«دانشمندان بورژوازی» و « ضعف های تئوریک پرولتاریا»!!!

فلاسفه، اندیشوران، تئوری پردازان و صاحبان اسم و رسم دار کرسی های آکادمیک از هر شاخه علوم اجتماعی، زمانی که از انسان، جامعه و دولت حرف می زنند یا هنگامی که از ساختارهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، ایدئولوژیک، مدنی و حقوقی سخن به میان می آورند، بلافاصله آنها را تبدیل به مباحثی منجمد و نظری در جهت ماندگارسازی سرمایه داری می کنند. در روایت این دانشوران، تاریخ تکامل انسان و جامعه، تاریخ تکامل و تکوین فکر و اندیشه است!!! آنها هر گونه تغییر و جا به جایی در جهان بشری از جنگ و صلح بین کشورها گرفته تا جنبش ها و انقلابات اجتماعی، آغاز عصر روشنگری و مدرنیسم، ظهور اومانیسم، لائیسیته، ناسیونالیسم، لیبرالیسم، فاشیسم، پیدایش نیروهای مذهب مدار و جنبش های سکتاریستی و … را برآیند افکار و اندیشه های فیلسوفان و دانشوران و نزول آسمانی آنها بر جوامع بشری می دانند!!! کمونیسم پرولتاریا و روایت مارکسی و ماتریالیستی از تاریخ، انسان، جامعه و دولت را هم چیزی جز فلسفه، نظریه و پیشگویی نمی دانند!!! فلاسفه جدید و اندیشوران غربی و ایرانی بورژوازی چه آنها که به صراحت نمایندگی فکری بورژوازی را بر عهده دارند و چه افاضل و متفکران چپ نمای مارکسیست – رفرمیست، وقتی از کمونیسم حرف به میان می آید، بلافاصله ترازوی فلسفه را وسط قرار داده، مارکس را در یک کفه و کل فلاسفه غرب را در کفه دیگر می نهند!!! مارکس را نه یک کارگر آگاه سرمایه ستیز، نه یک انسان بالنده در بطن پرولتاریا و مبارزه همیشه جاری آن علیه سرمایه، نه یک کالبد شکاف ماهر و مسلط شیوه تولید سرمایه داری که تنها و تنها یک فیلسوف، سپس یک اقتصاددان و در آخر یک جامعه شناس در میان خیل عظیم فلاسفه و اندیشمندان معرفی می کنند!!! کار مارکس، کمونیسم او، درک مادی و ماتریالیستی او از تاریخ، انسان، جامعه، دولت، طبقات و مبارزه طبقاتی، آناتومی او از شیوه تولید سرمایه داری، تشریح وی در باره سلطه سرمایه بر کل هستی، نمایان ساختن کل وارونگی های تولید سرمایه داری و روابط منبعث از آن، قدرت خداگونه و ماوراء بشری آن، جدایی انسان از کار و محصول کار خود، انفصال او از پویه تعیین سرنوشت زندگی و واگذاری آن به اراده مطلق سرمایه و انبوه مسائل این نوعی از سوی این فلاسفه و اندیشوران یکسره انکار می شود و به مشتی مباحث فلسفی و اسکولاستیکی تبدیل می گردد!!! در نظر این دو دسته از فلاسفه و دانشوران بورژوازی، کار مارکس وآموزش های او تنها تا جایی اعتبار دارد که فکر را، اندیشه را و قوه ذهن انسان را مشغول و راضی سازد!!! از دیدگاه آنان کمونیسم مارکسی شدنی نیست و حق با هگل، کانت، هایدگر، پوپر و فیلسوفانی است که عینیت موجود را ماندگار دیده و تأیید کرده اند. طیف مارکسیست – رفرمیست، ضمن همراهی اصولی با دسته اول برای از دست ندادن دکه فلسفه بافی و نظریه فروشی خود، سعی دارد کمونیسم و حرفهای مارکس را هر چه بیشتر با ملزومات و مقتضیات سرمایه و شیوه تولید کاپیتالیستی هماهنگ و همگام سازد!!! نگاهی به آثار و نوشته های گروه دوم و شوق بی حد و اندازه آنها برای دمکراتیزه کردن ساختار سیاسی!!! و تلاش برای یافتن یک تئوری بدیع پیرامون دولت فراطبقاتی و دمکراتیک!!! که بتواند دغدغه تاریخی آنها را برای خلاص شدن از شر دیکتاتوری سرمایه داری رفع کند!!! به خوبی نشان دهنده رویکرد نظری و تئوریک آنها به کمونیسم مارکس است. اساساً در روایت فلاسفه و نمایندگان فکری بورژوازی از هر دو طیف، از آنجا که سرمایه داری یک شیوه تولید ابدی است، هر گونه تلاش یا مبارزه برای دگرگونی و نابودی این شیوه تولید، خیال و اوهام تلقی می گردد!!! وقتی هم از پرولتاریا و مبارزه طبقاتی، رادیکال و جبری آن برای محو سرمایه داری سخن به میان می آید، بعضا منکر وجود طبقات می شوند!!! و بعضا با قدری سخاوت، پرولتاریا را قشری از جامعه مدنی و لایه ای فرودست در عداد دیگر قشرها یا لایه های دیگر و در رادیکال ترین رویکرد!! طبقه ای گوش به فرمان “طبقه متوسط” و تابع چاره پردازیهای آن  به شمار می آورند!! معضل اساسی نظریه پردازان، آکادمیسین ها و نمایندگان فکری بورژوازی از هر دو طیف راست و چپ دقیقاً در همینجاست. اینها در فرمولبندی های پوزیتیویستی خود و در درون آزمایشگاههای علوم و فنون خود به این نتیجه قطعی رسیده اند که سرمایه داری پایان تاریخ است!!! اینان نقش تاریخی و تعیین کننده پرولتاریا در پیکار علیه سرمایه داری را قبول ندارند، تکامل انسان و جامعه را محصول ترکیبات تئوریک و جدالهای فکری و فلسفی می پندارند، تناقضات سرکش این شیوه تولید را صرفاً تضاد میان افکار و اندیشه ها می انگارند، در همین راستا هم به فکر اصلاح عیوب و نواقص یا کم کاستیهای سرمایه داری هستند. هر چه هست را “از قامت ناساز بی اندام” خود می دانند. اندیشکده ها و پژوهشکده ها پشت سر هم دائر می کنند. متون دانشگاهی تازه ای بر متون قبلی می افزایند. جلسات عدیده سخنرانی و مناظره ترتیب می دهند تا به یک تئوری تازه برای حل معضلات سرمایه داری دست یابند!!!  اما تاریخ تحولات اجتماعی، تاریخ تحول اندیشه و ایدئولوژی نیست. افکار و ایدئولوژی ها تاریخی ندارند. بلکه افق ها، انتظارات، رویکردها و راهبردهای طبقه حاکم است که در هر دوره معین تاریخی لباس اندیشه و ایدئولوژی تن می کند. اگر از دمکراسی، لیبرالیسم، سکولاریسم، لائیسم، ناسیونالیسم، فاشیسم یا ایسمهای دیگر حرف به میان می آید، اینها تبخیرات سرمایه داری و تقطیرات حاصل تناقض ذاتی این شیوه تولید هستند که در ادوار گوناگون حیات سرمایه و پیامد بحران های مداوم آن از سوی لایه های مختلف طبقه سرمایه دار پژواک می شوند. بورژوازی  قبل از آنکه سرمایه داری به یک شیوه تولید تام و تمام تبدیل شود، پیش از آنکه سراسر جهان را در چرخه توسعه و خودگستری اش منحل سازد چاره ای نداشت جز آنکه با روابط جان سخت فئودالی و بقایای این شیوه تولید به جدال برخیزد. دولت متناسب با فاز معین توسعه خود و جوابگوی الزامات خودگستری اش را به وجود آورد. به سلطه کلیسا بر شئون جامعه پایان دهد و جامعه مطلوب فاز توسعه و ارزش افزایی سرمایه را شکل دهد. “دولت مدرن و ملی” محصول هیچ دستگاه فلسفی یا اندیشه پردازی نبود. از بطن چنان الزاماتی سر بیرون آورد. دولت مدرن بورژوازی، در عین حال نابودی مذهب را دنبال نمی کرد. بلکه تنها هماهنگی و مطابقت آن با ملزومات شیوه تولید سرمایه داری را جستجو می نمود. اساساً هیچ دولتی در هیچ دوره ای چنین هدفی را دنبال نمی کند. سکولاریسم و آزادی فردی بیان اندیشوار این ملزومات در فاز تاریخی و معین توسعه و تکامل سرمایه داری بوده است. دیدرو، روسو، ولتر، کانت، مونتسکیو، ساد و… نبودند که با نوشتن رسالات فلسفی یا قدرت سخنوری شان، کلیسا و فئودالها را وادار به عقب نشستن و پذیرفتن شکست و اضمحلال کنند. جنبش های پرعظمت سروها و دهقانان و جنگ خونین آنها با مناسبات سرواژ و فئودالی و کلیسای فئودال بود که شیوه تولید فئودالی را هر چه بیشتر به سمت نابودی سوق داد. کار فیلسوفان مذکور معمولا بعد از شکست فئودالیسم و سلطه بورژوازی آغاز می شد. چرا که آنها می بایست بر سکولاریسم، لائیسم، آزادی مذهب، مدارا، دولت ملی و مفاهیمی از این دست که پیشتر از بطن جدال های زمینی و مادی پیدا شده بودند، لباس نظریه و اندیشه تن کنند. وقتی روسو از جامعه حرف می زند، زمانی که او از واگذاری تک تک اراده انسانها به یک اراده واحد یا دولت مدرن سخن می گوید، کاملاً پیداست وضعی را تشریح می کند که شیوه تولید سرمایه داری در فاز نخستین توسعه و خودگستری اش، در بطن جدال خونین میان طبقات جامعه فئودالی آن را لباس عینیت پوشانده بود. مارکس در تز یازدهم فوئرباخ به درستی تصریح می کند که “فیلسوفان تنها جهان را به شیوه های گوناگون تعبیر کرده اند، مسئله اما بر سر دگرگون کردن جهان است”. مسئله تقدم فکر بر ماده!!! که فلاسفه و اندیشوران مدام بر آن تاکید می کنند در ارتباط با سایر ایسم ها از ناسیونالیسم گرفته تا لیبرالیسم و لائیسم و فاشیسم و … هم صدق می کند. زمانی که از ناسیونالیسم صحبت به میان می آید، این توماس جفرسون یا تامس پین نبودند که ملی گرایی را مصحف کرده و توده های آمریکا را متوجه هویت ملی و میهنی خود ساختند!!! اقتضای توسعه و تکامل شیوه تولید سرمایه داری و اشتیاق برای جستجو و پیدا کردن حوزه های تازه انباشت و بازگستری سرمایه در رقابت با سایر سرزمین ها به ویژه پادشاهی بریتانیا بود که ایالات متحده و هویت ملی!!! متناظر با آن را بوجود آورد. وقتی از ناسیونالیسم و دولت مدرن در خاورمیانه به ویژه ایران بحث می شود، ناسیونال – رمانتیست های ایرانی یکراست به سراغ رضا خان و نقش هویت بخش و ملت ساز او می روند!!!  فکر مشروطه خواهی، رساله تنبیه الامه و تنزیه المله نائینی، نامه های آخوند خراسانی، مکتوبات آخوندزاده، رساله یک کلمه مستشارالدوله و مسالک المحسنین طالبوف را پیش زمینه نظری و تئوریک شکل گیری ناسیونالیسم و دولت مدرن ملی در ایران می دانند!!! حرفی که از اساس نادرست است. از نیمه دوم قرن 19 میلادی، جامعه ایران همچون دیگر نقاط جهان مسیر ادغام در شیوه تولید سرمایه داری را به سرعت طی می کرد. در عین حال فاز زایش این شیوه تولید در ایران شکل همگونی با آنچه در اروپا رخ داده بود نداشت. چکامه انکشاف سرمایه داری در ایران را نه سرمایه های داخلی متولد شده از ساختار جامعه فئودالی که سرمایه ها ی غربی رأساً یا در شراکت با سرمایه داخلی آن دوره ایران می سرایند. به بیان دیگر سرمایه دست به کار تولد پویه انکشاف سرمایه داری، بیش از آنکه شکل تکوین یافته سرمایه تجاری مولود نظام کهن باشد سرمایه ناشی از استثمار کارگران مناطق دیگر دنیا بوده است که وارد بازار داخلی گردیده است. در اینجا دولت، خیلی از فئودالها و لایه های نوظهور بورژوازی در پیوند با هم دست به کار پیشبرد فاز اولیه انکشاف و سلطه سرمایه داری بودند. جنبش مشروطه سوای رویکردها، افق ها و انتظارات این لایه ها رخداد دیگری نبود و برخلاف وارونه پردازی های مداحان و مدافعانش، نه یک نهضت آزادی خواهانه!!! نه یک انقلاب اجتماعی!!! نه یک دگرگونی هستی شناسانه!!! نه یک تحول تاریخی در نظریه سیاسی شیعه!!! که تنها تحقق انتظارات روز اقشار و نیروهای یاد شده را خبر می داد. پاسخی  به جان سختی و تداوم بقایای شیوه تولید فئودالی بود. شیوه ای که تا قبل از رفرم ارضی دهه 40 خورشیدی و تسلط تام و تمام سرمایه داری و تبدیل جامعه ایران به عرصه جدال میان دو طبقه سرمایه دار و کارگر، همچنان به حیات خود ادامه داد. در مقابل، کودتای اسفند 1299 و ظهور رضاخان نیز نه سرود مرگ مشروطه که دقیقاً پاسخی مناسب به ناکامی ها و در جا زدن ها و تمنیات طبقه نوپیدای بورژوازی در تبدیل شدن به طبقه مسلط و تسلط شیوه تولید سرمایه داری در ایران بود. دیکتاتوری سیاه رضاخانی همه زمینه های ثبات سیاسی و اجتماعی و پیش ریز سرمایه ها را در فاز جدید انباشت و خودگستری سرمایه داری ایران فراهم ساخت. مقدمات رشد “بورژوازی مستقل ملی”!!! و “تولید صنعت مستقل داخلی”!!! را مهیا نمود. نظم سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، مدنی، حقوقی و ایدئولوژیک را برقرار کرد. دستگاههای شستشوی مغزی و تخدیر افکار مستقر ساخت و هویت ملی و ناسیونالیسم متناظر با انکشاف شیوه تولید سرمایه داری در ایران را بر تار و پود ذهن توده ها تزریق نمود. هر نفس مخالفی را خفه کرد و هر ندای مخالفتی را به تیغ قهر پاسخ گفت. رضاخان همه این کارها را انجام داد نه برای احیای هویت از دست رفته ایرانیان!!! نه برای تحقق آرزوهای فردوسی!!! نه برای بازسازی غرور شکسته ایرانی ها در برابر اعراب بدوی!!! که فقط و فقط سرمایه چنین می خواست. بسیاری از روشنفکران بورژواری نظیر دهخدا، صوراسرافیل، ملک المتکلمین و… در همان اوایل مشروطه و بعدها کسانی دیگر، آه و ناله سر دادند که چراغ آزادی در این کشور خاموش شد!!! خیلی از مورخان ایرانی، دلباختگان دمکراسی و لیبرالیسم تا امروز، مشروطه و دستاوردهایش را تحقق خواستها و آرزوهای جامعه ایرانی می دانند!!! تنها ایرادی که بر آن وارد می کنند این است که فقط دمکراسی سرکوب شد!!! تنها احزاب و روزنامه ها آزاد نماندند!!! و… این ها، این مورخان و شیفتگان مدنیت بورژوازی، متوجه نیستند که سرمایه داری ایران از آغاز تا امروز و بعد از این هم هیچ رغبتی به هیچ جست و خیز اصلاح طلبانه و رفرمیستی چه از نوع راست و چه از نوع چپ نداشته است. اصلاح طلبی بورژوازی از هر شکل و با هر محتوا در سرشت خود نوعی رویکرد ارتجاعی و انسان ستیزانه این طبقه برای ماندگارسازی هر چه بیشتر سرمایه داری از طریق متوهم ساختن هر چه ژرف تر توده های کارگر است. با این وجود سرمایه داری ایران  با توجه به موقعیت و مکان خود در تقسیم کار جهانی سرمایه قادر به احراز این رویکرد یا حتی تحمل آن هم نیست. بورژوازی در ایران فقط زمانی اصلاح طلب می شود که امواج کوبنده طغیان قهر استثمار شوندگان کارگر پایه های کل حاکمیت سرمایه را به لرزه انداخته است. به اصلاح طلبی می آویزد تا این موج را از طریق توهم آفرینی در هم کوبد اما به محض مواجهه با مطالبات معیشتی و اجتماعی کارگران در کنار شرکا بساط قتل عام توده عاصی را پهن می کند. دولت سرمایه داری ایران چه در فرم دیکتاتوری سیاه رضاخانی، چه دولت ملی مصدقی، چه سلطنت نوع پهلوی دوم، چه فاشیسم دینی نوع جمهوری اسلامی، همگی دولت سرمایه داری برای بقای سرمایه و پیشبرد پروسه بازتولید و خودگستری آن با تفاوت هایی در رویکردها و نوع برنامه ریزی نظم سیاسی، اجتماعی، مدنی، حقوقی و ایدئولوژیک بوده اند. همه این دولت ها به گاه وقوع بحران و خیزش توده های کارگر دو راه بیشتر پیش رو نداشته اند؛ یا سرکوب وحشیانه و راه اندازی حمام خون را دستور کار خود سازند و یا در صورت ناتوانی و تشتت در انجام این وظیفه، جای خود را به دولتی بسپارند که این رسالت را به نحو احسن انجام دهد. به موضوع اصلی بازگردیم. گفتیم که رویکردهای درون طبقه حاکم تبخیرات شیوه تولید مسلط هستند. فاشیسم را نه در لابه لای اوراق کتاب “اراده معطوف به قدرت نیچه” که در بطن بحران ها و تناقضات سرکش سرمایه باید جست. دلایل ظهور نازیسم و فاشیسم نوع هیتلر و موسولینی را نه از فحوای گفته ها و نوشته های هایدگر که از عمق بحرانهای کوبنده اقتصادی دهه های 30 و 40 سرمایه داری اروپا باید درک نمود. دلایل شکست فاشیسم را هم نه از طریق درسگفتارهای اصحاب مکتب فرانکفورت، نه از میان جملات کتاب “توتالیتاریانیسم” آرنت و”گریز از آزادی” اریش فروم و “خسوف خرد” هورکهایمر که باید در معادلات جاری پیکار میان پرولتاریا و بورژوازی در یکسو و مجادلات آن روز میان بخشهای مختلف بورژوازی  پیدا کرد. نمایندگان فکری بورژوازی عربده سر می دهند که کمونیسم هم یکی از ایسم هاست!!! آن را هم باید در چارچوبهای فلسفی مارکس دید و حاصل افکار و اندیشه های او دانست!!! اگر در شوروی دچار شکست و فروپاشی شد بخاطر ضعف آن در مقابل اندیشه های لیبرالیستی و نئولیبرالیستی بوده است!!! ما قصد درگیر شدن در بحثهای تئوریک هواداران و شیفتگان تقدم فکر بر ماده را نداریم. اما برای روشن شدن موضوع ناچار به ذکر برخی مطالب هستیم. این حرف که کمونیسم یک دستگاه فلسفی و تئوریک است ساخته و پرداخته ارتجاع بورژوازی است. اولاً، مارکس برخلاف فیلسوفان و در تضاد با آنها، در تضاد با صدرنشینان انترناسیونال دوم و مارکس پژوهان و مارکس شناسان شهیر معاصر، در توصیف انسان از “هستی اجتماعی” او عزیمت می کند. او از انسان فعال حرف می زند. انسانی که از آغاز هم با کارش خود را از حیوان متمایز کرده است. با کار خویش وارد مراودات اجتماعی شده است. با کارش تولید مایحتاج معیشتی را شکل داده است. در همان حال به تولید افکار و آرمان ها و انتظاراتش پرداخته است. او خاستگاه افکار و باورها را زندگی می داند و زندگی را محصول ایدئولوژی ها نمی بیند. مارکس مطلقا خود را اسیر بحث “روبنا و زیربنا” یا “تقدم و تأخر فکر و ماده” به شیوه رایج آکادمیسین های دنیا از جمله جماعت دانشگاهی چپ معاصر نساخته است. بنمایه تحلیل وی چنین گفتگویی را بر نمی تابد که حتی به تمسخر هم می گیرد. یک منشأ مهم انتساب این نوع روایت ها به مارکس در آکادمی علوم شوروی سابق قرار داشت. در آنجا بود که هر چه انگلس و بعدها تئوریسین های انترناسیونال دوم به هم بافته بودند به نام مارکس سرهم بندی شد و همه اینها ساز و کار جا اندازی سرمایه داری دولتی روسیه به نام “سوسیالیسم” در ذهن کارگران دنیا گردید. مارکس از انسان آغاز می کند، انسانی که در شرایط اولیه پیدایش، به خاطر تأمین معاش خود شروع به استفاده از ابزار و بعدها ساختن ابزار می کند. این انسان تا سالیان مدید زیر فشار سطح بسیار ابتدائی ابزار کار و دستاوردهای تولیدی نازل، به صورت قبایلی و در گسترده مالکیت اشتراکی قبیله ای زندگی می کرد. اندک اندک ابزار کار وسطح تولیدش را رشد داد. زمینه های مادی نابرابری هم رشد کرد و قوام گرفت. تقسیم کار پدید آمد. این تقسیم کار توسعه یافت و به تقسیم میان کار یدی و فکری انجامید. عده ای امکان تملک ابزار تولید و مزارع  و زمین را یافتند. عده ای دیگر توسط اینها به کار گرفته شدند. محصول کار کالا شد. اقتصاد کالائی شروع به رشد و توسعه نمود. برده و برده دار پدید آمد. شکلهای مختلف مالکیت خصوصی  نضج گرفت. طبقات ظاهر گردیدند. یک طبقه، طبقه دیگر را استثمار و همه بی حقوقیها را بر او تحمیل کرد. مبارزه طبقاتی سرکشی نمود. طبقه استثمارگر قدرت سیاسی به چنگ آورد. صاحب دولت شد. همین طبقه افکار و انتظارات و ارزش های خود را قالب ایدئولوژیک بخشید و ایدئولوژی خود را ایدئولوژی مسلط گرداند. در این روایت جامعه خود سطح کنکرتی از شیوه تولید هر عصر است. مبارزه طبقاتی امری گریزناپذیر و جبر زندگی است. فراساختارهای اجتماعی فرا روییده های شکل تولید زندگی مادی معین هستند، از آن جدا نمی باشند. وجود اساساً متمایز و مستقلی ندارند. تأثیرات آنها بر هم اندرونی است. فراساختارها از عمق شرایط تولیدی می رویند اما با شیوه تولید زندگی بشر یک ارگانیسم را می سازند و در خدمت بقای آن هستند. افکار و ارزش های اخلاقی و فرهنگی و سیاسی و ایدئولوژیک نیز همین وضعیت را دارند. آنچه مارکس می گوید مطلقاً و به هیچ وجه الگو آفرینی نیست. زیر بنا در یک جا و روبنا در جای دیگر نیست. در این منظر تقدم ماده بر فکر متضمن جدا ساختن این ها از هم نمی باشد. سخن از ماده اندیشنده، انسان اندیشنده و طبقه اندیشنده است. مارکس روند زلال واقعیت های مادی تاریخ را بیان می کند. منتقدین مارکس به حکم سرشت طبقاتی خود یا زیر فشار تحجر و مسخ شدگی چشمان خود را بر این روند می بندند و هر سخن مارکس را تبدیل به مقوله ای از بیخ و بن ضد مارکسی، مکتبی، مذهبی و بساط  کسب و کار می نمایند. کمونیسم مارکس برخلاف این روایت ها، از قعر شرایط استثمار کارگر و رابطه خرید و فروش نیروی کار می جوشد. این کمونیسم مبتنی بر روایتی عمیقاً مادی و رادیکال  از تاریخ، انسان، جامعه، طبقات و دولت است که با کل ایسم های فلسفی و فکری از زمین تا آسمان تفاوت دارد. ایسم های موجود تنها به توصیف و در انقلابی ترین شکل خود!!! تنها به اصلاح فرارسته های شیوه تولید سرمایه داری یعنی نظم سیاسی، اجتماعی، حقوقی، مدنی و ایدئولوژیک متناظر با آن می پردازند در حالیکه کمونیسم مارکس به دگرگونی و انهدام این شیوه تولید نظر دارد. کمونیسم مارکس نه یک پیشگوئی یا مشتی فلسفه بافی و یا انبوهی تئوری های پیچیده و منجمد بلکه نقد اقتصاد سیاسی و بیان دقیق، کالبدشکافانه شیوه تولید سرمایه داری و روابط منبعث از آن می باشد. این کمونیسم تشریح روابطی است که انسان در سیطره آن از هر آنچه لازمه انسانیت و رشد و تکامل اوست ساقط گردیده و اراده خود را تمام و کمال به سرمایه واگذار نموده است. این کمونیسم جمعبست تجارب، شکست ها، پیروزی ها، گفتگوها، افق ها، راهبردها و آموزش های طبقه کارگری است که باید از زیر سلطه سرمایه داری خارج شود و بر هر شکل استثمار، بی حقوقی، بربریت، زن ستیزی، مردسالاری، سقوط ارزش های اخلاقی و انسانی، تبعیضات جنسی، فقر، فساد، فحشا، جنگ و حمام خون سالاری که همگی فرارسته رابطه خرید و فروش نیروی کار و تولید اضافه ارزش می باشند نقطه پایان گذارد. ثانیاً، فلاسفه جدید بورژوازی و نمایندگان فکری و سیاسی آن، وقتی از کمونیسم در شوروی!!! سخن به میان می آید، همانطور که قبلاً اشاره شد بلافاصله با پیش کشیدن چند تئوری و بحث نامربوط فلسفی، شکست کمونیسم در شوروی!!! را نتیجه غلبه لیبرالیسم بر آن می دانند!!! در حالیکه آنچه در جریان انقلاب اکتبر و بعدها در شوروی رخ داد استقرار نوعی سرمایه داری دولتی و حزب سالار زیر نام جعلی کمونیسم بود. لیبرالیسم، ناسیونالیسم، سکولاریسم، لائیسم تنها رسالتشان آراستن و ماندگار کردن سرمایه داری است. اگر از لیبرالیسم و قدرت اعجاز و انسان مداری آن!!! حرف به میان می آید، باید دید آزادی فردی و اومانیسم  مورد نظرش، خیریه و نیکوکاری هایش، انتخابات و بازار آزادش، حقوق مدنی و اصلاحات اجتماعی آن چه چیزی را تغییر داده و کدام روابط را متحول ساخته است؟ وقتی از ناسیونالیسم صحبت می شود باید نگاه کرد که ناسیونالیسم آیا جز جنگ و کشتار، راه اندازی حمام خون، مرزبندی های نفرت آلود انسانی و آپارتاید نژادی حاصل دیگری داشته است؟ سکولاریسم و لائیسم تا کجا توانسته است از پیشروی مذهب و زاد و ولد موجوداتی نظیر طالبان، حزب الله، داعش، بوکوحرام، جمهوری اسلامی و … جلوگیری کند؟ آیا اینها، این ایسم ها جز عقیم ساختن بارقه های آگاهی طبقاتی و فرسایش قدرت پیکار سرمایه ستیز کارگران کار دیگری انجام داده اند؟ اینها هیچ مشکلی با رابطه خرید و فروش نیروی کار و کار مزدی به عنوان ریشه تمام مصیبت های بشری ندارند. تئوریسین های این ایسم ها هم بدون بازسازی فریبکارانه آنها دکه های فضل فروشی خود را جمع شده می بینند و طبیعی است تلاش خود را نه بر شناخت کمونیسم، نه حتی شناخت سرمایه، نه بر درک رابطه خرید و فروش نیروی کار که  فقط بر وارونه سازی واقعیتها متمرکز کنند. در وضعیت روز سرمایه داری ایران، وضع از این نظر بسیار رقت بار است. در ادامه به این موضوع بیشتر خواهیم پرداخت. در اینجا باید بر این نکته تاکید کرد که وقتی از یک شیوه تولید معین و نقش تعیین کننده آن در شکل گیری فلسفه ها، افکار، اندیشه ها و ایدئولوژی ها حرف به میان می آوریم منظور به هیچ وجه این نیست که فلسفه و تئوری های موجود را باید دور ریخت. بلکه می بایست آنها را به دقت شناخت. این کار به ویژه از سوی آگاهان طبقه کارگر باید هرچه بیشتر و دقیق تر انجام گیرد. سوای متون مارکس، باید سایر متون فلسفی را مطالعه کرد. خواندن این متون از این نظر حائز اهمیت است که بدانیم تفاوت میان روایتی که مارکس از تاریخ، انسان و جامعه دارد با دیگر فلاسفه حتی هگل تا کجاست. درک ماتریالیستی و رادیکال مارکس او را به شناخت سرمایه، نقد اقتصاد سیاسی سرمایه داری و آشکار ساختن رابطه خرید و فروش نیروی کار بعنوان ریشه واقعی وجود دو طبقه اساسی جامعه رهنمون کرد. جدال میان این طبقات را نه جنگ بر سر تئوری ها و فلسفه بافی ها که مبارزه بر سر هستی و واقعیات عریان زندگی قلمداد کرد. کار مزدی و خرید و فروش نیروی کار را ریشه تمامی انواع استثمار، بی حقوقی، فلاکت، سقوط ارزشهای انسانی، زن ستیزی، تن فروشی، کودک فروشی، کار کودکان و سالمندان دانست. اینها در زمان مارکس و تا به امروز واقعیت هایی هستند که شناخت آنها نیازمند هیچ تئوری و دستگاه فلسفی نیست. اگر نمایندگان فکری بورژوازی اهل فلسفه و نظریه چنین واقعیت هایی را در زیر انبوهی از اندیشه پردازی و تئوری پراکنی پنهان کرده اند هیچ ربطی به ضعف تئوریک کمونیسم مارکسی!!! ندارد. بالعکس رشد و توسعه تاریخی سرمایه داری، تزریق سموم حاصل از رابطه خرید و فروش نیروی کار و ارزش افزایی بر ذهن و مغز و تار و پود هستی توده ها از طریق دیکتاتوری های هار و یا دمکراسی و انتخابات آزاد!!! یا حق رای!!! و قانون و قرار و مدنیت سرمایه از یک سو و رویکرد رفرمیسم چپ و راست، سندیکا طلبی و اتحادیه گرایی سوسیال دمکراسی، کمونیسم بورژوازی و اردوگاهی دلایل اصلی دور شدن این واقعیت ها از چشم کارگران و جنبش روز کارگری جهانی است. کمونیسم سرمایه ستیز مارکس، هیچ سنخیتی با نظام فلسفی و فلسفه بافی های رایج ندارد. این کمونیسم، پیکار جاری طبقه کارگر در بطن نظام منحط سرمایه داری است که می بایست آگاهی طبقاتی و سرمایه ستیز خود را در کارزار طولانی و سراسری علیه رابطه خرید و فروش نیروی کار و بردگی مزدی کسب نماید. آرایش قوای طبقه خود را در شکل شورایی سازمانیابی نماید و با تعطیلی و انهدام چرخ تولید سرمایه، کل فرارسته های سیاسی، اقتصادی، حقوقی، مدنی و ایدئولوژیک آن را به زباله دان تاریخ سپارد. اینها، این واقعیت ها را بر خلاف نظام های فلسفی موجود، نه در رساله های قطور فلاسفه که در قعر هستی جاری و پویه استثمار طبقه کارگر می بایست جستجو کرد.

همانگونه که قبلا اشاره شد، بازار نظریه پردازی و تئوری بافی و انضمام هر فعل و انفعال اجتماعی به بود و نبود فلسفه و چارچوب های تئوریک در ایران وضعی رقت بار دارد. در میان دانشوران و افراد شناخته شده دانشگاهی، مسابقه برای پیشی گرفتن و کسب جایزه اختراع تئوری ها بویژه در علوم اجتماعی و شاخه های مختلف آن به شکلی حساس و سرنوشت ساز جریان دارد!!! وضعیت طیف مارکسیست – رفرمیست ایرانی از این بهتر نیست. آنها در مداری خارج از پیکار ضد سرمایه طبقه کارگر، روزی به پولانزاس می آویزند!!! روزی خود را مرید پولانی معرفی می کنند!!! یک روز فوکو را رهبر فکری خود بر می گزینند!!! و روزی دیگر با لبیک گفتن به دعوت هابرماس، صحابه صدیق او می شوند!!! اینها این کارها را انجام می دهد به این دلیل که اولاً پیروزی جنبش های اجتماعی را پیامد غلبه یک تئوری بر دیگر تئوری ها فرض می گیرند!!! و ثانیاً در وضعیت عمیقاً متشتت طبقه کارگر ایران و پیامد شکست های تاریخی و فاجعه بار آن از سرمایه و دولت سرمایه داری ایران، راه اصلاح طلبی، سندیکا سازی، حزب گرایی و اتحادیه آفرینی در پیش می گیرند.

علمای اعلام چپ نمای ایرانی از دیرباز این جمله را تکرار کرده اند که دلیل عقب ماندگی ایران از غرب، نتیجه بن بستهای فلسفی و تئوریک، عقل ستیزی های عرفانی، کمبود پژوهش و ناکافی بودن تحقیق و ضعف نظام اندیشگی بوده است!!! اگر در دوره پهلوی، کمونیسم اردوگاهی نوع حزب توده را پیش در آمد هر نوشته ای یا گفتگویی می کردند، در دوره جمهوری اسلامی دمکراسی را متراژ هر فراز و فرودی دانسته و کسر و کمبودهای آن را مقراض هر تحولی می پندارند!!! اینها فقر، فلاکت، سیه روزی، بی حقوقی، جنایت، دیکتاتوری، تباهی، انحطاط اخلاقی، زن ستیزی و آپارتاید جنسی، گورخوابی، کودک فروشی، فساد، فحشا، اعتیاد و … را که فرآورده های سرمایه و رابطه خرید و فروش نیروی کار هستند به نبود دمکراسی سنجاق می کنند و نبود دمکراسی را هم به عقل ستیزی اشراق گرایانه، مشائی گری ارسطویی، رسوبات تصوف و عرفان قرن هفتم و هشتمی منتسب می سازند. اگر مولوی گفته است “پای استدلالیان چوبین بود” همین را دلیل شکست فلسفه اعلام می کنند و اگر حافظ می گوید ” برق غیرت بدرخشید…” آن را ناخودآگاه عقل ستیز ایرانیان قلمداد می نمایند!!!  کارگران را به خاطر ناآشنائی یا کم آشنائی با هایدگر، ویتگنشتاین، پوپر، دریدا، هابرماس، رورتی، ژیژک ملامت می کنند!! اینها به کارگران می گویند که برای حل مصائب بشری و رسیدن به آزادی، لیبرالیسم و سکولاریسم باید در کلاس درس هگل شناسی، کانت شناسی، پوپرشناسی، هوسرل شناسی و مارکس شناسی!!! حاضر شد و اگر قبول شوند همه کاستی ها بر طرف خواهد شد!!! برخی از فلاسفه جدید ایرانی در تنگناها و تضادهای کشنده خود تا آنجا پیش رفته اند که پناه بردن به ماکیاولی برای حل تناقضات فلسفی از یکسو و حل مسأله قدرت را نتیجه بخش ترین رویکرد می بینند!!! طیف وسیعی از این اندیشوران وقتی اصلاح طلبان حکومتی یعنی همان مرتجع ترین و فاشیست ترین لایه های بورژوازی ایران در سال 1376به قدرت رسیدند، آن را نتیجه سالها کوشش نوپردازان دینی و تلاشهای فکری و نظری آنها دانستند!!! اگر چنین است که اینها می گویند، لابد شکست اصلاح طلبان مذهبی در سال 1374 را هم می بایست حاصل غلبه اندیشه های دیگر بر تئوری های روشنفکران دینی دانست!!! طیف دیگری، ورود اصلاح طلبان یا نوادگان آنها به مجلس اسلامی در سال 1394 را پیامد تلاش ها و سخنوری های شبانه روز خود می دانند!!! « چه افتخار عظیمی»!!! در اینجا، در میان اندیشه پردازان دانشگاهی، وقتی از “توسعه” حرف به میان می آید، بلافاصله با پهن کردن بساط تئوری های توسعه، دولت توسعه گرا و مقایسه ایران با کره جنوبی، ترکیه، مالزی و برخی کشورهای اروپایی، آه و ناله سر داده و توسعه نیافتگی ایران را ناشی از ضعف های تئوریک!!! نبود بورژوازی مستقل ملی!!! وابستگی به نفت!!! رانتی بودن اقتصاد!!! و … اعلام می کنند. دسته دیگر وقتی از “سیاستگزاری” صحبت می کنند، یکراست به سراغ متون جدید سیاستگزاری در غرب می روند و با ترجمه آنها و توصیه به تدریس این متون سعی می کنند فرایند سیاستگزاری در جمهوری اسلامی را با مفاد و محتوای این متون هماهنگ سازند!!! آه و ناله سر میدهند که چرا دولت جمهوری اسلامی در عرصه های مختلف آموزش و پژوهش، بهداشت و درمان، قانونگذاری، مبارزه با فساد و دیگر جرایم، ارتباطات، شهرسازی و توسعه روستایی و… شبیه دولت های اروپایی عمل نمی کند!!! چرا مجاری گفتگو میان دولت و بخش های مختلف جامعه مسدود است!!! در جایی دیگر وقتی از مشروطه خواهی ایرانیان!!! بحث می شود، فی الفور رساله های مشروطیت به انضمام برخی آثار نویسندگان عرب و اروپایی را ردیف می کنند و بازنگری در نظریه سیاسی شیعه و دمکراتیک کردن آن را برای دمساز نمودن فقه شیعه با دمکراسی پیشنهاد می دهند!!! از نظر این طیف، چون جامعه ایران یک جامعه مذهبی است!!! بنابراین هیچ راهی جز رفرم فقهی برای رسیدن به دمکراسی در آن وجود ندارد!!! در یک کلام صدر و ذیل معضل این جماعت صرفا مشکلات دامنگیر سرمایه داری ایران است. در خواب و بیداری از ناهمگونی سهام بخش های مختلف این طبقه در میزان سود، طول و عرض مالکیت، درجه مشارکت در ساختار قدرت و از همه بیشتر توان نازل تر بارآوری کار و رقابت سرمایه های ایرانی در بازار جهانی سرمایه داری ناله می کنند و غصه می خورند. از اینکه جناح های مختلف بورژوازی با هم دموکراتیک رفتار نمی کنند شکوه می نمایند. از ناکامی ارتجاع بورژوازی در کفن و دفن جنبش کارگری در اتحادیه سازی و حزب بازی ناله می کنند.  برخی از آنها رسالتی شبیه لوتر برای خود تعیین کرده اند!!! در پاسخ به دغدغه همه این طیف ها از دمکراسی طلب گرفته تا توسعه خواه تا منتقد سیاستگزاری تا شیفته وصلت فقه و دمکراسی باید گفت که اولاً جمهوری اسلامی یک دولت دینی نیست بلکه یک دولت تمام عیار سرمایه داری است که ایدئولوژی شیعی را به مثابه ساز و کار شست وشوی مغزی و سرکوب فکری و فرهنگی توده های کارگر و برای بقای تولید سرمایه داری به کار می برد. ثانیاً نگران سود پایین سرمایه داران ایرانی نباشند. سرمایه داری ایران اگر در پروسه سامان پذیری خود بخشی از اضافه ارزش های تولید شده توسط طبقه کارگر ایران را به نفع رقبای جهانی از دست می دهد، با تشدید بغایت وحشیانه استثمار همان توده کارگر، کوه سودها و سرمایه های خود را تا عرش، افزون می گرداند، ثالثاً خواب و خیال دموکراسی نوع غربی را از هم سر خود بیرون سازند. بورژوازی ایران تاریخاً در هراس از موج انفجارآمیز قهر توده های کارگر عاصی از پهن کردن بساط دموکراسی حتی در در درون خود و میان بخش های خود هم معذور بوده است. به محور اصلی بحث باز گردیم. از طرفداران ایسم های مختلف می گفتیم، یک وجه اشتراک همه این ها آنست که با هر گونه تهدیدی یا بروز خطری برای فاشیسم اسلامی بورژوازی، کل تعلقات مکتبی خود را رها کرده، از لیبرال تا سکولار و از فقاهت سالار تا سوسیال دمکرات همگی ناسیونالیست، مدافع تمامیت ارضی و موجودیت سرزمینی می شوند!!! این امر نشان می دهد که ایسم های منبعث از شیوه تولید سرمایه داری نه تنها در ایران که در تمام جهان تا چه اندازه بر بستری از فریب و توهم بنا شده اند. روی سخن ما در اینجا نه با فلاسفه، دانشوران و ایسم پرستان بورژوازی، نه جدال نظری و تئوریک با آنان بلکه با بردگان مزدی و آحاد طبقه کارگر است. طبقه ای که آگاهی او هستی آگاه طبقاتی و سرمایه ستیز اوست. کمونیسم طبقه کارگر نه یک ایسم یا ایدئولوژی، نه مشتی فلسفه بافی و مباحث خشک و منجمد نظری که جنبش واقعی آگاه طبقه کارگر علیه بنیاد وجود سرمایه داری است.  این کمونیسم تجلی پیکار کارگر علیه  مصیبت های منبعث از رابطه خرید و فروش نیروی کار و علیه موجودیت این رابطه ضد انسانی است. بر هر چه ایدئولوژی، فلسفه، ایسم و مکتب سازی است مهر باطل می کوبد و جدایی میان فکر و ماده، انفصال میان برنامه ریزی نظم سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، مدنی و حقوقی با کار و تولید را بر می چیند. جامعه انسانی را از فرارسته های تولید سرمایه داری و خرید و فروش نیروی کار پاک می کند و آن را عرصه دخالت آگاهانه، مؤثر و شورایی انسان ها در کار، محصول کار و پویه تعیین سرنوشت خود می سازد.

ح. الف – مصطفی حدائق

امرداد 1397