزب را نقطه پایان «انقلابی» بودن آنها اعلام می نمود!! و دنیای مسائل دیگر که هیچ نیازی به طرح آنها در اینجا نیست. «سعید رهنما» در تکمیل وارونه پردازی ها و جعل سازی های مداوم خود بر روی کل این تفاوت ها و تمایزات اساسی پرده می اندازد، فقط به این خاطر که یک حکم عقیدتی بی پایه ارتجاعی و از بیخ و بن سرمایه محور را اثبات کند!! همان حکم آشنای همیشگی که: دخالتگری مستقیم، آزاد، برابر، شورائی و سرمایه ستیز آحاد توده های کارگر در تعیین سرنوشت کار و تولید و زندگی اجتماعی خویش ممکن نیست!! و کارگران باید حتما به دموکراسی پارلمانی نسخه پیچی ارتجاع بورژوازی آویزند!! «رهنما» در این گذر از هیچ تقلایی دریغ نمی کند، وقتی که حتی با همان عقلانیت علیل طبقاتی، رگه هایی از تناقضات تلنبار حرف های خود را می بیند، باز هم سراسیمه ادامه می دهد و این بار برای استتار ضد و نقیض گوئی ها، شروع به جمع و جور نمودن استدلال های فنی، تکنیکی، جغرافیائی و نوع این ها می کند!! این بحث را پیش می کشد که دخالت مستقیم افراد در برنامه ریزی کار و تولید و زندگی همگانی، حداکثر در یک روستا، یک شهر یا مناطق جغرافیائی محدود ممکن است، در حوزه های بزرگ تر غیرممکن خواهد بود!! او در زمانی این را می گوید که در بسیاری از ممالک جهان، عوامل سرمایه از سیاستمدار، اقتصاددان، کارشناس، مدیر، مشاور و متخصصان فنی گرفته تا برنامه ریز، حقوقدان، پژوهشگر و حتی دانشجویان رشته های مختلف دانشگاهی با بهره گیری از امکانات گسترده تکنیکی و شبکه های اجتماعی، بدون نیاز به حضور در محل کار، می توانند در سراسری ترین نظر دادن ها، تصمیم گیری ها، آزمون ها و اثرگذاری ها شرکت مستقیم جویند. رهنما این را می داند و خوب واقف است که بعد جغرافیائی محل سکونت کارگران یک کشور، حتی یک قاره، حتی دنیا هیچ مانع مهمی بر سر راه دخالتگری مستقیم، آزاد، برابر، خلاق، آگاه و نافذ آنها در پویه تعیین سرنوشت کار و تولید خود نمی باشد. امروز در جامعه ایران در شرایطی که دیکتاتوری هار سرمایه بر گرده هر نجوای انسان ها شلاق سکوت می زند و «نسیم را بی پرس و جو اجازه رفتن نمی دهد» باز هم اکثریت غالب سکنه 80 میلیونی کشور از طریق کانال تلگرام برای گفت و شنود، نظرپرسی یا کارهای دیگر در ارتباط تنگاتنگ قرار می گیرند. اما پژوهشکده طبقاتی «رهنما» و پژوهش های عمیق جامعه شناسنانه او!! استدلال های آهنین خاص خود را دارد!! استوار و محکم اعلام می دارد که نه فقط دخالت شورائی مستقیم، آزاد، برابر، آگاه و فعال انسان ها در تعیین سرنوشت کار و تولید و زندگی خویش محال است، که حتی آنچه خودش «دموکراسی کمونی» می نامد هم هیچ پیشینه تاریخی ندارد و لاجرم باید روانه بایگانی ناممکنات گردد!! ماجرا روشن است. هر چه در تاریخ اتفاق نیفتاده است هیچ گاه اتفاق نخواهد افتاد!!! و هیچ انسان، طبقه و نیرویی مجاز نیست خیال وقوع آن را در سر بپرورد!! از این مهم تر، کل حوادث، تحولات، پیدایش ها، از بین رفتن ها، تاریخ تکامل جوامع طبقاتی، تاریخ زندگی انسان و بالاخره تاریخ هستی دنیا هم نباید رخ می داد!!! تکامل موجودات زنده نباید صورت می گرفت، انسان نباید به وجود می آمد. آدم ها نباید راه تولید معیشت و افکار و تشکیل اجتماعات پیش می گرفتند، شیوه تولید اشتراکی نخستین نباید ظاهر می شد، نظام های برده داری، سرواژ و فئودالی و بالاخره سرمایه داری هیچ کدام نباید شکل می گرفتند و توسعه می یافتند، هیچ حادثه ای نباید به وقوع می پیوست، زیرا که همه این تحولات و وقایع در شرایطی، در دل پروسه ای و در لحظه ای اتفاق افتاده اند و پیش از آن شاهد وقوع آنها نبوده ایم!!! برای آنکه استدلال نویسنده «جنجال دموکراسی شورائی در مقابل دموکراسی پارلمانی» و اصرار وی بر ناممکنی مشارکت مستقیم آحاد جامعه در برنامه ریزی کار و تولید و زندگی خویش درست از آب در آید!! جهان هستی نباید راه هستن پیش می کرد!!!

با همه اینها ببینیم آنچه «سعید رهنما» با همه وجود و با احساس مسؤلیتی شگرف و طوفانی در تدارک اثبات ناممکنی آن است واقعا چه می باشد؟ او ضد مشارکت بلاواسطه انسانها در برنامه ریزی ها، تصمیم گیریها، سیاست گذاریها و مسائل مربوط به کار و زندگی خود است و آن را غیرممکن می بیند!! اما مگر واقعیت عینی و اجتماعی این مشارکت مستقیم، آزاد، برابر و نافذ چیست؟ دقیق تر بگوئیم. توده وسیع کارگر و تولید کننده، در چه شرایطی، با رجوع به کدام مؤلفه های مادی و بر پایه کدامین معیارها و موازین انسانی، عملا و به طور واقعی در برنامه ریزی کار و زندگی خود دخالت مستقیم آزاد و برابر دارند؟ پاسخ این سؤال رمزآمیز نیست. برای آنکه چنین باشد و شاهد استقرار جامعه ای با این هویت و شاخص شویم باید:

1. کل آحاد جامعه در تعریف کار دارای نقش مستقیم، اثرگذار، آزاد و برابر باشند. مورد نیاز بودن و نبودن هر جزء کار اجتماعی، مهر تأیید یا رد کلیه اهالی را بر پروسه انجام ، تعطیل یا ممنوعیت خود حک کرده باشد. هر چه را که اکثریت افراد، کار یا فعالیت مورد نیاز خویش و جامعه سوسیالیستی خود نمی دانند، کار ممنوعه و مضر قلمداد شود.

2. تک، تک انسانها به صورت بلاواسطه، آزاد و برابر در تعیین اینکه چه تولید شود و چه تولید نگردد، دخالت مستقیم آزاد، فعال و برابر داشته باشند. هیچ چیز بدون توافق اکثریت نفوس توده های تشکیل دهنده جامعه تولید نشود و کل آنچه را که اکثریت افراد، نیاز واقعی معیشت، رفاه، رشد، تعالی جسمی و فکری خویش تشخیص می دهند تولید گردد.

3. کلیه ساکنان جامعه مستقیما، برابر و آزاد، در باره میزان کار و تولید اجتماعی مورد نیاز قاطبه جامعه، نظر مؤثر و دخیل دهند و موافقت یا مخالفت خود را به اطلاع همه آحاد برسانند.

4. توزیع برابر کلیه فراورده های کار و تولید جمعی، با دخالت و نظر موافق یا مخالف کلیه آحاد جامعه صورت پذیرد.

5. همه انسان ها به صورت برابر و آزاد، از تمامی آموزش ها و امکانات لازم، برای رشد، بالندگی، آگاهی، بلوغ اجتماعی و از این طریق وسیع ترین و نافذترین میزان دخالتگری، در کلیه امور مربوط به تعیین سرنوشت کار و تولید و زندگی جمعی برخوردار باشد.

6. تمامی سکنه جامعه سوسیالیستی تمامی شرایط، تسهیلات و امکانات لازم برای اشاعه، ترویج و تنفیذ مستقیم نظرات خود در کلیه پروسه های تصمیم گیری، برنامه ریزی و سیاستگذاری در اختیار داشته باشند.

7. کلیه پروتکل ها از هر نوع، معیشتی، رفاهی، فرهنگی، اخلاقی، آموزشی، زیست محیطی، امور شهری، قراردادهای همگانی مربوط به تعیین سن ازدواج، رانندگی و موارد مشابه، معیار سنی حضور فعال در پروسه تصمیم گیری ها و برنامه ریزی ها، کنوانسیون های ترافیک عمومی یا هر قرار و میثاق اجتماعی دیگر، باید با دخالت فعال و اثرگذاری مستقیم همه آحاد اهالی رد یا تأیید، تصویب یا ملغی شده باشد.

لیست این مشارکت یا دخالتگری های مستقیم، برابر و نافذ، قطعا بسیار طولانی، به وسعت کل قلمروهای زندگی بشر و جاری و صائب در تمامی تار و پود این زندگی است، همه چیز بناست مهر مشارکت مستقیم شورایی کل آحاد را بر جبین داشته باشد و حال پرسش بنیادی از «رهنما» و همانندان آنست که چرا این کار مقدور نیست؟ چرا ناممکن است و چرا باید فرض ناممکن بودن آن را شالوده گریزناپذیری آویختن بشر به دموکراسی پارلمانی و تن دادن او به ماندگاری نظام انسان ستیز سرمایه داری ساخت؟!! به جای این برهوت پردازیهای ارتجاعی فاقد هر نوع بنمایه رادیکال انسانی به این فکر کنیم که کارگران جامعه، خود را در درون یک جنبش سراسری شورائی و ضد سرمایه داری متشکل نموده اند. کاری که می توانند و باید انجام دهند، در نظر آریم که آنها، با قدرت این جنبش، بورژوازی را از اریکه قدرت به زیر کشیده و آماده الغاء کار مزدی شده اند. تا پیش از سقوط بورژوازی و فروپاشی چرخه تولید سرمایه داری، کار را سرمایه تعریف می کرده است و سرمایه فعالیتی را کار می دانسته است که مولد یا غیرمولد، نیاز تولید اضافه ارزش و افزایش بی مهار سرمایه ها باشد. چه تولید شود و چه تولید نشود را سرمایه مقرر می کرده است و سرمایه صرفا کار یا تولیدی را مجاز می دیده است که بیشترین سودها را به بار آرد و عظیم ترین افزایش سرمایه ها را در پی آرد. چه میزان تولید شود را سرمایه مشخص می ساخته است و سرمایه چند و چون این میزان را با رجوع به نیاز بازار، رقابت میان سرمایه ها و چشم انداز حصول سودهای هر چه کلان تر تعیین می کرده است. وضع چنین بوده است و حال، در شرایط مورد گفتگوی ما، فرض این است که زمان ختم این فاجعه شوم تاریخی آغاز شده است و توده وسیع کارگر متشکل در شوراهای کارخانه، مدرسه، بیمارستان، حمل و نقل، کشت و صنعت، مهد کودک، دانشگاه، شهرداری، بندر، امور زیست محیطی، راه و ساختمان، کشاورزی و سایر عرصه های زندگی همگانی، عزم جزم دارند تا با مراجعه به آنچه که نیازهای رشد، تندرستی، پیشرفت، بالندگی هر چه افزون تر فیزیکی، بیشترین بلوغ متعالی فکری آنان است کار را بازتعریف انسانی و سوسیالیستی بنماید. آنها می خواهند اعلام دارند که ساختن سلاح، افیون، زرادخانه های نظامی، مواد آلاینده غذا و آب و هوا و پوشاک، ساختن آنچه که مایه تخریب طبیعت، حیات موجودات زنده و انسان است، انواع و اقسام بازی های کامپیوتری فرساینده شعور، تکنیک ها و محصولاتی که سرمایه آنها را فقط برای حصول سودهای کهکشانی ساخته است و هر مقدار آنها سمی مهلک برای فکر، شناخت، تعادل عصبی، اخلاق و رفتار آدمیزاد است، کوه عظیم ساعات کاری که صرف تولید، توزیع و فروش این محصولات و سموم می گردد، آری می خواهند اعلام کنند که هیچ ثانیه از وقت ساکنان جامعه نباید صرف این کارها گردد. همه این ها را کار مضر برای زندگی بشر می دانند و حکم به تعطیل بدون هیچ چون و چرای این نوع کار می دهند. توده های کارگر سازمان یافته در شوراها، می خواهند با دخالت مستقیم، آزاد و نافذ خود در این مورد و در کلیه مسائل مربوط به سرنوشت کار زندگی خود مستقیما تصمیم بگیرند و این تصمیم را لباس اجرا پوشانند. می خواهند در تعیین چه تولید شود و چه تولید نشود و به چه میزان تولید گردد یا سایر موضوعات، مشارکت مستقیم شورائی داشته باشند و سؤال ما از «رهنما» آن بود و باز این است که چرا این کار مقدور نیست؟ چرا همه آحاد جامعه نمی توانند شریک مستقیم، فعال و آزاد این تصمیم گیری باشند؟! آیا فقط به این دلیل که کل اهالی جامعه نمی توانند، در یک محیط واحد جغرافیائی به زیر یک سقف گرد آیند!!! این استدلال بیش از حد مضحک است. زیرا:

اول. کل اطلاعات، دانش ها و آگاهی های مورد نیاز این دخالتگری می تواند از طریق رسانه های جمعی و در شرایط حاضر به ویژه شبکه های متنوع و بسیار گسترده اجتماعی، دانشگاهها یا سایر مراکز آموزشی و پژوهشی، به اندازه کافی در درون هر شورای بزرگ و کوچک پایه در هر نقطه جامعه پمپاز شود، در اختیار یکایک انسان ها قرار گیرد و به ذهنیت آگاه و شعور عمومی همه آحاد جامعه سوسیالیستی تبدیل گردد.

دوم. کارگران متشکل در شوراهای پایه یا شوراهای موجود در محلات و مراکز کار، این امکان را دارند که هر چه بخواهند پیرامون بازتعریف انسانی و سوسیالیستی هر جزء کار اجتماعی یا هر موضوع دیگر گفتگو و رایزنی کنند. آزاد و برابر نظرات خویش را در باره مورد نیاز بودن و نبودن، مفید و مضر بودن این یا آن کار مشخص، با همه آحاد جامعه سوسیالیستی در هر نقطه جغرافیائی این جامعه در میان نهند و برای همگانی شدن این نظرات تلاش به عمل آرند.

سوم. جمعیت متشکل در شوراهای پایه می توانند افرادی را از میان خود تعیین و مأموریت دهند تا حاصل کل گفتگوها و رایزنی جمعی آنها را در شوراهای کمون مطرح سازند. شوراهای اخیر ارگان های نشسته ثابت نیستند و از جنس نهادهای دولتی محسوب نمی گردند. از اجتماع نمایندگان اعزامی شوراهای پایه تشکیل می شوند. نمایندگان دارای مأموریت های معین و قابل عزل که کار آن ها هیچ شباهتی با شغل و منصب اداری و دولتی ندارد. شوراهای کمون نتیجه تمامی گفت و شنود، پیشنهادات و تصمیم گیری های درون شوراهای پایه هر منطقه معین جغرافیائی را هماهنگ می سازند و برای ارجاع به کنگره سراسری شوراها آماده می کنند.

چهارم. اعضای شوراها، در هر دو سطح پایه و کمون، همان توده وسیع انسان های کارگر و تولید کننده یا به بیان دیگر آحاد جامعه روز می باشند. فعالیت های شورائی آنها و نقشی که در پروسه تعیین سرنوشت کار و تولید و زندگی خویش ایفاء می کنند، به هیچ وجه از جریان روتین مشارکت آنها در کار و تولید اجتماعی قابل تفکیک نیست. کار در سوسیالیسم به هیچ وجه شرط لازم امرار معاش و برخورداری از امکانات رفاهی و اجتماعی نیست، اساسا داوطلبانه است و در همین راستا زمان کاری که افراد صرف رایزنی، سیاستگذاری، برنامه ریزی و تصمیم گیری می کنند، جزء پیوسته ای از کار داوطلبانه سوسیالیستی محسوب می شود.

پنجم. کنگره سراسری شوراها از اجتماع نمایندگان اعزامی شوراهای پایه تشکیل می شود، شمار آنها می تواند چند صدهزار یا حتی بیشتر باشد. کنگره می تواند سالی چندین بار، بدون هیچ تشریفات، آیین نامه و داربست قانونی، به مجرد احساس نیاز و خواست اکثریت اهالی، دست به کار برگزاری نشست شود. دستور کارش نیز ارتقاء کل مذاکرات، تبادل نظرها، پژوهش ها، پیشنهادات و جمعبست های درون شوراهای پایه و کمون به سطح تصمیمات و سیاست های همگانی جامعه سوسیالیستی است.

به سؤال خویش از «رهنما» باز گردیم، چرا با مکانیسم ها و مناسبات انسانی بالا نمی توان مشکل مشارکت مستقیم کل آحاد جامعه در پویه برنامه ریزی ها، سیاست گذاری ها، تعریف کار سوسیالیستی، چه تولید شود و نشود یا چه میزان تولید گردد و دنیای مسائل دیگر را حل و فصل نمود؟؟!! چرا نمی توان به جای زندگی سراسر گسیخته، سلاخی شده، در همه وجوه اتمیزه مولود نظام گند و خون و توحش سرمایه داری یک زندگی انسانی شورائی، آمیخته با جهانی علائق، عواطف، رفتار، اثرگذاری ها و اثرپذیری های سوسیالیستی داشت؟ مگر نه این است که سرمایه و نه صنعت و تکنیک، با کاربرد همه اشکال قهر اقتصادی، سیاسی، مدنی، حقوقی، فرهنگی، پلیسی و نظامی، کل مراودات انسانی میان آدم ها را مسخ و فریبکارانه و تخریب کرده است؟ چرا با انداختن سرمایه به عنوان یک رابطه اجتماعی، به زباله دانی تاریخ نمی توان فعال ترین، شورائی ترین و عالی ترین شکل ارتباطات انسانی را جایگزین این مناسبات کور، انسان ستیزانه و برهوتی سود محور و سرمایه بنیاد کرد؟؟!! آیا واقعا بعد مسافت جغرافیائی در شرایط کنونی دنیا، در صورت امحاء سرمایه داری، سدی بر سر راه مراودات شورائی متعالی انسانی میان افراد است. از زیج رصد طبقاتی «رهنما» آری!! فقط به این دلیل که او مدافع تا پای جان بقای بردگی مزدی است و شعور و شناخت ریخته گری شده در کوره منویات و ملزومات ارزش افزایی سرمایه قادر به اندیشیدن و دیدن دنیای انسانی مابعد این جهنم بربریت و توحش نمی باشد.

دلیل دیگر نویسنده «جنجال دموکراسی شورائی در مقابل دموکراسی پارلمانی» از دلیل نخست وی چندش بارتر است. اگر به جای خیره شدن در عبارات، الفاظ و قالب های نگارشی نسخه پیچی ها، به محتوای طبقاتی و بار اجتماعی آنها خیره شویم خوب متوجه می گردیم که رهنما و امثال او هیچ کارگری را آدم تلقی نمی کنند. در دستگاه اندیشه و شناخت آنان توده های کارگر فاقد قدرت تعقل، بی سواد، دور از دنیای تحقیق و خرد و آگاهی هستند، تخصص دانشگاهی ندارند، جامعه شناسی نمی دانند، از اقتصاد سیاسی بی اطلاعند، نمی فهمند که دیپلوماسی برگ کدام درخت است، سیاست نخوانده و از مسائل سیاسی سر در نمی آورند، از علوم تجربی و دستاوردهای دانش بشری بهره ای نگرفته اند، هیچ نمی دانند و زیر فشار این ندانستن ها ظرفیت و توان مشارکت مستقیم در برنامه ریزی ها، سیاست گذاری ها و تصمیم گیری های را دارا نیستند!! بنمایه کلام «رهنما» و خیل همفکران این است. برای فهم کنه طبقاتی افکارش نیاز به کاوش و تحلیل خاصی نیست او خیلی جاها کاملا زمخت حرف می زند و از اهانت آشکار به کرامت انسانی افراد هیچ ابا ندارد. به این جملات نگاه کنید:

« مثلا آیا می توان سیاست های مالی و پولی کشور، تصمیم در مورد تغییر نرخ بهره یا نرخ ارز و غیره را از طریق دموکراسی مستقیم یا مشارکت همگانی تعیین کرد؟ تنها راه عملی مشارکت وسیع، همان دموکراسی نمایندگی است….. در دنیای پیچیده امروز بسیاری تصمیمات جنبه تخصصی و فنی دارند که چه بخواهیم و نخواهیم تنها افراد حرفه ای خاص می توانند و باید آن تصمیمات را اتخاذ کنند. …….. کمترین آشنائی با علم سازمان نشان می دهد که به محض آنکه کار گروهی از چند نفر تجاوز کرد دو نوع تقسیم کار افقی و عمودی به درجات مختلف ضروری می شود. هر چه نهاد مورد نظر پیچیده تر و متنوع تر باشد تقسیم کار افقی تخصص های بیشتری را می طلبد و هر چه این نهاد بزرگتر و وسیع تر باشد تقسیم کار عمودی و سلسله مراتب بیشتری را ضروری می سازد…….. مهم ترین شیوه مشارکت در واحدهای تولیدی و خدماتی دموکراسی صنعتی است….. کارگران و کارمندان به نسبت قدرتی که اتحادیه هایشان دارند درجات مختلفی از مشارکت را – از مبادله اطلاعات تا مشورت و هم تصمیمی کسب می کنند… »

این ذات بورژوازی است که نه فقط برای زمخت ترین و ضدانسانی ترین گفتار، بلکه حتی برای هولوکاست آفرینی های خود نیز جهانی وارونه بافی و شستشوی مغزی ساز می کند و به شعور کارگران تزریق می نماید. صدر و ذیل تمامی تئوری پردازی ها و صغرا، کبرا چینی های رهنما، همان گونه که قبلا هم گفته شد فقط دو نکته است. اول آنکه نظام سرمایه داری از بین رفتنی نیست، باید به ماندگاری آن ایمان آورد!! و نکته دوم که جزء بلافاصل، مکمل و ارگانیک همان نکته نخست است اینکه توده های کارگر دنیا یا اکثریت غالب سکنه کره خاکی فاقد هر نوع شایستگی، صلاحیت و اعتبار لازم برای هر میزان دخالت مستقیم، آزاد، برابر و اثرگذار در پروسه تعیین سرنوشت کار، تولید و زندگی انسانی خویش هستند. کل بحث رهنما در خدمت اثبات این دو حکم ماهیتا ارتجاعی و ضد انسانی است. او مقاله اش را با انتقاد از نظریه اختصاص دموکراسی پارلمانی به سرمایه داری و دموکراسی شورائی به سوسیالیسم آغاز نموده است. در پیچ و خم بحث کوشیده است تا ثابت نماید که نوع اول دموکراسی یا همان پارلمانی از تمامی ظرفیت لازم برای اینکه روبنای سیاسی، حقوقی، مدنی، اخلاقی، اجتماعی و همه چیز سوسیالیسم باشد، برخوردار است!!! زمین و زمان را به هم بافته است تا مدلل دارد که با دموکراسی پارلمانی هم می توان سوسیالیسم را مستقر نمود، توسعه داد و لباس واقعیت پوشاند. در گام های بعد به ناممکنی آنچه خود و همانندان «دموکراسی شورائی»!! نام نهاده اند، می پردازد و بعد مسافت جغرافیائی محل سکونت آدم ها بعلاوه فقدان تخصص، پژوهشگری، دانش و کاردانی کارگران را ادله آهنین این ناممکنی می خواند. در متن این استدلال ها، نتیجه گیری ها و صدور احکام، با الفاظی مالامال از شناعت و زشتی به آوردن مثال پیرامون فقدان صلاحیت و شایستگی توده کارگر برای مشارکت مستقیم شورائی در تعیین سرنوشت کار و تولید خویش می پردازد و نداشتن تخصص در سیاستهای مالی، پولی، نرخ بهره، نرخ ارز و مانند اینها را از اهم این مثالها می داند!! خوب دقت شود که اساس کلام اثبات ناممکنی دخالت مستقیم شورائی کارگران، حتی ناممکنی مشارکت دموکراتیک مستقیم آنان در برنامه ریزی سوسیالیستی کار و تولید است و حال همه مثال ها برای اثبات این ناممکنی ها حول فقدان تخصص توده کارگر برای تشخیص درست سیاست های مالی، بانکی، نرخ ارز، نرخ بهره و نوع این ها متمرکز گردیده است. سوسیالیسم آقای رهنما جهنم وحشت و دهشت سرمایه داری با کل انسان ستیزی های سرشتی عفونت بار آن است و آنچه وی می جوید و دست به کار اشراق آنست، صرفا ساز و کارهای دموکراتیزاسیون این دوزخ سوزان ضد بشری است. همه آسمان، ریسمان بافی ها برای القاء جاودانگی سرمایه داری، القاء شریرانه، فریبکارانه و مزورانه امکان انسانی ساختن این نظام است. کل تلاش ها برای اثبات ناممکنی مشارکت مستقیم کارگران در برنامه ریزی سوسیالیستی کار و تولید و زندگی خود، توسل به بعد مسافت جغرافیائی محل سکونت و اشتغال آن ها، کوبیدن بر طبل بی تخصصی، بی دانشی، بی عقلی، عقب ماندگی و بی اعتباری کارگران، همه و همه حول این محور می چرخد. حرف رهنما این است که سوسیالیسم به هر حال شکلی از برنامه ریزی رابطه خرید و فروش نیروی است. نظام بردگی مزدی است، سرمایه داری است. نظامی که با بارآوری حداکثر نیروی کار، تولید انفجاری سود و سرمایه با حداقل نیروی کار، بازار، رقابت میان سرمایه ها، قوانین تشکیل نرخ سود، تصاحب سودآورترین شرایط تولیدی، سامان پذیری، داد و ستدهای گسترده بین المللی، نرخ ارز و امثال این ها سر و کار دارد. مسائلی که کارگران فاقد تخصص لازم برای برنامه ریزی و تعیین پیچ و خم های آن هستند و به همین خاطر گفتگوی مشارکت مستقیم شورائی آن ها در تعیین سرنوشت کار و تولید و زندگی خود غیرمجاز، ممنوعه، خط قرمز و در زمره محرمات است!!! آخرین برد انتظار و دوردست ترین افق خواستشان باید عضویت در اتحادیه های کارگری پاسدار جاودانگی بردگی مزدی، گورکن مبارزه طبقاتی، شریک مستقیم قتل عام حداقل معیشت و امکانات زیستی 5 میلیارد نفوس توده کارگر دنیا و قربانی نمودن کل این میلیاردها انسان در آستان سودآوری هر چه طغیان آساتر سرمایه ها باشد!!!

اما سعید رهنما عمیقا کور خوانده است. سوسیالیسم کارگران سوسیالیسم او نیست، سوسیالیسم مبتنی بر رابطه خرید و فروش نیروی کار، سرمایه داری «دموکراتیک»، بردگی مزدی دولت سالار و مانند اینها نیست. الفبای سوسیالیسم طبقه کارگر «تکامل آزادانه همگان در گرو تکامل آزادی هر انسان» می باشد. در این روایت سوسیالیسم، کل انسان ها به صورت کاملا برابر، از کل امکانات اقتصادی و رفاهی و اجتماعی و آموزشی و سیاسی برای صعود به بالاترین ستیغ شناخت، دانش و کاردانی برخوردار هستند. همه به میزان خواست و احساس نیاز خود قادرند هر چه را می خواهند بیاموزند و جامعه یا همان توده کارگر سازمان یافته در شوراها، برای بالابردن سطح این خواست، نیاز، توانائی و تحقق آن ها از هیچ کوششی دریغ نمی ورزد. اما این فقط جزء اندکی از ماجرا است. در سوسیالیسم توده های کارگر آنچه انسان ها می آموزند از جنس آموخته های سعید رهنما نیست. ایشان هر چه آموخته اند بیان باژگونه واقعیت ها و در واقع ندانستن و بد دانستن بوده است. در نظام بردگی مزدی نه فقط آنچه نام علوم اجتماعی، سیاسی، «انسانی»، اقتصاد، جامعه شناسی، روانشناسی یا علوم مشابه به خود گرفته است که حتی فیزیک، شیمی، زیست شناسی، زمین شناسی، کل علوم تجربی، پزشکی، همه دانش های بشری در چرخه تولید سود و ارزش افزائی سرمایه منحل هستند. همه علوم پاسخگوی نیازهای سودآوری افزون تر سرمایه اند و اگر اینجا و آنجا احیانا به زندگی این یا آن شمار کارگران راه پیدا می کنند صرفا به شکلی و در حدی است که چرخه تولید سرمایه داری تعیین کرده است. در سوسیالیسم پرولتاریا ماجرا از همه لحاظ متضاد است. هر نوع دانش و شناخت و کاردانی در خدمت رهائی انسان، در خدمت تکامل آزادانه همگان و منوط بودن آن به تکامل آزادانه هر فرد، در خدمت رهائی بشر از هر قید و اجبار و هر نیروی ماوراء خویش است. توده انسان های سکنه جامعه سوسیالیستی اصلا نیازمند آموختن قانون بازار و نرخ سود و رقابت سرمایه ها و حصه افزون تر این یا آن بخش سرمایه جهانی در کل اضافه ارزش ها نیست. در آنجا نه سرمایه ای وجود دارد، نه سخنی از رابطه خرید و فروش نیروی کار در میان است. نه اضافه ارزشی تولید می شود، نه چگونگی توزیع اضافه ارزش ها موضوع پژوهش آدمها است. همه این ها ارزانی اندیشمندان بورژوازی باد!!! بحث را به پایان رسانیم، سعید رهنما، سرمایه داری را، سوسیالیسم را، طبقه کارگر را، جنبش ضد سرمایه داری این طبقه را، دولت را، شورا را، سرنگونی طلبی و خرد کردن ماشین دولتی را، انقلاب را، انقلابیون را، انسان را و همه چیز را با شعور بورژوازی می کاود. شعوری که در ماهیت اجتماعی و طبقاتی خود، باژگونه بین، وارونه پرداز، غیرواقعی و پاسدار نظام بردگی مزدی است. سرمایه داری در روایت وی مالکیت انفرادی عده ای بر مشتی کارخانه است. سوسیالیسم او مالکیت دولت بر سرمایه اجتماعی است. طبقه کارگر جماعتی آدم مفلوک مجبور و محتاج به سازش با سرمایه داران است، جنبش کارگری، کمپین تلاش توده کارگر برای حصول حق اجماع منافع با بورژوازی است، دولت رابطه ایجاد تعادل و انصاف میان منافع طبقات سرمایه دار و کارگر است. ماشین دولتی سرمایه پاسدار منافع همگان و همه طبقات است. در هم شکستن این ماشین تیشه به ریشه نظم زندگی بشر است. مارکس او مارکس صاحبان سرمایه و دولتمردان سرمایه داری و در بهترین حالت مارکس « شی جین پینگ» و «هوجینتائو» است. کسانی که با صدای بلند فریاد زده و می زنند که «مارکسیسم» ستاره رخشان راهنمای اقتصاد سرمایه داری چین است!!! «رهنما» همه چیز را با سر بورژوازی نظر می اندازد و کمپین پرخروش فکری او برای بستن راه بر هر خیال در هم شکستن ماشین دولتی سرمایه داری و هر تصور دخالتگری مستقیم، ازاد و برابر همه آحاد در تعیین سرنوشت کار و تولید و زندگی خود از اینجا نشأت می گیرد. او می تواند به کار خود ادامه دهد و حق دیگران است که گمراهه پردازیهای وی را نقد کنند. آنکه بر این وارونه پردازیها یا نقدهای ریشه ای آنها مهر بطلان یا تأیید خواهد کوبید، جنبش کارگری ایران و دنیا است. ببینیم این جنبش چه می کند.

ناصر پایدار
خرداد 97