پرولتاریا و فلسفه

بازار فلسفه بافی داغ است و عده ای می گویند که سرمایه ستیزی ریشه ای یا کمونیسم نوعی از آگاهی و شناخت است که مارکس در پروسه نقد رادیکال فلسفه کانت و هگل و فویرباخ و دیگران به آن دست یافته است!!. برای اینکه کمونیسم را دقیق و ژرف بشناسیم باید حتماً به کاوش آن اندیشه ها پردازیم!! باید جاده پر پیچ و خمی را که مارکس از آنها عبور کرده است، به زیر ذره بین فکر و تحقیق آریم ، نقدهائی را که او نثار اندیشه های فرمانروای دوران ساخته است، آذین اطاق فکر خود کنیم، دستاوردهای عظیم این نقدها را جزوه تدریس میان کارگران سازیم. فتوحات فکری سترگ حاصل ویرانسازی باروهای افراشته اندیشه های پیشین را ساز و برگ خلوص واقعی کمونیسم خویش گردانیم. این جماعت می پندارند که بدون انجام این کارها، بدون پشت سر نهادن همه این راهها، بدون گذر از این مراحل پرتلاطم سلوک، نمی توان کمونیسم راستین مارکسی را شناخت!! آنها اینجا و آنجا در میان وارثان ورشکسته چپ خلقی مریدانی هم می یابند. مریدانی که در جستجوی دکه نوین به هر حشیشی تشبث می جویند و از عطش سرکش بی دکه ای، هر سرابی را آب می پندارند. اینها، این مریدان وقتی به خاطر انفعال، بی تأثیری و بی سر و سامانی هویتی، مورد انتقاد واقع می شوند، ناگهان به واکنش می افتند و روی به سمت فعالین جنبش لغو کار مزدی می گویند، شما که آموزش های فلسفی و نقد فلسفه را توشه راه بالندگی مبارزه طبقاتی توده های کارگر نمی کنید، شما که تکیه گاه همه تحلیل ها، کارهای آگاهگرانه، آموزشی، راهبردها و راهکارهایتان فقط، نقد مارکسی اقتصاد سیاسی است، چگونه کمونیست هائی هستید؟!! و چگونه به شفاف بودن کمونیسم خویش باور دارید؟!!

رویکرد ضد سرمایه داری با کمونیسم روایت این دوستان و مریدان آنها نه فقط سنخیت، تفاهم، همسوئی و همپیوندی ندارد، که سرمایه ستیزی، آگاهی، کمونیسم و همه مسائل دیگر مبارزه طبقاتی توده های کارگر را متضاد با آنها می بیند، متضاد با آنها به کار می گیرد، متضاد با آنان توضیح می دهد و پویه کارزار خود و توده های وسیع کارگر می سازد. سوء تعبیر نشود، ما بسیار بیشتر، ژرف تر و بنیادی تر از هر رویکردی به نقد فلسفه، به تعمیق شناخت و به پاکسازی ریشه ای باژگونه پردازی ها پای بندیم، بحث بر سر اهمیت، ضرورت و مبرمیت این کارها نیست، سخن از روایت کمونیسم و سرمایه ستیزی جماعت بالا است. در باره بنمایه طبقاتی شناخت نظریه پردازان انترناسیونال دوم، سران بلشویسم، احزاب لنینی یا شعبه ها و شاخه های کثیر آنها از نقش طبقه کارگر، «کمونیسم»، «ضدیت با سرمایه داری»، ایدئولوژی، رابطه فکر و ماده و مسائل مشابه، پیش تر در حد نیاز صحبت کرده ایم، اما گمراهه پردازی پیرامون مسائل اساسی مبارزه طبقاتی پرولتاریا از جمله همین موارد پایه ای مورد اشاره، به جماعت بالا و ادامه دهندگان رسمی و علنی راه آنها محدود نمی گردد. در طول سال های اخیر، کسانی همه دار و ندار فکری خویش را پیش ریز کرده اند تا همان گمراهه آفرینی ها، تحجر پردازی ها و مسخ سازی ها را با آرایشی تازه بازپردازی کنند و حاصل این بازپردازی را اگر احیانا فرد کارگری دیدند، به ذهن او تزریق نمایند. طنز تلخ تاریخ آنست که افراد مورد نظر این کار را زیر علم و کتل «نقد لنینیسم»!! و با جنجال «دفاع از کمونیسم مارکسی در مقابل ایدئولوژی پردازی لنینی» انجام داده اند!! سیره و رفتار ملامت باری که عملا بستن سد بر سر راه خروج رادیکال و سرمایه ستیز جنبش کارگری از ورطه رویکردهای رفرمیستی و کمونیسم بورژوائی را، دکه ای برای تداوم فروش فلسفه بافی ها کرده است.

فیلسوف های جدید از اینجا آغاز می کنند که روزی، روزگاری فیلسوفی بود به نام کانت، شاگرد لایب نیتس بود و به فلسفه استعلائی باور داشت. مدتی که گذشت با اندیشمند دیگری به نام هیوم آشنا شد،  هیوم به تجربه و آزمون و یافته ها تجربی انسان باور داشت. کانت به تأثیر از وی عقل نظری را به نقد کشید، اما پای بندی به عقل عملی و کاربرد آن در حوزه سیاست، حقوق و اخلاق را ادامه داد، با این وجود همچنان در اسارت متافیزیسم بود و در این حوزه ها نیز، کماکان باید و باید می گفت. مارکس مرید آزاد منش این فیلسوف شهیر بود، اما نه چندان دیر به هگل روی آورد.

دوستان فیلسوف منتقد معاصر ادامه می دهند که هگل از بررسی امور عملی آغاز و به حوزه نظر عروج می کرد تا از آنجا به قلمرو عمل باز گردد. عقل را ممیز انسان از حیوان می دید. آن را امری عملی به حساب می آورد و با عمل آزادانه انسانی قابل تحقق می یافت. اساس فلسفه اش بر آزادی و اختیار قائم بود، می گفت که عقلانی بالفعل و بالفعل عقلانی است. بر وحدت مادیت و عقلانیت، وحدت هست و باید تأکید جدی داشت. هگل با این دستاوردهای سترگ فکری و علمی می رفت تا راستی، راستی پرچمدار پایان بخشی فلسفه و متافیزیسم شود، اما چنین نشد زیرا که هنوز شرایط کافی برای اختتام جدایی مغز از دست و کار فکری از یدی به اندازه کافی وجود نداشت.

فیلسوفان مدعی نقد فلسفه باز هم ادامه می دهند که: مارکس با آموزشی خلاق و انتقادی از یافته های فلسفی هگل، بر نقد تقابل اخلاقی و حقوقی و سیاسی میان باید و هست درنگ نمود. در همین راستا به نقد تقابل فلسفی اندیشه و ماده رسید. او اهل تغییر بود و رغبتی به نظام سازی نداشت. ظهور پرولتاریا سلوک فکری وی را مدد رساند زیرا که اعتبار تاریخی این طبقه در پراکسیس یا وحدت اندیشه و عمل متجلی می گردید. ناسازگاری اعتقادی با نظام سازی باعث شد که  مارکس در دانشگاه برلن، بررسی فلسفه اپیکور و دموکریت را به عنوان موضوع پایان نامه خود انتخاب کند. او در پیچ و خم این پژوهش، اپیکور را تأیید و دموکریت را نقد نمود. مارکس عیب فلسفه هگل را این دید که دو گرایش مغایر را به هم می آویخت. نقص جهان را هم در فلسفی نبودن آن یعنی مادیت بی اندیشه، و هم در خود فلسفه یا اندیشیدن بدون مادیت می دید.

فیلسوفان جدید اضافه می کنند که: مشاهده وجود پرولتاریا که تجلی وحدت فکر و ماده درخود یا تغییر دهنده بدون تفسیر است به سلوک انتقادی مارکس کمک نمود، دریافت که این طبقه با پیکار خود می تواند وحدت کامل فکر و ماده را محقق سازد. او با نوشتن تزهای در باره فویرباخ تا نقطه اوج این شناخت پیش تاخت. تز یازدهم وی «فیلسوفان جهان را تفسیر کردند، مسأله بر سر تغییر است» سکوی صدور پرشکوه ترین اعلامیه تاریخ زندگی انسان شد. کمونیسم کشف گردید، فحوای بیانیه آن بود که هیچ کار فکری نمی تواند حقیقت داشته باشد مگر آنکه جزیی از فعالیت عملی، انتقادی انسان برای تغییر دنیا باشد. همان تحول سترگ تاریخی که پیدایش کمونیسم را بشارت داد و خیلی حرف های دیگر که نیازی به بازگوئی آنها نیست.

پروسه نطفه بندی، تکوین، بالندگی و بلوغ «کمونیسمِ» مقبول و مورد ستایش فیلسوفان جدید ما دقیقا چیزی است که در اینجا آوردیم. این کمونیسم هیچ ربطی به طبقه کارگر ندارد، محصول نقد اندیشه توسط اندیشه جستجوگر و نقاد است. اندیشه منتقدی که در بهترین حالت از شرایط تاریخی زمان خود، از جمله وجود پرولتاریا، برای غنای افزون تر و تعمیق بیشتر توان انتقاد خود کمک می گیرد. ادامه انتقادی فلسفه های قبل است. نقد کانت بر لایب نیتس، نقد هگل بر فیخته و کانت، فویرباخ بر هگل، نقد تاریخی اندیشه های دکارت، اسپینوزا و دیگران بر هم تلنبار می شود، باردار زایشی نوین می گردد و سرانجام قابله بسیار فرزانه و هوشمندی به نام مارکس آن را، این کمونیسم را، این مولود فرخنده تاریخی را از بطن روند مذکور متولد می سازد!!. کمونیسم این نوفیلسوفان نقاد، اندیشه ای است که در پیچ و خم  یک فرایند طولانی انتقادی گسست، از متافیزیسم، الفت میان فکر و ماده، عبور از نظام سازی، خلاصی از سیستم آفرینی فلسفی، جایگزینی تفسیرپردازی توسط تغییر طلبی و بالاخره ادغام کار فکری با فعالیت عملی انتقادی تغییرجو را دنبال می کرده است. فیلسوفان ورجاوند و ابراندیشمندان انساندوست نیز نقش سلسله جنبانان واقعی تحقق آن را بازی می نموده اند. پروسه ای از نقش افرینی و نقش بازی انبیاء مرسل که ظاهرا مارکس «خاتم النبیین» آنان است و کمونیسم او اعلام پایان هر نوع جدائی فکر از ماده است.

کمونیسم این دوستان با توصیفی که آوردیم از آغاز تا پایان سر و کارش با فلسفه، شناخت اندیشه ها و فراز و فرود نقد آن ها است. مشغله شارحان، مروجان، مبلغان، پیروان و شیفتگانش هم آنست که مدام در مارپیچ فلسفه چرخ خورند، به کندوکاو تفاوت های ژرف میان اپیکور و دموکریت پردازند، تغییرطلبی و نظام گریزی اولی را به خاطر بسپارند، نقش آن در نطفه بندی کمونیسم روز خویش را باز بشناسند. به سراغ دکارت و اسپینوزا و فیخته و کانت و هگل و فویرباخ روند. نقد آنها بر همدیگر و پاشنه آشیل های اساسی همه این نقدها را هر چه ژرف تر بکاوند، به مارکس رسند، در جنس خاص نقد وی غوطه ور شوند و سرانجام دُرِ خوشاب کمونیسم را به عنوان حاصل فرجامین این غواصی عظیم تاریخی صید کنند. حال و روزگار کمونیسم دوستان فیلسوف ما چنین است و این کمونیسم به طور واقعی نه فقط هیچ شباهت و سنخیتی با کمونیسم پرولتاریا و مارکس ندارد که ضد آن است.

کمونیسم طبقه کارگر گیاه بالیده در کشتزار بسیار حاصلخیز اندیشه ها نیست، از قعر سنگلاخ سخت، فرساینده و کوبنده زمین زندگی او می جوشد، نطفه اش اینجا است. در ژرفنای هستی اجتماعی وی، در عمق رابطه انسان ستیز خرید و فروش نیروی کار، در جدائی قهری وی از کار خود، در همان جائی که شالوده واقعی انفصال جامع الاطرافش از پویه تعیین سرنوشت کار، حاصل کار و زندگی خود است، جائی که دقیقا مرکز سقوط کامل او از هر گونه دخالتگری یا اثرگذاری آزاد انسانی در رقم زدن این سرنوشت می باشد، قرار دارد.  نطفه کمونیسم پرولتاریا نه در نقد مارکس بر کانت و هگل و فویرباخ که در اینجا منعقد می گردد، نطفه ای که البته فقط نطفه است و بالیدن، شکوفائی، بلوغ و به ثمر نشستنش در گرو جنگ مستمر، آگاهانه و رادیکال، علیه رابطه خرید و فروش نیروی کار، علیه کل فرارسته های سیاسی، فکری، ایدئولوژیک، اخلاقی، مدنی، حقوقی، فرهنگی سرمایه، علیه تمامی فراساختارهای اجتماعی نظام بردگی مزدی، علیه نظم سیاسی، دولت و همه نهادهای ایدئولوژیک، نظامی، انتظامی، قانونگزاری و همه چیز این نظام است.

نطفه این کمونیسم در واکنش قهری  و گریزناپذیر کارگر به استثمار خود، به جدائی خود از کارش، به ساقط بودن و بیگانه بودنش با پویه برنامه ریزی کار و تولید خود است. این نطفه در کارزار ریشه ای طبقاتی علیه اساس این جدائی و سقوط، علیه کلیه وجوه این جدائی، علیه همه اشکال عینیت این انفصال است که رشد می کند، شاخ و برگ می کشد، در همین جهنم مخوف سرمایه داری قدرت طبقاتی تاریخ آفرین می شود، کمونیسم سرکش لغو کار مزدی می گردد. انسان آگاه اماده برنامه ریزی جامعه و جهان بدون طبقه، بدون دولت، بدون هیچ نیروی بالای سر خود می شود. انسان رها شده از هر قید و مظهر یگانگی تام و تمام کار فکری و عملی می گردد. نطفه این کمونیسم اینجاست و اگر قرار است ببالد تنها در پویه این کارزار با این مشخصات است که مراحل بالندگی خود را می پیماید.

در یگانه سازی مبارزه برای مزد بیشتر، با جنگ علیه اساس کار مزدی، یگانه کردن جنگ علیه تبعیضات جنایتکارانه جنسی با جنگ علیه بردگی مزدی، در وحدت میان مبارزه برای بهبود شرایط کار با جنگ رادیکال ضد سرمایه داری، وحدت میان مبارزه برای آموزش و درمان و بهداشت و مهد کودک و امکانات رفاهی متعالی رایگان با یورش ریشه ای به شیرازه تولید ارزش اضافی، در یگانه کردن جدال علیه کل آلودگی های زیست محیطی با مبارزه علیه اساس انباشت سرمایه و چرخه تولید سود، در ادغام پیکار برای آزادی های سیاسی هر چه ژرف تر با جنگ علیه وجود کار مزدی، در سازمانیابی شورائی و سراسری قدرت پیکار طبقاتی علیه سرمایه، در کارزار جایگزین سازی روایت عمیقا باژگونه آزادی، حق و حقوق، رأی، انتخاب، اعمال قدرت و کل مفاهیم اجتماعی حاکم، با تلقی رادیکال ضد سرمایه داری آزاد هر گونه تحریف و مسخ بورژوائی، در جنگ طبقاتی علیه بنیاد کل این باژگونگی ها، در سرنگونی طلبی ضد سرمایه داری به جای رژیم ستیزی فراطبقاتی دموکراتیک، در مشروط سازی دخالتگری خلاق آزاد، آگاه، نافذ همگان به اثرگذاری فعال و آگاه هر کارگر، در پویه تعیین سرنوشت مبارزه جاری طبقاتی، در نبرد سراسری و شورائی عظیم ترین بخش توده های طبقه کارگر برای تغییر ریشه ای کل عینیت موجود، آری در این عرصه ها است که نطفه کمونیسم اندرونی جنبش کارگری می بالد، باز هم می بالد و کمونیسم مارکسی لغو کار مزدی می گردد.

کمونیسم پرولتاریا از این جنس است و بر همین پایه با کمونیسم فیلسوفان جدید تفاوت ماهوی و بنیادی دارد. کمونیسم اینان اهل زمین زندگی و هستی اجتماعی طبقه کارگر نیست، ادعا می کنند که به نوعی سرمایه ستیزی خودانگیخته در درون این طبقه باور دارند!! حتی آشفته، بی انسجام، پاره وار و بدون اینکه خود تناقضات بسیار فاحش ابداعات فلسفی خود را درک کنند، به وجود منشا کمونیسم در اعماق جامعه سرمایه داری هم اشاره می نمایند، برای قبولاندن این حرف خود به مخاطبان، سوگندهای غلیظ و شدید هم یاد می کنند، اما اینها فقط حدیث نوعی تقلای اضطراب آمیز برای استتار ریاکارانه انبوه آشفتگی ها و ضد و نقیض بافیهای فلسفی است. فیلسوفان نقاد معاصر، وقتی از سرمایه ستیزی خودانگیخته کارگر سخن می گویند، نه ضدیت جبری او با استثمار سرمایه داری، نه ستیز هویتی وی با جدائی خود از کارش، یا با استیلای سرمایه بر سرنوشت کار و زندگی و تولیدش که حاصل تتبعات فلسفی خویش پیرامون وحدت فکر و ماده را به بازار فلسفه و به خلایق این بازار عرضه می کنند. آنان کمونیسم نطفه ای درون هستی طبقاتی کارگر را قبول ندارند، در سیر و سلوک عرفانی، فلسفی خویش چیزی به نام وحدت فکر و ماده «درخود» را کشف نموده اند، به مبارزه طبقاتی کاری ندارند و راهها و راهکارها و پیچ و خم ها و راهبردها و شروط ارتقاء کمونیسم نطفه ای درون جنبش کارگری به کمونیسم لغو کار مزدی تاریخساز پرولتاریا را نمی کاوند، دنبال مسیر فلسفی بالندگی وحدت فکر و ماده «درخود» به عرش وحدت «برای خود» این دوتا هستند و دقیقا بنا به سرشت اجتماعی و طبقاتی این جستجو است که باز هم هر چه می یابند، فلسفه و فلسفه و نقد فلسفه است. توصیه می کنند که جنبش کارگری باید میدان دار نقد ایئولوژی، نقد فلسفه و فرار از نظام گرائی فلسفی گردد، چگونه و در کدام عرصه ها؟ معلوم نیست، اما یک چیز روش است. نه در پهنه همگن سازی و یگانه نمودن مبارزه برای افزایش مزد، رفاه اجتماعی، حقوق انسانی، آزادی های سیاسی، علیه کار کودک، علیه تبعیضات جنایتکارانه جنسی، علیه آلودگیهای زیست محیطی، علیه مردسالاری و زن ستیزی، با جنگ واقعی طبقاتی علیه بنیاد سرمایه داری، آری نه در یگانه سازی کل اینها، نه در وحدت میان پیکار جاری توده های طبقه کارگر با جنگ ضد بردگی مزدی در کلیه عرصه های زندگی اجتماعی، نه در سازمانیابی سراسری شورائی این پیکار همگن و همپیوند سرمایه ستیز، نه در اینها، که فقط در نقد جدائی ماده از فکر، نقد ایدئولوژی و آموزش اهمیت اتحاد فکر و ماده به کارگران!!، آری مسیر ارتقاء وحدت فکر و ماده «درخود» مورد نظر فیلسوفان نقاد معاصر، به وحدت «برای خود» این دوتا، از این صحرا عبور می کند. هیچ بی دلیل نیست که شارحان فیلسوف این کمونیسم در پهنه سیاست و در عرصه تقابل میان پرولتاریا و سرمایه یه طور معمول نه در کنار کارگران که همزانو و یار غار اصلاح طلبان حکومتی یا معزول از قدرت هستند.

به سؤال و نقطه شروع بحث باز گردیم. اگر رویکرد لغو کار مزدی تکیه گاه کارهای آگاهگرانه و آموزشی خود در بطن و بستر مبارزه طبقاتی توده های کارگر را نه مباحث پیچیده و گیج کننده فلسفی که نقد مارکسی و سرمایه ستیز اقتصاد سیاسی بورژوازی قرار می دهند از نوع نگاه این رویکرد به جنبش کارگری و همه مسائل مربوط به این جنبش ناشی می گردد. شاید گفته شود که مارکس هم آثاری مانند نقد فلسفه حق هگل، خانواده مقدس، ایدئولوژی آلمانی یا بخش فلسفی دستنوشته ها را برای کارگران نوشته است. در این مورد جای بحثی نیست. در شروع سخن تصریح کردیم که به هیچ وجه قصد هیچ میزان تقلیل اعتبار و اهمیت مطالعات فلسفی و به ویژه و باز هم به ویژه، مطالعه متون یاد شده را نداریم. بر خواندن ژرف و هر چه ژرف تر یکایک این آثار اصرار و باز هم اصرار می ورزیم. کاری که خود نیز انجام می دهیم. بحث ما نه خواندن و نخواندن متون فلسفی، که روایت طبقاتی کمونیسم است. توده کارگر باید از متون یاد شده عظیم ترین بهره ها را برگیرند، با همه این ها یک چیز را فراموش نکنیم مارکس وقتی این کتاب ها را می نوشت و با محتوای این آثار سر و کار جدی داشت راه مارکس شدن، مارکس پرولتاریا شدن، مارکس کمونیسم لغو کار مزدی شدن، مارکس انترناسیونال اول شدن را می پیمود. او از زمانی که نقد اقتصاد سیاسی را آغاز نمود نیاز چندانی برای بازگشت به آن مباحث و ادامه آن کار ندید، معنای عبارت معروفش که «آنها را به دندان جونده موش ها سپردم» شاید بسیار کم مورد توجه مدعیان انحصار شناخت او قرار گرفته باشد. اما عصاره حرفش این بود که ازآن پس، نقد وی بر اقتصاد سیاسی در سطر، سطر خود نقد رادیکال همه وجوه فلسفه و اندیشه پردازی ارتجاع بورژوازی است. نقد اقتصاد سیاسی مارکس یا دقیق تر بگوئیم نقد مارکسی اقتصاد سیاسی برای کمونیست های مارکسی و ضد سرمایه داری، نه کمونیست های اصلاح طلب، نه منتقدین دموکرات و فیلسوف مآب لنین و لنینیسم، نه منتقدان لیبرال اردوگاه، چراغ راه جنگ علیه بنیاد جدائی انسان از پویه تعیین سرنوشت کار و تولید و زندگی خود، چراغ راه ارتقاء کمونیسم نطفه ای پرولتاریا به کمونیسم نیرومند، لغو کار مزدی، چراغ راه تدارک توده های وسیع کارگر برای جامعه گردانی شورائی مبتنی بر وحدت ارگانیک و اندیشمند انسان با کار و تولید خویش، چراغ راه جاروب سازی کلیه وارونه پردازی های فکری و فلسفی بورژوازی است.

فعالین جنبش لغو کار مزدی

مرداد 1397