من، زندان و خواب هایم

من، زندان و خواب هایم

همه ی جوان های نسل من، که با عشق و امید به ساختن یک جامعه ی بدون استثمار و تبعیض و یک زندگی مرفه برای همگان علیه رژیم سرمایه داری شاه به پا خاستند و همراه با توده های مردم کارگر و زحمتکش آن را به زباله دان تاریخ فرستادند، خود اما در دام شکل دیگری از حکومت سرمایه افتادند که از سلف خود در کوتاه مدت پیشی گرفت و دیکتاتوری هار سرمایه را با نام خدا و اسلام تقدس داد.

همه ما جوانان عاصی آن نسل، مهمیز سرمایه و خشونت ذاتی آن را، نه تنها در بیداری تجربه کردیم، بلکه خواب های شیرین جوانی مان نیز با آن آشفته شده بود. هریک بارها و بارها در خواب های مان، تحت تعقیب قرار گرفتیم، فرار کردیم، دستیگر شدیم، شکنجه شدیم، اعدام شدیم ولی از پا ننشستیم و این یکی از ویژگی های ما بود. ما به دنبال این بودیم که بقول حافظ ” فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم” اما نتوانستیم و در اصل در توان ما نبود زیرا یک وظیفه ی طبقاتی بود نه نسلی. سرکوب و بگیر و ببند، چند ماه بعد از قیام بهمن در سال 1358 آغاز شد. و در دهه ی 60 به اوج خود رسید. زندان در دهه 60 مثل خود دهه 60 ویژه بود و نمی شود آن را با هیچ دوره ی دیگری مقایسه کرد. ده ها هزار نفر به عنوان زندانیان سیاسی، در زندان های سراسر ایران در بند بودند. از نوجوانان 12 و 13 ساله ی دوران راهنمایی تحصیلی تا میان سالان و پیران حزب توده که تاوان وفاداری خود به آرمان های جمهوری اسلامی را پس می دادند.

طول زمان زندان برای هر زندانی بخشی از تاریخ  زندگی آن ها را تشکیل می دهد و بالطبع مثل هر دوره ی دیگری، اثرات خود را هم به جا می گذارد؛ اثرات خوب و بدش را؛ خود را شناختن؛ به نقاط قوت و ضعف خود پی بردن، تجربه ی زندگی جمعی و نحوه اداره زندگی به این شیوه، شیوه حل مشکلات و تصمیم گیری ها، به طور واقع و رو در رو مبارزه کردن ، انتظار دائم مرگ و ریختن ترس از مرگ و مسلما به همین گونه جنبه های منفی که در شماری از زندانیان حرف اول را می زد. کل این دوران به ویژه دوران زندانی بودن در خواب های مان نیز انعکاس خود را حتی بعد از ده ها سال نشان می دهد. برای ما به ویژه در دورانی که خود را برای بزرگداشت رفقای اعدام شده به ویژه در کشتار دهه 60 و سال 67 آماده می کنیم، این خواب ها بیش تر تکرار می شوند و ما را به آن دوران بر می گردانند و یاد آور می شوند که نه؛ فراموشمان نکنید، ما فقط خواب و خاطره نیستیم. تاریخ دورانی تاریک از سرکوب و مبارزه هستیم. که نه باید بخشوده شود و نه فراموش گردد. برای من هم خواب های مربوط به این دوران زندگی ام، همواره با من بوده اند. مدت ها هر وقت مهمانی به خانه من می آمد به آن ها می گفتم اگر شب از اتاق من سروصدا شنیدید نگران نشوید. بعد تصمیم گرفتم خواب هایم را بنویسم. مدتی این کار را ادامه دادم و این حاصل آن دوران است به اضافه بخشی از خواب های قبل از زندان.  فوریه 2018

  • سال 1362؛خواب دیدم: در شهر خودمان در شمال ایران هستم. از پنجره ی اتاق مهمان در طبقه ی بالا به بیرون خم شدم و کوچه را نگاه کردم. از انتهای کوچه دوستم را که چندی پیش دستگیر شده بود دیدم که به همراه چند پاسدار به طرف خانه ما می آیند. با خودم گفتم دیگر تمام شد. دستگیر می شوم. صدای زنگ در می آید فکر می کنم هیچ راه فراری نیست. از پله ها پایین می آیم. پیراهنی با گل های سبز کوچک پوشیده ام، اما یک باره به خودم می گویم آن ها امروز دستگیرم می کنند و فردا اعدام. دوست دارم با پیراهن قرمزم اعدام شوم. از نیمه راه بر می گردم تا پیراهن قرمزم را بپوشم.

 

  • سال 1365 در زندان؛ خواب دیدم: خبرنگار هستم و برای مصاحبه با استالین می روم. یک ساختمان زیبای قدیمی یک قصر. پنجره های سالن با پرده های زیبای مخمل قرمز و چهلچراغ های عظیم زینت شده است. یک در بزرگ چند لایه ای سالن را به یک بالکن وصل می کند. بالکنی بزرگ به شکل دایره، با چند ستون بلند و باغی بزرگ پر از درخت و سبزه و گل های بسیار زیبا. میزبزرگ گردی با صندلی های قدیمی بسیار زیبا آن جاست. استالین روی یکی از صندلی ها که بزرگ تر است نشسته است. من روبرویش روی یکی از صندلی ها می نشینم و مصاحبه شروع می شود. می گویم شما در مقابل همه ی کارهایی که انجام دادید باید پاسخگو باشید. شما برای ایجاد اردوگاه های کار در سیبری برای مخالفان خود مسئول هستید. شما برای کشتن بسیاری از کمونیست ها که با شما مخالف بودند مسئول هستید. شما برای ایجاد اختناق و ترس در مردم مسئول هستید. شما برای کشتن کمونیست های کشورهای دیگر مسئول هستید. من همین طور بدون انقطاع حرف می زنم و او نگاهم می کند. بیدار می شوم. خوابم را برای بعضی از دوستان تعریف می کنم می خندند و می گویند چه خواب هایی می بینی.

 

  • آگوست 1999؛ خواب دیدم: در اوین هستم. ما را در دو گروه پنج نفره برای اعدام بردند. زیر چوبه ی دار ما را روی چهارپایه اعدام ایستاندند. چشم ها و دست هایمان را بستند و طناب دار را به گردن مان انداختند. در گروه پنج نفره ما یک دختر 5 یا 6 ساله هم برای اعدام آورده شده بود. او هم مثل سایرین خیلی آرام بود و بدون ترس در جایش ایستاد. صدای تیر آغاز عملیات و ضربه به چهارپایه زیر پای مان را شنیدم. فکر کردم مرده ام. اما بعد گفتند چشم بند های خود را بالا بزنید. گروه دیگر در هوا تکان می خورد. فهمیدم زنده ام. به ما گفتند به بند برگردید. شما امروز اعدام نمی شوید. به بند برگشتیم. بچه ها دورمان جمع شدند و از چند و چون قضیه می پرسیدند. وقتی آن را تعریف کردم یکی از بچه گفت حتما دلیلی داشت که آن ها را اعدام کردند شما را اعدام نکردند. باید بروی اعتراض کنی. گفتم برای چه؟ تازه در گروه ما یک کودک 6 ساله است و من دلم نمی خواهد که او اعدام شود. اما او اصرار به این کار داشت به نحوی که می خواست شک ایجاد کند، در گیر و دار مباحثات بیدار شدم.

 

  • مارس 2001؛ خواب دیدم: در زندان هستم. روز ملاقات است. نمی دانم زندانی ام یا ملاقات کننده اما داخل بند هستم. زندانیان اما زندانیان سابق نیستند بلکه دوستان دوران تحصیل من هستند. دختر عمویم و دوستم را می بینم. از دخترعمویم می پرسم آیا می خواهد به ملاقات فهیمه برود؟ – فهیمه دخترعموی دیگرم بود که در سال 62 با همسرش اعدام شد – می گوید نه. به نظرم می رسد از این کار می ترسد اما من به او می گویم نترس من تقاضای ملاقات می کنم و می گویم من قبلا که این جا بودم همیشه می خواستم با پسرعمویم( برادر او) ملاقات کنم اما آن ها هیچوقت موافقت نکردند. در راهرو بچه های دوستم را می بینم که به ملاقات مادرشان آمده اند آن ها را می بوسم.

 

  • ماه مه 2001؛ خواب دیدم: در شهرمان در شمال ایران هستم. در خیابان حالتی مثل سال 57 وجود دارد. مردم در جمع های کوچک مشغول بحث هستند. من به خانه می روم که یکباره صدای شعارهای تظاهرات را از سر کوچه می شنوم. می گویم مامان بدو بیا دارند تظاهرات می کنند. زنان چادر و روسری نداشتند. در تظاهرات مرا ببوس را دسته جمعی می خواندند. صدای تیراندازی می آمد و مردم به کوچه ها فرار می کردند. با مادرم دم در ایستاده بودیم و نگاه می کردیم. اصلا فکر نمی کردم که مادرم زنده نیست. پای من هم سالم بود.

 

 

  • اکتبر 2001؛ خواب دیدم: به زندان جدیدی منتقل شدیم. زندانیان را دوستان دوره های مختلف زندگیم تشکیل می دهند. دوستان هم کلاسی ام از دوران کودکی، همکلاسی های دانشگاهی و دوستان هم بندم در زندان. اتاق های زندان جدید شکل ویژه ای دارند. خیلی بزرگ هستند و هر اتاق در درون خودش چند پستو و بریدگی دارد. اما در کل اتاق ها اثری از بخاری یا شوفاژ نیست. از یک زندانی که زمانی طولانی این جا بوده می پرسم پس زمستان این جا چگونه گرم می شود ؟ می گوید ما حوله های مان را گرم می کینم دورمان می پیجیم جوابش به نظرم عجیب می آید. برای ملاقات صدای مان می کنند. در اتاق به راهرو را که باز می کنند پرده های رنگی پشت سرهم می بینم که طوری قرار گرفته اند که نمی شود بیرون را دید. به دوستانم می گویم فکر می کنم که این زندان در قسمت مرکزی ایران قرار دارد چون وقتی با اتوبوس می آمدیم اطراف خشک و بیابانی بود. برای ملاقات می روم. دختر عمویم همراه من برای ملاقات می آید می بینم اغلب زنان بدون چادر و حتی روسری و با لباس معمولی هستند. می گویم باز بیچاره خانواده های مان باید از این شهر به آن شهر در حرکت باشند.

 

  • نوامبر 2001؛ خواب دیدم: به زندان جدیدی منتقل می شویم اما در زندان مرا از سایربچه ها جدا کردند و با یک نفر دیگردر جایی که همه ی اتاق هایش خالی بود، در یک اتاق نگه داشتند. یک روز صدایم زدند و گفتند که آخر هفته به خانه می روم. در مسیر عبور بچه ها را می دیدم که در راهرو بند رفت و آمد می کردند. گلرو را دیدم که لباس ساتن قشنگی پوشیده بود. چند تا از بچه های دیگر هم لباس ساتن به تن داشتند. به گلرو گفتم نمی دانم چرا مرا از شما جدا کرده به انفرادی برده اند.

 

  • فوریه 2003؛ خواب دیدم: در زندان بودیم، سلول ها به صورت اتاق ها بزرگی بود که دور یک حیاط قرار داشت. اتاق ها سه دیوار داشت و قسمتی که دیوار نداشت یک در شیشه ای داشت که به قسمت اداری باز می شد. ما در اتاق در بسته زندانی بودیم اما من توانستم در سلول را باز کنم. از سلول بیرون آمدم نگاهی به حیاط انداختم. اردکی دم در سلول ما بود. اردک را به درون سلول آوردم . خیلی زیبا بود و سرو صدا می کرد. بعد دیدم که گیتی و گلرو همان طور چادر به سر اما شاد و خندان به درون سلول ما آمدند و با بچه ها مشغول صحبت شدند. گفتم بچه ها مواظب باشید، نزدیک در بایستید که اگر صدای پاسدار آمد بتوانید زود بیرون بروید. سعی کردم اردک را که سرو صدا و کثیف کاری می کرد، از سلول بیرون کنم. بعد پاسدارها آمدند. صدای رحیمی می آمد که داد کشید فردا که برای بازدید آمدند بگویید که به کار شما رسیدگی کنند. ما دسته جمعی به مسخره با صدای بلند خندیدیم. داد زد چرا می خندید، برای چی این جا خرج تان را بدهیم. ببینید چقدر صندلی خراب می کنید. من با صدای بلند گفتم یک صندلی و 35 نفر می خواهید خراب نشود. هنوز دم در بودم که دیدم مهوش وارد شد. بسیار جوان تر و شاداب تر بود. با بهت صدایش کردم؛ مهوش. او سرش را برگرداند و خندان به من نگاه کرد. سرم را به دیوار تکیه دادم و شروع کردم به گریه. می دانستم که مهوش خودکشی کرده است. بچه ها می پرسیدند چرا گریه می کنی؟ در حالی که تمام وجودم درد و حسرت بود از خواب بیدار شدم. اشک در پهنای صورتم جاری بود.

 

  • سپتامبر 2003؛ خواب دیدم: ماریا مرا با خود به خانه ای برد که در آن جا زندگی کنم بعد خودش خانه را ترک کرد و رفت. خیلی ها در آن خانه زندگی می کردند. از جمله نسرین همسر داوود مداین و دخترکش که بسیار زیبا بود و چشم هایش که به چشم های آهو شباهت داشت مرتب نگاهم را به خود می کشید. پدر آبکناری هم آن جا بود. خانه در یک بلندی قرار داشت و روبرویش کوه بود. وسایل منزل هم بسیار زیبا بود. تختی که دورش با تور پوشانده می شد. همه کنار هم در این خانه می خوابیدیم. اما روز که می شد هرکس پی کار خودش می رفت. فهمیدم این جا یک خانه ی تیمی است. یک روزآدرسی به من داده شد که برای کاری به آن جا بروم اما بمن گفته نشد برای چه کاری. بین راه نشستم و به منظره نگاه می کردم. فوق العاده زیبا بود. یک منطقه بلند کوهستانی ؛ جلوی من دره ی عمیقی بود که رودی خروشان و بسیار زیبا در آن پایین جریان داشت. آن طرف رود کوهی بسیار بلند تر سر برافراشته بود. من از دیدن منظره سیر نمی شدم ولی به هر حال بلند شدم و به دنبال آدرس رفتم. درون کوه ها بود. می باید از جایی که به طور طبیعی مثل پله بود پایین می رفتم. کوه از شن نرم پوشیده شده بود و من مردد بودم که در دل این کوه ها دنبال چه هستم، چون هیچ چیزی جز کوه دیده نمی شد. به هر حال روی شن ها سریدم و به پایین رفتم. آن جا در بدنه ی کوه در کوچکی را دیدم. با تردید آن را فشار دادم. در باز شد. غار عظیمی بود که به صورت یک کتابخانه ی بزرگ در آمده بود با انبوهی از کتاب ها. صدایی نمی آمد. در حالی که به کتاب ها نگاه می کردم و تعجب زده بودم در کتابخانه می گشتم. ناگهان دختر جوانی را دیدم که به سمت من آمد و گفت می داند که برای بردن کتاب آمده ام. اسناد دست نوشته ای را به من داد ومی گفت مادرش آن ها را با دست می نویسد و کپی می کند. خلاصه دنیایی بود. بعد خود را در شهر یافتم. شهر کوهستانی کوچکی بود. از خیابان باریکی که کنار رودخانه ای بود رد می شدم. شهر را می شناختم. معجونی بود از شهرمان و ییلاقات شمال، حس کردم تعقیب هستم. یکباره توسط یک گروه 20 نفره از پاسداران که لباس شخصی بودند محاصره شدم. به سمت شان برگشتم. پرخاش کردم که آقایون لازم نبود این طوری دنبالم راه بیافتند. احضارم می کردید. در حین گفتن این جمله به یاد کتاب داد و بیداد رقیه دانشگری افتادم، فکر کردم آیا دارم مثل خارج کشوری ها برخورد می کنم؟ بعد خود را در سالن بزرگی دیدم که پر از پاسدار بود. در برابر چشم همه پاسداری می خواست به من تجاوز کند. فکر می کردم چه عکس العملی را باید نشان دهم. گفتم این هم یک نوع شکنجه است. فریاد کشیدم آشغال های کثیف حالا می فهمم چیزی را که اشرف دهقانی در کتابش در این باره نوشته بود چه معنایی می ده. آن ها می خندیدند و من فریاد می کشیدم و به آن ها فحش های سیاسی می دادم. صدای فریادهایم دوستی را که در اتاق بغلی خوابیده بود بیدار کرد. او به بالای سرم آمد که بیدارم کند.

 

 

  • آپریل 2005؛ خواب دیدم: در بند با بچه های زندان بودم. از بند خارج شدم و خود را در بند غریبه ای دیدم. دنبال راه خروج می گشتم اما راه بند خودمان را پیدا نمی کردم. زندان پر بود از زنان به نحوی که همه در اثر فشار جمعیت مجبور به حرکت بودند. همه زنان غیرسیاسی و پایین شهری بودند. از هرکسی راجع به راه خروج می پرسیدم کسی چیزی نمی دانست و من از بودن این همه زن در زندان متعجب بودم. با فشار جمعیت از جلوی سالن بزرگی رد شدیم. آن جا زنان جوانی را دیدم که مثل گلادیاتورها لباس فلزی پوشیده بودند و به نظر می آمد که بسته شده بودند. پرسیدم این جا کجاست؟ گفتند سالن ورزش است این ها را این جا تمرین می دهند و تربیت می کنند. یکی گفت مغز آن ها را می شویند. تعجب زده با فشار جمعیت به انتهای راهرو رانده شدم. آن جا یکی از بچه های زندان را دیدم که بسیار تمیز و مرتب و بدون حجاب اسلامی بود. به او گفتم من گم شده ام، راه بند را پیدا نمی کنم، تو می دانی چطوری باید بروم. مغذب بود، پرسیدم تو کدام بند هستی؟ گفت بند 2، گفتم من با تو به آن جا می آیم ، گفت نمی توانم ترا با خودم ببرم، گفتم تو مرا نبر تو جلو برو من نگاهت می کنم و راه بند را پیدا می کنم. من من می کرد که نمیشه. گفتم اشکالی نداره و او رفت. به زنی که بنظر می آمد مسئول آن جاست گفتم، من بند سیاسی ها هستم، این جا بند من نیست. گفت مهم نیست باید همین جا بمانی، راهی برای بیرون رفتن نداری. گفتم باشه برام مهم نیست. من این جا می مانم ولی همه این زنان را سیاسی می کنم. گفت نمی توانی، گفتم خواهی دید.

 

  • سپتامبر 2006؛ خواب دیدم: با بچه های زندان، در زندان هستم. شب است، سلول ما سقف ندارد. من دراز کشیده ام و به آسمان و ستاره ها نگاه می کنم. سمت چپ ما دفتر و محل رفت و آمد پاسدارها است. کمی آن طرف تراز دفتر قسمت ما با میله از بخش بچه های مجاهد جدا می شود. متوجه حرکات غیر عادی در پاسداران می شوم. دقیق می شوم، لب خوانی می کنم می فهمم که می گویند خامنه ای را کشته اند اما سعی می کنند آرامش خود را حفظ کنند و بما نشان ندهند. بدون صدا با حرکات لب به بچه های دیگر موضوع را می گویم. خبر دهان به دهان به بخش مجاهدین می رسد. یک باره غریو شادی آن ها بلند می شود. پاسداران این سو و آن سو می دوند و ما عصبانی بحث می کنیم که کی بچه های مجاهد می خواهند بفهمند که با مردن یا از بین رفتن یک فرد یا یک مهره اوضاع تغییر نمی کند. از خواب بیدار می شوم.

 

 

  • اکتبر 2006؛ خواب دیدم: در زندان هستم. برای بازجویی صدایم کردند. زندان مثل قلعه ای در وسط بیابان است. از بند تا محل بازجویی را تنها با چادر و چشم بند می روم. مسیری که طی می کنم آسفالت نیست. مثل بیابان پر از علف های کوتاه و خشک و زرد شده است. به محل بازجویی می رسم، سالنی است که از درون آن با چند پله به بند مردان راه دارد. من منتظر نشسته ام و اطراف را دید می زنم. چند مرد جوان را برای بازجویی می برند. می بینم لاجوردی می آید همراه یک بازجوی دیگر و مشغول بازجویی می شوند. به نظر می رسد متوجه من نیستند و مرا نمی بینند. تصمیم می گیرم بپرسم که با من چه کاری داشتید که برای بازجویی صدایم کردید، اما با خودم می گویم چرا بپرسم اگر آن ها متوجه من نیستند من یواش بر می گردم. چرا خودم را گیر لاجوردی بیندازم. آهسته راه برگشت را در پیش می گیرم. کسی متوجه من نیست. به بند می رسم و در جواب پاسداربند می گویم که، کسی با من کاری نداشت.

 

  • مارس 2007؛ خواب دیدم: با سارا و مهین در سلول بزرگی هستیم. آن ها در جای شان خوابیده اند. می شنوم که با هواپیما دارند زندان رابمباران می کنند. از سقف سلول خاک به درون سلول می ریزد. سارا و مهین را صدا می زنم اما آن ها از جای شان بلند نمی شوند. به گوشه ی سلول می روم و از پنجره می بینم که هلی کوپتری در هوا می گردد. مرا می بینند و به سمت سلول ما شلیک می کنند. به هر گوشه ای که می روم هلی کوپترهم به همان جهت می آید و شلیک می کند. به بچه ها می گویم دیگر لازم نیست از جای تان بلند شوید چون ما جایی برای مخفی شدن نداریم. هر جا باشیم آن ها ما را پیدا و به ما شلیک می کنند. بیدار شدم چند لحظه طول کشید تا ضربان قلبم که به دیواره ی قفسه سینه می کوبید، ریتم عادی خود را پیدا کند. گفتم خواب دیدی این جا زندان نیست.

 

  • 2012؛ خواب دیدم: در شهرمان در شمال ایران هستم. دستگیر شده ام. چنان شکنجه ام کرده اند که بیهوش هستم. قدرت هیچ حرکتی را ندارم. نمی دانم مرده ام یا زنده ولی مغزم کار می کند. می دانم خاله ام بالای سرم نشسته است و نوازشم می کند و نگران من است. اصلا فکر نمی کنم که او مرده است. در فکرم با او حرف می زنم. هر چند دقیقه پاسداری یا شاید پزشک است، بالای سرم می آید با دستش پلک چشم مرا بالا می کشد و با چراق قوه در آن نور می تاباند. منتظرند که به هوش بیایم و شکنجه را ادامه بدهند یا فکر می کنند زیر شکنجه مرده ام و دارند کنترل می کنند. در ذهنم با خودم می گویم این طوری بهتر است. اقلا دوباره شکنجه ام نمی کنند. مدتی گذشت من دارم به هوش می آیم . با صدای ضعیف ناله می کنم. از ناله ام که در اتاق پیچیده بیدار می شوم و نفس راحتی می کشم.

 

  • 2013؛ خواب دیدم: در زندان هستم و برای بازجوئی صدایم می کنند. مرا به اتاقی می برند. می بینم عده ای از زن و مرد زندانی به صف ایستاده اند. ناصریان( قاضی مغیسه) رجز می خواند. وسط اتاق چوبه ی داری تعبیه کرده اند و یکی یکی از حاضریان را ناصریان صدا می زند. چوبه دار را بگردنش می اندازد و جلوی چشم سایر زندانیان دار می زند. حس می کنم گلویم خشک شده است. می خواهم یک لیوان آب به من بدهند. ناصریان جلو می آید و می گوید چی شده؟ ترسیدی؟ با نفرت نگاهش می کنم و یکباره با صدای بلند شروع به خواندن شعری از شاملو می کنم: نه بسمل خواندم، نه آبش دادم، کارد برگلویش نهادم و او را کشتم. از انعکاس صدایم در اتاق بیدار می شوم.

 

فریده ثابتی

16.08.2018